غزل شماره ۷۵۱
هر زمان کز غیب عشق یار ما خنجر کشدگر بخواهم ور نخواهم او مرا اندرکشد
همچو پره و قفل من چون جفت گردم با کسیهمچو مرغ کشته آن دم پرم از من برکشد
کفر و دین عاشقانش هم رقوم عشق اوستحاش لله کان رقم بر طایفه دیگر کشد
چون گشاید باگشادم چون ببندد بسته امگوی میدان خود کی باشد تا ز چوگان سر کشد
همچو ابراهیم گاهم جانب آتش بردهمچو احمد گاهم از آتش سوی کوثر کشد
گویی آتش خوشتر آید مر تو را یا کوثرشخوشترم آنست کان سلطان مرا خوشتر کشد
آب و آتش خوشتر آمد رنج و راحت داد اوستزین سبب ها ساخت تا بر دیده ها چادر کشد
دوست را دشمن نماید آب را آتش کندمومنی را ناگهان در حلقه کافر کشد
سرخوشان و سرکشان را عشق او بند و گشاستسرکشان را موکشان آن عشق در چنبر کشد
بر حذر باید بدن گر چه حذر هم داد اوستآن حذر او داد کز بهر بچه مادر کشد
غزل شماره ۷۵۲
هم دلم ره می نماید هم دلم ره می زندهم دلم قلاب و هم دل سکه شه می زند
هم دلم افغان کنان گوید که راه من زدندهم دل من راه عیاران ابله می زند
هم دل من همچو شحنه طالب دزدان شدههم دل من همچو دزدان نیم شب ره می زند
گه چو حکم حق دل من قصد سرها می کندگه چو مرغ سربریده الله الله می زند
غزل شماره ۷۵۳
هم لبان می فروشت باده را ارزان کندهم دو چشم شوخ مستت رطل را گردان کند
هم جهان را نور بخشد آفتاب روی توزهر را تریاق سازد کفر را ایمان کند
هر که را در چشم آرد چشم او روشن شودهر که را از جان برآرد عرقه جانان کند
چونک بر کرسی برآید پادشاه روح اوچرخ را برهم دراند عرش را لرزان کند
آنک از حاجت نظر دارد به کاسه هر کسیلطف او برگیرد و همکاسه سلطان کند
غزل شماره ۷۵۴
می خرامد آفتاب خوبرویان ره کنیدروی ها را از جمال خوب او چون مه کنید
مردگان کهنه را رویش دو صد جان می دهدعاشقان رفته را از روی او آگه کنید
از کف آن هر دو ساقی چشم او و لعل اوهر زمانی می خورید و هر زمانی خه کنید
جانب صحرای رویش طرفه چاهی گفته اندقصد آن صحرا کنید و نیت آن چه کنید
نک نشان روشنی در خیمه ها تابان شدستگوش اسبان را به سوی خیمه و خرگه کنید
آستان خرگهش شد کهربای عاشقانعاشقان لاغر تن خود را چو برگ که کنید
در خمار چشم مستش چشم ها روشن کنیدوز برای چشم بد را ناله و آوه کنید
شاه جان ها شمس تبریزیست و این دم آن اوسترخ بدو آرید و خود را جمله مات شه کنید
غزل شماره ۷۵۵
شاه ما از جمله شاهان پیش بود و بیش بودزانک شاهنشاه ما هم شاه و هم درویش بود
شاه ما از پرده برجان چو خود را جلوه کردجان ما بی خویش شد زیرا که شه بی خویش بود
شاه ما از جان ما هم دور و هم نزدیک بودجان ما با شاه ما نزدیک و دوراندیش بود
صاف او بی درد بود و راحتش بی درد بودگلشن بی خار بود و نوش او بی نیش بود
یک صفت از لطف شه آن جا که پرده برگرفتآب و آتش صلح کرد و گرگ دایه میش بود
جان مطلق شد ز نورش صورتی کو جان نداشتگشت قربان رهش آن کس که او بدکیش بود
نیست می گفتیم اندر هست گفت آری بیاهست شد عالم از او موقوف یک آریش بود
غزل شماره ۷۵۶
علتی باشد که آن اندر بهاران بد شودگر زمستان بد بود اندر بهاران صد شود
بر بهار جان فزا زنهار تو جرمی منهعلت ناصور تو گر زانک گرگ و دد شود
هر درخت و باغ را داده بهاران بخششیهر درخت تلخ و شیرین آنچ می ارزد شود
