غزل شماره ۹۲۶
حبیب کعبه جانست اگر نمی دانیدبه هر طرف که بگردید رو بگردانید
که جان ویست به عالم اگر شما جسمیدکه جان جمله جان هاست اگر شما جانید
ندا برآمد امشب که جان کیست فدابجست جان من از جا که نقد بستانید
هزار نکته نبشتست عشق بر رویمز حال دل چو شما عاشقید برخوانید
چه ساغرست که هر دم به عاشقان آیدشما کشید چنین ساغری که مردانید
که عشق باغ و تماشاست اگر ملول شویدهواش مرکب تازیست اگر فرومانید
چو آب و نان همه ماهیان ز بحر بودچو ماهیید چرا عاشق لب نانید
قرابه ایست پر از رنج و نام او جسمستبه سنگ بربزنید و تمام برهانید
چو مرغ در قفصم بهر شمس تبریزیز دشمنی قفصم بشکنید و بدرانید
غزل شماره ۹۲۷
به باغ بلبل از این پس حدیث ما گویدحدیث خوبی آن یار دلربا گوید
چو باد در سر بید افتد و شود رقصانخدای داند کو با هوا چه ها گوید
چنار فهم کند اندکی ز سوز چمندو دست پهن برآرد خوش و دعا گوید
بپرسم از گل کان حسن از که دزدیدیز شرم سست بخندد ولی کجا گوید
اگر چه مست بود گل خراب نیست چو منکه راز نرگس مخمور با شما گوید
چو رازها طلبی در میان مستان روکه راز را سر سرمست بی حیا گوید
که باده دختر کرمست و خاندان کرمدهان کیسه گشادست و از سخا گوید
خصوص باده عرشی ز ذوالجلال کریمسخاوت و کرم آن مگر خدا گوید
ز شیردانه عارف بجوشد آن شیرهز قعر خم تن او تو را صلا گوید
چو سینه شیر دهد شیره هم تواند دادز سینه چشمه جاریش ماجرا گوید
چو مستتر شود آن روح خرقه باز شودکلاه و سر بنهد ترک این قبا گوید
چو خون عقل خورد باده لاابالی واردهان گشاید و اسرار کبریا گوید
خموش باش که کس باورت نخواهد کردکه مس بد نخورد آنچ کیمیا گوید
خبر ببر سوی تبریز مفخر آفاقمگر که مدح تو را شمس دین ما گوید
غزل شماره ۹۲۸
هزار جان مقدس فدای روی تو بادکه در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد
هزار رحمت دیگر نثار آن عاشقکه او به دام هوای چو تو شهی افتاد
ز صورت تو حکایت کنند یا ز صفتکه هر یکی ز یکی خوبتر زهی بنیاد
دلم هزار گره داشت همچو رشته سحرز سحر چشم خوشت آن همه گره بگشاد
بلندبین ز تو گشتست هر دو دیده عشقببین تو قوت شاگرد و حکمت استاد
نشسته ایم دل و عشق و کالبد پیشتیکی خراب و یکی مست وان دگر دلشاد
به حکم تست بگریانی و بخندانیهمه چو شاخ درختیم و عشق تو چون باد
به باد عشق تو زردیم هم بدان سبزیمتو راست جمله ولایت تو راست جمله مراد
کلوخ و سنگ چه داند بهار را چه اثربهار را ز چمن پرس و سنبل و شمشاد
درخت را ز برون سوی باد گردانددرخت دل را باد اندرونست یعنی یاد
به زیر سایه زلفت دلم چه خوش خفته ستخراب و مست و لطیف و خوش و کش و آزاد
چو غیرت تو دلم را ز خواب بجهانیدخمار خیزد و فریاد دردهد فریاد
ولی چو مست کنی مر مرا غلط گردمگمان برم که امیرم چرا شوم منقاد
به وقت درد بگوییم کای تو و همه توچو درد رفت حجابی میان ما بنهاد
در آن زمان که کند عقل عاقبت بینیندا ز عشق برآید که هرچ بادا باد
غزل شماره ۹۲۹
