قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۸۲۶ تا ۸۵۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۸۲۶

ای خدا از عاشقان خشنود بادعاشقان را عاقبت محمود باد
عاشقان را از جمالت عید بادجانشان در آتشت چون عود باد
دست کردی دلبرا در خون ماجان ما زین دست خون آلود باد
هر که گوید که خلاصش ده ز عشقآن دعا از آسمان مردود باد
مه کم آید مدتی در راه عشقآن کمی عشق جمله سود باد
دیگران از مرگ مهلت خواستندعاشقان گویند نی نی زود باد
آسمان از دود عاشق ساخته ستآفرین بر صاحب این دود باد

غزل شماره ۸۲۷

نه فلک مر عاشقان را بنده باددولت این عاشقان پاینده باد
بوستان عاشقان سرسبز بادآفتاب عاشقان تابنده باد
تا قیامت ساقی باقی عشقجام بر کف سوی ما آینده باد
بلبل دل تا ابد سرمست بادطوطی جان هم شکرخاینده باد
تا ابد پستان جان پرشیر بادمادر دولت طرب زاینده باد
شیوه عاشق فریبی های یارکم مباد و هر دم افزاینده باد
از پی لعلش گهربارست چشماین گهر را لعلش استاینده باد
چشم ما بگشاد چشم مست اوطالبان را چشم بگشاینده باد
دل ز ما بربود حسن دلرباچابک و صیاد و برباینده باد
مرغ جانم گر نپرد سوی عشقپر و بال مرغ جان برکنده باد
عشق گریان بیندم خندان شودای جهان از خنده اش پرخنده باد
سنگ ها از شرم لعلش آب شدشرم ها از شرم او شرمنده باد
من خموشم میوه نطق مرامی بپالاید که پالاینده باد

غزل شماره ۸۲۸

هر که را اسرار عشق اظهار شدرفت یاری زانک محو یار شد
شمع افروزان بنه در آفتاببنگرش چون محو آن انوار شد
نیست نور شمع هست آن نور شمعهم نشد آثار و هم آثار شد
همچنان در نور روح این نار تنهم نشد این نار و هم این نار شد
جوی جویانست و پویان سوی بحرگم شود چون غرق دریابار شد
تا طلب جنبان بود مطلوب نیستمطلب آمد آن طلب بی کار شد
پس طلب تا هست ناقص بد طلبچون نماند آگهی سالار شد
هر تن بی عشق کو جوید کلهسر ندارد جملگی دستار شد
تا ببیند ناگهانی گلرخیبر وی آن دستار و سر چون خار شد
همچو من شد در هوای شمس دینآنک او را در سر این اسرار شد

غزل شماره ۸۲۹

هر چه دلبر کرد ناخوش چون بودهر چه کشت افزاست آتش چون بود
نقش هایی که نگارد آن نگارعقل آن را جز که مفرش چون بود
شربتی را کو به مست خود دهدجز لطیف و پاک و دلکش چون بود
کشتی شش گوشه ست این شش جهتبحر بی پایان در این شش چون بود
نرگس چشمی کز این بحر آب یافتدر شناس بحر اعمش چون بود
چون گشادی یافت چشمی در رضااز سخط هر لحظه اخفش چون بود
هین خموش و از خمول حق بترسمومن اقبال مرعش چون بود

غزل شماره ۸۳۰

صاف جان ها سوی گردون می روددرد جان ها سوی هامون می رود
چشم دل بگشا و در جان ها نگرچون بیامد چون شد و چون می رود
جامه برکش چونک در راهی رویچون همه ره خاک با خون می رود
لاله خون آلود می روید ز خاکگر چه با دامان گلگون می رود
جان چو شد در زیر خاکم جا کنیدخاک در خانه چو خاتون می رود
جان عرشی سوی عیسی می رودجان فرعونی به قارون می رود
سوی آن دل جان من پر می زندکو لطیف و شاد و موزون می رود
زانک آن جان دون حق چیزی نخواستوین دگر جان سوی مادون می رود

