غزل شماره ۹۰۱
اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشدگر این درخت بخندد از آن بهار چه باشد
وگر به پیش من آید خیال یار که چونیحیات نو بپذیرد تن نزار چه باشد
شکار خسته اویم به تیر غمزه جادوگرم به مهر بخواند که ای شکار چه باشد
چو کاسه بر سر آبم ز بی قراری عشقشاگر رسم به لب دوست کوزه وار چه باشد
کنار خاک ز اشکم چو لعل و گوهر پر شداگر به وصل گشاید دمی کنار چه باشد
بگفت چیست شکایت هزار بار گشادمز بهر ماهی جان را هزار بار چه باشد
من از قطار حریفان مهار عقل گسستمبه پیش اشتر مستش یکی مهار چه باشد
اگر مهار گسستم وگرچه بار فکندمیکی شتر کم گیری از این قطار چه باشد
دلم به خشم نظر می کند که کوته کن هیناگر بجست یکی نکته از هزار چه باشد
چو احمدست و ابوبکر یار غار دل و عشقدو نام بود و یکی جان دو یار غار چه باشد
انار شیرین گر خود هزار باشد وگر یکچو شد یکی به فشردن دگر شمار چه باشد
خمار و خمر یکستی ولی الف نگذاردالف چو شد ز میانه ببین خمار چه باشد
چو شمس مفخر تبریز ماه نو بنمایددر آن نمایش موزون ز کار و بار چه باشد
غزل شماره ۹۰۲
ز سر بگیرم عیشی چو پا به گنج فروشدز روی پشت و پناهی که پشت ها همه رو شد
دگر نشینم هرگز برای دل که برآیدکجا برآید آن دل که کوی عشق فروشد
موکلان چو آتش ز عشق سوی من آیندبه سوی عشق گریزم که جمله فتنه از او شد
که در سرم ز شرابش نه چشم ماند نه خوابشبه دست ساقی نابش مگر سرم چو کدو شد
به خوان عشق نشستم چشیدم از نمک اوچو لقمه کردم خود را مرا چو عشق گلو شد
سبو به دست دویدم به جویبار معانیکه آب گشت سبویم چو آب جان به سبو شد
نماز شام برفتم به سوی طرفه رومیچو دید بر در خویشم ز بام زود فروشد
سر از دریچه برون کرد چو شعله های منورکه بام و خانه و بنده به جملگی همه او شد
نهیم دست دهان بر که نازکست معانیز شمس مفخر تبریز سوخت جان و همو شد
غزل شماره ۹۰۳
اگر مرا تو نخواهی دلم تو را نگذاردتو هم به صلح گرایی اگر خدا بگمارد
هزاران عاشق داری به جان و دل نگرانتکه تا سعادت و دولت که را به تخت برآرد
ز عشق عاشق مفلس عجب فتند لایمانکه آنچ رشک شهان شد گدا امید چه دارد
عجب مدار ز مرده که از خدا طلبد جانعجب مدار ز تشنه که دل به آب سپارد
عجب مدار ز کوری که نور دیده بجویدو یا ز چشم اسیری که اشک غربت بارد
ز بس دعا که بکردم دعا شدست وجودمکه هر که بیند رویم دعا به خاطر آرد
سلام و خدمت کردم مرا بگفت که چونیمهم مس چه برآید چو کیمیا نگذارد
چگونه باشد صورت به وفق فکر مصورچگونه می شود انگور گر کفش نفشارد
غزل شماره ۹۰۴
ز باد حضرت قدسی بنفشه زار چه می شددرخت های حقایق از آن بهار چه می شد
دل از دیار خلایق بشد به شهر حقایقخدای داند کاین دل در آن دیار چه می شد
ز های و هوی حریفان ز نای و نوش ظریفانهوای نور صبوح و شراب نار چه می شد
هزار بلبل مست و هزار عاشق بی دلدر آن مقام تحیر ز روی یار چه می شد
چو عشق در بر سیمین کشید عاشق خود راز بوسه های چو شکر در آن کنار چه می شد
در آن طرف که ز مستی تو گل ز خار ندانیعجب که گل چه چشید و عجب که خار چه می شد
