قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۷۷۶ تا ۸۰۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۷۷۶

عاشقان بر درت از اشک چو باران کارندخوش به هر قطره دو صد گوهر جان بردارند
همه از کار از آن روی معطل شده اندچو از آن سر نگری موی به مو در کارند
گر چه بی دست و دهانند درختان چمنلیک سرسبز و فزاینده و دردی خوارند
صد هزارند ولیکن همه یک نور شوندشمع ها یک صفتند ار به عدد بسیارند
نورهاشان به هم اندرشده بی حد و قیاسچون برآید مه تو جمله به تو بسپارند
چشم هاشان همه وامانده در بحر محیطلب فروبسته از آن موج که در سر دارند
ای بسا جان سلیمان نهان همچو پریکه به لشکرگهشان مور نمی آزارند
هست اندر پس دل واقف از این جاسوسیکو بگوید همه اسرار گرش بفشارند
بی کلیدیست که چون حلقه ز در بیرونندور نه هر جزو از آن نقده کل انبارند
این بدن تخت شه و چار طبایع پایشتاجداران فلک تخت به تو نگذارند
شمس تبریز اگر تاج بقا می بخشددل و جان را تو بشارت ده اگر بیدارند

غزل شماره ۷۷۷

ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرندهر مرادی که بودشان همه در بر گیرند
جان و دل را چو به پیک در تو بسپارندجان باقی خوش شاد معطر گیرند
بندگانند تو را کز تو تویشان مقصودپای در راه تو بنهند و کم سر گیرند
ترک این شرب بگویند در این روزی چندعوض شرب فنا شربت کوثر گیرند
چون ستاره شب تاریک پی مه گردندچو مه چارده رخسار منور گیرند
گر بمانند یتیم از پدر و مادر خاکپدر و مادر روحانی دیگر گیرند
چون ببینند که تن لقمه گورست یقینجان و دل زفت کنند و تن لاغر گیرند
بس کن این لکلک گفتار رها کن پس از اینتا سخن ها همه از جان مطهر گیرند

غزل شماره ۷۷۸

از دلم صورت آن خوب ختن می نرودچاشنی شکر او ز دهن می نرود
بالله ار شور کنم هر نفسی عیب مکنگر برفت از دل تو از دل من می نرود
بوالحسن گفت حسن را که از این خانه بروبوالحسن نیز درافتاد و حسن می نرود
جان پروانه مسکین ز پی شعله شمعتا نسوزد پر و بالش ز لگن می نرود
همه مرغان چمن هر طرفی می پرندبلبل از واسطه گل ز چمن می نرود
مرغ جان هر نفسی بال گشاید که پردوز امید نظر دوست ز تن می نرود
زن ز شوهر ببرد چون به تو آسیب زندمرد چون روی تو بیند سوی زن می نرود
جان منصور چو در عشق توش دار زدنددر رسن کرد سر خود ز رسن می نرود
جان ادیم و تو سهیلی و هوای تو یمناز پی تربیت تو ز یمن می نرود
چون خیال شکن زلف تو در دل دارماین شکسته دلم از عشق شکن می نرود
گر سبو بشکند آن آب سبو کی شکندجان عاشق به سوی گور و کفن می نرود
حیله ها دانم و تلبیسک و کژبازی هاجان ز شرم تو به تلبیس و به فن می نرود

غزل شماره ۷۷۹

همه خفتند و من دلشده را خواب نبردهمه شب دیده من بر فلک استاره شمرد
خوابم از دیده چنان رفت که هرگز نایدخواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد
چه شود گر ز ملاقات دوایی سازیخسته ای را که دل و دیده به دست تو سپرد
نه به یک بار نشاید در احسان بستنصافی ار می ندهی کم ز یکی جرعه درد
همه انواع خوشی حق به یکی حجره نهادهیچ کس بی تو در آن حجره ره راست نبرد
گر شدم خاک ره عشق مرا خرد مبینآنک کوبد در وصل تو کجا باشد خرد
آستینم ز گهرهای نهانی پر دارآستینی که بسی اشک از این دیده سترد
شحنه عشق چو افشرد کسی را شب تارماهت اندر بر سیمینش به رحمت بفشرد
دل آواره اگر از کرمت بازآیدقصه شب بود و قرص مه و اشتر و کرد
این جمادات ز آغاز نه آبی بودندسرد سیرست جهان آمد و یک یک بفسرد
خون ما در تن ما آب حیاتست و خوش استچون برون آید از جای ببینش همه ارد
مفسران آب سخن را و از آن چشمه میارتا وی اطلس بود آن سوی و در این جانب برد