ز عشق آن رخ خوب تو ای اصول مرادهر آن که توبه کند توبه اش قبول مباد
هزار شکر و هزاران سپاس یزدان راکه عشق تو به جهان پر و بال بازگشاد
در آرزوی صباح جمال تو عمریجهان پیر همی خواند هر سحر اوراد
برادری بنمودی شهنشهی کردیچه داد ماند که آن حسن و خوبی تو نداد
شنیده ایم که یوسف نخفت شب ده سالبرادران را از حق بخواست آن شه زاد
که ای خدای اگر عفوشان کنی کردیوگر نه درفکنم صد فغان در این بنیاد
مگیر یا رب از ایشان که بس پشیماننداز آن گناه کز ایشان به ناگهان افتاد
دو پای یوسف آماس کرد از شبخیزبه درد آمد چشمش ز گریه و فریاد
غریو در ملکوت و فرشتگان افتادکه بهر لطف بجوشید و بندها بگشاد
رسید چارده خلعت که هر چهارده تانپیمبرید و رسولید و سرور عباد
چنین بود شب و روز اجتهاد پیران راکه خلق را برهانند از عذاب و فساد
کنند کار کسی را تمام و برگذرندکه جز خدای نداند زهی کریم و جواد
چو خضر سوی بحار ایلیاس در خشکیبرای گم شدگان می کنند استمداد
دهند گنج روان و برند رنج رواندهند خلعت اطلس برون کنند لباد
بس است باقی این را بگویمت فرداشب ار چه ماه بود نیست بی ظلام و سواد
غزل شماره ۹۳۰
سپاس و شکر خدا را که بندها بگشادمیان به شکر چو بستیم بند ما بگشاد
به جان رسید فلک از دعا و ناله منفلک دهان خود اندر ره دعا بگشاد
ز بس که سینه ما سوخت در وفا جستنز شرم ما عرق از صورت وفا بگشاد
ادیم روی سهیلیم هر کجا بنمودغلام چشمه عشقیم هر کجا بگشاد
پس دریچه دل صد در نهانی بودکه بسته بود خدا بنده خدا بگشاد
در این سرا که دو قندیل ماه و خورشیدستخدا ز جانب دل روزن سرا بگشاد
الست گفت حق و جان ها بلی گفتندبرای صدق بلی حق ره بلا بگشاد
غزل شماره ۹۳۱
مها به دل نظری کن که دل تو را داردبه روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد
ز شادی و ز فرح در جهان نمی گنجددلی که چون تو دلارام خوش لقا دارد
ز آفتاب تو آن را که پشت گرم شودچرا دلیر نباشد حذر چرا دارد
ز بهر شادی توست ار دلم غمی داردز دست و کیسه توست ار کفم سخا دارد
خیال خوب تو چون وحشیان ز من برمدکه صورتیست تن بنده دست و پا دارد
مرا و صد چو مرا آن خیال بی صورتز نقش سیر کند عاشق فنا دارد
برهنه خلعت خورشید پوشد و گویدخنک کسی که ز زربفت او قبا دارد
تنی که تابش خورشید جان بر او آیدگمان مبر که سر سایه هما دارد
بدانک موسی فرعون کش در این شهرستعصاش را تو نبینی ولی عصا دارد
همی رسد به عنان های آسمان دستشکه اصبع دل او خاتم وفا دارد
غمش جفا نکند ور کند حلالش بادبه هر چه آب کند تشنه صد رضا دارد
فزون از آن نبود کش کشد به استسقادر آن زمان دل و جان عاشق سقا دارد
اگر صبا شکند یک دو شاخ اندر باغنه هر چه دارد آن باغ از صبا دارد
شراب عشق چو خوردی شنو صلای کبابز مقبلی که دلش داغ انبیا دارد
زمین ببسته دهان تاسه مه که می داندکه هر زمین به درون در نهان چه ها دارد
بهار که بنماید زمین نیشکرتاز آن زمین به درون ماش و لوبیا دارد