غزل شماره ۸۳۱

هر زمان لطفت همی در پی رسدور نه کس را این تقاضا کی رسد
مست عشقم دار دایم بی خمارمن نخواهم مستیی کز می رسد
ما نیستانیم و عشقش آتشیستمنتظر کان آتش اندر نی رسد
این نیستان آب ز آتش می خوردتازه گردد ز آتشی کز وی رسد
تا ابد از دوست سبز و تازه ایماو بهاری نیست کو را دی رسد
لا شویم از کل شیی هالکچون هلاک و آفت اندر شی ء رسد
هر کی او ناچیز شد او چیز شدهر کی مرد از کبر او در حی رسد

غزل شماره ۸۳۲

شب شد و هنگام خلوتگاه شدقبله عشاق روی ماه شد
مه پرستان ماه خندیدن گرفتشب روان خیزید وقت راه شد
خواب آمد ما و من ها لا شدندوقت آن بی خواب الاالله شد
مغزها آمیخته با کاه تنتن بخفت و دانه ها بی کاه شد
هندوان خرگاه تن را روفتندترک خلوت دید و در خرگاه شد
گفت و گوهای جهان را آب بردوقت گفتن های شاهنشاه شد
شمس تبریزی چو آمد در میاناهل معنی را سخن کوتاه شد

غزل شماره ۸۳۳

مرگ ما هست عروسی ابدسر آن چیست هو الله احد
شمس تفریق شد از روزنه هابسته شد روزنه ها رفت عدد
آن عددها که در انگور بودنیست در شیره کز انگور چکد
هر کی زنده ست به نوراللهمرگ این روح مر او راست مدد
بد مگو نیک مگو ایشان راکه گذشتند ز نیکو و ز بد
دیده در حق نه و نادیده مگوتا که در دیده دگر دیده نهد
دیده دیده بود آن دیدههیچ غیبی و سری زو نجهد
نظرش چونک به نورالله استبر چنان نور چه پوشیده شود
نورها گر چه همه نور حقندتو مخوان آن همه را نور صمد
نور باقیست که آن نور خدا استنور فانی صفت جسم و جسد
نور ناریست در این دیده خلقمگر آن را که حقش سرمه کشد
نار او نور شد از بهر خلیلچشم خر شد به صفت چشم خرد
ای خدایی که عطایت دیدستمرغ دیده به هوای تو پرد
قطب این که فلک افلاکستدر پی جستن تو بست رصد
یا ز دیدار تو دید آر او رایا بدین عیب مکن او را رد
دیده تر دار تو جان را هر دمنگهش دار ز دام قد و خد
دیده در خواب ز تو بیداریاین چنین خواب کمالست و رشد
لیک در خواب نیابد تعبیرتو ز خوابش به جهان رغم حسد
ور نه می کوشد و بر می جوشدز آتش عشق احد تا به لحد

غزل شماره ۸۳۴

از دل رفته نشان می آیدبوی آن جان و جهان می آید
نعره و غلغله آن مستانآشکارا و نهان می آید
گوهر از هر طرفی می تابدپای کوبان سوی جان می آید
از در مشعله داران فلکآتش دل به دهان می آید
جان پروانه میان می بنددشمع روشن به میان می آید
آفتابی که ز ما پنهان بودسوی ما نورفشان می آید
تیر از غیب اگر پران نیستپس چرا بانگ کمان می آید

غزل شماره ۸۳۵

گل خندان که نخندد چه کندعلم از مشک نبندد چه کند
نار خندان که دهان بگشادستچونک در پوست نگنجد چه کند
مه تابان بجز از خوبی و نازچه نماید چه پسندد چه کند
آفتاب ار ندهد تابش و نورپس بدین نادره گنبد چه کند
سایه چون طلعت خورشید بدیدنکند سجده نخنبد چه کند
عاشق از بوی خوش پیرهنتپیرهن را ندراند چه کند
تن مرده که بر او برگذرینشود زنده نجنبد چه کند
دلم از چنگ غمت گشت چو چنگنخروشد نترنگد چه کند
شیر حق شاه صلاح الدینستنکند صید و نغرد چه کند