غزل شماره ۷۸۰

بر سر آتش تو سوختم و دود نکردآب بر آتش تو ریختم و سود نکرد
آزمودم دل خود را به هزاران شیوههیچ چیزش بجز از وصل تو خشنود نکرد
آنچ از عشق کشید این دل من که نکشیدو آنچ در آتش کرد این دل من عود نکرد
گفتم این بنده نه در عشق گرو کرد دلیگفت دلبر که بلی کرد ولی زود نکرد
آه دیدی که چه کردست مرا آن تقصیرآنچ پشه به دماغ و سر نمرود نکرد
گر چه آن لعل لبت عیسی رنجورانستدل رنجور مرا چاره بهبود نکرد
جانم از غمزه تیرافکن تو خسته نشدزانک جز زلف خوشت را زره و خود نکرد
نمک و حسن جمال تو که رشک چمن استدر جهان جز جگر بنده نمکسود نکرد
هین خمش باش که گنجیست غم یار ولیکوصف آن گنج جز این روی زراندود نکرد

غزل شماره ۷۸۱

در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزدهمچو سرو این تن من بی دل و جان برخیزد
من گمانم تو عیان پیش تو من محو به همچون عیان جلوه کند چهره گمان برخیزد
چون رسد سنجق تو در ستمستان جهانظلم کوته شود و کوچ و قلان برخیزد
بر حصار فلک ار خوبی تو جمله برداز مقیمان فلک بانگ امان برخیزد
بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهارتا ز گلزار چمن رسم خزان برخیزد
پشت افلاک خمیدست از این بار گرانز سبک روحی تو بار گران برخیزد
من چو از تیر توم بال و پرم ده بپرانخوش پرد تیر زمانی که کمان برخیزد
رمه خفتست و همی گردد گرگ از چپ و راستسگ ما بانگ زند تا که شبان برخیزد
هین خمش دل پنهانست چو رگ زیر زبانآشکارا شود آن رگ چو زبان برخیزد
این مجابات مجیرست در آن قطعه که گفتبر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد

غزل شماره ۷۸۲

خبرت هست که در شهر شکر ارزان شدخبرت هست که دی گم شد و تابستان شد
خبرت هست که ریحان و قرنفل در باغزیر لب خنده زنانند که کار آسان شد
خبرت هست که بلبل ز سفر بازرسیددر سماع آمد و استاد همه مرغان شد
خبرت هست که در باغ کنون شاخ درختمژده نو بشنید از گل و دست افشان شد
خبرت هست که جان مست شد از جام بهارسرخوش و رقص کنان در حرم سلطان شد
خبرت هست که لاله رخ پرخون آمدخبرت هست که گل خاصبک دیوان شد
خبرت هست ز دزدی دی دیوانهشحنه عدل بهار آمد او پنهان شد
بستدند آن صنمان خط عبور از دیوانتا زمین سبز شد و باسر و باسامان شد
شاهدان چمن ار پار قیامت کردندهر یک امسال به زیبایی صد چندان شد
گلرخانی ز عدم چرخ زنان آمده اندکانجم چرخ نثار قدم ایشان شد
ناظر ملک شد آن نرگس معزول شدهغنچه طفل چو عیسی فطن و خط خوان شد
بزم آن عشرتیان بار دگر زیب گرفتباز آن باد صبا باده ده بستان شد
نقش ها بود پس پرده دل پنهانیباغ ها آینه سر دل ایشان شد
آنچ بینی تو ز دل جوی ز آیینه مجویآینه نقش شود لیک نتاند جان شد
مردگان چمن از دعوت حق زنده شدندکفرهاشان همه از رحمت حق ایمان شد
باقیان در لحدند و همه جنبان شده اندزانک زنده نتواند گرو زندان شد
گفت بس کن که من این را به از این شرح کنممن دهان بستم کو آمد و پایندان شد
هم لب شاه بگوید صفت جمله تمامگر خلاصه ز شما در کنف کتمان شد

