قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۸۵۱ تا ۸۷۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۸۵۱

ای آنک پیش حسنت حوری قدم دو آیددر خانه خیالت شاید که غم درآید
ای آنک هر وجودی ز آغاز از تو خیزدشاید که با وجودت در ما عدم درآید
ای غم تو جمع می شو کاینک سپاه شادیتا کیقباد شادان با صد علم درآید
ای دل مباش غمگین کاینک ز شاه شیرینآن چنگ پرنوای خالی شکم درآید
آن ساقی الهی آید ز بزم شاهیوان مطرب معانی اکنون به دم درآید
ای غم چه خیره رویی آخر مرا نگوییاندر درم درافتی چون او درم درآید
آخر شوم مسلم از آتش تو ای غمزان کس که جان فزایی او را سلم درآید

غزل شماره ۸۵۲

جز لطف و جز حلاوت خود از شکر چه آیدجز نور بخش کردن خود از قمر چه آید
جز رنگ های دلکش از گلستان چه خیزدجز برگ و جز شکوفه از شاخ تر چه آید
جز طالع مبارک از مشتری چه یابیجز نقدهای روشن از کان زر چه آید
آن آفتاب تابان مر لعل را چه بخشدوز آب زندگانی اندر جگر چه آید
از دیدن جمالی کو حسن آفریندبالله یکی نظر کن کاندر نظر چه آید
ماییم و شور مستی مستی و بت پرستیزین سان که ما شدستیم از ما دگر چه آید
مستی و مستتر شو بی زیر و بی زبر شوبی خویش و بی خبر شو خود از خبر چه آید
چیزی ز ماست باقی مردانه باش ساقیدرده می رواقی زین مختصر چه آید
چون گل رویم بیرون با جامه های گلگونمجنون شویم مجنون از خواب و خور چه آید
ای شه صلاح دین تو بیرون مشو ز صورتبنما فرشتگان را تو کز بشر چه آید

غزل شماره ۸۵۳

مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشدزیرا به پیش دریا ماهی حقیر باشد
مانند بحر قلزم ماهی نیابی ای جاندر بحر قلزم حق ماهی کثیر باشد
بحرست همچو دایه ماهی چو شیرخوارهپیوسته طفل مسکین گریان شیر باشد
با این همه فراغت گر بحر را به ماهیمیلی بود به رحمت فضل کبیر باشد
وان ماهیی که داند کان بحر طالب اوستپایش ز روی نخوت فوق اثیر باشد
آن ماهیی که دریا کار کسی نسازدالا که رای ماهی آن را مشیر باشد
گویی ز بس عنایت آن ماهیست سلطانوان بحر بی نهایت او را وزیر باشد
گر هیچ کس ز جرات ماهیش خواند او راهر قطره ای به قهرش مانند تیر باشد
تا چند رمز گویی رمزت تحیر آردروشنترک بیان کن تا دل بصیر باشد
مخدوم شمس دینست هم سید و خداوندکز وی زمین تبریز مشک و عبیر باشد
گر خارهای عالم الطاف او ببیننددر نرمی و لطافت همچون حریر باشد
جانم مباد هرگز گر جانم از شرابشوز مستی جمالش از خود خبیر باشد

غزل شماره ۸۵۴

گفتم مکن چنین ها ای جان چنین نباشدغم قصد جان ما کرد گفتا خود این نباشد
غم خود چه زهره دارد تا دست و پا برآردچون خرده اش بسوزم گر خرده بین نباشد
غم ترسد و هراسد ما را نکو شناسدصد دود از او برآرم گر آتشین نباشد
غم خصم خویش داند هم حد خویش دانددر خدمت مطیعان جز چون زمین نباشد
چون تو از آن مایی در زهر اگر درآییکی زهر زهره دارد تا انگبین نباشد
در عین دود و آتش باشد خلیل را خوشآن را خدای داند هر کس امین نباشد
هر کس که او امین شد با غیب همنشین شدهر جنس جنس خود را چون همنشین نباشد
ای دست تو منور چون موسی پیمبرخواهم که دست موسی در آستین نباشد
زیرا گل سعادت بی روی تو نرویدایاک نعبد ای جان بی نستعین نباشد

