قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۸۰۱ تا ۸۲۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۸۰۱

عشرتی هست در این گوشه غنیمت داریددولتی هست حریفان سر دولت خارید
چو شکر یک دل و آغشته این شیر شویدکه ظریفید و لطیفید و نکومقدارید
دانه چیدن چه مروت بود آخر مکنیدکه امیران دو صد خرمن و صد انبارید
با چنین لاله رخان روح چرا نفزاییددر چنین معصره ای غوره چرا افشارید
دست در دامن همچون گل و ریحانش زنیدنه که پرورده و بسرشته آن گلزارید
رنگ دیدیت بسی جان و حیاتیش نبودمه خوبان مرا از چه چنین پندارید
چون ره خانه ندانید که زاده وصلیدچون سره و قلب ندانید کز این بازارید
فخر مصرید چو یوسف هله تعبیر کنیدچو لب نوش وفا جمله شکر می کارید
ملکانید و ملک زاده ز آغاز و سرشتگر چه امروز گدایانه چنین می زارید
ساقیان باده به کف گوش شما می پیچندگرد خمخانه برآیید اگر خمارید
همه صیاد هنر گشته پی بی عیبیهمه عیبید چو در مجلس جان هشیارید
شمس تبریز درآمد به عیان عذر نمانددیده روح طلب را به رخش بسپارید

غزل شماره ۸۰۲

می رسد یوسف مصری همه اقرار دهیدمی خرامد چو دو صد تنگ شکر بار دهید
جان بدان عشق سپارید و همه روح شویدوز پی صدقه از آن رنگ به گلزار دهید
جمع رندان و حریفان همه یک رنگ شدیمگروی ها بستانید و به بازار دهید
تا که از کفر و ز ایمان بنماند اثریاین قدح را ز می شرع به کفار دهید
اول این سوختگان را به قدح دریابیدو آخرالامر بدان خواجه هشیار دهید
در کمینست خرد می نگرد از چپ و راستقدح زفت بدان پیرک طرار دهید
هر کی جنس است بر این آتش عشاق نهیدهر چه نقدست به سرفتنه اسرار دهید
کار و بار از سر مستی و خرابی ببریدخویش را زود به یک بار بدین کار دهید
آتش عشق و جنون چون بزند بر ناموسسر و دستار به یک ریشه دستار دهید
جان ها را بگذارید و در آن حلقه رویدجامه ها را بفروشید و به خمار دهید
می فروشیست سیه کار و همه عور شدیمپیرهن نیست کسی را مگر ایزار دهید
حاش لله که به تن جامه طمع کرده بودآن بهانه ست دل پاک به دلدار دهید
طالب جان صفا جامه چرا می خواهدو آنک برده ست تن و جامه به ایثار دهید
عنکبوتیست ز شهوت که تو را پرده کشدجامه و تن زر و سر جمله به یک بار دهید
تا ببینید پس پرده یکی خورشیدیشمس تبریز کز او دیده به دیدار دهید

غزل شماره ۸۰۳

بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزدخوشتر از جان چه بود از سر آن برخیزد
بر حصار فلک ار خوبی تو حمله برداز مقیمان فلک بانگ امان برخیزد
بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهارتا ز گلزار و چمن رسم خزان برخیزد
پشت افلاک خمیدست از این بار گرانای سبک روح ز تو بار گران برخیزد
من چو از تیر توام بال و پری بخش مراخوش پرد تیر زمانی که کمان برخیزد
رمه خفتست همی گردد گرگ از چپ و راستسگ ما بانگ برآرد که شبان برخیزد
من گمانم تو عیان پیش تو من محو به همچون عیان جلوه کند چهره گمان برخیزد
هین خمش دل پنهانست کجا زیر زبانآشکارا شود این دل چو زبان برخیزد
این مجابات مجیر است در آن قطعه که گفتبر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد

