قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۷۲۶ تا ۷۵۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۷۲۶

شب رفت حریفکان کجاییدشب تا برود شما بیایید
از لعل لبش شراب نوشیدوز خنده او شکر بخایید
چون روز شود به هوشیارانزین باده نشانه وانمایید
در جیب شما چو دردمیدندعیسی زایید اگر بزایید
بی هشت بهشت و هفت دوزخهمچون مه چهارده برآیید
یک موی ز هفت و هشت گر هستاین خلوت خاص را نشایید
مویی در چشم نیست اندکزنهار که سرمه ای بسایید
چون چشم ز موی پاک گردددر عشق چو چشم پیشوایید
در عشق خدیو شمس تبریزانصاف که بی شما شمایید

غزل شماره ۷۲۷

از دلبر ما نشان کی دارددر خانه مهی نهان کی دارد
بی دیده جمال او کی بیندبیرون ز جهان جهان کی دارد
آن تیر که جان شکار آنستبنمای که آن کمان کی دارد
در هر طرفی یکی نگاریستصوفی تو نگر که آن کی دارد
این صورت خلق جمله نقش اندهم جان داند که جان کی دارد
این جمله گدا و خوشه چین اندآن دست گهرفشان کی دارد
قلاب شدند جمله عالمآخر خبری ز کان کی دارد
شادست زمان به شمس تبریزآخر بنگر زمان کی دارد

غزل شماره ۷۲۸

دشمن خویشیم و یار آنک ما را می کشدغرق دریاییم و ما را موج دریا می کشد
زان چنین خندان و خوش ما جان شیرین می دهیمکان ملک ما را به شهد و قند و حلوا می کشد
خویش فربه می نماییم از پی قربان عیدکان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کشد
آن بلیس بی تبش مهلت همی خواهد از اومهلتی دادش که او را بعد فردا می کشد
همچو اسماعیل گردن پیش خنجر خوش بنهدرمدزد از وی گلو گر می کشد تا می کشد
نیست عزرائیل را دست و رهی بر عاشقانعاشقان عشق را هم عشق و سودا می کشد
کشتگان نعره زنان یا لیت قومی یعلمونخفیه صد جان می دهد دلدار و پیدا می کشد
از زمین کالبد برزن سری وانگه ببینکو تو را بر آسمان بر می کشد یا می کشد
روح ریحی می ستاند راح روحی می دهدباز جان را می رهاند جغد غم را می کشد
آن گمان ترسا برد مومن ندارد آن گمانکو مسیح خویشتن را بر چلیپا می کشد
هر یکی عاشق چو منصورند خود را می کشندغیر عاشق وانما که خویش عمدا می کشد
صد تقاضا می کند هر روز مردم را اجلعاشق حق خویشتن را بی تقاضا می کشد
بس کنم یا خود بگویم سر مرگ عاشقانگر چه منکر خویش را از خشم و صفرا می کشد
شمس تبریزی برآمد بر افق چون آفتابشمع های اختران را بی محابا می کشد

غزل شماره ۷۲۹

اینک آن جویی که چرخ سبز را گردان کنداینک آن رویی که ماه و زهره را حیران کند
اینک آن چوگان سلطانی که در میدان روحهر یکی گو را به وحدت سالک میدان کند
اینک آن نوحی که لوح معرفت کشتی اوستهر که در کشتیش ناید غرقه طوفان کند
هر که از وی خرقه پوشد برکشد خرقه فلکهر که از وی لقمه یابد حکمتش لقمان کند
نیست ترتیب زمستان و بهارت با شهیبر من این دم را کند دی بر تو تابستان کند
خار و گل پیشش یکی آمد که او از نوک خاربر یکی کس خار و بر دیگر کسی بستان کند
هر که در آبی گریزد ز امر او آتش شودهر که در آتش شود از بهر او ریحان کند
من بر این برهان بگویم زانک آن برهان منگر همه شبهه ست او آن شبهه را برهان کند
چه نگری در دیو مردم این نگر کو دم به دمآدمی را دیو سازد دیو را انسان کند
اینک آن خضری که میرآب حیوان گشته بودزنده را بخشد بقا و مرده را حیوان کند
گر چه نامش فلسفی خود علت اولی نهدعلت آن فلسفی را از کرم درمان کند
گوهر آیینه کلست با او دم مزنکو از این دم بشکند چون بشکند تاوان کند
دم مزن با آینه تا با تو او همدم بودگر تو با او دم زنی او روی خود پنهان کند
کفر و ایمان تو و غیر تو در فرمان اوستسر مکش از وی که چشمش غارت ایمان کند
هر که نادان ساخت خود را پیش او دانا شودور بر او دانش فروشد غیرتش نادان کند
دام نان آمد تو را این دانش تقلید و ظنصورت عین الیقین را علم القرآن کند
پس ز نومیدی بود کان کور بر درها رودداروی دیده نجوید جمله ذکر نان کند
این سخن آبیست از دریای بی پایان عشقتا جهان را آب بخشد جسم ها را جان کند
هر که چون ماهی نباشد جوید او پایان آبهر که او ماهی بود کی فکرت پایان کند
گر به فقر و صدق پیش آیی به راه عاشقانشمس تبریزی تو را همصحبت مردان کند