ای برادر از رهی این یک سخن را گوش دارهر نباتی این نیرزد آنک چون سر زد شود
از هزاران آب شهوت ناگهان آبی بودکز خمیرش صورت حسن و جمال و خد شود
وانگه آن حسن و جمالان خرج گردد صد هزارتا یکی را خود از آن ها دولتی باشد شود
نیکبختان در جهان بسیار آیند و روندلیک بر درگاه شمس الدین نباید رد شود
هر که او یک سجده کردش گر چه کردش از نفاقدر دو عالم عاقبت او خاصه ایزد شود
از جفاها یاد ماور ای حریف باوفازانک یاد آن جفاها در ره تو سد شود
غزل شماره ۷۵۷
وصف آن مخدوم می کن گر چه می رنجد حسودکاین حسودی کم نخواهد گشت از چرخ کبود
گر چه خود نیکو نیاید وصف می از هوشیارچون پی مست از خمار غمزه مستش چه سود
مست آن می گر نه ای می دو پی دستار و دلچونک دستار و دلت را غمزه های او ربود
گر دو صد هستیت باشد در وجودش نیست شوزانک شاید نیست گشتن از برای آن وجود
نیم شب برخاستم دل را ندیدم پیش اوگرد خانه جستم این دل را که او را خود چه بود
چون بجستم خانه خانه یافتم بیچاره رادر یکی کنجی به ناله کی خدا اندر سجود
گوش بنهادم که تا خود التماس وصل کیستدیدمش کاندر پی زاری زبان را برگشود
کای نهان و آشکارا آشکارا پیش تواین نهانم آتش است و آشکارم آه و دود
از برای آنک خوبان را نجویی در شکستصد هزاران جوی ها در جوی خوبی درفزود
می شمرد از شه نشان ها لیک نامش می نگفتدر درون ظلمت شب اندر آن گفت و شنود
آنگهان زیر زبان می گفت یارم نام اومی نگویم گر چه نامش هست خوش بوتر ز عود
زانک در وهم من آید دزدگوشی از بشرکو در این شب گوش می دارد حدیثم ای ودود
سخت می آید مرا نام خوشش پیش کسیکو به عزت نشنود آن نام او را از جحود
ور به عزت بشنود غیرت بسوزد مر مرااندر این عاجز شدست او بی طریق و بی ورود
بانگ کردش هاتفی تو نام آن کس یاد کنغم مخور از هیچ کس در ذکر نامش ای عنود
زانک نامش هست مفتاح مراد جان توزود نام او بگو تا در گشاید زود زود
دل نمی یارست نامش گفتن و در بسته ماندتا سحرگه روز شد خورشید ناگه رو نمود
با هزاران لابه هاتف همین تبریز گفتگشت بی هوش و فتاد این دل شکستن تار و پود
چون شدم بی هوش آنگه نقش شد بر روی اونام آن مخدوم شمس الدین در آن دریای جود
غزل شماره ۷۵۸
دل من کار تو دارد گل و گلنار تو داردچه نکوبخت درختی که بر و بار تو دارد
چه کند چرخ فلک را چه کند عالم شک راچو بر آن چرخ معانی مهش انوار تو دارد
به خدا دیو ملامت برهد روز قیامتاگر او مهر تو دارد اگر اقرار تو دارد
به خدا حور و فرشته به دو صد نور سرشتهنبرد سر نبرد جان اگر انکار تو دارد
تو کیی آنک ز خاکی تو و من سازی و گویینه چنان ساختمت من که کس اسرار تو دارد
ز بلاهای معظم نخورد غم نخورد غمدل منصور حلاجی که سر دار تو دارد
چو ملک کوفت دمامه بنه ای عقل عمامهتو مپندار که آن مه غم دستار تو دارد
بمر ای خواجه زمانی مگشا هیچ دکانیتو مپندار که روزی همه بازار تو دارد
تو از آن روز که زادی هدف نعمت و دادینه کلید در روزی دل طرار تو دارد
بن هر بیخ و گیاهی خورد از رزق الهیهمه وسواس و عقیله دل بیمار تو دارد
طمع روزی جان کن سوی فردوس کشان کنکه ز هر برگ و نباتش شکر انبار تو دارد
نه کدوی سر هر کس می راوق تو داردنه هر آن دست که خارد گل بی خار تو دارد
چو کدو پاک بشوید ز کدو باده برویدکه سر و سینه پاکان می از آثار تو دارد