غزل شماره ۸۵۵

عید آمد و خوش آمد دلدار دلکش آمدهر مرده ای ز گوری برجست و پیشش آمد
دل را زبان بباید تا جان به چنگش آردجان پاکشان بیاید کان یار سرکش آمد
جان غرق شهد و شکر از منبع نباتشمه در میان خرمن زان ترک مه وش آمد
خاک از فروغ نفخش قبله فرشته آمدکآب از جوار آتش همطبع آتش آمد
جان و دل فرشته جفت هوای حق شدگردون فرشتگان را زان روی مفرش آمد
نر باش و صیقلی کن دل را و نقش برخوانبی نقش و بی جهات این شش سو منقش آمد
آن لعل را در آخر در جیب خویش یابیبر جیب پاک جیبان نورش مر شش آمد
ز افیون شربت او سرمست خفت بدعتز استون رحمت او دولت منعش آمد
ای هوشمند گوشی کو را کشید دستشوی روسپید رویی کز وی مخمش آمد
خاموش پنج نوبت مشنو ز آسمانیکان آسمان برون این پنج و این شش آمد

غزل شماره ۸۵۶

برجه ز خواب و بنگر نک روز روشن آمددل را ز خواب برکن هنگام رفتن آمد
تا کی اشارت آید تو ناشنوده آریترسم که عشق گوید کاین خواجه کودن آمد
رفتند خوشه چینان وین خوشه چین نشستهکز ثقل و از گرانی چون تل خرمن آمد

غزل شماره ۸۵۷

گفتی که در چه کاری با تو چه کار ماندکاری که بی تو گیرم والله که زار ماند
گر خمر خلد نوشم با جام های زرینجمله صداع گردد جمله خمار ماند
در کارگاه عشقت بی تو هر آنچ بافموالله نه پود ماند والله نه تار ماند
تو جوی بی کرانی پیشت جهان چو پولیحاشا که با چنین جو بر پل گذار ماند
عالم چهار فصلست فصلی خلاف فصلیبا جنگ چار دشمن هرگز قرار ماند
پیش آ بهار خوبی تو اصل فصل هاییتا فصل ها بسوزد جمله بهار ماند

غزل شماره ۸۵۸

وقتی خوشست ما را لابد نبید بایدوقتی چنین به جانی جامی خرید باید
ما را نبید و باده از خم غیب آیدما را مقام و مجلس عرش مجید باید
هر جا فقیر بینی با وی نشست بایدهر جا زحیر بینی از وی برید باید
بگریز از آن فقیری کو بند لوت باشدما را فقیر معنی چون بایزید باید
از نور پاک چون زاد او باز پاک خواهدو آنک از حدث بزاید او را پلید باید
اما چو قلب و نیکو ماننده اند با همپیش چراغ یزدان آن را گزید باید
بر دل نهاد قفلی یزدان و ختم کردشاز بهر فتح این در در غم طپید باید
سگ چون به کوی خسبد از قفل در چه باکشاصحاب خانه ها را فتح کلید باید
سالی دو عید کردن کار عوام باشدما صوفیان جان را هر دم دو عید باید
جان گفت من مریدم زاینده جدیدمزایندگان نو را رزق جدید باید
ما را از آن مفازه عیشیست تازه تازهآن را که تازه نبود او را قدید باید
ای آمده چو سردان اندر سماع مردانزنده ز شخص مرده آخر بدید باید
گر زانک چوب خشکی جز ز آتشی نخنبیور زانک شاخ سبزی آخر خمید باید
آن ذوق را گرفتم پستان مادر آمدبنهاد در دهانت آخر مکید باید
خامش که در فصاحت عمر عزیز بردیدر روضه خموشان چندی چرید باید
ای شمس حق تبریز در گفتنم کشیدیروزی دو در خموشی دم درکشید باید