چرا چو دال دعا در دعا نمی خمدکسی که از کرمش قبله دعا دارد
چو پشت کرد به خورشید او نمازی نیستاز آنک سایه خود پیش و مقتدا دارد
خموش کن خبر من صمت نجا بشنواگر رقیب سخن جوی ما روا دارد
غزل شماره ۹۳۲
مها به دل نظری کن که دل تو را داردکه روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد
ز شادی و ز فرح در جهان نمی گنجدکه چون تو یار دلارام خوش لقا دارد
همی رسد به گریبان آسمان دستشکه او چو سایه ز ماه تو مقتدا دارد
به آفتاب تو آن را که پشت گرم شودچرا دلیر نباشد حذر چرا دارد
چرا به پنجه کمرگاه کوه را نکشدکسی که ز اطلس عشق خوشت قبا دارد
تو خود جفا نکنی ور کنی جفا بر دلبکن بکن که به کردار تو رضا دارد
چرا نباشد راضی بدان جفای لطیفکه او طراوت آب و دم صبا دارد
در آتش غم تو همچو عود عطاریستدل شریف که او داغ انبیا دارد
خمش خمش که سخن آفرین معنی بخشبرون گفت سخن های جان فزا دارد
غزل شماره ۹۳۳
میان باغ گل سرخ های و هو داردکه بو کنید دهان مرا چه بو دارد
به باغ خود همه مستند لیک نی چون گلکه هر یکی به قدح خورد و او سبو دارد
چو سال سال نشاطست و روز روز طربخنک مرا و کسی را که عیش خو دارد
چرا مقیم نباشد چو ما به مجلس گلکسی که ساقی باقی ماه رو دارد
به باغ جمله شراب خدای می نوشنددر آن میانه کسی نیست کو گلو دارد
عجایبند درختانش بکر و آبستنچو مریمی که نه معشوقه و نه شو دارد
هزار بار چمن را بسوخت و بازآراستچه عشق دارد با ما چه جست و جو دارد
وجود ما و وجود چمن بدو زنده ستزهی وجود لطیف و ظریف کو دارد
چراست خار سلحدار و ابر روی ترشز رشک آن که گل سرخ صد عدو دارد
چو آینه ست و ترازو خموش و گویا یارز من رمیده که او خوی گفت و گو دارد
غزل شماره ۹۳۴
میان باغ گل سرخ های و هو داردکه بو کنید دهان مرا چه بو دارد
به باغ خود همه مستند لیک نی چون گلکه هر یکی به قدح خورد و او سبو دارد
چو سال سال نشاطست و روز روز طربخنک مرا و کسی را که عیش خو دارد
چرا مقیم نباشد چو ما به مجلس گلکسی که ساقی باقی ماه رو دارد
هزار جان مقدس فدای آن جانیکه او به مجلس ما امر اشربوا دارد
سوال کردم گل را که بر کی می خندیجواب داد بر آن زشت کو دو شو دارد
هزار بار خزان کرد نوبهار تو راچه عشق دارد با ما چه جست و جو دارد
پیاله ای به من آورد گل که باده خوریخورم چرا نخورم بنده هم گلو دارد
چه حاجتیست گلو باده خدایی راکه ذره ذره همه نقل و می از او دارد
عجب که خار چه بدمست و تیز و روترشستز رشک آنک گل و لاله صد عدو دارد
به طور موسی بنگر که از شراب گزافدهان ندارد و اشکم چهارسو دارد
به مستیان درختان نگر به فصل بهارشکوفه کرده که در شرب می غلو دارد
غزل شماره ۹۳۵
مکن مکن که پشیمان شوی و بد باشدکه بی عنایت جان باغ چون لحد باشد
چه ریشه برکنی از غصه و پشیمانیچو ریش عقل تو در دست کالبد باشد
بکن مجاهده با نفس و جنگ ریشاریشکه صلح را ز چنین جنگ ها مدد باشد
وگر گریز کنی همچو آهو از کف شیرز تو گریزد آن ماه بر اسد باشد