غزل شماره ۷۳۰

اینک آن مرغان که ایشان بیضه ها زرین کنندکره تند فلک را هر سحرگه زین کنند
چون بتازند آسمان هفتمین میدان شودچون بخسپند آفتاب و ماه را بالین کنند
ماهیانی کاندرون جان هر یک یونسیستگلبنانی که فلک را خوب و خوب آیین کنند
دوزخ آشامان جنت بخش روز رستخیزحاکمند و نی دعا دانند و نه نفرین کنند
از لطافت کوه ها را در هوا رقصان کنندوز حلاوت بحرها را چون شکر شیرین کنند
جسم ها را جان کنند و جان جاویدان کنندسنگ ها را کان لعل و کفرها را دین کنند
از همه پیداترند و از همه پنهان ترندگر عیان خواهی به پیش چشم تو تعیین کنند
گر عیان خواهی ز خاک پای ایشان سرمه ساززانک ایشان کور مادرزاد را ره بین کنند
گر تو خاری همچو خار اندر طلب سرتیز باشتا همه خار تو را همچون گل و نسرین کنند
گر مجال گفت بودی گفتنی ها گفتمیتا که ارواح و ملایک ز آسمان تحسین کنند

غزل شماره ۷۳۱

پیش از آن کاندر جهان باغ و می و انگور بوداز شراب لایزالی جان ما مخمور بود
ما به بغداد جهان جان اناالحق می زدیمپیش از آن کاین دار و گیر و نکته منصور بود
پیش از آن کاین نفس کل در آب و گل معمار شددر خرابات حقایق عیش ما معمور بود
جان ما همچون جهان بد جام جان چون آفتاباز شراب جان جهان تا گردن اندر نور بود
ساقیا این معجبان آب و گل را مست کنتا بداند هر یکی کو از چه دولت دور بود
جان فدای ساقیی کز راه جان در می رسدتا براندازد نقاب از هر چه آن مستور بود
ما دهان ها باز مانده پیش آن ساقی کز اوخمرهای بی خمار و شهد بی زنبور بود
یا دهان ما بگیر ای ساقی ور نی فاش شدآنچ در هفتم زمین چون گنج ها گنجور بود
شهر تبریز ار خبر داری بگو آن عهد راآن زمان کی شمس دین بی شمس دین مشهور بود

غزل شماره ۷۳۲

دی میان عاشقان ساقی و مطرب میر بوددر هم افتادیم زیرا زور گیراگیر بود
عقل باتدبیر آمد در میان جوش مادر چنان آتش چه جای عقل یا تدبیر بود
در شکار بی دلان صد دیده جان دام بودوز کمان عشق پران صد هزاران تیر بود
آهوی می تاخت آن جا بر مثال اژدهابر شمار خاک شیران پیش او نخجیر بود
دیدم آن جا پیرمردی طرفه ای روحانییچشم او چون طشت خون و موی او چون شیر بود
دیدم آن آهو به ناگه جانب آن پیر تاختچرخ ها از هم جدا شد گوییا تزویر بود
کاسه خورشید و مه از عربده درهم شکستچونک ساغرهای مستان نیک باتوفیر بود
روح قدسی را بپرسیدم از آن احوال گفتبیخودم من می ندانم فتنه آن پیر بود
شمس تبریزی تو دانی حالت مستان خویشبی دل و دستم خداوندا اگر تقصیر بود