غزل شماره ۸۵۹

نی دیده هر دلی را دیدار می نمایدنی هر خسیس را شه رخسار می نماید
الا حقیر ما را الا خسیس ما راکز خار می رهاند گلزار می نماید
دود سیاه ما را در نور می کشاندزهد قدیم ما را خمار می نماید
هرگز غلام خود را نفروشد و نبخشدتا چیست اینک او را بازار می نماید
شیریست پور آدم صندوق عالم اندرصندوق درشدست او بیمار می نماید
روزی که او بغرد صندوق را بدردکاری نماید اکنون بی کار می نماید
صدیق با محمد بر هفت آسمانستهر چند کو به ظاهر در غار می نماید
یکیست عشق لیکن هر صورتی نمایدوین احولان خس را دوچار می نماید
جمله گلست این ره گر ظاهرش چو خارستنور از درخت موسی چون نار می نماید
آب حیات آمد وین بانگ سیلابستگفتار نیست لیکن گفتار می نماید
سوگند خورده بودم کز دل سخن نگویمدل آینه ست و رو را ناچار می نماید
شمس الحقی که نورش بر آینه ست تاباندر جنبش این و آن را دیوار می نماید
هر طبله که گشایم زان قند بی کرانستکان را به نوع دیگر عطار می نماید

غزل شماره ۸۶۰

ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیردمرغت شکار گردد صید حلال گیرد
مه می دود چو آیی در ظل آفتابیبدری شود اگر چه شکل هلال گیرد
در دل مقام سازد همچون خیال آن کسکاندر ره حقیقت ترک خیال گیرد
کو آن خلیل گویا وجهت وجه حقاوان جان گوشمالی کو پای مال گیرد
این گنده پیر دنیا چشمک زند ولیکنمر چشم روشنان را از وی ملال گیرد
گر در برم کشد او از ساحری و شیوهاندر برش دل من کی پر و بال گیرد
گلگونه کرده است او تا روی چون گلم رابویش تباه گردد رنگش زوال گیرد
رخ بر رخش منه تو تا رویت از شهنشهمانند آفتابی نور جلال گیرد
چه جای آفتابی کز پرتو جمالشصد آفتاب و مه را بر چرخ حال گیرد
شویان اولینش بنگر که در چه حالندآن کاین دلیل داند نی آن دلال گیرد
ای صد هزار عاقل او در جوال کردهکو عقل کاملی تا ترک جوال گیرد
خطی نوشت یزدان بر خد خوش عذارانکز خط سیه تر است او کاین خط و خال گیرد
از ابر خط برون آ وز خال و عم جدا شوتا مه ز طلعت تو هر شام فال گیرد

غزل شماره ۸۶۱

لطفی نماند کان صنم خوش لقا نکردما را چه جرم اگر کرمش با شما نکرد
تشنیع می زنی که جفا کرد آن نگارخوبی که دید در دو جهان کو جفا نکرد
عشقش شکر بس است اگر او شکر ندادحسنش همه وفاست اگر او وفا نکرد
بنمای خانه ای که از او نیست پرچراغبنمای صفه ای که رخش پرصفا نکرد
این چشم و آن چراغ دو نورند هر یکیچون آن به هم رسید کسیشان جدا نکرد
چون روح در نظاره فنا گشت این بگفتنظاره جمال خدا جز خدا نکرد
هر یک از این مثال بیانست و مغلطه استحق جز ز رشک نام رخش والضحی نکرد
خورشیدروی مفخر تبریز شمس دینبر فانیی نتافت که آن را بقا نکرد