غزل شماره ۷۸۳

ای دریغا که حریفان همه سر بنهادندباده عشق عمل کرد و همه افتادند
همه را از تبش عشق قبا تنگ آمدکله از سر بنهادند و کمر بگشادند
این همه عربده و تندی و ناسازی چیستنه همه همره و هم قافله و هم زادند
ساقیا دست من و دامن تو مخمورمتو بده داد دل من دگران بیدادند
من عمارت نپذیرم که خرابم کردیای خراب از می تو هر کی در این بنیادند
ای خدا رحم کن آن را که مرا رحم نکردبه صفات تو که در کشتن من استادند
بیخودم کن که از آن حالتم آزادیهاستبنده آن نفرم کز خود خود آزادند
دختران دارم چون ماه پس پرده دلماه رویان سماوات مرا دامادند
دخترانم چو شکر سرتاسر شیرینندخسروان فلک اندر پیشان فرهادند
چون همه باز نظر از جز شه دوخته اندگرد مردار نگردند نه ایشان خادند
همه لب بر لب معشوق چو نی نالاننددل ندارند و عجب این که همه دلشادند
گر فقیرند همه شیردل و زربخش انداین فقیران تراشنده همه خرادند
خود از آن کس که تراشیده تو را زو بتراشدگران حیله گر و ظالم و بی فریادند
رو ترش کرده چرایی که خریدارم نیستعاشقانند تو را منتظر میعادند
تن زدم لیک دلم نعره زنان می گویدباده عشق تو خواهم که دگرها بادند
شمس تبریز به نور تو که ذرات وجودهمه در عشق تو موم اند اگر پولادند

غزل شماره ۷۸۴

عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدندزیرکان از پی سرمایه به بازار شدند
عاشقان را چو همه پیشه و بازار توییعاشقان از جز بازار تو بیزار شدند
سفها سوی مجالس گرو فرج و گلوفقها سوی مدارس پی تکرار شدند
همه از سلسله عشق تو دیوانه شدندهمه از نرگس مخمور تو خمار شدند
دست و پاشان تو شکستی چو نه پا ماند و نه دستپر گشادند و همه جعفر طیار شدند
صدقات شه ما حصه درویشانستعاشقان حصه بر آن رخ و رخسار شدند
ما چو خورشیدپرستان همه صحرا کوبیمسایه جویان چو زنان در پس دیوار شدند
تو که در سایه مخلوقی و او دیواریستور نه ز آسیب اجل چون همه مردار شدند
جان چه کار آید اگر پیش تو قربان نشودجان کنون شد که چو منصور سوی دار شدند
همه سوگند بخورده که دگر دم نزنندمست گشتند صبوحی سوی گفتار شدند

غزل شماره ۷۸۵

ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرندو نه زان مفلسکان که بز لاغر گیرند
ما از آن سوختگانیم که از لذت سوزآب حیوان بهلند و پی آذر گیرند
چو مه از روزن هر خانه که اندرتابیماز ضیا شب صفتان جمله ره در گیرند
ناامیدان که فلک ساغر ایشان بشکستچو ببینند رخ ما طرب از سر گیرند
آنک زین جرعه کشد جمله جهانش نکشدمگر او را به گلیم از بر ما برگیرند
هر کی او گرم شد این جا نشود غره کساگرش سردمزاجان همه در زر گیرند
در فروبند و بده باده که آن وقت رسیدزردرویان تو را که می احمر گیرند
به یکی دست می خالص ایمان نوشندبه یکی دست دگر پرچم کافر گیرند
آب ماییم به هر جا که بگردد چرخیعود ماییم به هر سور که مجمر گیرند
پس این پرده ازرق صنمی مه روییستکه ز نور رخش انجم همه زیور گیرند
ز احتراقات و ز تربیع و نحوست برهنداگر او را سحری گوشه چادر گیرند
تو دورای و دودلی و دل صاف آن ها راستکه دل خود بهلند و دل دلبر گیرند
خمش ای عقل عطارد که در این مجلس عشقحلقه زهره بیانت همه تسخر گیرند