غزل شماره ۸۰۴

صنما گر ز خط و خال تو فرمان آرنداین دل خسته مجروح مرا جان آرند
عاشقان نقش خیال تو چو بینند به خوابای بسا سیل که از دیده گریان آرند
خنک آن روز خوشا وقت که در مجلس ماساقیان دست تو گیرند و به مهمان آرند
صوفیان طاق دو ابروی تو را سجده برندعارفان آنچ نداری بر تو آن آرند
چشم شوخ تو چو آغاز کند بوالعجبیآدم کافر و ابلیس مسلمان آرند
بت پرستان رخ خورشید تو را گر بینندبر قد و قامت زیبای تو ایمان آرند
شمه ای گر ز تو در عالم علوی برسدقدسیان رقص بر این گنبد گردان آرند
گر بدین عاشق دلسوخته مسکینیشکری زان لب چون لعل بدخشان آرند
جان و دل هر دو فدای شکرستان تو بادآب حیوان چو از آن چاه زنخدان آرند
شمس تبریز اگر بلبل باغ ارمیباش تا قوت تو از روضه رضوان آرند

غزل شماره ۸۰۵

یا رب این بوی که امروز به ما می آیدز سراپرده اسرار خدا می آید
بوستان را کرمش خلعت نو می پوشدخستگان را ز دواخانه دوا می آید
در نمازند درختان و به تسبیح طیوردر رکوعست بنفشه که دوتا می آید
هر چه آمد سوی هستی ره هستی گم کردکه ز مستی نشناسد که کجا می آید
از یکی روح در این راه چو رو واپس کرداصل خود دید ز ارواح جدا می آید
رنگ او یافت از آن روی چنین خوش رنگستبوی او یافت کز او بوی وفا می آید
مست او گشت از آن رو همگان مست ویندخوش لقا گشت کز آن ماه لقا می آید
نی بگویم ز ملولی کسی غم نخورمکه شکر رشک برد ز آنچ مرا می آید
زان دلیرست که با شیر ژیان رو کردستزان کریمست که از گنج عطا می آید
آنک سرمست نباشد برمد از مردمتا نگویند کز او بوی صبا می آید
بس کن ای دوست که سنبوسه چو بسیار خوریکه ز سنبوسه تو را بوی گیا می آید

غزل شماره ۸۰۶

یا رب این بوی خوش از روضه جان می آیدیا نسیمیست کز آن سوی جهان می آید
یا رب این آب حیات از چه وطن می جوشدیا رب این نور صفات از چه مکان می آید
عجب این غلغله از جوق ملک می خیزدعجب این قهقهه از حور جنان می آید
چه سماعست که جان رقص کنان می گرددچه صفیرست که دل بال زنان می آید
چه عروسیست چه کابین که فلک چون تتقیستماه با این طبق زر به نشان می آید
چه شکارست که این تیر قضا پرانستور چنین نیست چرا بانگ کمان می آید
مژده مژده همه عشاق بکوبید دو دستکانک از دست بشد دست زنان می آید
از حصار فلکی بانگ امان می خیزدوز سوی بحر چنین موج گمان می آید
چشم اقبال به اقبال شما مخمورستاین دلیلست که از عین عیان می آید
برهیدیت از این عالم قحطی که در اواز برای دو سه نان زخم سنان می آید
خوشتر از جان چه بود جان برود باک مدارغم رفتن چه خوری چون به از آن می آید
هر کسی در عجبی و عجب من اینستکو نگنجد به میان چون به میان می آید
بس کنم گر چه که رمزست بیانش نکنمخود بیان را چه کنیم جان بیان می آید

غزل شماره ۸۰۷

لحظه ای قصه کنان قصه تبریز کنیدلحظه ای قصه آن غمزه خون ریز کنید
در فراق لب چون شکر او تلخ شدیمزان شکرهای خدایانه شکرریز کنید
هندوی شب سر زلفین ببرد ز طمعزلف او گر بفشانید عبربیز کنید
بس زبان کز صفت آن لب او کند شودچون سنان نظر از دولت او تیز کنید
ای بسا شب که ز نور مه او روز شودگر چه مه در طلبش شیوه شبخیز کنید
وقت شمشیر بود واسطه ها برگیریدصرف آرید نخواهیم که آمیز کنید
شمس تبریز که خورشید یکی ذره اوستذره را شمس مگوییدش و پرهیز کنید