میان خلعت جانان قبول عشق خرامانبه بارگاه تجلی ز کار و بار چه می شد
به باد و آتش و آب و به خاک عشق درآمدبه نور یک نظر عشق هر چهار چه می شد
چو شمس مفخر تبریز زد آتشی به درختیز شعله های لطیفش درخت و بار چه می شد
غزل شماره ۹۰۵
شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداندرسید کار به جایی که عقل خیره بماند
هزار ظلم رسیده ز عقل گشت رهیدهچو عقل بسته شد این جا بگو کیش برهاند
دلا مگر که تو مستی که دل به عقل ببستیکه او نشست نیابد تو را کجا بنشاند
متاع عقل نشانست و عشق روح فشانستکه عشق وقت نظاره نثار جان بفشاند
هزار جان و دل و عقل گر به هم تو ببندیچو عشق با تو نباشد به روزنش نرساند
به روی بت نرسی تو مگر به دام دو زلفشولیک کوشش می کن که کوششت بپزاند
چو باز چشم تو را بست دست اوست گشایشولی به هر سر کویی تو را چو کبک دواند
هر آنک بالش دارد ز آستان عنایتغلام خفتن اویم که هیچ خفته نماند
میانه گیرد آهو میانه دل شیریهزار آهوی دیگر ز شیر او برهاند
چو در درونه صیاد مرغ یافت قبولیهزار مرغ گرفته ز دام او بپراند
هر آن دلی که به تبریز و شمس دین شده باشدچو شاه ماه به میدان چرخ اسب دواند
غزل شماره ۹۰۶
گرفت خشم ز بستان سرخری و برون شدچو زشت بود به صورت به خوی زشت فزون شد
چون دل سیاه بد و قلب کوره دید و سیه شدچو قازغان تهی بد به کنج خانه نگون شد
چو ژیوه بود به جنبش نبود زنده اصلینمود جنبش عاریه بازرفت و سکون شد
نیافت صیقل احمد ز کفر بولهب ار چهز سرکشی و ز مکرش دلش قنینه خون شد
فروکشم به نمد در چو آینه رخ فکرتچو آینه بنمایم کی رام شد کی حرون شد
منم که هجو نگویم بجز خواطر خود راکه خاطرم نفسی عقل گشت و گاه جنون شد
مرا درونه تو شهری جدا شمر به سر خودبه آب و گل نشد آن شهر من به کن فیکون شد
سخن ندارم با نیک و بد من از بیرونکه آن چه کرد و کجا رفت و این ز وسوسه چون شد
خموش کن که هجا را به خود کشد دل نادانهمیشه بود نظرهای کژنگر نه کنون شد
غزل شماره ۹۰۷
مده به دست فراقت دل مرا که نشایدمکش تو کشته خود را مکن بتا که نشاید
مرا به لطف گزیدی چرا ز من برمیدیایا نموده وفاها مکن جفا که نشاید
بداد خازن لطفت مرا قبای سعادتبرون مکن ز تن من چنین قبا که نشاید
مثال دل همه رویی قفا نباشد دل راز ما تو روی مگردان مده قفا که نشاید
حدیث وصل تو گفتم بگفت لطف تو کآریز بعد گفتن آری مگو چرا که نشاید
تو کان قند و نباتی نبات تلخ نگویدمگوی تلخ سخن ها به روی ما که نشاید
بیار آن سخنانی که هر یکیست چو جانینهان مکن تو در این شب چراغ را که نشاید
غمت که کاهش تن شد نه در تنست نه بیرونغم آتشیست نه در جا مگو کجا که نشاید
دلم ز عالم بی چون خیالت از دل از آن سومیان این دو مسافر مکن جدا که نشاید
مبند آن در خانه به صوفیان نظری کنمخور به رنج به تنها بگو صلا که نشاید
دلا بخسب ز فکرت که فکر دام دل آمدمرو بجز که مجرد بر خدا که نشاید
غزل شماره ۹۰۸
چو درد گیرد دندان تو عدو گرددزبان تو به طبیبی بگرد او گردد
