غزل شماره ۸۷۶
تا چند خرقه بردرم از بیم و از امیددرده شراب و واخرام از بیم و از امید
پیش آر جام آتش اندیشه سوز راکاندیشه هاست در سرم از بیم و از امید
کشتی نوح را که ز طوفان امان ماستبنما که زیر لنگرم از بیم و از امید
آن زر سرخ و نقد طرب را بده که منرخسارزرد چون زرم از بیم و از امید
در حلقه ز آنچ دادی در حلق من بریزکآخر چو حلقه بر درم از بیم و از امید
بار دگر به آب ده این رنگ و بوی راکاین دم به رنگ دیگرم از بیم و از امید
ز آبی که آب کوثر اندر هوای اوستکاندر هوای کوثرم از بیم و از امید
در عین آتشم چو خلیلم فرست آبکآزر مثال بتگرم از بیم و از امید
کوری چشم بد تو ز چشمم نهان مشوکز چشم ها نهانترم از بیم و از امید
در آفتاب روی خودم دار زانک منمانند این غزل ترم از بیم و از امید
غزل شماره ۸۷۷
امسال بلبلان چه خبرها همی دهندیا رب به طوطیان چه شکرها همی دهند
در باغ ها درآی تو امسال و درنگرکان شاخه های خشک چه برها همی دهند
مقراض در میان نه و خلعت همی برندوان را که تاج رفت کمرها همی دهند
بی منت کسی همه بر نقره می زنندبی زحمت مصادره زرها همی دهند
هر دل که تشنه ست به دریا همی برندوان را که گوهرست گهرها همی دهند
این تحفه دیده اند که عشاق روزگارتا برشمار موی تو سرها همی دهند
این نور دیده اند که دیوانگان راهسودا همی خرند و هنرها همی دهند
غزل شماره ۸۷۸
صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهدبستان خوشست لیک چو گلزار بر دهد
خورشید دیگریست که فرمان و حکم اوخورشید را برای مصالح سفر دهد
بوسه به او رسد که رخش همچو زر بوداو را نمی رسد که رود مال و زر دهد
بنگر به طوطیان که پر و بال می زنندسوی شکرلبی که به ایشان شکر دهد
هر کس شکرلبی بگزیده ست در جهانما را شکرلبیست که چیزی دگر دهد
ما را شکرلبیست شکرها گدای اوستما را شهنشهیست که ملک و ظفر دهد
همت بلند دار اگر شاه زاده ایقانع مشو ز شاه که تاج و کمر دهد
برکن تو جامه ها و در آب حیات روتا پاره های خاک تو لعل و گهر دهد
بگریز سوی عشق و بپرهیز از آن بتیکو دلبری نماید و خون جگر دهد
در چشم من نیاید خوبی هیچ خوبنقاش جسم جان را غیبی صور دهد
کی آب شور نوشد با مرغ های کورآن مرغ را که عقل ز کوثر خبر دهد
خود پر کند دو دیده ما را به حسن خویشگر ماه آن ببیند در حال سر دهد
در دیده گدای تو آید نگار خاکحاشا ز دیده ای که خدایش نظر دهد
خامش ز حرف گفتن تا بوک عقل کلما را ز عقل جزوی راه و عبر دهد
غزل شماره ۸۷۹
صبح آمد و صحیفه مصقول برکشیدوز آسمان سپیده کافور بردمید
صوفی چرخ خرقه و شال کبود خویشتا جایگاه ناف به عمدا فرودرید
رومی روز بعد هزیمت چو دست یافتاز تخت ملک زنگی شب را فروکشید
زان سو که ترک شادی و هندوی غم رسیدآمد شدیست دایم و راهیست ناپدید
یا رب سپاه شاه حبش تا کجا گریختناگه سپاه قیصر روم از کجا رسید
زین راه نابدید معما کی بو بردآنک از شراب عشق ازل خورد یا چشید
حیران شدست شب که کی رویش سیاه کردحیران شدست روز که خوبش که آفرید
حیران شده زمین که چو نیمیش شد گیاهنیمی دگر چرنده شد و زان همی چرید