نه گوش تو سخن یار مهربان شنودنه پیش چشم تو دلدار سروقد باشد
نشین به کشتی روح و بگیر دامن نوحبه بحر عشق که هر لحظه جزر و مد باشد
گذر ز ناز و ملولی که ناز آن تو نیستکه آن وظیفه آن یار ماه خد باشد
چه ظلم کردم بر حسن او که مه گفتمصد آفتاب و فلک را بر او حسد باشد
خموش باش و مگو ریگ را شمار مکنشمار چون کنی آن را که بی عدد باشد
غزل شماره ۹۳۶
مرا عقیق تو باید شکر چه سود کندمرا جمال تو باید قمر چه سود کند
چو مست چشم تو نبود شراب را چه طربچو همرهم تو نباشی سفر چه سود کند
مرا زکات تو باید خزینه را چه کنممرا میان تو باید کمر چه سود کند
چو یوسفم تو نباشی مرا به مصر چه کارچو رفت سایه سلطان حشر چه سود کند
چو آفتاب تو نبود ز آفتاب چه نورچو منظرم تو نباشی نظر چه سود کند
لقای تو چو نباشد بقای عمر چه سودپناه تو چو نباشد سپر چه سود کند
شبم چو روز قیامت دراز گشت ولیدلم سحور تو خواهد سحر چه سود کند
شبی که ماه نباشد ستارگان چه زنندچو مرغ را نبود سر دو پر چه سود کند
چو زور و زهره نباشد سلاح و اسب چه سودچو دل دلی ننماید جگر چه سود کند
چو روح من تو نباشی ز روح ریح چه سودبصیرتم چو نبخشی بصر چه سود کند
مرا بجز نظر تو نبود و نیست هنرعنایتت چو نباشد هنر چه سود کند
جهان مثال درختست برگ و میوه ز توستچو برگ و میوه نباشد شجر چه سود کند
گذر کن از بشریت فرشته باش دلافرشتگی چو نباشد بشر چه سود کند
خبر چو محرم او نیست بی خبر شو و مستچو مخبرش تو نباشی خبر چه سود کند
ز شمس مفخر تبریز آنک نور نیافتوجود تیره او را دگر چه سود کند
غزل شماره ۹۳۷
فراغتی دهدم عشق تو ز خویشاونداز آنک عشق تو بنیاد عافیت برکند
از آنک عشق نخواهد بجز خرابی کاراز آنک عشق نگیرد ز هیچ آفت پند
چه جای مال و چه نام نکو و حرمت و بوشچه خان و مان و سلامت چه اهل و یا فرزند
که جان عاشق چون تیغ عشق بربایدهزار جان مقدس به شکر آن بنهند
هوای عشق تو و آن گاه خوف ویرانیتو کیسه بسته و آن گاه عشق آن لب قند
سرک فروکش و کنج سلامتی بنشینز دست کوته ناید هوای سرو بلند
برو ز عشق نبردی تو بوی در همه عمرنه عشق داری عقلیست این به خود خرسند
چه صبر کردن و دامن ز فتنه بربودننشسته تا که چه آید ز چرخ روزی چند
درآمد آتش عشق و بسوخت هر چه جز اوستچو جمله سوخته شد شاد شین و خوش می خند
و خاصه عشق کسی کز الست تا به کنوننبوده است چنو خود به حرمت پیوند
اگر تو گویی دیدم ورا برای خداگشای دیده دیگر و این دو را بربند
کز این نظر دو هزاران هزار چون من و توبه هر دو عالم دایم هلاک و کور شدند
اگر به دیده من غیر آن جمال آیدبکنده باد مرا هر دو دیده ها به کلند
بصیرت همه مردان مرد عاجز شدکجا رسد به جمال و جلال شاه لوند
دریغ پرده هستی خدای برکندیچنانک آن در خیبر علی حیدر کند
که تا بدیدی دیده که پنج نوبت اوهزار ساله از آن سو که گفته شد بزنند
غزل شماره ۹۳۸
سخن به نزد سخندان بزرگوار بودز آسمان سخن آمد سخن نه خوار بود