غزل شماره ۸۳۶

گر نخسپی شبکی جان چه شودور نکوبی در هجران چه شود
ور بیاری شبکی روز آریاز برای دل یاران چه شود
ور دو دیده ز تو روشن گرددکوری دیده شیطان چه شود
ور بگیرد ز گل افشانی توهمه عالم گل و ریحان چه شود
آب حیوان که در آن تاریکیستپر شود شهر و بیابان چه شود
ور خضروار قلاووز شویتا لب چشمه حیوان چه شود
ور ز خوان کرم و نعمت توزنده گردد دو سه مهمان چه شود
ور ز دلداری و جان بخشی توجان بیابد دو سه بی جان چه شود
ور سواره سوی میدان آییتا شود سینه چو میدان چه شود
روی چون ماهت اگر بنماییتا رود زهره به میزان چه شود
ور بریزی قدحی مالامالبر سر وقت خماران چه شود
ور بپوشیم یکی خلعت نوما غلامان ز تو سلطان چه شود
ور چو موسی تو بگیری چوبیتا شود چوب چو ثعبان چه شود
ور برآری ز تک دریا گردچو کف موسی عمران چه شود
ور سلیمان بر موران آیدتا شود مور سلیمان چه شود
بس کن و جمع کن و خامش باشگر نگویی تو پریشان چه شود

غزل شماره ۸۳۷

هر کجا بوی خدا می آیدخلق بین بی سر و پا می آید
زانک جان ها همه تشنه ست به ویتشنه را بانگ سقا می آید
شیرخوار کرمند و نگرانتا که مادر ز کجا می آید
در فراقند و همه منتظرندکز کجا وصل و لقا می آید
از مسلمان و جهود و ترساهر سحر بانگ دعا می آید
خنک آن هوش که در گوش دلشز آسمان بانگ صلا می آید
گوش خود را ز جفا پاک کنیدزانک بانگی ز سما می آید
گوش آلوده ننوشد آن بانگهر سزایی به سزا می آید
چشم آلوده مکن از خد و خالکان شهنشاه بقا می آید
ور شد آلوده به اشکش می شویزانک از آن اشک دوا می آید
کاروان شکر از مصر رسیدشرفه گام و درا می آید
هین خمش کز پی باقی غزلشاه گوینده ما می آید

غزل شماره ۸۳۸

گر نخسپی شبکی جان چه شودور نکوبی در هجران چه شود
ور بیاری شبکی روز آریاز برای دل یاران چه شود
ور دو دیده به تو روشن گرددکوری دیده شیطان چه شود
گر برآری ز دل بحر غبارچون کف موسی عمران چه شود
ور سلیمان بر موران آیدتا شود مور سلیمان چه شود
ور چو الیاس قلاووز شویتا لب چشمه حیوان چه شود
ور بروید ز گل افشانی توهمه عالم گل و ریحان چه شود
آب حیوان که در آن تاریکیستپر شود شهر و بیابان چه شود
ور ز خوان کرم و نعمت توزنده گردد دو سه مهمان چه شود
ور ز دلداری و جان بخشی توجان بیابد دو سه بی جان چه شود
ور سواره سوی میدان آییتا شود سینه چو میدان چه شود
روی چون ماهت اگر بنماییتا رود زهره به میزان چه شود
آستین کرم ار افشانیتا ندریم گریبان چه شود
ور بریزی قدحی مالامالبر سر وقت خماران چه شود
ور بپوشیم یکی خلعت نوما غلامان ز تو سلطان چه شود
ور چو موسی بپذیری چوبیتا شود چوب تو ثعبان چه شود
رو به لطف آر و ز دشمن مشنوگر بجویی دل ایشان چه شود
بس کن ای دل ز فغان جمع نشینگر نگویی تو پریشان چه شود