یکی کدو ز کدوها اگر شکست آردشکسته بند همه گرد آن کدو گردد
ز صد سبو چو سبوی سبوگری برد آبهمیشه خاطر او گرد آن سبو گردد
شکستگان تویم ای حبیب و نیست عجبتو پادشاهی و لطف تو بنده جو گردد
به قند لطف تو کاین لطف ها غلام ویندکه زهر از او چو شکر خوب و خوب خو گردد
اگر حلاوت لاحول تو به دیو رسدفرشته خو شود آن دیو و ماه رو گردد
عنایتت گنهی را نظر کند به رضاچو طاعت آن گنه از دل گناه شو گردد
پلید پاک شود مرده زنده مار عصاچو خون که در تن آهوست مشک بو گردد
رونده ای که سوی بی سوییش ره دادیکجا چو خاطر گمراه سو به سو گردد
تو جان جان جهانی و نام تو عشق استهر آنک از تو پری یافت بر علو گردد
خمش که هر کی دهانش ز عشق شیرین شدروا نباشد کو گرد گفت و گو گردد
خموش باش که آن کس که بحر جانان دیدنشاید و نتواند که گرد جو گردد
غزل شماره ۹۰۹
چه پادشاست که از خاک پادشا سازدز بهر یک دو گدا خویشتن گدا سازد
باقرضواالله کدیه کند چو مسکینانکه تا تو را بدهد ملک و متکا سازد
به مرده برگذرد مرده را حیات دهدبه درد درنگرد درد را دوا سازد
چو باد را فسراند ز باد آب کندچو آب را بدهد جوش از او هوا سازد
نظر مکن به جهان خوار کاین جهان فانیستکه او به عاقبتش عالم بقا سازد
ز کیمیا عجب آید که زر کند مس رامسی نگر که به هر لحظه کیمیا سازد
هزار قفل گر هست بر دلت مهراسدکان عشق طلب کن که دلگشا سازد
کسی که بی قلم و آلتی به بتخانههزار صورت زیبا برای ما سازد
هزار لیلی و مجنون ز بهر ما برساختچه صورتست که بهر خدا خدا سازد
گر آهنست دل تو ز سختی اش مگریکه صیقل کرمش آینه صفا سازد
ز دوستان چو ببری به زیر خاک رویز مار و مور حریفان خوش لقا سازد
نه مار را مدد و پشت دار موسی ساختنه لحظه لحظه ز عین جفا وفا سازد
درون گور تن خود تو این زمان بنگرکه دم به دم چه خیالات دلربا سازد
چو سینه بازشکافی در او نبینی هیچکه تا زنخ نزند کس که او کجا سازد
مثل شدست که انگور خور ز باغ مپرسکه حق ز سنگ دو صد چشمه رضا سازد
درون سنگ بجویی ز آب اثر نبودز غیب سازد نه از پستی و علا سازد
ز بی چگونه و چون آمد این چگونه و چونکه صد هزار بلی گو خود از او لا سازد
دو جوی نور نگر از دو پیه پاره روانعجب مدار عصا را که اژدها سازد
در این دو گوش نگر کهربای نطق کجاستعجب کسی که ز سوراخ کهربا سازد
سرای را بدهد جان و خواجه ایش کندچو خواجه را بکشد باز از او سرا سازد
اگر چه صورت خواجه به زیر خاک شدستضمیر خواجه وطنگه ز کبریا سازد
به چشم مردم صورت پرست خواجه برفتولیک خواجه ز نقش دگر قبا سازد
خموش کن به زبان مدحت و ثنا کم گویکه تا خدای تو را مدحت و ثنا سازد
غزل شماره ۹۱۰
بر آستانه اسرار آسمان نرسدبه بام فقر و یقین هیچ نردبان نرسد
گمان عارف در معرفت چو سیر کندهزار اختر و مه اندر آن گمان نرسد
کسی که جغدصفت شد در این جهان خرابز بلبلان ببرید و به گلستان نرسد
هر آن دلی که به یک دانگ جو جوست ز حرصبه دانک بسته شود جان او به کان نرسد
علف مده حس خود را در این مکان ز بتانکه حس چو گشت مکانی به لامکان نرسد