نیمیش شد خورنده و نیمیش خوردنینیمی حریص پاکی و نیمی دگر پلید
شب مرد و زنده گشت حیاتست بعد مرگای غم بکش مرا که حسینم توی یزید
گوهر مزاد کرد که این را کی می خردکس را بها نبود همو خود ز خود خرید
امروز ساقیا همه مهمان تو شدیمهر شام قدر شد ز تو هر روز روز عید
درده ز جام باده که یسقون من رحیقکاندیشه را نبرد جز عشرت جدید
رندان تشنه دل چو به اسراف می خورندخود را چو گم کنند بیابند آن کلید
پهلوی خم وحدت بگرفته ای مقامبا نوح و لوط و کرخی و شبلی و بایزید
خاموش کن که جان ز فرح بال می زندتا آن شراب در سر و رگ های جان دوید
غزل شماره ۸۸۰
صد مصر مملکت ز تعدی خراب شدصد بحر سلطنت ز تطاول سراب شد
صد برج حرص و بخل به خندق دراوفتادصد بخت نیم خواب به کلی به خواب شد
آن شاهراه غیب بر آن قوم بسته بودوان ماه زنگ ظلم به زیر حجاب شد
وان چشم کو چو برق همی سوخت خلق رادر نوحه اوفتاد و به گریه سحاب شد
وان دل که صد هزار دل از وی کباب بوددر آتش خدای کنون او کباب شد
ای شاد آن کسی که از این عبرتی گرفتاو را از این سیاست شه فتح باب شد
چون روز گشت و دید که او شب چه کرده بودسودش نداشت سخره صد اضطراب شد
چون بخت روسپید شب اندر دعا گذارزیرا دعای نوح به شب مستجاب شد
غزل شماره ۸۸۱
آه که بار دگر آتش در من فتادوین دل دیوانه باز روی به صحرا نهاد
آه که دریای عشق بار دگر موج زدوز دل من هر طرف چشمه خون برگشاد
آه که جست آتشی خانه دل درگرفتدود گرفت آسمان آتش من یافت باد
آتش دل سهل نیست هیچ ملامت مکنیا رب فریاد رس ز آتش دل داد داد
لشکر اندیشه ها می رسد از بیشه هاسوی دلم طلب طلب وز غم من شاد شاد
ای دل روشن ضمیر بر همه دل ها امیرصبر گزیدی و یافت جان تو جمله مراد
چشم همه خشک و تر مانده در همدگرچشم تو سوی خداست چشم همه بر تو باد
دست تو دست خدا چشم تو مست خدابر همه پاینده باد سایه رب العباد
ناله خلق از شماست آن شما از کجاستاین همه از عشق زاد عشق عجب از چه زاد
شمس حق دین تویی مالک ملک وجودای که ندیده چو تو عشق دگر کیقباد
غزل شماره ۸۸۲
جامه سیه کرد کفر نور محمد رسیدطبل بقا کوفتند ملک مخلد رسید
روی زمین سبز شد جیب درید آسمانبار دگر مه شکافت روح مجرد رسید
گشت جهان پرشکر بست سعادت کمرخیز که بار دگر آن قمرین خد رسید
دل چو سطرلاب شد آیت هفت آسمانشرح دل احمدی هفت مجلد رسید
عقل معقل شبی شد بر سلطان عشقگفت به اقبال تو نفس مقید رسید
پیک دل عاشقان رفت به سر چون قلممژده همچون شکر در دل کاغد رسید
چند کند زیر خاک صبر روان های پاکهین ز لحد برجهید نصر موید رسید
طبل قیامت زدند صور حشر می دمدوقت شد ای مردگان حشر مجدد رسید
بعثر ما فی القبور حصل ما فی الصدورآمد آواز صور روح به مقصد رسید
دوش در استارگان غلغله افتاده بودکز سوی نیک اختران اختر اسعد رسید
رفت عطارد ز دست لوح و قلم درشکستدر پی او زهره جست مست به فرقد رسید
قرص قمر رنگ ریخت سوی اسد می گریختگفتم خیرست گفت ساقی بیخود رسید
عقل در آن غلغله خواست که پیدا شودکودک هم کودکست گو چه به ابجد رسید
خیز که دوران ماست شاه جهان آن ماستچون نظرش جان ماست عمر موبد رسید