خمش ای بلبل جان ها که غبارست زبان هاکه دل و جان سخن ها نظر یار تو دارد
بنما شمس حقایق تو ز تبریز مشارقکه مه و شمس و عطارد غم دیدار تو دارد
غزل شماره ۷۵۹
دل من رای تو دارد سر سودای تو داردرخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد
سر من مست جمالت دل من دام خیالتگهر دیده نثار کف دریای تو دارد
ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردمکه خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد
غلطم گر چه خیالت به خیالات نماندهمه خوبی و ملاحت ز عطاهای تو دارد
گل صدبرگ به پیش تو فروریخت ز خجلتکه گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد
سر خود پیش فکنده چو گنه کار تو عرعرکه خطا کرد و گمان برد که بالای تو دارد
جگر و جان عزیزان چو رخ زهره فروزانهمه چون ماه گدازان که تمنای تو دارد
دل من تابه حلوا ز بر آتش سودااگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو دارد
هله چون دوست به دستی همه جا جای نشستیخنک آن بی خبری کو خبر از جای تو دارد
اگرم در نگشایی ز ره بام درآیمکه زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد
به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیمچه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد
خمش ای عاشق مجنون بمگو شعر و بخور خونکه جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد
سوی تبریز شو ای دل بر شمس الحق مفضلچو خیالش به تو آید که تقاضای تو دارد
غزل شماره ۷۶۰
خنک آن کس که چو ما شد همه تسلیم و رضا شدگرو عشق و جنون شد گهر بحر صفا شد
مه و خورشید نظر شد که از او خاک چو زر شدبه کرم بحر گهر شد به روش باد صبا شد
چو شه عشق کشیدش ز همه خلق بریدشنظر عشق گزیدش همه حاجات روا شد
به سفر چون مه گردون به شب چارده پر شدبه نظرهای الهی به یکی لحظه کجا شد
دل تو کرد چرایی به برون ز آخر قالبوگر آن نیست به هر شب به چراگاه چرا شد
خنک آنگه که کند حق گنهت طاعت مطلقخنک آن دم که جنایات عنایات خدا شد
سفر مشکل و دورش بشد و ماند حضورشز درون قوت نورش مدد نور سما شد
غزل شماره ۷۶۱
چو سحرگاه ز گلشن مه عیار برآمدچه بسی نعره مستان که ز گلزار برآمد
ز رخ ماه خصالش ز لطیفی وصالشهمه را بخت فزون شد همه را کار برآمد
ز دو صد روضه رضوان ز دو صد چشمه حیواندو هزاران گل خندان ز دل خار برآمد
غم چون دزد که در دل همه شب دارد منزلبه کف شحنه وصلش به سر دار برآمد
ز پس ظلم رسیده همه امید بریدهمثل دولت تابان دل بیدار برآمد
تن و جان از پس پیری ز وصالش چه جوان شدهمه را بعد کسادی چه خریدار برآمد
چو صلاح دل و دین را همه دیدیت بگوییدکه چه خورشید عجایب که ز اسرار برآمد
غزل شماره ۷۶۲
بدرد مرده کفن را به سر گور برآیداگر آن مرده ما را ز بت من خبر آید
چه کند مرده و زنده چو از او یابد چیزیکه اگر کوه ببیند بجهد پیشتر آید
ز ملامت نگریزم که ملامت ز تو آیدکه ز تلخی تو جان را همه طعم شکر آید
بخور آن را که رسیدت مهل از بهر ذخیرهکه تو بر جوی روانی چو بخوردی دگر آید
بنگر صنعت خوبش بشنو وحی قلوبشهمگی نور نظر شو همه ذوق از نظر آید
مبر امید که عمرم بشد و یار نیامدبگه آید وی و بی گه نه همه در سحر آید
تو مراقب شو و آگه گه و بی گاه که ناگهمثل کحل عزیزی شه ما در بصر آید