که آهوی متانس بماند از یارانبه لاله زار و به مرعای ارغوان نرسد
به سوی عکه روی تا به مکه پیوندیبرو محال مجو کت همین همان نرسد
پیاز و سیر به بینی بری و می بوییاز آن پیاز دم ناف آهوان نرسد
خموش اگر سر گنجینه ضمیرستتکه در ضمیر هدی دل رسد زبان نرسد
غزل شماره ۹۱۱
به روز مرگ چو تابوت من روان باشدگمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو دریغ دریغبه دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد
جنازه ام چو ببینی مگو فراق فراقمرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری مگو وداع وداعکه گور پرده جمعیت جنان باشد
فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگرغروب شمس و قمر را چرا زبان باشد
تو را غروب نماید ولی شروق بودلحد چو حبس نماید خلاص جان باشد
کدام دانه فرورفت در زمین که نرستچرا به دانه انسانت این گمان باشد
کدام دلو فرورفت و پر برون نامدز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد
دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشاکه های هوی تو در جو لامکان باشد
غزل شماره ۹۱۲
نگفتمت مرو آن جا که مبتلات کنندکه سخت دست درازند بسته پات کنند
نگفتمت که بدان سوی دام در دامستچو درفتادی در دام کی رهات کنند
نگفتمت به خرابات طرفه مستانندکه عقل را هدف تیر ترهات کنند
چو تو سلیم دلی را چو لقمه بربایندبه هر پیاده شهی را به طرح مات کنند
بسی مثال خمیرت دراز و گرد کنندکهت کنند و دو صد بار کهربات کنند
تو مرد دل تنکی پیش آن جگرخواراناگر روی چو جگربند شوربات کنند
تو اعتماد مکن بر کمال و دانش خویشکه کوه قاف شوی زود در هوات کنند
هزار مرغ عجب از گل تو برسازندچو ز آب و گل گذری تا دگر چه هات کنند
برون کشندت از این تن چنان که پنبه ز پوستمثال شخص خیالیت بی جهات کنند
چو در کشاکش احکام راضیت یابندز رنج ها برهانند و مرتضات کنند
خموش باش که این کودنان پست سخنحشیشی اند و همین لحظه ژاژخات کنند
غزل شماره ۹۱۳
بگو به گوش کسانی که نور چشم منندکه باز نوبت آن شد که توبه ها شکنند
هزار توبه و سوگند بشکنند آن دمکه غمزه های دلارام طبل حسن زنند
چو یار مست خرابست و روز روز طرببه غیر شنگی و مستی بیا بگو چه کنند
به گوش هوش بگفتم به آب روی بروکه این دم ار که قافی هم از بنت بکنند
ز بس که خرقه گرو برد پیر باده فروشکنون به کوی خرابات جمله بوالحسن اند
بگیر مطرب جانی قنینه کانینواز تنتن تنتن که جمله بی تو تنند
مقیم همچو نگین شو به حلقه عشاقکه غیر حلقه عشاق جمله ممتحنند
به جان جمله مردان که هر که عاشق نیستهمه زنند به معنی ببین زنان چه زنند
به جان جمله جان ها که هر کش آن جان نیستهمه تنند نگه کن فروتنان چه تنند
خموش باش که گفتی از این سپیتر چیستخسان سیاه گلیمند اگر چه یاسمنند
غزل شماره ۹۱۴
ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجودتو نفخ صوری یا خود قیامت موعود
شنوده ام که بسی خلق جان بداد و بمردز ذوق و لذت آواز و نغمه داوود
شها نوای تو برعکس بانگ داوودستکز آن بمرد و از این زنده می شود موجود