ساقی بی رنگ و لاف ریخت شراب از گزافرقص جمل کرد قاف عیش ممدد رسید
باز سلیمان روح گفت صلای صبوحفتنه بلقیس را صرح ممرد رسید
رغم حسودان دین کوری دیو لعینکحل دل و دیده در چشم مرمد رسید
از پی نامحرمان قفل زدم بر دهانخیز بگو مطربا عشرت سرمد رسید
غزل شماره ۸۸۳
جان من و جان تو بود یکی ز اتحاداین دو که هر دو یکیست جز که همان یک مباد
فرد چرا شد عدد از سبب خوی بدز آتش بادی بزاد در سر ما رفت باد
گشت جدا موج ها گر چه بد اول یکیاز سبب باد بود آنک جدایی بزاد
جام دوی درشکن باده مده باد راچون دو شود پادشاه شهر رود در فساد
روز فضیلت گرفت زانک یکی شمع داشتهر طرفی شب ز عجز شمع و چراغی نهاد
گر چه ز رب العباد هر نفسی رحمتستکی بود آن دم که رب ماند و فانی عباد
غزل شماره ۸۸۴
پرده دل می زند زهره هم از بامدادمژده که آن بوطرب داد طرب ها بداد
بحر کرم کرد جوش پنبه برون کن ز گوشآنچ کفش داد دوش ما و تو را نوش باد
عشق همایون پیست خطبه به نام ویستاز سر ما کم مباد سایه این کیقباد
روی خوشش چون شرار خوی خوشش نوبهاروان دگرش زینهار او هو رب العباد
ز اول روز این خمار کرد مرا بی قرارمی کشدم ابروار عشق تو چون تندباد
دست دل از رنج رست گر چه دلارام مستبست سر زلف بست خواجه ببین این گشاد
می کشدم موکشان من ترش و سرگرانرو که مراد جهان می کشدم بی مراد
عقل بر آن عقل ساز ناز همی کرد نازشکر کز آن گشت باز تا به مقام اوفتاد
پای به گل بوده ام زانک دودل بوده امشکر که دودل نماند یک دله شد دل نهاد
لاف دل از آسمان لاف تن از ریسمانبگسلم این ریسمان بازروم در معاد
دلبر روز الست چیز دگر گفت پستهیچ کسی هست کو آرد آن را به یاد
گفت به تو تاختم بهر خودت ساختمساخته خویش را من ندهم در مزاد
گفتم تو کیستی گفت مراد همهگفتم من کیستم گفت مراد مراد
مفتعلن فاعلات رفته بدم از صفاتمحو شده پیش ذات دل به سخن چون فتاد
داد دل و عقل و جان مفخر تبریزیاناز مدد این سه داد یافت زمانه سداد
غزل شماره ۸۸۵
بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاددولت بار دگر در رخ ما رو گشاد
سرمه کشید این جهان باز ز دیدار ماگشت جهان تازه روی چشم بدش دور باد
عشق ز زنجیر خویش جست و خرد را گرفتعقل ز دستان عشق ناله کنان داد داد
مریم عشق قدیم زاد مسیحی عجبداد نیابد خرد چونک چنین فتنه زاد
باز دو صد قرص ماه بر سر آن خوان شکستدل چو چنین خوان بدید پای به خون درنهاد
دولت بشتافته ست چون نظرت تافته ستتا که بقا یافته ست عاشق کون و فساد
مفخر تبریزیان شمس حق ای خوش نشانعالم ای شاه جان بی رخ خوبت مباد
غزل شماره ۸۸۶
از رسن زلف تو خلق به جان آمدندبهر رسن بازیش لولیکان آمدند
در دل هر لولیی عشق چو استاره ایرقص کنان گرد ماه نورفشان آمدند
در هوس این سماع از پس بستان عشقسروقدان چون چنار دست زنان آمدند
بین که چه ریسیده ایم دست که لیسیده ایمتا که چنین لقمه ها سوی دهان آمدند
لولیکان قنق در کف گوشه تتقوز تتق آن عروس شاه جهان آمدند
شاه که در دولتش هر طرفی شاهدیسینه گشاده به ما بهر امان آمدند
شیوه ابرو کند هر نفسی پیش ماگر چه که از تیر غمز سخته کمان آمدند