غزل شماره ۷۳۳

ذره ذره آفتاب عشق دردی خوار بادمو به موی ما بدان سر جعفر طیار باد
ذره ها بر آفتابت هر زمان بر می زنندهر که این بر خورد از تو از تو برخوردار باد
هر کجا یک تار مویت بر هوس سر می نهدتار ما را پود باد و پود ما را تار باد
در بیابان غم از دوری دارالملک وصلچند غم بردار بودستم که غم بر دار بود
خار مسکینی که هر دم طعنه گل می کشدخواجه گلزار باد و از حسد گل زار باد
گل پرستان چمن را دشمن مخفیست ماراین چمن بی مار باد و دشمنش بیمار باد
چونک غمخواری نباشد سخت دشوارست غمهمنشین غمخوار باد و بعد از این غم خوار باد

غزل شماره ۷۳۴

مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و دادخاصه این رهزن که ما را این چنین بر باد داد
مطربا این ره زدن زان رهزنان آموختیزانک از شاگرد آید شیوه های اوستاد
مطربا رو بر عدم زن زانک هستی ره زنستزانک هستی خایفست و هیچ خایف نیست شاد
می زن ای هستی ره هستان که جان انگاشتستکاندر این هستی نیامد وز عدم هرگز نزاد
ما بیابان عدم گیریم هم در بادیهدر وجود این جمله بند و در عدم چندین گشاد
این عدم دریا و ما ماهی و هستی همچو دامذوق دریا کی شناسد هر که در دام اوفتاد
هر که اندر دام شد از چار طبع او چارمیخدانک روزی می دوید از ابلهی سوی مراد
آتش صبر تو سوزد آتش هستیت راآتش اندر هست زن و اندر تن هستی نژاد
قدحه و الموریاتش نیست الا سوز صبرضبحه و العادیاتش نیست جز جان های راد
برد و ماندی هست آخر تا کی ماند کی بردور نه این شطرنج عالم چیست با جنگ و جهاد
گه ره شه را بگیرد بیدق کژرو به ظلمچیست فرزین گشته ام گر کژ روم باشد سداد
من پیاده رفته ام در راستی تا منتهاتا شدم فرزین و فرزین بندهاام دست داد
رخ بدو گوید که منزل هات ما را منزلیستخط و تین ماست این جمله منازل تا معاد
تن به صد منزل رود دل می رود یک تک به حجره روی باشد چو جسم و ره روی همچون فواد
شاه گوید مر شما را از منست این یاد و بودگر نباشد سایه من بود جمله گشت باد
اسب را قیمت نماند پیل چون پشه شودخانه ها ویرانه ها گردد چو شهر قوم عاد
اندر این شطرنج برد و ماند یک سان شد مراتا بدیدم کاین هزاران لعب یک کس می نهاد
در نجاتش مات هست و هست در ماتش نجاتزان نظر ماتیم ای شه آن نظر بر مات باد

غزل شماره ۷۳۵

دوش آمد پیل ما را باز هندستان به یادپرده شب می درید او از جنون تا بامداد
دوش ساغرهای ساقی جمله مالامال بودای که تا روز قیامت عمر ما چون دوش باد
باده ها در جوش از او و عقل ها بی هوش از اوجزو و کل و خار و گل از روی خوبش باد شاد
بانگ نوشانوش مستان تا فلک بررفته بودبر کف ما باده بود و در سر ما بود باد
در فلک افتاده ز ایشان صد هزاران غلغلهدر سجود افتاده آن جا صد هزاران کیقباد
روز پیروزی و دولت در شب ما درج بودشب ز اخوان صفا ناگه چنین روزی بزاد
موج زد دریا نشانی یافت زین شب آسمانآن نشان را از تفاخر بر سر و رو می نهاد
هر چه ناسوتی ز ظلمت راه ها را بسته بودنور لاهوتی ز رحمت بسته ها را می گشاد
کی بماند زان هوا اشکال حسی برقرارچون بماند برقرار آن کس که یابد این مراد
عمر را از سر بگیرید ای مسلمانان که یارنیستان را هست کرد و عاشقان را داد داد
یار ما افتادگان را زین سپس معذور داشتزان که هر جا کوست ساقی کس نماند بر سداد
جوش دریای عنایت ای مسلمانان شکستطمطراق اجتهاد و بارنامه اعتقاد
آن عنایت شه صلاح الدین بود کو یوسفیستهم عزیز مصر باید مشتریش اندر مزاد