سخن چو نیک نگویی هزار نیست یکیسخن چو نیکو گویی یکی هزار بود
سخن ز پرده برون آید آن گهش بینیکه او صفات خداوند کردگار بود
سخن چو روی نماید خدای رشک بردخنک کسی که به گفتار رازدار بود
ز عرش تا به ثری ذره ذره گویااندکه داند آنک به ادراک عرش وار بود
سخن ز علم خدا و عمل خدای کندوگر ز ما طلبی کار کار کار بود
چو مرغکان ابابیل لشکری شکنندبه پیش لشکر پنهان چه کارزار بود
چو پشه سر شاهی برد که نمرودستیقین شود که نهان در سلاحدار بود
چو یک سواره مه را سپر دو نیم شودسنان دیده احمد چه دلگذار بود
تو صورتی طلبی زین سخن که دست نهیدهم به دست تو گر دست دستیار بود
غزل شماره ۹۳۹
به پیش تو چه زند جان و جان کدام بودکه جان تویی و دگر جمله نقش و نام بود
اگر چه ماه به ده دست روی خود شویدچه زهره دارد کان چهره را غلام بود
اگر چه عاشقی و عشق بهترین کار استبدانک بی رخ معشوق ما حرام بود
به جان عشق که تا هر دو جان نیامیزدجداییست و ملاقات بی نظام بود
شراب لطف خداوند را کرانی نیستوگر کرانه نماید قصور جام بود
به قدر روزنه افتد به خانه نور قمراگر به مشرق و مغرب ضیاش عام بود
تو جام هستی خود را برو قوامی دهکه آن شراب قدیمست و باقوام بود
هزار جان طلبید و یکی ببردم پیشبگفت باقی گفتم بهل که وام بود
رفیق گشته دو چشمش میان خوف و رجابرای پختن هر عاشقی که خام بود
هزار خانه به تاراج برد و خوش قنقیستسلامتی همه تاراج آن سلام بود
درون خانه بود نقش ها نه آن نقاشبه سوی بام نگر کان قمر به بام بود
رسید مژده به شامست شمس تبریزیچه صبح ها که نماید اگر به شام بود
غزل شماره ۹۴۰
ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرودبسی بکردم لاحول و توبه دل نشنود
غزل سرا شدم از دست عشق و دست زنانبسوخت عشق تو ناموس و شرم و هر چم بود
عفیف و زاهد و ثابت قدم بدم چون کوهکدام کوه که باد توش چو که نربود
اگر کهم هم از آواز تو صدا دارموگر کهم همه در آتش توم که دود
وجود تو چو بدیدم شدم ز شرم عدمز عشق این عدم آمد جهان جان به وجود
به هر کجا عدم آید وجود کم گرددزهی عدم که چو آمد از او وجود افزود
فلک کبود و زمین همچو کور راه نشینکسی که ماه تو بیند رهد ز کور و کبود
مثال جان بزرگی نهان به جسم جهانمثال احمد مرسل میان گبر و جهود
ستایشت به حقیقت ستایش خویش استکه آفتاب ستا چشم خویش را بستود
ستایش تو چو دریا زبان ما کشتیروان مسافر دریا و عاقبت محمود
مرا عنایت دریا چو بخت بیدارستمرا چه غم اگرم هست چشم خواب آلود
غزل شماره ۹۴۱
ز بعد خاک شدن یا زیان بود یا سودبه نقد خاک شوم بنگرم چه خواهد بود
به نقد خاک شدن کار عاشقان باشدکه راه بند شکستن خدایشان بنمود
به امر موتوا من قبل ان تموتوا ماکنیم همچو محمد غزای نفس جهود
جهود و مشرک و ترسا نتیجه نفس استز پشک باشد دود خبیث نی از عود
شود دمی همه خاک و شود دمی همه آبشود دمی همه آتش شود دمی همه دود
شود دمی همه یار و شود دمی همه غارشود دمی همه تار و شود دمی همه پود