غزل شماره ۸۳۹

خشمین بر آن کسی شو کز وی گزیر باشدیا غیر خاک پایش کس دستگیر باشد
گیرم کز او بگردی شاه و امیر و فردیناچار مرگ روزی بر تو امیر باشد
گر فاضلی و فردی آب خضر نخوردیهر کو نخورد آبش در مرگ اسیر باشد
ای پیر جان فطرت پیر عیان نه فکرتپیری نه کز قدیدی مویش چو شیر باشد
پیری مکن بر آن کس کز مکر و از فضولیخواهد که بازگونه بر پیر پیر باشد
پیری بر آن کسی کن کو مرده تو باشدپیش جلالت تو خوار و حقیر باشد
چون موی ابروی را وهمش هلال بیندبر چشمش آفتابت کی مستدیر باشد
آن کس که از تکبر مالد سبال خود رااز نور کبریایی چون مستنیر باشد
عرضه گری رها کن ای خواجه خویش لا کنتا ذره وجودت شمس منیر باشد
جلوه مکن جمالت مگشای پر و بالتتا با پر خدایی جان مستطیر باشد
بربند پنج حس را زین سیل های تیرهتا عقل کل ز شش سو بر تو مطیر باشد
بی آن خمیرمایه گر تو خمیر تن راصد سال گرم داری نانش فطیر باشد
گر قاب قوس خواهی دل راست کن چو تیریدر قوس او درآید کو همچو تیر باشد
خاموش اگر توانی بی حرف گو معانیتا بر بساط گفتن حاکم ضمیر باشد

غزل شماره ۸۴۰

بعد از سماع گویی کان شورها کجا شدیا خود نبود چیزی یا بود و آن فنا شد
منکر مباش بنگر اندر عصای موسییک لحظه آن عصا بد یک لحظه اژدها شد
چون اژدهاست قالب لب را نهاده بر لبکو خورد عالمی را وانگه همان عصا شد
یک گوهری چون بیضه جوشید و گشت دریاکف کرد و کف زمین شد وز دود او سما شد
الحق نهان سپاهی پوشیده پادشاهیهر لحظه حمله آرد وانگه به اصل واشد
گر چه ز ما نهان شد در عالمی روان شدتا نیستش نخوانی گر از نظر جدا شد
هر حالتی چو تیرست اندر کمان قالبرو در نشانه جویش گر از کمان رها شد
گر چه صدف ز ساحل قطره ربود و گم شددر بحر جوید او را غواص کآشنا شد
از میل مرد و زن خون جوشید وان منی شدوانگه از آن دو قطره یک خیمه در هوا شد
وانگه ز عالم جان آمد سپاه انسانعقلش وزیر گشت و دل رفت پادشا شد
تا بعد چند گاهی دل یاد شهر جان کردواگشت جمله لشکر در عالم بقا شد
گویی چگونه باشد آمدشد معانیاینک به وقت خفتن بنگر گره گشا شد

غزل شماره ۸۴۱

باز آفتاب دولت بر آسمان برآمدباز آرزوی جان ها از راه جان درآمد
باز از رضای رضوان درهای خلد وا شدهر روح تا به گردن در حوض کوثر آمد
باز آن شهی درآمد کو قبله شهانستباز آن مهی برآمد کز ماه برتر آمد
سرگشتگان سودا جمله سوار گشتندکان شاه یک سواره در قلب لشکر آمد
اجزای خاک تیره حیران شدند و خیرهاز لامکان شنیده خیزید محشر آمد
آمد ندای بی چون نی از درون نه بیروننی چپ نی راست نی پس نی از برابر آمد
گویی که آن چه سویست آن سو که جست و جویستگویی کجا کنم رو آن سو که این سر آمد
آن سو که میوه ها را این پختگی رسیدستآن سو که سنگ ها را اوصاف گوهر آمد
آن سو که خشک ماهی شد پیش خضر زندهآن سو که دست موسی چون ماه انور آمد
این سوز در دل ما چون شمع روشن آمدوین حکم بر سر ما چون تاج مفخر آمد
دستور نیست جان را تا گوید این بیان راور نی ز کفر رستی هر جا که کفر آمد
کافر به وقت سختی رو آورد بدان سواین سو چو درد بیند آن سوش باور آمد
با درد باش تا درد آن سوت ره نمایدآن سو که بیند آن کس کز درد مضطر آمد
آن پادشاه اعظم در بسته بود محکمپوشید دلق آدم امروز بر در آمد