غزل شماره ۷۸۶

آنک عکس رخ او راه ثریا بزندگر ره قافله عقل زند تا بزند
آنک نقل و می او در ره صوفی نقدسترسدش گر به نظر گردن فردا بزند
گر پراکنده دلی دامن دل گیر که دلخیمه امن و امان بر سر غوغا بزند
عمری باید تا دیو از او بگریزداحمدی باید تا راه چلیپا بزند
در هر آن کنج دلی که غم تو معتکفستنیم شب تابش خورشید بر آن جا بزند
عارفا بهر سه نان دعوت جان را مگذارتا سنانت چو علی در صف هیجا بزند
زین گذر کن که رسیدست شهنشاه کرمخیز تا جان تو بر عیش و تماشا بزند
کف حاجت بگشا جام الهی بستانتا شعاع می جان بر رخ و سیما بزند
رخ و سیمای تو زان رونق و نوری گیردکه کف شق قمر بر مه بالا بزند
بر سرت بردود و عقل دهد مغز تو راعقل پرمغز تو پا بر سر جوزا بزند
خواجه بربند دو گوش و بگریز از سخنمور نه در رخت تو هم آتش یغما بزند
بگریز از من و از طالع شیرافکن منکاخترم کوکبه بر آدم و حوا بزند
هین خمش باش که نور تو چو بر دل ها زدنور محسوس شود بر سر و بر پا بزند

غزل شماره ۷۸۷

آنچ روی تو کند نور رخ خور نکندو آنچ عشق تو کند شورش محشر نکند
هر کی بیند رخ تو جانب گلشن نرودهر کی داند لب تو قصه ساغر نکند
چون رسد طره تو مشک دگر دم نزندچون رسد پرتو تو عقل دگر سر نکند
مالک الملک چنان سنجق عشاق فراشتکه کسی را هوس ملکت سنجر نکند
تاب آن حسن که در هفت فلک گنجا نیستجز که آهنگ دل خسته لاغر نکند
دل ویران که در و گنج هوای ابدیسترخ عاشق ز چه رو همچو رخ زر نکند
من ندانم تو بگو آه چه باشد آن چیزکه دلارام به یک غمزه میسر نکند
توبه کردم که نگویم من از آن توبه شکنهر کی بیند شکنش توبه دیگر نکند
یا رب ار صبر نیابد ز تو دل ز آتش عشقتا ابد قصه کند قصه مکرر نکند
گر چه با خاک برابر کند او قالب ماخاک ما را به دو صد روح برابر نکند

غزل شماره ۷۸۸

آه کان طوطی دل بی شکرستان چه کندآه کان بلبل جان بی گل و بستان چه کند
آنک از نقد وصال تو به یک جو نرسیدچو گه عرض بود بر سر میزان چه کند
آنک بحر تو چو خاشاک به یک سوش افکندچو بجویند از او گوهر ایمان چه کند
نقش گرمابه ز گرمابه چه لذت یابددر تماشاگه جان صورت بی جان چه کند
با بد و نیک بد و نیک مرا کاری نیستدل تشنه لب من در شب هجران چه کند
دست و پا و پر و بال دل من منتظرندتا که عشقش چه کند عشق جز احسان چه کند
آنک او دست ندارد چه برد روز نثارو آنک او پای ندارد گه خیزان چه کند
آنک بر پرده عشاق دلش زنگله نیستپرده زیر و عراقی و سپاهان چه کند
آنک از باده جان گوش و سرش گرم نشدسرد و افسرده میان صف مستان چه کند
آنک چون شیر نجست از صفت گرگی خویشچشم آهوفکن یوسف کنعان چه کند
گر چه فرعون به در ریش مرصع دارداو حدیث چو در موسی عمران چه کند
آنک او لقمه حرص است به طمع خامیاو دم عیسی و یا حکمت لقمان چه کند
بس کن و جمع شو و بیش پراکنده مگوبی دل جمع دو سه حرف پریشان چه کند
شمس تبریز تویی صبح شکرریز توییعاشق روز به شب قبله پنهان چه کند

غزل شماره ۷۸۹

از دلم صورت آن خوب ختن می نرودچاشنی شکر او ز دهن می نرود
بالله ار شور کنم هر نفسی عیب مگیرگر برفت از دل تو از دل من می نرود
همه مرغان ز چمن هر طرفی می پرندبلبل بی دل یک دم ز چمن می نرود
جان پروانه مسکین که مقیم لگنستتن او تا به نسوزد ز لگن می نرود
بوالحسن گفت حسن را که از این خانه بروبوالحسن نیز درافتاد و حسن می نرود
رسن دوست چو در حلق دلم افتادستلاجرم چنبر دل جز به رسن می نرود
مرغ جان از قفص قالب من سیر شدستوز امید نظر دوست ز تن می نرود