شب رو و عیار باش بر سر هر کوی از آنکزیر لحاف ازل نیک نهان آمدند
جانب تبریز در شمس حقم دیده اندترک دکان خواندند چونک به کان آمدند
غزل شماره ۸۸۷
روبهکی دنبه برد شیر مگر خفته بودجان نبرد خود ز شیر روبه کور و کبود
قاصد ره داد شیر ور نه کی باور کنداین چه که روباه لنگ دنبه ز شیری ربود
گوید گرگی بخورد یوسف یعقوب راشیر فلک هم بر او پنجه نیارد گشود
هر نفس الهام حق حارس دل های ماستاز دل ما کی برد میمنه دیو حسود
دست حق آمد دراز با کف حق کژ مبازدر ره حق هر کی کاشت دانه جو جو درود
هر که تو را کرد خوار رو به خدایش سپارهر کی بترساندت روی به حق آر زود
غصه و ترس و بلا هست کمند خداگوش کشان آردت رنج به درگاه جود
یارب و یارب کنان روی سوی آسمانآب ز دیده روان بر رخ زردت چو رود
سبزه دمیده ز آب بر دل و جان خرابصبح گشاده نقاب ذلک یوم الخلود
گر سر فرعون را درد بدی و بلالاف خدایی کجا دردهدی آن عنود
چون دم غرقش رسید گفت اقل العبیدکفر شد ایمان و دید چونک بلا رو نمود
رنج ز تن برمدار در تک نیلش درآرتا تن فرعون وار پاک شود از جحود
نفس به مصرست امیر در تک نیلست اسیرباش بر او جبرئیل دود برآور ز عود
عود بخیلست او بو نرساند به توراز نخواهد گشا تا نکشد نار و دود
مفخر تبریز گفت شمس حق و دین نهفترو ترش از توست عشق سرکه نشاید فزود
غزل شماره ۸۸۸
زهره من بر فلک شکل دگر می روددر دل و در دیده ها همچو نظر می رود
چشم چو مریخ او مست ز تاریخ اوجان به سوی ناوکش همچو سپر می رود
ابروی چون سنبله بی خبرست از مهشگر خبرستش چرا فوق قمر می رود
ذره چرا شد سوار بر سر کره هواچون سوی تو آفتاب جمله به سر می رود
آن زحل از ابلهی جست زبردستییغافل از آن کاین فلک زیر و زبر می رود
دل ز شب زلف تو دید رخ همچو روززین شب و روز او نهان همچو سحر می رود
ترک فلک گاو را بر سر گردون ببستکرد ندا در جهان کی به سفر می رود
جامه کبود آسمان کرد ز دست قضااین قدرش فهم نی کو به قدر می رود
خاک دهان خشک را رعد بشارت دهدکابر چو مشک سقا بهر مطر می رود
اختر و ابر و فلک جنی و دیو و ملکآخر ای بی یقین بهر بشر می رود
پنبه برون کن ز گوش عقل و بصر را مپوشکان صنم حله پوش سوی بصر می رود
نای و دف و چنگ را از پی گوشی زنندنقش جهان جانب نقش نگر می رود
آن نظری جو که آن هست ز نور قدیمکاین نظر ناریت همچو شرر می رود
جنس رود سوی جنس بس بود این امتحانشه سوی شه می رود خر سوی خر می رود
هر چه نهال ترست جانب بستان برندخشک چو هیزم شود زیر تبر می رود
آب معانی بخور هر دم چون شاخ ترشکر که در باغ عشق جوی شکر می رود
بس کن از این امر و نهی بین که تو نفس حرونچونش بگویی مرو لنگ بتر می رود
جان سوی تبریز شد در هوس شمس دینجان صدفست و سوی بحر گهر می رود
غزل شماره ۸۸۹
روی تو چون روی مار خوی تو زهر قدیدای خنک آن را که او روی شما را ندید
من شده مهمان تو در چمن جان توپای پر از خار شد دست یکی گل نچید
ای مثل خارپشت گرد تو خار درشتخار تو ما را بکشت مار تو ما را گزید
با تو موافق شدم با تو منافق شدمبر دبه عاشق شدم در دبه زیت پلید
غزل شماره ۸۹۰
صبحدمی همچو صبح پرده ظلمت دریدنیم شبی ناگهان صبح قیامت دمید