غزل شماره ۸۴۲

آن ماه کو ز خوبی بر جمله می دواندای عاشقان شما را پیغام می رساند
سوی شما نبشت او بر روی بنده سطریخط خوان کیست این جا کاین سطر را بخواند
نقشش ز زعفران است وین سطر سر جانستهر حرف آتشی نو در دل همی نشاند
کنجی و عشق و دلقی ما از کجا و خلقیلیک او گرفته حلقی ما را همی کشاند
بی دست و پا چو گویی سوی وییم غلطانچوگان زلف ما را این سو همی دواند
چون این طرف دویدم چوگانش حمله آردسوی خودم کشاند این سر بگو کی داند
هر سو که هست مستم چوگان او پرستمدر عین نیست هستم تا حکم خود براند
گر زانک تو ملولی با خفتگان بنه سرزیرا فسردگان را هم خواب وارهاند
آن جا که شمس دینم پیدا شود به تبریزوالله که در دو عالم نی درد و درد ماند

غزل شماره ۸۴۳

در عشق زنده باید کز مرده هیچ نایددانی که کیست زنده آن کو ز عشق زاید
گرمی شیر غران تیزی تیغ براننری جمله نران با عشق کند آید
در راه رهزنانند وین همرهان زنانندپای نگارکرده این راه را نشاید
طبل غزا برآمد وز عشق لشکر آمدکو رستم سرآمد تا دست برگشاید
رعدش بغرد از دل جانش ز ابر قالبچون برق بجهد از تن یک لحظه ای نپاید
هرگز چنین سری را تیغ اجل نبردکاین سر ز سربلندی بر ساق عرش ساید
هرگز چنین دلی را غصه فرونگیردغم های عالم او را شادی دل فزاید
دریا پیش ترش رو او ابر نوبهارستعالم بدوست شیرین قاصد ترش نماید
شیرش نخواهد آهو آهوی اوست یاهومنکر در این چراخور بسیار ژاژ خاید
در عشق جوی ما را در ما بجوی او راگاهی منش ستایم گاه او مرا ستاید
تا چون صدف ز دریا بگشاید او دهانیدریای ما و من را چون قطره دررباید

غزل شماره ۸۴۴

گر ساعتی ببری ز اندیشه ها چه باشدغوطی خوری چو ماهی در بحر ما چه باشد
ز اندیشه ها نخسپی ز اصحاب کهف باشینوری شوی مقدس از جان و جا چه باشد
آخر تو برگ کاهی ما کهربای دولتزین کاهدان بپری تا کهربا چه باشد
صد بار عهد کردی کاین بار خاک باشمیک بار پاس داری آن عهد را چه باشد
تو گوهری نهفته در کاه گل گرفتهگر رخ ز گل بشویی ای خوش لقا چه باشد
از پشت پادشاهی مسجود جبرئیلیملک پدر بجویی ای بی نوا چه باشد
ای اولیای حق را از حق جدا شمردهگر ظن نیک داری بر اولیا چه باشد
جزوی ز کل بمانده دستی ز تن بریدهگر زین سپس نباشی از ما جدا چه باشد
بی سر شوی و سامان از کبر و حرص خالیآنگه سری برآری از کبریا چه باشد
از ذکر نوش شربت تا وارهی ز فکرتدر جنگ اگر نپیچی ای مرتضا چه باشد
بس کن که تو چو کوهی در کوه کان زر جوکه را اگر نیاری اندر صدا چه باشد

غزل شماره ۸۴۵

مرغی که ناگهانی در دام ما درآمدبشکست دام ها را بر لامکان برآمد
از باده گزافی شد صاف صاف صافیوز درد هر دو عالم جوشید و بر سر آمد
جان را چو شست از گل معراج برشد آن دلآن جا چو کرد منزل آن جاش خوشتر آمد
در عالم طراوت او یافت بس حلاوتوز وصف لاله رویان رویش مزعفر آمد
زان ماه هر که ماند وین نقش را نخوانددر نقش دین بماند والله که کافر آمد
ز اوصاف خود گذشتم وز خود برهنه گشتمزیرا برهنگان را خورشید زیور آمد
الله اکبر تو خوش نیست با سر تواین سر چو گشت قربان الله اکبر آمد
هر جان باملالت دورست از این جلالتچون عشق با ملولی کشتی و لنگر آمد
ای شمس حق تبریز دل پیش آفتابتدر کم زنی مطلق از ذره کمتر آمد