چو در این چشم درآید شود این چشم چو دریاچو به دریا نگرد از همه آبش گهر آید
نه چنان گوهر مرده که نداند گهر خودهمه گویا همه جویا همگی جانور آید
تو چه دانی تو چه دانی که چه کانی و چه جانیکه خدا داند و بیند هنری کز بشر آید
تو سخن گفتن بی لب هله خو کن چو ترازوکه نماند لب و دندان چو ز دنیا گذر آید
غزل شماره ۷۶۳
خنک آن کس که چو ما شد همگی لطف و رضا شدز جفا رست و ز غصه همه شادی و وفا شد
ز طرب چون طربون شد خرد از باده زبون شدگرو عشق و جنون شد گهر بحر صفا شد
مه و خورشید نظر شد که از او خاک چو زر شدبه کرم بحر گهر شد به روش باد صبا شد
چو شه عشق کشیدش ز همه خلق بریدشنظر عشق گزیدش همه حاجات روا شد
به سفر چون مه گردون به شب چارده پر شدبه نظرهای الهی به یکی لحظه کجا شد
چو زمین بود فلک شد همگی حسن و نمک شدبشری بود ملک شد مگسی بود هما شد
غزل شماره ۷۶۴
مشو ای دل تو دگرگون که دل یار بداندمکن اسرار نهانی که وی اسرار بداند
همه را از تو چو خاشاک بر آن آب براندکه همه شیوه می را دل خمار بداند
کف او خار نشاند کف او گل شکفاندهمه گل های نهانی ز دل خار بداند
تو به هر روز به تدریج یکی چیز بدانیتو برو چاکر او شو که به یک بار بداند
چو اسیری به گه حکم به اقرار و گواهیتن صوفی به گواهی دل اقرار بداند
غزل شماره ۷۶۵
هله نومید نباشی که تو را یار براندگرت امروز براند نه که فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جاز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرهاره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببردنهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاند
چو دم میش نماند ز دم خود کندش پرتو ببینی دم یزدان به کجا هات رساند
به مثل گفتم این را و اگر نه کرم اونکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند
همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشدبدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند
دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالشبه کی ماند به کی ماند به کی ماند به کی ماند
هله خاموش که بی گفت از این می همگان رابچشاند بچشاند بچشاند بچشاند
غزل شماره ۷۶۶
خضری که عمر ز آبت بکشد دراز گردددر مرگ برخورنده ابدا فرازگردد
چو نظر کنی به بالا سوی آسمان اعلادو هزار در ز رحمت ز بهشت باز گردد
چو فتاد سایه تو سوی مفسدان مجرمهمه جرم های ایشان چله و نماز گردد
چو رکاب مصطفایی سوی عفو روی آرددو هزار بولهب هم خوش و پرنیاز گردد
چو دو دست همچو بحرت به کرم گهرفشان شدرخ چون زرم زر آرد که به گرد گاز گردد
کف تست کیمیایی لب بحر کبریاییچه عجب که نیم حبه ز کفت رکاز گردد
دو هزار جان و دیده ز فزع عنان کشیدهچو صلای وصل آید گه ترک تاز گردد
همه زهر دین و دنیا ز تو شهد و نوش آمدغم و درد سینه سوزان ز تو دلنواز گردد
همه دامن تو گیرد دل و این قدر نداندکه به گرد شیر آهو به صد احتراز گردد
در وصل چون ببستی و به لامکان نشستیز کجا رسد گشایش چو دری فراز گردد
خمش و سخن رها کن جز اله را تو لا کنبه فنا چو ساز گیری همه کارساز گردد
غزل شماره ۷۶۷
صنما جفا رها کن کرم این روا نداردبنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد
ز فلک فتاد طشتم به محیط غرقه گشتمبه درون بحر جز تو دلم آشنا ندارد