واسطه ها را برید دید به خود خویش راآنچ زبانی نگفت بی سر و گوشی شنید
پوست بدرد ز ذوق عشق چو پیدا شودلیک کجا ذوق آن کو کندت ناپدید
فقر ببرده سبق رفته طبق بر طبقباز کند قفل را فقر مبارک کلید
کشته شهوت پلید کشته عقلست پاکفقر زده خیمه ای زان سوی پاک و پلید
جمله دل عاشقان حلقه زده گرد فقرفقر چو شیخ الشیوخ جمله دل ها مرید
چونک به تبریز چشم شمس حقم را بدیدگفت حقش پر شدی گفت که هل من مزید
غزل شماره ۸۹۱
دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسیدجلوه گلشن به باغ همچو نگاران رسید
زحمت سرما و دود رفت به کور و کبودشاخ گل سرخ را وقت نثاران رسید
باغ ز سرما بکاست شد ز خدا دادخواستلطف خدا یار شد دولت یاران رسید
آمد خورشید ما باز به برج حملمعطی صاحب عمل سیم شماران رسید
طالب و مطلوب را عاشق و معشوق راهمچو گل خوش کنار وقت کناران رسید
بر مثل وام دار جمله به زندان بدندزرگر بخشایشش وام گزاران رسید
جمله صحرا و دشت پر ز شکوفه ست و کشتخوف تتاران گذشت مشک تتاران رسید
هر چه بمردند پار حشر شدند از بهارآمد میر شکار صید شکاران رسید
آن گل شیرین لقا شکر کند از خدابلبل سرمست ما بهر خماران رسید
وقت نشاط ست و جام خواب کنون شد حراماصل طرب ها بزاد شیره فشاران رسید
جام من از اندرون باده من موج خوناز ره جان ساقی خوب عذاران رسید
غزل شماره ۸۹۲
آمد شهر صیام سنجق سلطان رسیددست بدار از طعام مایده جان رسید
جان ز قطیعت برست دست طبیعت ببستقلب ضلالت شکست لشکر ایمان رسید
لشکر والعادیات دست به یغما نهادز آتش والموریات نفس به افغان رسید
البقره راست بود موسی عمران نمودمرده از او زنده شد چونک به قربان رسید
روزه چو قربان ماست زندگی جان ماستتن همه قربان کنیم جان چو به مهمان رسید
صبر چو ابریست خوش حکمت بارد از اوزانک چنین ماه صبر بود که قرآن رسید
نفس چو محتاج شد روح به معراج شدچون در زندان شکست جان بر جانان رسید
پرده ظلمت درید دل به فلک برپریدچون ز ملک بود دل باز بدیشان رسید
زود از این چاه تن دست بزن در رسنبر سر چاه آب گو یوسف کنعان رسید
عیسی چو از خر برست گشت دعایش قبولدست بشو کز فلک مایده و خوان رسید
دست و دهان را بشو نه بخور و نه بگوآن سخن و لقمه جو کان به خموشان رسید
غزل شماره ۸۹۳
نیک بدست آنک او شد تلف نیک و بددل سبد آمد مکن هر سقطی در سبد
آنک تواضع کند نگذرد از حد خویشیابد او هستی باقی بیرون ز حد
وا کن صندوق زر بر سر ایمان فشانکآخر صندوق تو نیست یقین جز لحد
تو لحد خویش را پر کن از زر صدقپر مکنش از مس شهوت و حرص و حسد
هر چه تو را غیر تو آن بدهد رد کنیچون بدهی تو همان دانک شود بر تو رد
قلب میاور بدانک غره کنی مشتریترس ز ویل لکل جمع مالاوعد
آنک گشادی نمود نفس تو را تنگیستگفت خدا نفس را بسته امش فی کبد
غزل شماره ۸۹۴
نعره آن بلبلان از سوی بستان رسیدصورت بستان نهان بوی گلستان بدید
باد صبا می وزد از سر زلف نگارفعل صبا ظاهرست لیک صبا را که دید
این دم عیسی به لطف عمر ابد می دهدعمر ابد تازه کرد در دم عمر قدید
مژده دولت رسید در حق هر عاشقیآتش دل می فروخت دیگ هوس می پزید