غزل شماره ۸۴۶

بیمار رنج صفرا ذوق شکر نداندهر سنگ دل در این ره قلب از گهر نداند
هر عنکبوت جوله در تار و پود آن چهاز ذوق صنعت خود ذوق دگر نداند
وان کو ز چه برافتد در جام و ساغر افتدمستیش در سر افتد پا را ز سر نداند

غزل شماره ۸۴۷

پیمانه ایست این جان پیمانه این چه دانداز پاک می پذیرد در خاک می رساند
در عشق بی قرارش بنمودنست کارشاز عرش می ستاند بر فرش می فشاند
باری نبود آگه زین سو که می رساندای کاش آگهستی زان سو که می ستاند
خاک از نثار جان ها تابان شده چو کان هاکو خاک را زبان ها تا نکته ای جهاند
تا دم زند ز بیشه زان بیشه همیشهکان بیشه جان ما را پنهان چه می چراند
این جا پلنگ و آهو نعره زنان که یا هوای آه را پناه او ما را که می کشاند
شیری که خویش ما را جز شیر خویش ندهدشیری که خویش ما را از خویش می رهاند
آن شیر خویش بر ما جلوه کند چو آهوما را به این فریب او تا بیشه می دواند
چون فاتحه دهدمان گاهی فتوح و گه گهگر فاتحه شویم او از ناز برنخواند

غزل شماره ۸۴۸

از چشم پرخمارت دل را قرار ماندوز روی همچو ماهت در مه شمار ماند
چون مطرب هوایت چنگ طرب نوازدمر زهره فلک را کی کسب و کار ماند
یغمابک جمالت هر سو که لشکر آردآن سوی شهر ماند آن سو دیار ماند
گلزار جان فزایت بر باغ جان بخنددگل ها به عقل باشد یا خار خار ماند
جاسوس شاه عشقت چون در دلی درآیدجز عشق هیچ کس را در سینه یار ماند
ای شاد آن زمانی کز بخت ناگهانیجانت کنار گیرد تن برکنار ماند
چون زان چنان نگاری در سر فتد خماریدل تخت و بخت جوید یا ننگ و عار ماند
می خواهم از خدا من تا شمس حق تبریزدر غار دل بتابد با یار غار ماند

غزل شماره ۸۴۹

ای آن که از عزیزی در دیده جات کردنددیدی که جمله رفتند تنها رهات کردند
ای یوسف امانت آخر برادرانتبفروختندت ارزان و اندک بهات کردند
آن ها که این جهان را بس بی وفا بدیدندراه اختیار کردند ترک حیات کردند
بسیار خصم داری پنهان و می نبینیکاین جمله حیله کردی ویشانت مات کردند
شاهان که نابدیدند چون حال تو بدیدنداز مهر و از عنایت جمله دعات کردند
با ساکنان سینه بنشین که اهل کینهمانند طفل دینه بی دست و پات کردند
آن ها نهفتگانند وین ها که اهل رازنداز رنگ همچو چنگی باری دوتات کردند
اندیشه کن از آن ها کاندیشه هات دانندکم جو وفا از این ها چون بی وفات کردند

غزل شماره ۸۵۰

یک خانه پر ز مستان مستان نو رسیدنددیوانگان بندی زنجیرها دریدند
بس احتیاط کردیم تا نشنوند ایشانگویی قضا دهل زد بانگ دهل شنیدند
جان های جمله مستان دل های دل پرستانناگه قفص شکستند چون مرغ برپریدند
مستان سبو شکستند بر خنب ها نشستندیا رب چه باده خوردند یا رب چه مل چشیدند
من دی ز ره رسیدم قومی چنین بدیدممن خویش را کشیدم ایشان مرا کشیدند
آن را که جان گزیند بر آسمان نشینداو را دگر کی بیند جز دیده ها که دیدند
یک ساقیی عیان شد آشوب آسمان شدمی تلخ از آن زمان شد خیکش از آن دریدند