غزل شماره ۷۹۰

واقف سرمد تا مدرسه عشق گشودفرقیی مشکل چون عاشق و معشوق نبود
جز قیاس و دوران هست طرق لیک شدستبر اولوالفقه و طبیب و متنجم مسدود
اندر این صورت و آن صورت بس فکرت تیزاز پی بحث و تفکر ید بیضا بنمود
فرق گفتند بسی جامعشان راه ببسترو به جامع چو نهادند دو صد فرق فزود
فکر محدود بد و جامع و فارق بی حدآنچ محدود بد آن محو شد از نامحدود
محو سکرست پس محو بود صحو یقینشمس عاقب بود ار چند بود ظل ممدود
این از آنست که یطوی به زبان لایحکیزانک اثبات چنین نکته بود نفی وجود
این سخن فرع وجودست و حجابست ز نفیکشف چیزی به حجابش نبود جز مردود
نه ز مردود گریزی نه ز مقبول خلاصبهل این را که نگنجد نه به بحث و نه سرود
تو پس این را بهلی لیک تو را آن نهلدجان از این قاعده نجهد به قیام و به قعود
جان قعود آرد آنش بکشد سوی قیامجان قیام آرد آنش بکشد سوی سجود
این یگانه نه دوگانه ست که از وی برهیبه سلام و به تشهد نرهد جان ز شهود
نه به تحریمه درآمد نه به تحلیله رودنه به تکبیره ببست و نه سلامش بگشود
مگس روح درافتاد در این دوغ ابدنه مسلمان و نه ترسا و نه گبر و نه جهود
هله می گو که سخن پر زدن آن مگس استپر زدن نیز نماند چو رود دوغ فرود
پر زدن نوع دگر باشد اگر نیز بودرقص نادر بودت بر زبر چرخ کبود

غزل شماره ۷۹۱

این کبوتربچه هم عزم هوا کرد و پریدچون صفیری و ندایی ز سوی غیب شنید
آن مراد همه عالم چه فرستاد رسولکه بیا جانب ما چون نپرد جان مرید
بپرد جانب بالا چو چنان بال بیافتبدرد جامه تن را چو چنان نامه رسید
چه کمندست که پر می کشد این جان ها راچه ره است آن ره پنهان که از آن راه کشید
رحمتش نامه فرستاد که این جا بازآکه در آن تنگ قفص جان تو بسیار طپید
لیک در خانه بی در تو چو مرغی بی پراین کند مرغ هوا چونک به چستی افتید
بی قراریش گشاید در رحمت آخربر در و سقف همی کوب پر اینست کلید
تا نخوانیم ندانی تو ره واگشتنکه ره از دعوت ما گردد بر عقل بدید
هر چه بالا رود ار کهنه بود نو گرددهر نوی کآید این جا شود از دهر قدید
هین خرامان رو در غیب سوی پس منگرفی امان الله کان جا همه سودست و مزید
هله خاموش برو جانب ساقی وجودکه می پاک ویت داد در این جام پلید

غزل شماره ۷۹۲

هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان بادهله پیوسته دل عشق ز تو شادان باد
غم پرستی که تو را بیند و شادی نکندهمه سرزیر و سیه کاسه و سرگردان باد
چونک سرزیر شود توبه کند بازآیدنیک و بد نیک شود دولت تو سلطان باد
نور احمد نهلد گبر و جهودی به جهانسایه دولت او بر همگان تابان باد
گمرهان را ز بیابان همه در راه آردمصطفی بر ره حق تا به ابد رهبان باد
آن خیال خوش او مشعله دل ها بادوان نمکدان خوشش بر زبر این خوان باد
کمترین ساغر بزم خوش او شد کوثردل چون شیشه ما هم قدح ایشان باد
شمس تبریز تویی واقف اسرار رسولنام شیرین تو هر گمشده را درمان باد