نور الست آشکار بر همه عشاق زدکز سر پستان عشق نور الستش مزید
ان طبیب الرضا بشر اهل الهویکل زمان لکم خلعه روح جدید
بشرهم نظره یتبعهم نضرهمن رشاء سید لیس له من ندید
لطف خداوند جان مفخر تبریزیانشمس حق و دین شده بر همه بختی مزید
غزل شماره ۸۹۵
وسوسه تن گذشت غلغله جان رسیدمور فروشد به گور چتر سلیمان رسید
این فلک آتشی چند کند سرکشینوح به کشتی نشست جوشش طوفان رسید
چند مخنث نژاد دعوی مردی کندرستم خنجر کشید سام و نریمان رسید
جادوکانی ز فن چند عصا و رسنمار کنند از فریب موسی و ثعبان رسید
درد به پستی نشست صاف ز دردی برستگردن گرگان شکست یوسف کنعان رسید
صبح دروغین گذشت صبح سعادت رسیدجان شد و جان بقا از بر جانان رسید
محنت ایوب را فاقه یعقوب راچاره دیگر نبود رحمت رحمان رسید
دزد کی باشد چو رفت شحنه ایمان به شهرشحنه کی باشد بگو چون شه و سلطان رسید
صدق نگر بی نفاق وصل نگر بی فراقطاق طرنبین و طاق طاق شوم کان رسید
مفتعلن فاعلات جان مرا کرد ماتجان خداخوان بمرد جان خدادان رسید
میوه دل می پزید روح از او می مزیدباد کرم بروزید حرف پریشان رسید
غزل شماره ۸۹۶
غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلندزانک بلندت کند تا بتواند فکند
قطره آب منی کز حیوان می زهدلایق قربان نشد تا نشد آن گوسفند
توده ذرات ریگ تا نشود کوه سختکس نزند بر سرش بیهده زخم کلند
تا نشود گردنی گردن کس غل ندیدتا نشود پا روان کس نشود پای بند
پس سبقت رحمتی در غضبی شد پدیدزهر بدان کس دهند کوست معود به قند
برگ که رست از زمین تا که درختی نشدآتش نفروزد او شعله نگردد بلند
باش چو رز میوه دار زور و بلندی مجواز پی خرما بدانک خار ورا کس نکند
از پی میوه ضعیف رسته درختان زفتنقش درختان شگرف صورت میوه نژند
دل مثل اولیاست استن جسم جهانجسم به دل قایمست بی خلل و بی گزند
قوت جسم پدید هست دل ناپدیدتا به کی انکار غیب غیب نگر چند چند
غزل شماره ۸۹۷
شرح دهم من که شب از چه سیه دل بودهر کی خورد خون خلق زشت و سیه دل شود
چون جگر عاشقان می خورد این شب به ظلمدود سیاهی ظلم بر دل شب می دمد
عاقله شب تویی بازرهانش ز ظلمنیم شبی بر فلک راه بزن بر رصد
تا برهد شب ز ظلم ما برهیم از ظلامای که جهان فراخ بی تو چو گور و لحد
شب همه روشن شود دوزخ گلشن شودچونک بتابد ز تو پرتو نور احد
سینه کبودی چرخ پرتو سینه منستجرعه خون دلم تا به شفق می رسد
فارغ و دلخوش بدم سرخوش و سرکش بدمبولهب غم ببست گردن من در مسد
تیر غم تو روان ما هدف آسمانجان پی غم هم دوان زانک غمش می کشد
جانم اگر صافیست دردی لطف توستلطف تو پاینده باد بر سر جان تا ابد
قافله عصمتت گشت خفیر ار نه خودراه زن از ریگ ره بود فزون در عدد
سر به خس اندرکشید مرغ غم از بیم آنکبر سر غم می زند شادی تو صد لگد
چشم چپم می پرد بازو من می جهدشاید اگر جان من دیگ هوس ها پزد
جان مثل گلبنان حامله غنچه هاستجانب غنچه صبی باد صبا می وزد
زود دهانم ببند چون دهن غنچه هازانک چنین لقمه ای خورد و زبان می گزد
غزل شماره ۸۹۸
بانگ زدم من که دل مست کجا می رودگفت شهنشه خموش جانب ما می رود