به پیش خلق نشسته هزار نقش شودولیک در نظر تو نه کم شود نه فزود
به پیش چشم محمد بهشت و دوزخ عینبه پیش چشم دگر کس مستر و مغمود
مذللست قطوف بهشت بر احمدکه کرد دست دراز و از آن بخواست ربود
که تا دهد به صحابه ولیک آن بگداختشد آب در کفش ایرا نبود وقت نمود
غزل شماره ۹۴۲
اگر مرا تو نخواهی دلم تو را خواهدتو هم به صلح گرایی اگر خدا خواهد
هزار عاشق داری تو را به جان جویانکه تا سعادت و دولت ز ما که را خواهد
ز عشق عاشق درویش خلق در عجبندکه آنچ رشک شهانست او چرا خواهد
عجب نباشد اگر مرده ای بجوید جانو یا گیاه بپژمرده ای صبا خواهد
و یا دو دیده کور از خدا بصر جویدو یا گرسنه ده ساله ای نوا خواهد
همه دعا شده ام من ز بس دعا کردنکه هر که بیند رویم ز من دعا خواهد
ولی به چشم تو من رنگ کافران دارمکه چشم خیره کشت بیندم غزا خواهد
اگر مرا نکشد هجر تو ز من بحلستاسیر کشته ز غازی چه خونبها خواهد
سلام و خدمت کردم بگفتیم چونیچنان بود مس مسکین که کیمیا خواهد
چنان برآید صورت که بست صورتگرچنان بود تن خسته کیش دوا خواهد
ز آفتاب مزن گفت و گوی چون سایهز سایه ذره گریزد همه ضیا خواهد
زهی سخاوت و ایثار شمس تبریزیکه شمس گنبد خضرا از او عطا خواهد
غزل شماره ۹۴۳
نماز شام چو خورشید در غروب آیدببندد این ره حس راه غیب بگشاید
به پیش درکند ارواح را فرشته خواببه شیوه گله بانی که گله را پاید
به لامکان به سوی مرغزار روحانیچه شهرها و چه روضاتشان که بنماید
هزار صورت و شخص عجب ببیند روحچو خواب نقش جهان را از او فروساید
هماره گویی جان خود مقیم آن جا بودنه یاد این کند و نی ملالش افزاید
ز بار و رخت که این جا بر آن همی لرزیددلش چنان برهد که غمیش نگزاید
غزل شماره ۹۴۴
به باغ بلبل از این پس نوای ما گویدحدیث عشق شکرریز جان فزا گوید
اگر ز رنگ رخ یار ما خبر داردز لاله زار و ز نسرین و گل چرا گوید
ز راه غیرت گوید که تا بپوشاندرها کند سر چشمه حدیث پا گوید
که پاره پاره به تدریج ذره که گرددفنا شود که اگر تند و بر ولا گوید
کهی که ذره بود پیش او دو صد که قافدوان دوان شود آن دم که او بیا گوید
چو گوش کوه شنید آن بیای فرخ اوبه سر بیاید و لبیک را دو تا گوید
به حق گلشن اقبال کاندر او مستیچو گل خموش که تا بلبلت ثنا گوید
غزل شماره ۹۴۵
ندا رسید به جان ها که چند می پاییدبه سوی خانه اصلی خویش بازآیید
چو قاف قربت ما زاد و بود اصل شماستبه کوه قاف بپرید خوش چو عنقایید
ز آب و گل چو چنین کنده ایست بر پاتانبجهد کنده ز پا پاره پاره بگشایید
سفر کنید از این غربت و به خانه رویداز این فراق ملولیم عزم فرمایید
به دوغ گنده و آب چه و بیابان هاحیات خویش به بیهوده چند فرسایید
خدای پر شما را ز جهد ساخته استچو زنده اید بجنبید و جهد بنمایید
به کاهلی پر و بال امید می پوسدچو پر و بال بریزد دگر چه را شایید
از این خلاص ملولید و قعر این چه نیهلا مبارک در قعر چاه می پایید
ندای فاعتبروا بشنوید اولوالابصارنه کودکیت سر آستین چه می خایید