غزل شماره ۸۰۸

عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدندهمه از نرگس مخمور تو خمار شدند
دست و پاشان تو شکستی چو نه پا ماند و نه دستپر گشادند و همه جعفر طیار شدند
اهل دینار کجا امت دیدار کجاگر چه دینار بشد لایق دیدار شدند

غزل شماره ۸۰۹

طرفه گرمابه بانی کو ز خلوت برآیدنقش گرمابه یک یک در سجود اندرآید
نقش های فسرده بی خبروار مردهز انعکاسات چشمش چشمشان عبهر آید
گوش هاشان ز گوشش اهل افسانه گرددچشم هاشان ز چشمش قابل منظر آید
نقش گرمابه بینی هر یکی مست و رقصانچون معاشر که گه گه در می احمر آید
پر شده بانگ و نعره صحن گرمابه ز ایشانکز هیاهوی و غلغل غره محشر آید
نقش ها یک دگر را جانب خویش خوانندنقش از آن گوشه خندان سوی این دیگر آید
لیک گرمابه بان را صورتی درنیابدگر چه صورت ز جستن در کر و در فر آید
جمله گشته پریشان او پس و پیش ایشانناشناسا شه جان بر سر لشکر آید
گلشن هر ضمیری از رخش پرگل آیددامن هر فقیری از کفش پرزر آید
دار زنبیل پیشش تا کند پر ز خویششتا که زنبیل فقرت حسرت سنجر آید
برهد از بیش وز کم قاضی و مدعی همچونک آن ماه یک دم مست در محضر آید
باده خمخانه گردد مرده مستانه گرددچوب حنانه گردد چونک بر منبر آید
کم کند از لقاشان بفسرد نقش هاشانگم شود چشم هاشان گوش هاشان کر آید
باز چون رو نماید چشم ها برگشایدباغ پرمرغ گردد بوستان اخضر آید
رو به گلزار و بستان دوستان بین و دستاندر پی این عبارت جان بدان معبر آید
آنچ شد آشکارا کی توان گفت یاراکلک آن کی نویسد گر چه در محبر آید

غزل شماره ۸۱۰

باز شیری با شکر آمیختندعاشقان با همدگر آمیختند
روز و شب را از میان برداشتندآفتابی با قمر آمیختند
رنگ معشوقان و رنگ عاشقانجمله همچون سیم و زر آمیختند
چون بهار سرمدی حق رسیدشاخ خشک و شاخ تر آمیختند
رافضی انگشت در دندان گرفتهم علی و هم عمر آمیختند
بر یکی تختند این دم هر دو شاهبلک خود در یک کمر آمیختند
هم شب قدر آشکارا شد چو عیدهم فرشته با بشر آمیختند
هم زبان همدگر آموختندبی نفور این دو نفر آمیختند
نفس کل و هر چه زاد از نفس کلهمچو طفلان با پدر آمیختند
خیر و شر و خشک و تر زان هست شدکز طبیعت خیر و شر آمیختند
من دهان بستم تو باقی را بدانکاین نظر با آن نظر آمیختند
بهر نور شمس تبریزی تنمشمع وارش با شرر آمیختند

غزل شماره ۸۱۱

آن شکرپاسخ نباتم می دهدو آنک کشتستم حیاتم می دهد
آن که در دریای خونم غرقه کردیونس وقتم نجاتم می دهد
در صفات او صفاتم نیست شدهم صفا و هم صفاتم می دهد
رخت را برد و مرا درویش کردنک ز یاقوتش زکاتم می دهد
اسب من بستد پیاده مانده اموز دو رخ آن شاه ماتم می دهد
کوه طور از شاهماتش پاره شدمن کم از کاهم ثباتم می دهد
ماه عید روز وصلش خواستماز شب هجران براتم می دهد
چون برون از شش جهت بد گنج عشقزان جهت بی این جهاتم می دهد