گفتم تو با منی دم ز درون می زنیپس دل من از برون خیره چرا می رود
گفت که دل آن ماست رستم دستان ماستسوی خیال خطا بهر غزا می رود
هر طرفی کو رود بخت از آن سو رودهیچ مگو هر طرف خواهد تا می رود
گه مثل آفتاب گنج زمین می شودگه چو دعا رسول سوی سما می رود
گاه ز پستان ابر شیر کرم می دهدگه به گلستان جان همچو صبا می رود
بر اثر دل برو تا تو ببینی درونسبزه و گل می دمد جوی وفا می رود
صورت بخش جهان ساده و بی صورتستآن سر و پای همه بی سر و پا می رود
هست صواب صواب گر چه خطایی کندهست وفای وفا گر به جفا می رود
دل مثل روزنست خانه بدو روشنستتن به فنا می رود دل به بقا می رود
فتنه برانگیخت دل خون شهان ریخت دلبا همه آمیخت دل گر چه جدا می رود
سحر خدا آفرید در دل هر کس پدیدکیسه جوزا برید همچو سها می رود
با تو دلا ابلهیست کیسه نگه داشتنکیسه شد و جان پی کیسه ربا می رود
گفتم جادو کسی سست بخندید و گفتسحر اثر کی کند ذکر خدا می رود
گفتم آری ولیک سحر تو سر خداستسحر خوشت هم تک حکم قضا می رود
دایم دلدار را با دل و جان ماجراستپوست بر او نیست اینک پیش شما می رود
اسب سقاست این بانگ دراست اینبانگ کنان کز برون اسب سقا می رود
غزل شماره ۸۹۹
یار مرا عارض و عذار نه این بودباغ مرا نخل و برگ و بار نه این بود
عهدشکن گشته اند خاصه و عامهقاعده اهل این دیار نه این بود
روح در این غار غوره وار ترش چیستپرورش و عهد یار غار نه این بود
سیل غم بی شمار بار و خرم بردطمع من از یار بردبار نه این بود
از جهت من چه دیگ می پزد آن یارراتبه میر پخته کار نه این بود
دام نهان کرد و دانه ریخت به پیشمکینه نهان داشت و آشکار نه این بود
ناصح من کژ نهاد و برد ز راهمشرط امینی و مستشار نه این بود
در چمن عیش خار از چه شکفته ستمنبت آن شهره نوبهار نه این بود
شحنه شد آن دزد من ببست دو دستمسایسی و عدل شهریار نه این بود
مهل ندادی که عذر خویش بگویمخوی چو تو کوه باوقار نه این بود
می رسدم بوی خون ز گفت درشتشرایحه ناف مشکبار نه این بود
نوش تو را ذوق و طعم و لطف نه این بودوان شتر مست خوش عیار نه این بود
پیش شه افغان کنم ز خدعه قلابزر من آن نقد خوش عیار نه این بود
شاه چو دریا خزینه اش همه گوهرلیک شهم را خزینه دار نه این بود
بس که گله ست این نثار و جمله شکایتشاه شکور مرا نثار نه این بود
غزل شماره ۹۰۰
بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزدولی مکش تو چو تیرش که از کمان بگریزد
چه نقش ها که ببازد چه حیله ها که بسازدبه نقش حاضر باشد ز راه جان بگریزد
بر آسمانش بجویی چو مه ز آب بتابددر آب چونک درآیی بر آسمان بگریزد
ز لامکانش بخوانی نشان دهد به مکانتچو در مکانش بجویی به لامکان بگریزد
نه پیک تیزرو اندر وجود مرغ گمانستیقین بدان که یقین وار از گمان بگریزد
از این و آن بگریزم ز ترس نی ز ملولیکه آن نگار لطیفم از این و آن بگریزد
گریزپای چو بادم ز عشق گل نه گلی کهز بیم باد خزانی ز بوستان بگریزد
چنان گریزد نامش چو قصد گفتن بیندکه گفت نیز نتانی که آن فلان بگریزد
چنان گریزد از تو که گر نویسی نقششز لوح نقش بپرد ز دل نشان بگریزد