غزل شماره ۷۹۳

هست مستی که مرا جانب میخانه بردجانب ساقی گلچهره دردانه برد
هست مستی که کشد گوش مرا یارانهاز چنین صف نعالم سوی پیشانه برد
نعل آنست که بوسه گه او خاک بودلعل آنست که سوی می و پیمانه برد
جان سپاریم بدان باده جان دست نهیمپیشتر زانک خردمان سوی افسانه برد
شاخ شاخست دل از رنگ سر زلف خوششتا چرا بند چنان موسی سر شانه برد

غزل شماره ۷۹۴

هر کی از حلقه ما جای دگر بگریزدهمچنان باشد کز سمع و بصر بگریزد
زان خورد خون جگر عاشق زیرا شیر استشیردل کی بود آن کو ز جگر بگریزد
دل چو طوطی بود و جور دلارام شکرطوطیی دید کسی کو ز شکر بگریزد
پشه باشد که به هر باد مخالف بروددزد شب باشد کز نور قمر بگریزد
هر سری را که خدا خیره و کالیوه کندصدر جنت بهلد سوی سقر بگریزد
و آنک واقف بود از مرگ سوی مرگ گریختسوی ملک ابد و تاج و کمر بگریزد
چون قضا گفت فلانی به سفر خواهد مردآن کس از بیم اجل سوی سفر بگریزد
بس کن و صید مکن آنک نیرزد به شکارکه خیال شب و شب هم ز سحر بگریزد

غزل شماره ۷۹۵

وقت آن شد که ز خورشید ضیایی برسدسوی زنگی شب از روم لوایی برسد
به برهنه شده عشق قبایی بدهندوز شکرخانه آن دوست نوایی برسد
این همه کاسه زرین ز بر خوان فلکبهر آنست که یک روز صلایی برسد
بره و خوشه گردون ز برای خورش استتا ز خرمنگه آن ماه عطایی برسد
عاشقان را که جز این عشق غذایی دگرستکاسه کدیه ایشان به ابایی برسد
نوخرانی که رهیدند ز بازار کهنکهنه کاسد ایشان به بهایی برسد
مه پرستان که ستاره همه شب می شمرندآخر این کوشش و اومید به جایی برسد
رو ترش کرده چو ابری که ببارید جفااز وفا رست جفا هم به وفایی برسد
آنک دانست یقین مادر گل ها خارستهمچو گل خندد چون خار جفایی برسد
خضری گرد جهان لاف زد از آب حیاتتا به گوش دل ما طبل بقایی برسد
گر ز یاران گل آلود بریدی مگریچون ز گل دور شود آب صفایی برسد
دل خود زین دودلان سرد کن و پاک بشویدل خم شسته شود چون به سقایی برسد
ناسزا گفتن از آن دلبر شیرین عجبستناسزا گفت که تا جان به سزایی برسد
یار چون سنگ دلان خانه ما را بشکستتا که هر خانه شکسته به سرایی برسد
دوش در خواب بدیدم صلاح الدین راگسترد سایه دولت چو همایی برسد

غزل شماره ۷۹۶

وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسدمرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد
سیه آن روز که بی نور جمالت گذردهیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسد
وای آن دل که ز عشق تو در آتش نرودهمچو زر خرج شود هیچ به کانی نرسد
سخن عشق چو بی درد بود بر ندهدجز به گوش هوس و جز به زبانی نرسد
مریم دل نشود حامل انوار مسیحتا امانت ز نهانی به نهانی نرسد
حس چو بیدار بود خواب نبیند هرگزاز جهان تا نرود دل به جهانی نرسد
غفلت مرگ زد آن را که چنان خشک شدستاز غم آنک ورا تره به نانی نرسد
این زمان جهد بکن تا ز زمان بازرهیپیش از آن دم که زمانی به زمانی نرسد
هر حیاتی که ز نان رست همان نان طلبدآب حیوان به لب هر حیوانی نرسد
تیره صبحی که مرا از تو سلامی نرسدتلخ روزی که ز شهد تو بیانی نرسد