غزل شماره ۸۶۲

قومی که بر براق بصیرت سفر کنندبی ابر و بی غبار در آن مه نظر کنند
در دانه های شهوتی آتش زنند زودوز دامگاه صعب به یک تک عبر کنند
از خارخار این گر طبع آن طرف روندبزم و سرای گلشن جای دگر کنند
بر پای لولیان طبیعت نهند بندشاهان روح زو سر از این کوی درکنند
پای خرد ببسته و اوباش نفس رادستی چنین گشاده که تا شور و شر کنند
اجزای ما بمرده در این گورهای تنکو صور عشق تا سر از این گور برکنند
مسیست شهوت تو و اکسیر نور عشقاز نور عشق مس وجود تو زر کنند
انصاف ده که با نفس گرم عشق اوسردا جماعتی که حدیث هنر کنند
چون صوفیان گرسنه در مطبخ خردآیند و زله های گران مایه جز کنند
زاغان طبع را تو ز مردار روزه دهتا طوطیان شوند و شکار شکر کنند
در ظل میرآب حیات شکرمزاجشاید که آتشان طبیعت شرر کنند
از رشک نورها است که عقل کمال رااز غیرت ملاحت او کور و کر کنند
جز حق اگر به دیدن او غمزه ای کندآن دیده را به مهر ابد بی خبر کنند
فخر جهان و دیده تبریز شمس دینکاجزای خاک از گذرش زیب و فر کنند
اندر فضای روح نیابند مثل اوگر صد هزار بارش زیر و زبر کنند
خالی مباد از سر خورشید سایه اشتا روز را به دور حوادث سپر کنند

غزل شماره ۸۶۳

آتش پریر گفت نهانی به گوش دودکز من نمی شکیبد و با من خوش است عود
قدر من او شناسد و شکر من او کندکاندر فنای خویش بدیدست عود سود
سر تا به پای عود گره بود بند بنداندر گشایش عدم آن عقدها گشود
ای یار شعله خوار من اهلا و مرحباای فانی و شهید من و مفخر شهود
بنگر که آسمان و زمین رهن هستی انداندر عدم گریز از این کور و زان کبود
هر جان که می گریزد از فقر و نیستینحسی بود گریزان از دولت و سعود
بی محو کس ز لوح عدم مستفید نیستصلحی فکن میان من و محو ای ودود
آن خاک تیره تا نشد از خویشتن فنانی در فزایش آمد و نی رست از رکود
تا نطفه نطفه بود و نشد محو از منینی قد سرو یافت نه زیبایی خدود
در معده چون بسوزد آن نان و نان خورشآن گاه عقل و جان شود و حسرت حسود
سنگ سیاه تا نشد از خویشتن فنانی زر و نقره گشت و نی ره یافت در نقود
خواریست و بندگیست پس آنگه شهنشهیستاندر نماز قامه بود آنگهی قعود
عمری بیازمودی هستی خویش رایک بار نیستی را هم باید آزمود
طاق و طرنب فقر و فنا هم گزاف نیستهر جا که دود آمد بی آتشی نبود
گر نیست عشق را سر ما و هوای ماچون از گزافه او دل و دستار ما ربود
عشق آمدست و گوش کشانمان همی کشدهر صبح سوی مکتب یوفون بالعهود
از چشم مومن آب ندم می کند روانتا سینه را بشوید از کینه و جحود
تو خفته ای و آب خضر بر تو می زندکز خواب برجه و بستان ساغر خلود
باقیش عشق گوید با تو نهان ز منز اصحاب کهف باش هم ایقاظ و رقود

غزل شماره ۸۶۴

بلبل نگر که جانب گلزار می رودگلگونه بین که بر رخ گلنار می رود
میوه تمام گشته و بیرون شده ز خویشمنصوروار خوش به سر دار می رود
اشکوفه برگ ساخته نهر نثار شاهکاندر بهار شاه به ایثار می رود
آن لاله ای چو راهب دل سوخته بدرددر خون دیده غرق به کهسار می رود
نه ماه خار کرد فغان در وفای گلگل آن وفا چو دید سوی خار می رود
ماندست چشم نرگس حیران به گرد باغکاین جا حدیث دیده و دیدار می رود
آب حیات گشته روان در بن درختچون آتشی که در دل احرار می رود
هر گلرخی که بود ز سرما اسیر خاکبر عشق گرمدار به بازار می رود
اندر بهار وحی خدا درس عام گفتبنوشت باغ و مرغ به تکرار می رود
این طالبان علم که تحصیل کرده اندهر یک گرفته خلعت و ادرار می رود
گویی بهار گفت که الله مشتریستگل جندره زده به خریدار می رود
گل از درون دل دم رحمان فزون شنیدزودتر ز جمله بی دل و دستار می رود
دل در بهار بیند هر شاخ جفت یاریاد آورد ز وصل و سوی یار می رود
ای دل تو مفلسی و خریدار گوهریآن جا حدیث زر به خروار می رود
نی نی حدیث زر به خروار کی کنندکان جا حدیث جان به انبار می رود
این نفس مطمانه خموشی غذای اوستوین نفس ناطقه سوی گفتار می رود