ز حلق نیست نوایت ولیک حلقه رباستهزار حلقه ربا را چو حلقه او بربود
دلا تو راست بگو دوش می کجا خوردیکه از پگاه تو امروز مولعی به سرود
سرود و بانگ تو زان رو گشاد می آردکه آن ز روح معلاست نی ز جسم فرود
چو بند جسم نگشتی گشاد جان دیدیکه هر که تخم نکو کشت دخل بد ندرود
یقین که بوی گل فقر از گلستانیستمرود هیچ کسی دید بی درخت مرود
خنک کسی که چو بو برد بوی او را بردخنک کسی که گشادی بیافت چشم گشود
خنک کسی که از این بوی کرته یوسفدلش چو دیده یعقوب خسته واشد زود
ز ناسپاسی ما بسته است روزن دلخدای گفت که انسان لربه لکنود
تو سود می طلبی سود می رسد از یارولی چو پی نبری کز کجاست سود چه سود
ستاره ایست خدا را که در زمین گرددکه در هوای ویست آفتاب و چرخ کبود
بسا سحر که درآید به صومعه مومنکه من ستاره سعدم ز من بجو مقصود
ستاره ام که من اندر زمینم و بر چرخبه صد مقامم یابند چون خیال خدود
زمینیان را شمعم سماییان را نورفرشتگان را روحم ستارگان را بود
اگر چه ذره نمایم ولیک خورشیدماگر چه جزو نمایم مراست کل وجود
اگر چه قبله حاجات آسمان بوده ستبه آسمان منگر سوی من نگر بین جود
ز روی نخوت و تقلید ننگ دارد از اوبلیس وار که خود بس بود خدا مسجود
جواب گویدش آدم که این سجود او راستتو احولی و دو می بینی از ضلال و جحود
ز گرد چون و چرا پرده ای فرود آوردمیان اختر دولت میان چشم حسود
ستاره گوید رو پرده تو افزون بادز من نماندی تنها ز حضرتی مردود
بسا سوال و جوابی که اندر این پرده ستبدین حجاب ندیدی خلیل را نمرود
چه پرده است حسد ای خدا میان دو یارکه دی چو جان بده اند این زمان چو گرگ عنود
چه پرده بود که ابلیس پیش از این پردهبه سجده بام سموات و ارض می پیمود
به رغبت و به نشاط و به رقت و به نیازبه گونه گونه مناجات مهر می افزود
ز پرده حسدی ماند همچو خر بر یخکه آن همه پر و بالش بدین حدث آلود
ز مسجد فلکش راند رو حدث کردیحدیث می نشنود و حدث همی پالود
چرا روم به چه حجت چه کرده ام چه سبببیا که بحث کنیم ای خدای فرد ودود
اگر به دست تو کردی که جمله کرده تستضلالت و ثنی و مسیحیان و یهود
مرا چه گمره کردی مراد تو این بودچنان کنم که نبینی ز خلق یک محمود
بگفت اگر بگذارم برآ به کوه بلندوگر نه قعر فرورو چو لنگر مشدود
تو را چه بحث رسد با من ای غراب غروباگر نه مسخ شدستی ز لعنت مورود
خری که مات تو گردد ببرد از در مانخواهمش که بود عابد چو ما معبود
ولی کسی که به دستش چراغ عقل بودکجا گذارد نور و کجا رود سوی دود
بگفت من به دمی آن چراغ را بکشمبگفت باد نتاند چراغ صدق ربود
هر آنک پف کند او بر چراغ موهبتمبسوزد آن سر و ریشش چو هیزم موقود
هزار شکر خدا را که عقل کلی بازز بعد فرقت آمد به طالع مسعود
همه سپند بسوزیم بهر آمدنشسپند چه که بسوزیم خویش را چون عود
چو خویش را بنمود او ز خویش خود ببریمبه کوه طور چه آریم کاه دودآلود
چو موش و مار شدستیم ساکن ظلمتدرون خاک مقیمان عالم محدود
چو موش جز پی دزدی برون نه ایم از خاکچه برخوریم از آن رفتن کژ مفسود