غزل شماره ۷۹۷

ز اول روز که مخموری مستان باشدشیخ را ساغر جان در کف دستان باشد
پیش او ذره صفت هر سحری رقص کنیماین چنین عادت خورشیدپرستان باشد
تا ابد این رخ خورشید سحر در سحرستتا دل سنگ از او لعل بدخشان باشد
ای صلاح دل و دین تو ز برون جهتیتا چنین شش جهت از نور تو رخشان باشد
بنده عشق تو در عشق کجا سرد شودچون صلاح دل و دین آتش سوزان باشد
تو رضای دل او جو اگرت دل بایددل او چون طلبد آنک گران جان باشد
ای بس ایمان که شود کفر چو با او نبودای بسی کفر که از دولتش ایمان باشد
گلخنی را چو ببینی به دل و روی سیاههر چه از کان گهر گوید بهتان باشد
شمس تبریز تو سلطان همه خوبانیهم جمال تو مگر یوسف کنعان باشد

غزل شماره ۷۹۸

ننگ عالم شدن از بهر تو ننگی نبودبا دل مرده دلان حاجت جنگی نبود
عشق شیرینی جانست و همه چاشنی استچاشنی و مزه را صورت و رنگی نبود
عشق شاخیست ز دریا که درآید در دلجای دریا و گهر سینه تنگی نبود
ساحل نفس رها کن به تک دریا روکاندر این بحر تو را خوف نهنگی نبود
صورت هر دو جهان جمله ز آیینه عشقبنماید چو که بر آینه زنگی نبود
کار روبه نبود عشق که هر روبه راحمله شیر نر و کبر پلنگی نبود

غزل شماره ۷۹۹

سفره کهنه کجا درخور نان تو بودخرمگس هم ز کجا صاحب خوان تو بود
در زمانی که بگویی هله هان تان چه کمستکو زبانی که مجابات زبان تو بود
گر سیه روی بود زنگی و هندوی توستچه غمست از سیهی چونک از آن تو بود
ببری در خم خویش و خوش و یک رنگ کنیتا همه روح بود فر و نشان تو بود
ترس را سر ببر و گردن تعظیم بزندر مقامی که عطاها و امان تو بود
ما همه بر سر راهیم و جهانی گذرستچشم روشن نفسی کان ز جهان تو بود
دل اگر بی ادبی کرد بر این صبر مگیرطعمش بد که در این جنگ عوان تو بود
سگ به هر سو که چخد نعره به کوی تو زندشیرگیرش که بود تا که زیان تو بود
هین صبوحست بده می که همه مخموریمتا که جان یک نفسی مست ضمان تو بود
در قدح درنگری زود فرح بخش شودگرگ چون دید سگ کهف شبان تو بود
همه خفتند و دو مخمور چنین بیدارندنظری کن سوی خم ها که نهان تو بود
سر و پا مست شود هر چه تو خواهی بشودبرسد چون نرسد چونک رسان تو بود
هله درویش بخور نک قدح زفت رسیدسست بودن چه بود چونک اوان تو بود
هله امروز نشستیم به عشرت تا شبچه کم آید می و مطرب چو بیان تو بود
خاک بر سر همه را دامن این دولت گیرچو بر این خاک نشستی همه آن تو بود
می او خور همه او شو سر شش گوش مباشمطلب که دو سه خر گوش کشان تو بود

غزل شماره ۸۰۰

گر نخسبی ز تواضع شبکی جان چه شودور نکوبی به درشتی در هجران چه شود
ور به یاری و کریمی شبکی روز آریاز برای دل پرآتش یاران چه شود
ور دو دیده به تماشای تو روشن گرددکوری دیده ناشسته شیطان چه شود
ور بگیرد ز بهاران و ز نوروز رختهمه عالم گل و اشکوفه و ریحان چه شود
آب حیوان که نهفته ست و در آن تاریکیستپر شود شهر و کهستان و بیابان چه شود
ور بپوشند و بیابند یکی خلعت نواین غلامان و ضعیفان ز تو سلطان چه شود
ور سواره تو برانی سوی میدان آییتا شود گوشه هر سینه چو میدان چه شود
دل ما هست پریشان تن تیره شده جمعصاف اگر جمع شود تیره پریشان چه شود
به ترازو کم از آنیم که مه با ما نیستبهر ما گر برود ماه به میزان چه شود
چون عزیر و خر او را به دمی جان بخشیدگر خر نفس شود لایق جولان چه شود
بر سر کوی غمت جان مرا صومعه ایستگر نباشد قدمش بر که لبنان چه شود
هین خمش باش و بیندیش از آن جان غیورجمع شو گر نبود حرف پریشان چه شود