غزل شماره ۸۶۵

جانا بیار باده که ایام می رودتلخی غم به لذت آن جام می رود
جامی که عقل و روح حریف و جلیس اوستنی نفس کوردل که سوی دام می رود
با جام آتشین چو تو از در درآمدیوسواس و غم چو دود سوی بام می رود
گر بر سرت گلست مشویش شتاب کنبر آب و گل بساز که هنگام می رود
آن چیز را بجوش که او هوش می بردوان خام را بپز که سخن خام می رود
زان باده داده ای تو به خورشید و ماه و چرخهر یک بدان نشاط چنین رام می رود
والله که ذره نیز از آن جام بیخودستاز کرم مست گشته به اکرام می رود
آرام بخش جان را زان می که از تفشصبر و قرار و توبه و آرام می رود
چون بوی وی رسد به خماران بود چنانکآن مادر رحیم بر ایتام می رود
امروز خاک جرعه می سیر سیر خوردخورشیدوار جام کرم عام می رود
سوی کشنده آید کشته چنانک زودخون از بدن به شیشه حجام می رود
چون کعبه که رود به در خانه ولیاین رحمت خدای به ارحام می رود
تا مست نیست از همه لنگان سپس ترستدر بیخودی به کعبه به یک گام می رود
تا باخودست راز نهان دارد از ادبچون مست شد چه چاره که خودکام می رود
خاموش و نام باده مگو پیش مرد خامچون خاطرش به باده بدنام می رود

غزل شماره ۸۶۶

چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاددر چشم های مست تو نقاش چون نهاد
چشم تو برگشاید هر دم هزار چشمزیرا مسیح وار خدا قدرتش بداد
وان جمله چشم ها شده حیران چشم اوکان چشمشان بصارت نو از چه راه داد
گفتم به آسمان که چنین ماه دیده ایسوگند خورد و گفت مرا نیست هیچ یاد
اکنون ببند دو لب و آن چشم برگشادیگر سخن مگوی اگر هست اتحاد

غزل شماره ۸۶۷

چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاددر چشم های مست تو نقاش چون نهاد
چشمت بیافرید به هر دم هزار چشمزیرا خدا ز قدرت خود قدرتش بداد
وان جمله چشم ها شده حیران چشم توکه صد هزار رحمت بر چشم هات باد
بر تخت سلطنت بنشستست چشم توهر جان که دید چشم تو را گفت داد داد
گفتم که چشم چرخ چنین چشم هیچ دیدسوگند خورد و گفت مرا نیست هیچ یاد

غزل شماره ۸۶۸

به حرم به خود کشید و مرا آشنا ببردیک یک برد شما را آنک مرا ببرد
آن را که بود آهن آهن ربا کشیدوان را که بود برگ کهی کهربا ببرد
قانون لنگری به ثری گشت منجذبعیسی مهتری را جذب سما ببرد
هر حس معنوی را در غیب درکشیدهر مس اسعدی را هم کیمیا ببرد
از غارت فنا و اجل ایمنست و دورآن کس که رخت خویش سوی انبیا ببرد
آن چشم نیک را نرسد هیچ چشم بدکو شمع حسن را ز ملاء در خلاء ببرد
ما از قضا به قاضی حاجت گریختیمکآنچ از قضا رسید به طالب قضا ببرد
این ها گذشت ای خنک آن دل که ناگهشحسن و جمال آن مه نیکولقا ببرد