غزل شماره ۷۳۶

گر یکی شاخی شکستم من ز گلزاری چه شدور ز سرمستی کشیدم زلف دلداری چه شد
گر بزد ناداشت زخمی از سر مستی چه باکور ز طراری ربودم رخت طراری چه شد
ور یکی زنبیل کم شد از همه بغداد چیستور یکی دانه برون آمد ز انباری چه شد
ای فلک تا چند از این دستان و مکاری توگر یکی دم خوش نشیند یار با یاری چه شد
گوییم از سر او ناگفتنی ها گفته ایچند گویی چند گویی گفته ام آری چه شد
گر میان عاشق و معشوق کاری رفت رفتتو نه معشوقی نه عاشق مر تو را باری چه شد
از لب لعلش چه کم شد گر لبش لطفی نمودور ز عیسی عافیت یابید بیماری چه شد
گر براتست امشب و هر کس براتی یافتندبی خطی گر پیشم آید ماه رخساری چه شد
شمس تبریزی اگر من از جنون عشق توبرشکستم عاشقان را کار و بازاری چه شد

غزل شماره ۷۳۷

نام آن کس بر که مرده از جمالش زنده شدگریه های جمله عالم در وصالش خنده شد
یاد آن کس کن که چون خوبی او رویی نمودحسن های جمله عالم حسن او را بنده شد
جمله آب زندگانی زیر تختش می رودهر کی خورد از آب جویش تا ابد پاینده شد
یک شبی خورشید پایه تخت او را بوسه دادلاجرم بر چرخ گردون تا ابد تابنده شد
زندگی عاشقانش جمله در افکندگیستخاک طامع بهر این در زیر پا افکنده شد
آهوان را بوی مشک از طره اش بر ناف زدتا مشام شیر صید مرج ها غرنده شد
بال و پر وهم عاشق ز آتش دل چون بسوختهمچو خورشید و قمر بی بال و پر پرنده شد
ای خنک جانی که لطف شمس تبریزی بیافتبرگذشت از نه فلک بر لامکان باشنده شد

غزل شماره ۷۳۸

مطربم سرمست شد انگشت بر رق می زندپرده عشاق را از دل به رونق می زند
رخت بربندید ای یاران که سلطان دو کونایستاده بر فراز عرش سنجق می زند
اولیا و انبیا حیران شده در حضرتشیحیی و داوود و یوسف خوش معلق می زند
عیسی و موسی که باشد چاوشان درگهشجبرئیل اندر فسونش سحر مطلق می زند
جان ابراهیم مجنون گشت اندر شوق اوتیغ را بر حلق اسماعیل و اسحق می زند
احمدش گوید که واشوقا لقا اخواننادر هوای عشق او صدیق صدق می زند
لیلی و مجنون به فاقه آه حسرت می خورندخسرو و شیرین به عشرت جام راوق می زند
شمس تبریز ایستاده مست در دستش کمانتیر زهرآلود را بر جان احمق می زند
رستم و حمزه فکنده تیغ و اسپر پیش اواو چو حیدر گردن هشام و اربق می زند
کیست آن کس کو چنین مردی کند اندر جهانشمس تبریزی که ماه بدر را شق می زند
هر که نام شمس تبریزی شنید و سجده کردروح او مقبول حضرت شد اناالحق می زند
ای حسام الدین تو بنویس مدح آن سلطان عشقگر چه منکر در هوای عشق او دق می زند
منکرست و روسیه ملعون و مردود ابداز حسد همچون سگان از دور بق بق می زند