چو موش ماش رها کرد اژدهاش کنیچو گربه طالع خوانش شود جمله اسود
خدای گربه بدان آفرید تا موشاننهان شوند به خاک اندرون به حبس خلود
دم مسیح غلام دمت که پیش از توبد از زمانه دم گیر راه دم مسدود
همه کسان کس آنند کش کسی کرد اوهمه جهانش ببخشید چون بر او بخشود
خموش باش که گفتار بی زبان داریکه تار او نبود نطق و بانگ و حرفش پود
چو سر ز سجده برآورد شمس تبریزیهزار کافر و مومن نهاد سر به سجود
غزل شماره ۹۱۵
بیا که ساقی عشق شراب باره رسیدخبر ببر بر بیچارگان که چاره رسید
امیر عشق رسید و شرابخانه گشادشراب همچو عقیقش به سنگ خاره رسید
هزار چشمه شیر و شکر روان شد از اوشکاف کرد و به طفلان گاهواره رسید
هزار مسجد پر شد چو عشق گشت امامصلوه خیر من النوم از آن مناره رسید
بریز دیگ حلیماب را که کاسه رسیدگشاده هل سر خم را که دردخواه رسید
چو آفتاب جمالش به خاکیان درتافتزحل ز پرده هفتم پی نظاره رسید
شدیم جمله فریدون چو تاج او دیدیمشدیم جمله منجم چو آن ستاره رسید
شدیم جمله برهنه چو عشق او زد راهشدیم جمله پیاده چو او سواره رسید
چو پاره پاره درآمد به لطف آن دلبربدان طمع دل پرخون پاره پاره رسید
بده زبان و همه گوش شو در این حضرتشتاب کن که پی گوش گوشواره رسید
غزل شماره ۹۱۶
درخت و برگ برآید ز خاک این گویدکه خواجه هر چه بکاری تو را همان روید
تو را اگر نفسی ماند جز که عشق مکارکه چیست قیمت مردم هر آنچ می جوید
بشو دو دست ز خویش و بیا بخوان بنشینکه آب بهر وی آمد که دست و رو شوید
زهی سلیم که معشوق او به خانه اوستبه سوی خانه نیاید گزاف می پوید
به سوی مریم آید دوانه گر عیسیستوگر خر است بهل تا کمیز خر بوید
کسی که همره ساقیست چون بود هشیارچرا نباشد لمتر چرا نیفزوید
کسی که کان عسل شد ترش چرا باشدکسی که مرده ندارد بگو چرا موید
تو را بگویم پنهان که گل چرا خنددکه گلرخیش به کف گیرد و بینبوید
بگو غزل که به صد قرن خلق این خوانندنسیج را که خدا بافت آن نفرسوید
غزل شماره ۹۱۷
به یارکان صفا جز می صفا مدهیدچو می دهید بدیشان جدا جدا مدهید
در این چنین قدح آمیختن حرام بودبه عاشقان خدا جز می خدا مدهید
برهنگان ره از آفتاب جامه کنیدبرهنگان ره عشق را قبا مدهید
چو هیچ باد صبایی به گردشان نرسدبه جانشان خبر از وعده صبا مدهید
به بوی وصل اگر عاشقی قرار گرفتبهانه را نپذیرم بهانه ها مدهید
شراب حاضر و معشوق مست و من عاشقمرا قرار نباشد به بو مرا مدهید
شراب آتش و ما زاده ایم از آتشاگر حریف شناسید جز به ما مدهید
برای زخم چنین غازیان بود مرهمکسی که درد ندارد بدو دوا مدهید
چو تاج مفخر تبریز شمس دین آمدلقای هر دو جهان جز بدان لقا مدهید
غزل شماره ۹۱۸
چو کارزار کند شاه روم با شمشادچگونه گردم خرم چگونه باشم شاد
جهان عقل چو روم و جهان طبع چو زنگمیان هر دو فتاده ست کارزار و جهاد
شما و هر چه مراد شماست در عالممن و طریق خداوند مبدا و ایجاد
به اختلاف دو شمشیر نیست امن طریقکه اختلاف مقرر ز شورش اضداد
ولیک ملک مقرر نصیبه خردستکه امن و خوف نداند کلوخ و سنگ و جماد