غزل شماره ۸۶۹

خیاط روزگار به بالای هیچ مردپیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد
بنگر هزار گول سلیم اندر این جهاندامان زر دهند و خرند از بلیس درد
گل های رنگ رنگ که پیش تو نقل هاستتو می خوری از آن و رخت می کنند زرد
ای مرده را کنار گرفته که جان منآخر کنار مرده کند جان و جسم سرد
خود با خدای کن که از این نقش های دیوخواهی شدن به وقت اجل بی مراد فرد
پاها مکش دراز بر این خوش بساط خاککاین بستریست عاریه می ترس از نورد
مفکن گزافه مهره در این طاس روزگارپرهیز از آن حریف که هست اوستاد نرد
منگر به گرد تن بنگر در سوار روحمی جو سوار را به نظر در میان گرد
رخسارها چون گل لابد ز گلشنیستگلزار اگر نباشد پس از کجاست ورد
سیب زنخ چو دیدی می دان درخت سیببهر نمونه آمد این نیست بهر خورد
همت بلند دار که با همت خسیسچاوش پادشاه براند تو را که برد
خاموش کن ز حرف و سخن بی حروف گویچون ناطقه ملایکه بر سقف لاجورد

غزل شماره ۸۷۰

چشمم همی پرد مگر آن یار می رسددل می جهد نشانه که دلدار می رسد
این هدهد از سپاه سلیمان همی پردوین بلبل از نواحی گلزار می رسد
جامی بخر به جانی ور زانک مفلسیبفروش خویش را که خریدار می رسد
آن گوش انتظار خبر نوش می کندوان چشم اشکبار به دیدار می رسد
آن دل که پاره پاره شد و پاره هاش خونآن پاره پاره رفته به یک بار می رسد
قد چو چنگ را که دلش تار تار شدنک زخمه نشاط به هر تار می رسد
آن خارخار باغ و تقاضاش رد نشدگل های خوش عذار سوی خار می رسد
آن زینهار گفتن عاشق تهی نبوداینک سپاه وصل به زنهار می رسد
نک طوطیان عشق گشادند پر و بالکز سوی مصر قند به قنطار می رسد
شهر ایمنست جمله دزدان گریختنداز بیم آنک شحنه قهار می رسد
چندین هزار جعفر طرار شب گریختکآمد خبر که جعفر طیار می رسد
فاش و صریح گو که صفات بشر گریختزیرا صفات خالق جبار می رسد
ای مفلسان باغ خزان راهتان بزدسلطان نوبهار به ایثار می رسد
در خامشیست تابش خورشید بی حجابخاموش کاین حجاب ز گفتار می رسد

غزل شماره ۸۷۱

آمد بهار خرم و رحمت نثار شدسوسن چو ذوالفقار علی آبدار شد
اجزای خاک حامله بودند از آسماننه ماه گشت حامله زان بی قرار شد
گلنار پرگره شد و جوبار پرزرهصحرا پر از بنفشه و که لاله زار شد
اشکوفه لب گشاد که هنگام بوسه گشتبگشاد سر و دست که وقت کنار شد
گلزار چرخ چونک گلستان دل بدیددر رو کشید ابر و ز دل شرمسار شد
آن خار می گریست که ای عیب پوش خلقشد مستجاب دعوت او گلعذار شد
شاه بهار بست کمر را به معذرتهر شاخ و هر درخت از او تاجدار شد
هر چوب در تجمل چون بزم میر گشتگر در دو دست موسی یک چوب مار شد
زنده شدند بار دگر کشتگان دیتا منکر قیامت بی اعتبار شد
اصحاب کهف باغ ز خواب اندرآمدندچون لطف روح بخش خدا یار غار شد
ای زنده گشتگان به زمستان کجا بدیتآن سو که وقت خواب روان را مطار شد
آن سو که هر شبی بپرد این حواس و روحآن سو که هر شبی نظر و انتظار شد
مه چون هلال بود سفر کرد آن طرفبدری منور آمد و شمع دیار شد
این پنج حس ظاهر و پنج دگر نهانلنگ و ملول رفت و سحر راهوار شد
بربند این دهان و مپیمای باد بیشکز باد گفت راه نظر پرغبار شد