غزل شماره ۷۳۹

قند بگشا ای صنم تا عیش را شیرین کندهین که آمد دود غم تا خلق را غمگین کند
ای تو رنگ عافیت زیرا که ماه از خاصیتسنگ ها را لعل سازد میوه را رنگین کند
پرده بردار ای قمر پنهان مکن تنگ شکرتا بر سیمین تو احوال ما زرین کند
عشق تو حیران کند دیدار تو خندان کندزانک دریا آن کند زیرا که گوهر این کند
از میان دل صبوحی کآفتابت تیغ زدگردن جان را بزن گر چرخ را تمکین کند
چشم تو در چشم ها ریزد شرابی کز صفازان سوی هفتاد پرده دیده را ره بین کند
گر شبی خلوت کنی گویم من اندر گوش تولطف هایی را که با ما شه صلاح الدین کند

غزل شماره ۷۴۰

مشک و عنبر گر ز مشک زلف یارم بو کندبوی خود را واهلد در حال و زلفش بو کند
کافر و مومن گر از خوی خوشش واقف شوندخوی را خود واکند در حین و خو با او کند
آفتابی ناگهان از روی او تابان شودپردها را بردرد وین کار را یک سو کند
چنگ تن ها را به دست روح ها زان داد حقتا بیان سر حق لایزالی او کند
تارهای خشم و عشق و حقد و حاجت می زندتا ز هر یک بانگ دیگر در حوادث رو کند
شاد با چنگ تنی کز دست جان حق بستدشبر کنار خود نهاد و ساز آن را هو کند
اوستاد چنگ ها آن چنگ باشد در جهانوای آن چنگی که با آن چنگ حق پهلو کند
باز هم در چنگ حق تاریست بس پنهان و خوشکو به ناگه وصف آن دو نرگس جادو کند
نرگسان مست شمس الدین تبریزی که هستچشم آهو تا شکار شیر آن آهو کند

غزل شماره ۷۴۱

پنج در چه فایده چون هجر را شش تو کندخون بدان شد دل که طالب خون دل را بو کند
چنگ را در عشق او از بهر آن آموختمکس نداند حالت من ناله من او کند
ای به هر سویی دویده کار تو یک سو نشدآنک در شش سو نگنجد کار او یک سو کند
شیر آهو می دراند شیر ما بس نادرستنقش آهو را بگیرد دردمد آهو کند
باطنت را لاله سازد ظاهرت را ارغوانیک دمت سازد قزلبک یک دمت صارو کند
موج آن دریا مجو کو را مدد از جو بودآن بجو کز نور جان دو پیه را دو جو کند
خوش قمررویی کز این غم می گذارد چون هلالخوش شکرخویی که با آن شکرستان خو کند
آهنی کو موم شد بهر قبول مهر عشقخاک را عنبر کند او سنگ را لولو کند
دل کباب و خون دیده پیشکش پیشش برمگر تقاضای شراب و یخنی و طرغو کند
لکلک آن حق شناسد ملک را لکلک کندفاخته محجوب باشد لاجرم کوکو کند
آب و روغن کم کن و خامش چو روغن می گدازخرم آن کاندر غم آن روی تن چون مو کند

غزل شماره ۷۴۲

عشق عاشق را ز غیرت نیک دشمن رو کندچونک رد خلق کردش عشق رو با او کند
کآنک شاید خلق را آن کس نشاید عشق رازانک جان روسپی باشد که او صد شو کند
چون نشاید دیگران را تا همه ردش کنندشاه عشقش بعد از آن با خویش همزانو کند
زانک خلقش چون براند خو ز خلقان واکندباطن و ظاهر همه با عشق خوش خو خو کند
جان قبول خلق یابد خاطرش آن جا کشددل به مهر هر کسی دزدیده رو هر سو کند
چون ببیند عشق گوید زلف من سایه فکندوانگهی عاشق در این دم مشک و عنبر بو کند
مشک و عنبر را کنم من خصم آن مغز و دماغتا که عاشق از ضرورت ترک این هر دو کند
گر چه هم بر یاد ما بو کرد عاشق مشک رانوطلب باشد که همچون طفلکان کوکو کند
چونک از طفلی برون شد چشم دانش برگشادبر لب جو کی دوادو بر نشان جو کند
عاشق نوکار باشی تلخ گیر و تلخ نوشتا تو را شیرین ز شهد خسروی دارو کند
تا بود کز شمس تبریزی بیابی مستییاز ورای هر دو عالم کان تو را بی تو کند