غزل شماره ۸۱۲

خنب های لایزالی جوش بادباده نوشان ازل را نوش باد
تیزچشمان صفا را تا ابدحلقه های عشق تو در گوش باد
دوش گفتم ساقیش را هوش دارساقیش گفتا مرا بی هوش باد
ای خدا از ساقیان بزم غیبدر دو عالم بانگ نوشانوش باد
عقل کل کو راز پوشاند همیمست باد و راز بی روپوش باد
هر سحر همچون سحرگه بی حجابآفتاب حسن در آغوش باد
شمس تبریز ار چه پشتش سوی ماستصد هزاران آفرین بر روش باد

غزل شماره ۸۱۳

موشکی صندوق را سوراخ کردخواب گربه موش را گستاخ کرد
اندر آتش افکنیم آن موش راهمچنان کان مردک طباخ کرد
گربه را و موش را آتش زنیمدر تنوری کآتشش صد شاخ کرد

غزل شماره ۸۱۴

بار دیگر یار ما هنباز کرداندک اندک خوی از ما بازکرد
مکرهای دشمنان در گوش کردچشم خود بر یار دیگر باز کرد
هر دم از جورش دل آرد نو خبرغم دل ترسنده را غماز کرد
رو ترش کردن بر ما پیشه ساختیک بهانه جست و دست انکاز کرد
ای دریغا راز ما با همدگرکو دگر کس را چنین همراز کرد
ای دل از سر صبر را آغاز کنزانک دلبر جور را آغاز کرد
عقل گوید کاین بداندیشی مکناو از آن ماست بر ما ناز کرد
می دهد چون مه صلاح الدین ضیاکارغنون را زهره جان ساز کرد

غزل شماره ۸۱۵

شهر پر شد لولیان عقل دزدهم بدزدد هم بخواهد دستمزد
هر که بتواند نگه دارد خردمن نتانستم مرا باری ببرد
گرد من می گشت یک لولی پریرهمچنینم برد کلی کرد و مرد
کرد لولی دست خود در خون منخون من در دست آن لولی فسرد
تا که می شد خون من انگوروارسال ها انگور دل را می فشرد
کرد دیدم کو کند دزدی ولیککرد ما را بین که او دزدید کرد
کی گمان دارد که او دزدی کندخاصه شه صوفی شد آمد مو سترد
دزد خونی بین که هر کس را که کشتخضر و الیاسی شد و هرگز نمرد
رخت برد و بخت داد آنگه چه بختسیم برد و دامن پرزر شمرد
دردها و دردها را صاف کردپیش او آرید هر جا هست درد
این جهان چشمست و او چون مردمکتنگ می آید جهان زین مرد خرد
باز رشک حق دهانم قفل کردشد کلید و قفل را جایی سپرد

غزل شماره ۸۱۶

خلق می جنبند مانا روز شدروز را جان بخش جانا روز شد
چند شب گشتیم ما و چند روزدر غم و شادی تو تا روز شد
در جهان بس شهرها کان جا شبستاندر این ساعت که این جا روز شد
در شب غفلت جهانی خفته اندز آفتاب عشق ما را روز شد
هر که عاشق نیست او را روز نیستهر که را عشقست و سودا روز شد
صبح را در کنج این خانه مجویرو به بالا کن به بالا روز شد
بر تو گر خارست بر ما گل شکفتبر تو گر شامست بر ما روز شد
گر تو از طفلی ز روز آگه نه ایخیز با ما جان بابا روز شد
روز را منکر مشو لا لا مگوچند لا لا جان لالا روز شد
آفتاب آمد که انشق القمربشنو این فرمان اعلا روز شد
پاسبانا بس دگر چوبک مزنپاسبان و حارس ما روز شد

غزل شماره ۸۱۷

چون مرا جمعی خریدار آمدندکهنه دوزان جمله در کار آمدند
از ستیزه ریش را صابون زدندوز حسد ناشسته رخسار آمدند
همچو نغزان روز شیوه می کنندهمچو چغزان شب به تکرار آمدند
شکر کز آواز من این خفتگانخواب را هشتند و بیدار آمدند
کاش بیداری برای حق بدیاینک بهر سیم و زر زار آمدند
چون شود بیمار از ایشان سرخ روچون به زردی همچو دینار آمدند
خلق را پس چون رهانند از حسدکز حسد این قوم بیمار آمدند
در دل خلقند چون دیده منیرآن شهان کز بهر دیدار آمدند
همچو هفت استاره یک نور آمدندهمچو پنج انگشت یک کار آمدند
تا نگردی ریش گاو مردمیسر به سر خود ریش و دستار آمدند
اهل دل خورشید و اهل گل غباراهل دل گل اهل گل خار آمدند
غم مخور ای میر عالم زین گروهکاهل دل دل بخش و دلدار آمدند