غزل شماره ۸۷۲

این عشق جمله عاقل و بیدار می کشدبی تیغ می برد سر و بی دار می کشد
مهمان او شدیم که مهمان همی خوردیار کسی شدیم که او یار می کشد
چون یوسفی بدید چو گرگان همی دردچون مومنی بدید چو کفار می کشد
ما دل نهاده ایم که دلداریی کندیا گر کشد به رحم و به هنجار می کشد
نی نی که کشته را دم او جان همی دهدگر چه به غمزه عاشق بسیار می کشد
هل تا کشد تو را نه که آب حیات اوستتلخی مکن که دوست عسل وار می کشد
همت بلند دار که آن عشق همتیشاهان برگزیده و احرار می کشد
ما چون شبیم ظل زمین و وی آفتابشب را به تیغ صبح گهردار می کشد
زنگی شب ببرد چو طرار عقل ماشحنه صبوح آمد و طرار می کشد
شب شرق تا به غرب گرفته سپاه زنگرومی روزشان به یکی بار می کشد
حاصل مرا چو بلبل مستی ز گلشنیستچون بلبلم جدایی گلزار می کشد

غزل شماره ۸۷۳

خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زودشفتالوی بدزدم او خود نخفته بود
خندید و گفت روبه آخر به زیرکیاز دست شیر صید کجا سهل درربود
مر ابر را که دوشد و آن جا که دررسدالا مگر که ابر نماید به خویش جود
معدوم را کجاست به ایجاد دست و پافضل خدای بخشد معدوم را وجود
معدوم وار بنشین زیرا که در نمازداد سلام نبود الا که در قعود
بر آتش آب چیره بود از فروتنیکآتش قیام دارد و آبست در سجود
چون لب خموش باشد دل صدزبان شودخاموش چند چند بخواهیش آزمود

غزل شماره ۸۷۴

امروز مرده بین که چه سان زنده می شودآزاد سرو بین که چه سان بنده می شود
پوسیده استخوان و کفن های مرده بینکز روح و علم و عشق چه آکنده می شود
آن حلق و آن دهان که دریدست در لحدچون عندلیب مست چه گوینده می شود
آن جان به شیشه ای که ز سوزن همی گریختجان را به تیغ عشق فروشنده می شود
بسیار دیده ای که بجوشد ز سنگ آباز شهد شیر بین که چه جوشنده می شود
امروز کعبه بین که روان شد به سوی حاجکز وی هزار قافله فرخنده می شود
امروز غوره بین که شکر بست از نشاطامروز شوره بین که چه روینده می شود
می خند ای زمین که بزادی خلیفه ایکز وی کلوخ و سنگ تو جنبنده می شود
غم مرد و گریه رفت بقای من و تو بادهر جا که گریه ایست کنون خنده می شود
آن گلشنی شکفت که از فر بوی اوبی داس و تیش خار تو برکنده می شود
پاینده گشت خضر که آب حیات دیدپاینده گشت و دید که پاینده می شود
پاینده عمر باد روان لطیف ماجان را بقاست تن چو قبا ژنده می شود
خاموش و خوش بخسپ در این خرمن شکرزیرا شکر به گفت پراکنده می شود
من خامشم ولیک ز هیهای طوطیانهم نیشکر ز لطف خروشنده می شود

غزل شماره ۸۷۵

گر عید وصل تست منم خود غلام عیدبهر تست خدمت و سجده و سلام عید
تا نام تو شنیدم شد سرد بر دلماز غایت حلاوت نام تو نام عید
ای شاد آن زمان که درآید وصال توتا ما ز گنج وصل تو بدهیم وام عید
تا آفتاب چهره زیبات دررسیدصبحی شود ز صبح جمال تو شام عید
در یمن و در سعادت و در بخت و در صفاای پرتو خیال تو بوده امام عید
ای سجده ها به پیش درت واجبات عیدوی دیده خویشتن ز تو قایم خرام عید
جام شراب وصل تو پر کن ز فضل خودتا کام جان روا شود از جام و کام عید
اندر رکاب تو چو روان ها روا شونددر وی کجا رسد به دو صد سال گام عید
آمد ز گرد راه تو این عید و مژده دادجانم دوید پیش و گرفته لگام عید
دانست کز خدیو اجل شمس دین بوداین فرو این جلالت و این لطف عام عید
لیکن کجاست فر و جمال تو بی نظیرخود کی شوند دلشدگان تو رام عید
تبریز با شراب چنان صدر نامداربر تو حرام باشد بی شبهه تو جام عید