چراغ عقل در این خانه نور می ندهدز پیچ پیچ که دارد لهب ز یاغی باد
فرشته رست به علم و بهیمه رست به جهلمیان دو به تنازغ بماند مردم زاد
گهی همی کشدش علم سوی علیینگهیش جهل به پستی که هر چه بادا باد
نشسته جان که به یک سو کند ظفر این راکه تا رهم ز کشاکش شوم خوش و منقاد
چو نیم کاره شد این قصه چون دهان بستیز بیم ولوله و شر و فتنه و فریاد
غزل شماره ۹۱۹
ببرد خواب مرا عشق و عشق خواب بردکه عشق جان و خرد را به نیم جو نخرد
که عشق شیر سیاه ست تشنه و خون خواربه غیر خون دل عاشقان همی نچرد
به مهر بر تو بچفسد به سوی دام آردچو درفتادی از آن پس ز دور می نگرد
امیر دست درازست و شحنه بی باکشکنجه می کند و بی گناه می فشرد
هر آنک در کفش آید چو ابر می گریدهر آنک دور شد از وی چو برف می فسرد
هزار جام به هر لحظه خرد درشکندهزار جامه به یک دم بدوزد و بدرد
هزار چشم بگریاند و فروخنددهزار کس بکشد زار زار و یک شمرد
به کوه قاف اگر چه که خوش پرد سیمرغچو دام عشق ببیند فتد دگر نپرد
ز بند او نرهد کس به شید یا به جنونز دام او نرهد هیچ عاقلی به خرد
مخبط ست سخن های من از او گر نینمودمی به تو آن راه ها که می سپرد
نمودمی به تو کو شیر را چه سان گیردنمودمی که چگونه شکار را شکرد
غزل شماره ۹۲۰
کسی که عاشق آن رونق چمن باشدعجب مدار که در بی دلی چو من باشد
حدیث صبر مگویید صبر را ره نیستدر آن دلی که بدان یار ممتحن باشد
چو عشق سلسله خویش را بجنباندجنون عقل فلاطون و بوالحسن باشد
به جان عشق که جانی ز عشق جان نبردوگر درونه صد برج و صد بدن باشد
اگر چو شیر شوی عشق شیرگیر قویستوگر چه پیل شوی عشق کرکدن باشد
وگر به قعر چهی درروی برای گریزچو دلو گردن از او بسته رسن باشد
وگر چو موی شوی موی می شکافد عشقوگر کباب شوی عشق باب زن باشد
امان عالم عشقست و معدلت هم از اوستوگر چه راه زن عقل مرد و زن باشد
خموش کن که سخن را وطن دمشق دلستمگو غریب ورا کش چنین وطن باشد
غزل شماره ۹۲۱
سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کندز گوهر و لب دریا زبان حجاب کند
بیان حکمت اگر چه شگرف مشعله ایستز آفتاب حقایق بیان حجاب کند
جهان کفست و صفات خداست چون دریاز صاف بحر کف این جهان حجاب کند
همی شکاف تو کف را که تا به آب رسیبه کف بحر بمنگر که آن حجاب کند
ز نقش های زمین و ز آسمان مندیشکه نقش های زمین و زمان حجاب کند
برای مغز سخن قشر حرف را بشکافکه زلف ها ز جمال بتان حجاب کند
تو هر خیال که کشف حجاب پنداریبیفکنش که تو را خود همان حجاب کند
نشان آیت حقست این جهان فناولی ز خوبی حق این نشان حجاب کند
ز شمس تبریز ار چه قرضه ایست وجودقراضه ایست که جان را ز کان حجاب کند
غزل شماره ۹۲۲
چو عشق را هوس بوسه و کنار بودکه را قرار بود جان که را قرار بود
شکارگاه بخندد چو شه شکار رودولی چه گویی آن دم که شه شکار بود
هزار ساغر می نشکند خمار مرادلم چو مست چنان چشم پرخمار بود
گهی که خاک شوم خاک ذره ذره شودنه ذره ذره من عاشق نگار بود
ز هر غبار که آوازهای و هو شنویبدانک ذره من اندر آن غبار بود