غزل شماره ۸۱۸

ساقیان سرمست در کار آمدندمستیان در کوی خمار آمدند
حلقه حلقه عاشقان و بی دلانبر امید بوی دلدار آمدند
بلبلان مست و مستان الستبر امید گل به گلزار آمدند
هین که مخموران در این دم جوق جوقبر در ساقی به زنهار آمدند
یک ندا آمد عجب از کوی دلبی دل و بی پا به یک بار آمدند
از خوشی بوی او در کوی اوبیخود و بی کفش و دستار آمدند
بی محابا ده تو ای ساقی مدامهین که جان ها مست اسرار آمدند
عارفان از خویش بی خویش آمدندزاهدان در کار هشیار آمدند
ساقیا تو جمله را یک رنگ کنباده ده گر یار و اغیار آمدند

غزل شماره ۸۱۹

اندک اندک جمع مستان می رسنداندک اندک می پرستان می رسند
دلنوازان نازنازان در ره اندگلعذاران از گلستان می رسند
اندک اندک زین جهان هست و نیستنیستان رفتند و هستان می رسند
جمله دامن های پرزر همچو کاناز برای تنگدستان می رسند
لاغران خسته از مرعای عشقفربهان و تندرستان می رسند
جان پاکان چون شعاع آفتاباز چنان بالا به پستان می رسند
خرم آن باغی که بهر مریمانمیوه های نو زمستان می رسند
اصلشان لطفست و هم واگشت لطفهم ز بستان سوی بستان می رسند

غزل شماره ۸۲۰

هر چه آن خسرو کند شیرین کندچون درخت تین که جمله تین کند
هر کجا خطبه بخواند بر دو ضدهمچو شیر و شهدشان کابین کند
با دم او می رود عین الحیاتمرده جان یابد چو او تلقین کند
مرغ جان ها با قفص ها برپرندچونک بنده پروری آیین کند
عالمی بخشد به هر بنده جداکیست کو اندر دو عالم این کند
گر به قعر چاه نام او بریقعر چه را صدر علیین کند
من بر آنم که شکرریزی کنماز شکر گر قسم من تعیین کند
کافری گر لاف عشق او زندکفر او را جمله نور دین کند
خار عالم در ره عاشق نهادتا که جمله خار را نسرین کند
تو نمی دانی که هر که مرغ اوستاز سعادت بیضه ها زرین کند
بس کنم زین پس نهان گویم دعاکی نهان ماند چو شه آمین کند

غزل شماره ۸۲۱

خنده از لطفت حکایت می کندناله از قهرت شکایت می کند
این دو پیغام مخالف در جهاناز یکی دلبر روایت می کند
غافلی را لطف بفریبد چنانقهر نندیشد جنایت می کند
وان یکی را قهر نومیدی دهدیاس کلی را رعایت می کند
عشق مانند شفیعی مشفقیاین دو گمره را حمایت می کند
شکرها داریم زین عشق ای خدالطف های بی نهایت می کند
هر چه ما در شکر تقصیری کنیمعشق کفران را کفایت می کند
کوثر است این عشق یا آب حیاتعمر را بی حد و غایت می کند
در میان مجرم و حق چون رسولبس دوادو بس سعایت می کند
بس کن آیت آیت این را برمخوانعشق خود تفسیر آیت می کند