ز صبا همی رسیدم خبری که می پزیدمز غمت کنون دل من خبر از صبا ندارد
به رخان چون زر من به بر چو سیم خامتبه زر او ربوده شد که چو تو دلربا ندارد
هله ساقیا سبکتر ز درون ببند آن درتو بگو به هر کی آید که سر شما ندارد
همه عمر این چنین دم نبدست شاد و خرمبه حق وفای یاری که دلش وفا ندارد
به از این چه شادمانی که تو جانی و جهانیچه غمست عاشقان را که جهان بقا ندارد
برویم مست امشب به وثاق آن شکرلبچه ز جامه کن گریزد چو کسی قبا ندارد
به چه روز وصل دلبر همه خاک می شود زراگر آن جمال و منظر فر کیمیا ندارد
به چه چشم های کودن شود از نگار روشناگر آن غبار کویش سر توتیا ندارد
هله من خموش کردم برسان دعا و خدمتچه کند کسی که در کف بجز از دعا ندارد
غزل شماره ۷۶۸
چمنی که جمله گل ها به پناه او گریزدکه در او خزان نباشد که در او گلی نریزد
شجری خوش و خرامان به میانه بیابانکه کسی به سایه او چو بخفت مست خیزد
فلکی چو آسمان ها که بدوست قصد جان هاکه زحل نیارد آن جا که به زهره برستیزد
گهری لطیف کانی به مکان لامکانیبویست اشارت دل چو دو دیده اشک بیزد
غزل شماره ۷۶۹
چه توقفست زین پس همه کاروان روان شدنگرد شتر به اشتر که بیا که ساربان شد
ز چپ و ز راست بنگر به قطارهای بی مرپی روز همچو سایه به طریق آسمان شد
نه ز لامکان رسیدی همه چیز از آن کشیدیدل تو چرا نداند به خوشی به لامکان شد
همه روز لعب کردی غم خانه خود نخوردیسوی خانه باید اکنون دژم و کشان کشان شد
تو بخند خنده اولی که روان شوی به مولیکرمش روا ندارد به کریم بدگمان شد
غزل شماره ۷۷۰
همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامدچو فروشدم به دریا چو تو گوهرم نیامد
سر خنب ها گشادم ز هزار خم چشیدمچو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد
چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخنددکه سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد
ز پیت مراد خود را دو سه روز ترک کردمچه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد
دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و چاکربه جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد
خردم گفت برپر ز مسافران گردونچه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد
چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دلبه فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد
چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازانچه همای ماند و عنقا که برابرم نیامد
برو ای تن پریشان تو وان دل پشیمانکه ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد
غزل شماره ۷۷۱
هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نمانددلتان به چرخ پرد چو بدن گران نماند
دل و جان به آب حکمت ز غبارها بشوییدهله تا دو چشم حسرت سوی خاکدان نماند
نه که هر چه در جهانست نه که عشق جان آنستجز عشق هر چه بینی همه جاودان نماند
عدم تو همچو مشرق اجل تو همچو مغربسوی آسمان دیگر که به آسمان نماند
ره آسمان درونست پر عشق را بجنبانپر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند
تو مبین جهان ز بیرون که جهان درون دیده ستچو دو دیده را ببستی ز جهان جهان نماند
دل تو مثال بامست و حواس ناودان هاتو ز بام آب می خور که چو ناودان نماند