دلم ز آه شود ساکن و ازو خجلماگر چه آه ز ماه تو شرمسار بود
به از صبوری اندر زمانه چیزی نیستولی نه از تو که صبر از تو سخت عار بود
ایا به خویش فرورفته در غم کاریتو تا برون نروی از میان چه کار بود
چو عنکبوت زدود لعاب اندیشهدگر مباف که پوسیده پود و تار بود
برو تو بازده اندیشه را بدو که بدادبه شه نگر نه به اندیشه کان نثار بود
چو تو نگویی گفت تو گفت او باشدچو تو نبافی بافنده کردگار بود
غزل شماره ۹۲۳
رسید ساقی جان ما خمار خواب آلودگرفت ساغر زرین سر سبو بگشود
صلای باده جان و صلای رطل گرانکه می دهد به خماران به گاه زودازود
زهی صباح مبارک زهی صبوح عزیزز شاه جام شراب و ز ما رکوع و سجود
شراب صافی و سلطان ندیم و دولت یاردگر نیارم گفتن که در میانه چه بود
هر آنک می نخورد بر سرش فروریزدبگویدش که برو در جهان کور و کبود
در این جهان که در او مرده می خورد مردهنخورد عاقل و ناسود و یک دمی نغنود
چو پاک داشت شکم را رسید باده پاکزهی شراب و زهی جام و بزم و گفت و شنود
شراب را تو نبینی و مست را بینینبینی آتش دل را و خانه ها پردود
دل خسان چو بسوزد چه بوی بد آیددل شهان چو بسوزد فزود عنبر و عود
نبشته بر رخ هر مست رو که جان بردینبشته بر لب ساغر که عاقبت محمود
نبشته بر دف مطرب که زهره بنده تونبشته بر کف ساقی که طالعت مسعود
بخند موسی عمران به کوری فرعونبخور خلیل خدا نوش کوری نمرود
بلیس اگر ز شراب خدای مست بدیز صد گنه نشدی هیچ طاعتش مردود
خمش کنم که خمش به پیش هشیارانکه خلق خیره شدند و خیالشان افزود
غزل شماره ۹۲۴
به روح های مقدس ز من سلام بریدبه عاشقان مقدم ز من پیام برید
به روز وصل چو برقم شب فراق چو ابراز این دو حال مشوش بگو کدام برید
خدای خصم شما گر به پیش آن خورشیدز ماه و شمع و ستاره و چراغ نام برید
سیاه کاسه شوی ار ز مطبخ عشقشبه سوی خوان کرم دیگ های خام برید
نشان دهم که شما آتش از کجا آریدز برق نعل شهنشاه خوش خرام برید
ولیک مرکب تندست هان و هان زنهارنه زین هلد نه لگام ار شما لگام برید
حیات یابد آن جا را اگر چه مرده بریدحلال گردد آن جا اگر حرام برید
هزار بند چو عشقش ز پای جان بگشادمرا دو دست گرفته به آن مقام برید
ز لوح عشق نبشتیم این غزل ها رابه شمس مفخر تبریز از این غلام برید
غزل شماره ۹۲۵
دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عیدمه مصور یار و مه منور عید
چو هر دو سر به هم آورده اند در اسرارهزار وسوسه افکنده اند در سر عید
ز موج بحر برقصند خلق همچو صدفولیک همچو صدف بی خبر ز گوهر عید
ز عید باقی این عید آمده ست رسولچو دل به عید سپاری تو را برد بر عید
به روز عید بگویم دهل چه می گویداگر تو مردی برجه رسید لشکر عید
قراضه دو که دادی برای حق بنگرجزای حسن عمل گیر گنج پرزر عید
وگر چو شیشه شکستی ز سنگ صوم و جهادمی حلال سقا هم بکش ز ساغر عید
از این شکار سوی شاه بازپر چون بازکه درپرید به مژده ز شه کبوتر عید
تو گاو فربه حرصت به روزه قربان کنکه تا بری به تبرک هلال لاغر عید
وگر نکردی قربان عنایت یزدانامید هست که ذبحش کند به خنجر عید