غزل شماره ۸۲۲

عشق اکنون مهربانی می کندجان جان امروز جانی می کند
در شعاع آفتاب معرفتذره ذره غیب دانی می کند
کیمیای کیمیاسازست عشقخاک را گنج معانی می کند
گاه درها می گشاید بر فلکگه خرد را نردبانی می کند
گه چو صهبا بزم شادی می نهدگه چو دریا درفشانی می کند
گه چو روح الله طبیبی می شودگه خلیلش میزبانی می کند
اعتمادی دارد او بر عشق دوستگر سماع لن ترانی می کند
اندر این طوفان که خونست آب اولطف خود را نوح ثانی می کند
بانگ انانستعین ما شنیدلطف و داد و مستعانی می کند
چون قرین شد عشق او با جان هامو به مو صاحب قرانی می کند
ارمغان های غریب آورده استقسمت آن ارمغانی می کند
هر که می بندد ره عشاق راجاهلی و قلتبانی می کند
سرنگون اندررود در آب شورهر که چون لنگر گرانی می کند
تا چه خوردست این دهان کز ذوق آناقتضای بی زبانی می کند

غزل شماره ۸۲۳

عمر بر اومید فردا می رودغافلانه سوی غوغا می رود
روزگار خویش را امروز دانبنگرش تا در چه سودا می رود
گه به کیسه گه به کاسه عمر رفتهر نفس از کیسه ما می رود
مرگ یک یک می برد وز هیبتشعاقلان را رنگ و سیما می رود
مرگ در ره ایستاده منتظرخواجه بر عزم تماشا می رود
مرگ از خاطر به ما نزدیکترخاطر غافل کجاها می رود
تن مپرور زانک قربانیست تندل بپرور دل به بالا می رود
چرب و شیرین کم ده این مردار رازانک تن پرورد رسوا می رود
چرب و شیرین ده ز حکمت روح راتا قوی گردد که آن جا می رود
حکمتت از شه صلاح الدین رسدآنک چون خورشید یکتا می رود

غزل شماره ۸۲۴

عاشقان پیدا و دلبر ناپدیددر همه عالم چنین عشقی که دید
نارسیده یک لبی بر نقش جانصد هزاران جان ها تا لب رسید
قاب قوسین از علی تیری فکندتا سپرهای فلک ها را درید
ناکشیده دامن معشوق غیبدل هزاران محنت و ضربت کشید
ناگزیده او لب شیرین لبیچند پشت دست در هجران گزید
ناچریده از لبش شاخ شکردل هزاران عشوه او را چرید
ناشکفته از گلستانش گلیصد هزاران خار در سینه خلید
گر چه جان از وی ندید الا جفااز وفاها بر امید او رمید
آن الم را بر کرم ها فضل دادوان جفا را از وفاها برگزید
خار او از جمله گل ها دست بردقفل او دلکشترست از صد کلید
جور او از دور دولت گوی بردقندها از زهر قهرش بردمید
رد او به از قبول دیگرانلعل و مروارید سنگش را مرید
این سعادت های دنیا هیچ نیستآن سعادت جو که دارد بوسعید
این زیادت های این عالم کمیستآن زیادت جو که دارد بایزید
آن زیادت دست شش انگشت تستقیمت او کم به ظاهر مستزید
آن سناجو کش سنایی شرح کردیافت فردیت ز عطار آن فرید
چرب و شیرین می نماید پاک و خوشیک شبی بگذشت با تو شد پلید
چرب و شیرین از غذای عشق خورتا پرت برروید و دانی پرید
آخر اندر غار در طفلی خلیلاز سر انگشت شیری می مکید
آن رها کن آن جنین اندر شکمآب حیوانی ز خونی می مزید
قد و بالایی که چرخش کرد راستعاقبت چون چرخ کژقامت خمید
قد و بالایی که عشقش برفراشتبرگذشت آن قدش از عرش مجید
نی خمش کن عالم السر حاضرستنحن اقرب گفت من حبل الورید

غزل شماره ۸۲۵

برنشین ای عزم و منشین ای امیدکز رسولانش پیاپی شد نوید
دود و بویی می رسد از عرش غیبای نهانان سوی بوی آن پرید
هر چه غفلت کور و پنهان می کنددود بویش می کند آن را سپید
ما ز گردون سوی مادون آمدیمباز ما را سوی گردون برکشید
همچو مریم سوی خرمابن رویمزانک خرمایی ندارد شاخ بید
بس کن و از حرف در معنی گریزچند معنی را ز حرفی می مزید
این مزیدن طفل بی دندان کندگر شما مردید نان را خود گزید