غزل شماره ۷۴۳

آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بودچون رسیدش چشم بد کز چشم ها مستور بود
شادی شب های ما کز مشک و عنبر پرده داشتشادی آن صبح ها کز یار پرکافور بود
از فراز عرش و کرسی بانگ تحسین می رسیدتا به پشت گاو و ماهی از رخش پرنور بود
هر طرف از حسن از بدلیلیی کاسد شدهذره ذره همچو مجنون عاشق مشهور بود
دل به پیش روی او چون بایزید اندر مزیدجان در آویزان ز زلفش شیوه منصور بود
شمع عشق افروز را یک بار دیگر اندرآرکوری آن کس که او از عشرت ما دور بود
ساقیی با رطل آمد مر مرا از کار بردتا ز مستی من ندانستم که رشک حور بود
نقش شمس الدین تبریزیست جان جان عشقکاین به دفترهای عشق اندر ازل مسطور بود

غزل شماره ۷۴۴

رو ترش کردی مگر دی باده ات گیرا نبودساقیت بیگانه بود و آن شه زیبا نبود
یا به قاصد رو ترش کردی ز بیم چشم بدبر کدامین یوسف از چشم بدان غوغا نبود
چشم بد خستش ولیکن عاقبت محمود بودچشم بد با حفظ حق جز باطل و سودا نبود
هین مترس از چشم بد وان ماه را پنهان مکنآن مه نادر که او در خانه جوزا نبود
در دل مردان شیرین جمله تلخی های عشقجز شراب و جز کباب و شکر و حلوا نبود
این شراب و نقل و حلوا هم خیال احولستاندر آن دریای بی پایان بجز دریا نبود
یک زمان گرمی به کاری یک زمان سردی در آنجز به فرمان حق این گرما و این سرما نبود
هین خمش کن در خموشی نعره می زن روح وارتو کی دیدی زین خموشان کو به جان گویا نبود

غزل شماره ۷۴۵

آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خودآمدم تا عذر خواهم ساعتی از کار خود
آمدم کز سر بگیرم خدمت گلزار اوآمدم کآتش بیارم درزنم در خار خود
آمدم تا صاف گردم از غبار هر چه رفتنیک خود را بد شمارم از پی دلدار خود
آمدم با چشم گریان تا ببیند چشم منچشمه های سلسبیل از مهر آن عیار خود
خیز ای عشق مجرد مهر را از سر بگیرمردم و خالی شدم ز اقرار و از انکار خود
زانک بی صاف تو نتوان صاف گشتن در وجودبی تو نتوان رست هرگز از غم و تیمار خود
من خمش کردم به ظاهر لیک دانی کز درونگفت خون آلود دارم در دل خون خوار خود
درنگر در حال خاموشی به رویم نیک نیکتا ببینی بر رخ من صد هزار آثار خود
این غزل کوتاه کردم باقی این در دل استگویم ار مستم کنی از نرگس خمار خود
ای خموش از گفت خویش و ای جدا از جفت خویشچون چنین حیران شدی از عقل زیرکسار خود
ای خمش چونی از این اندیشه های آتشینمی رسد اندیشه ها با لشکر جرار خود
وقت تنهایی خمش باشند و با مردم بگفتکس نگوید راز دل را با در و دیوار خود
تو مگر مردم نمی یابی که خامش کرده ایهیچ کس را می نبینی محرم گفتار خود
تو مگر از عالم پاکی نیامیزی به طبعبا سگان طبع کآلودند از مردار خود

غزل شماره ۷۴۶

برنشست آن شاه عشق و دام ظلمت بردریدهمچو ماه هفت و هشت و آفتاب روز عید
اختران در خدمت او صد هزار اندر هزارهر یکی از نور روی او مزید اندر مزید
چون در آن دور مبارک برج ها را می گذشتسوی برج آتشین عاشقان خود رسید
در دلش یاد من آمد هر طرف کرد التفاتمر مرا در هیچ صفی آن زمان آن جا ندید
موج دریاهای رحمت از دلش در جوش شدهم نظر می کرد هر سو هم عنان را می کشید
گفت نزدیکان خود را کان فلان غایت چراستآن خراب عاشق حاضرمثال ناپدید
آنک دیده هر شبش در سوختن مانند شمعآنک هر صبحی که آمد ناله های او شنید
آنک آتش های عالم ز آتش او کاغ کردتا فسون می خواند عشق و بر دل او می دمید
آن یکی خاکی که چون مهتاب بر وی تافتیمهمچو مهتاب از ثری سوی ثریا می دوید
آنک چون جرجیس اندر امتحان عشق ماگشت او صد بار زنده کشته شد صد ره شهید
آنک حامل شد عدم از آفرینش بخت نیکناف او بر عشق شمس الدین تبریزی برید