تو ز لوح دل فروخوان به تمامی این غزل رامنگر تو در زبانم که لب و زبان نماند
تن آدمی کمان و نفس و سخن چو تیرشچو برفت تیر و ترکش عمل کمان نماند
غزل شماره ۷۷۲
صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمدبگذر بدین حوالی که جهان به هم برآمد
به دو چشم نرگسینت به دو لعل شکرینتبه دو زلف عنبرینت که کساد عنبر آمد
به پلنگ عزت تو به نهنگ غیرت توبه خدنگ غمزه تو که هزار لشکر آمد
به حق دل لطیفی خوش و مقبل و ظریفیکه بر او وظیفه تو ابدا مقرر آمد
که خلیل حق که دستش همه سال بت شکستیبه خیال خانه تو شب و روز بتگر آمد
تو مپرس حال مجنون که ز دست رفت لیلیتو مپرس حال آزر که خلیل آزر آمد
به جهانیان نماید تن مرده زنده کردنچو مسیح خوبی تو سوی گور عازر آمد
چه خوش است داغ عشقت که ز داغ عشق هر جانز خراج و عشر و سخره ابدا محرر آمد
به سوار روح بنگر منگر به گرد قالبکه غبار از سواری حسن و منور آمد
ز حجاب گل دلا تو به جهان نظاره ای کنکه پس گل مشبک دو هزار منظر آمد
دو سه بیت ماند باقی تو بگو که از تو خوشترکه ز ابر منطق تو دل و سینه اخضر آمد
غزل شماره ۷۷۳
سحری چو شاه خوبان به وثاق ما درآمدبه مثال ساقیان او به سبو و ساغر آمد
نه سبوی او بدیدم نه ز ساغرش چشیدمکه هزار موج باده به دماغ من برآمد
بگشاد این دماغم پر و بال بی نهایتکه به آفتاب ماند که به ماه و اختر آمد
به مبارکی و شادی چو جمال او بدیدمز جمال او دو دیده ز دو کون برتر آمد
غزل شماره ۷۷۴
به میان دل خیال مه دلگشا درآمدچو نه راه بود و نی در عجب از کجا درآمد
بت و بت پرست و مومن همه در سجود رفتندچو بدان جمال و خوبی بت خوش لقا درآمد
دل آهنم چو آتش چه خواست در منارشنه که آینه شود خوش چو در او صفا درآمد
به چه نوع شکر گویم که شکرستان شکرمز در جفا برون شد ز در وفا درآمد
همه جورها وفا شد همه تیرگی صفا شدصفت بشر فنا شد صفت خدا درآمد
همه نقش ها برون شد همه بحر آبگون شدهمه کبریا برون شد همه کبریا درآمد
همه خانه ها که آمد در آن به سوی دریاچو فزود موج دریا همه خانه ها درآمد
همه خانه ها یکی شد دو مبین به آب بنگرکه جدا نیند اگر چه که جدا جدا درآمد
همه کوزه ها بیارید همه خنب ها بشوییدکه رسید آب حیوان و چنین سقا درآمد
غزل شماره ۷۷۵
هله هش دار که در شهر دو سه طرارندکه به تدبیر کلاه از سر مه بردارند
دو سه رندند که هشیاردل و سرمستندکه فلک را به یکی عربده در چرخ آرند
سردهانند که تا سر ندهی سر ندهندساقیانند که انگور نمی افشارند
یار آن صورت غیبند که جان طالب اوستهمچو چشم خوش او خیره کش و بیمارند
صورتی اند ولی دشمن صورت هاانددر جهانند ولی از دو جهان بیزارند
همچو شیران بدرانند و به لب می خندنددشمن همدگرند و به حقیقت یارند
خرفروشانه یکی با دگری در جنگندلیک چون وانگری متفق یک کارند
همچو خورشید همه روز نظر می بخشندمثل ماه و ستاره همه شب سیارند
گر به کف خاک بگیرند زر سرخ شودروز گندم دروند ار چه به شب جو کارند
دلبرانند که دل بر ندهد بی برشانسرورانند که بیرون ز سر و دستارند
شکرانند که در معده نگردند ترششاکرانند و از آن یار چه برخوردارند
مردمی کن برو از خدمتشان مردم شوزانک این مردم دیگر همه مردم خوارند
بس کن و بیش مگو گر چه دهان پرسخنستزانک این حرف و دم و قافیه هم اغیارند