غزل شماره ۷۴۷

ای طربناکان ز مطرب التماس می کنیدسوی عشرت ها روید و میل بانگ نی کنید
شهسوار اسب شادی ها شوید ای مقبلاناسب غم را در قدم های طرب ها پی کنید
زان می صافی ز خم وحدتش ای باخودانعقل و هوش و عاقبت بینی همه لاشی ء کنید
نوبهاری هست با صد رنگ گلزار و چمنترک سرد و خشک و ادباری ماه دی کنید
کشتگان خواهید دیدن سربریده جوق جوقایها العشاق مرتدید اگر هی هی کنید
سوی چینست آن بت چینی که طالب گشته ایداین چه عقلست این که هر دم قصد راه ری کنید
در خرابات بقا اندر سماع گوش جانترک تکرار حروف ابجد و حطی کنید
از شراب صرف باقی کاسه سر پر کنیدفرش عقل و عاقلی از بهر لله طی کنید
از صفات باخودی بیرون شوید ای عاشقانخویشتن را محو دیدار جمال حی کنید
با شه تبریز شمس الدین خداوند شهانجان فدا دارید و تن قربان ز بهر وی کنید

غزل شماره ۷۴۸

فخر جمله ساقیانی ساغرت در کار بادچشم تو مخمور باد و جان ما خمار باد
ای ز نوشانوش بزمت هوش ها بی هوش بادوی ز جوشاجوش عشقت عقل بی دستار باد
چون زنان مصر جان را دست و دل مجروح بادیوسف مصری همیشه شورش بازار باد
ساقیا از دست تو بس دست ها از دست شدمست تو از دست تو پیوسته برخوردار باد
مغز ما پرباد باد و مشک ما پرآب بادباد ما را و آب ما را عشق پذرفتار باد
شاه خوبان میر ما و عشق گیراگیر ماجان دولت یار ما و بخت و دولت یار باد
سرکشیم و سرخوشیم و یک دگر را می کشیماین وجود ما همیشه جاذب اسرار باد

غزل شماره ۷۴۹

مست آمد دلبرم تا دل برد از بامدادای مسلمانان ز دست مست دلبر داد داد
دی دل من می جهید و هر دو چشمم می پریدگفتم این دل تا چه بیند وین دو چشمم بامداد
بامدادان اندر این اندیشه بودم ناگهانعشق تو در صورت مه پیشم آمد شاد شاد
من که باشم باد و خاک و آب و آتش مست اوستآتش او تا چه آرد بر من و بر خاک و باد
عشق از او آبستن ست و این چهار از عشق اواین جهان زین چار زاد و این چهار از عشق زاد

غزل شماره ۷۵۰

شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهادساده دل مردی که دل بر وعده مستان نهاد
چون حدیث بی دلان بشنید جان خوشدلمجان بداد و این سخن را در میان جان نهاد
برج برج و خانه خانه جویم آن خورشید راکو کلید خانه از همسایگان پنهان نهاد
مشک گفتم زلف او را زین سخن بشکست زلفهندوی زلفش شکسته رو به ترکستان نهاد
من نیم سلطان ولیکن خاک پای او شدمخاک پای خویشتن را او لقب سلطان نهاد
همچو گربه عطسه شیری بدم از ابتدابس شدم زیر و زبر کو گربه در انبان نهاد
گفت ار تو زاده شیری نه ای گربه برآبردر انبان شیر در انبان درون نتوان نهاد
من چو انبان بردریدم گفت آن انبان مراچون تویی را هر که گربه دید او بهتان نهاد
شمس تبریزیست تابان از ورای هفت چرخلاجرم تاب نوآیین بر چهارارکان نهاد