خود اعتبار چه باشد بجز ز جو جستنهلا ز جو بجهید آن طرف چو برنایید
درون هاون شهوت چه آب می کوبیدچو آبتان نبود باد لاف پیمایید
حطام خواند خدا این حشیش دنیا رادر این حشیش چو حیوان چه ژاژ می خایید
هلا که باده بیامد ز خم برون آییدپی قطایف و پالوده تن بپالایید
هلا که شاهد جان آینه همی جویدبه صیقل آینه ها را ز زنگ بزدایید
نمی هلند که مخلص بگویم این ها راز اصل چشمه بجویید آن چو جویایید
غزل شماره ۹۴۶
میان باغ گل سرخ های و هو داردکه بو کنید دهان مرا چه بو دارد
پیاله ای به من آورد لاله که بخوریخورم چرا نخورم بنده هم گلو دارد
گلو چه حاجت می نوش بی گلو و دهانرحیق غیب که طعم سقا همو دارد
چو سال سال نشاطست و روز روز طربخنک مرا و کسی را که عیش خو دارد
چرا مقیم نباشد چو ما به مجلس گلکسی که ساقی باقی ماه رو دارد
به آفتاب جلالت که ذره ذره عشقنهان به زیر قبا ساغر و کدو دارد
سوال کردم از گل که بر که می خندیجواب داد بدان زشت کو دو شو دارد
غلام کور که او را دو خواجه می بایدچو سگ همیشه مقام او میان کو دارد
سوال کردم از خار کاین سلاح تو چیستجواب داد که گلزار صد عدو دارد
هزار بار چمن را بسوخت و بازآراستچه عشق دارد با ما چه جست و جو دارد
ز شمس مفخر تبریز پرس کاین از چیستوگر چه دفع دهد دم مخور که او دارد
غزل شماره ۹۴۷
مخسب شب که شبی صد هزار جان ارزدکه شب ببخشد آن بدر بدره بی حد
به آسمان جهان هر شبی فرود آیدبرای هر متظلم سپاه فضل احد
خدای گفت قم اللیل و از گزاف نگفتز شب رویست فرو قد زهره و فرقد
ز دود شب پزی ای خام ز آتش موسیمداد شب دهد آن خامه را ز علم مدد
بگیر لیلی شب را کنار ای مجنونشبست خلوت توحید و روز شرک و عدد
شبست لیلی و روزست در پیش مجنونکه نور عقل سحر را به جعد خویش کشد
بدانک آب حیات اندرون تاریکیستچه ماهیی که ره آب بسته ای بر خود
به دیبه سیه این کعبه را لباسی ساختکه اوست پشت مطیعان و اوستشان مسند
درون کعبه شب یک نماز صد باشدز بهر خواب ندارد کسی چنین معبد
شکست جمله بتان را شب و بماند خداکه نیست در کرم او را قرین و کفو احد
خمش که شعر کسادست و جهل از آن اکسدچه زاهدی تو در این علم و در تو علم ازهد
غزل شماره ۹۴۸
کسی خراب خرابات و مست می باشداز او عمارت ایمان و خیر کی باشد
یکی وجود چو آتش بود نباشد آبمحال باشد یک مه بهار و دی باشد
منم خراب خرابات و مست طاعت حقدرون شهر معظم ز نیک و بی باشد
عمارتیست خراباتیان شهر مراکه خانه هاش نهان در زمین چو ری باشد
شکوفه هاست درختان زهد را ز شرابنه آن شراب که اشکوفه هاش قی باشد
چو هست و نیست مرا دید چشم معتزلیبگفت دیدم معدوم را که شی ء باشد
به سایه ها و به خورشید شمس تبریزیکه بی مکان و زمان آفتاب و فی باشد
غزل شماره ۹۴۹
مرا وصال تو باید صبا چه سود کندچو من زمین تو گشتم سما چه سود کند
ایا بتان شکرلب چو روی شه دیدممرا جمال و کمال شما چه سود کند
دلم نماند و گدازید چون شکر در آبجمال ماه رخ دلربا چه سود کند
فلک ببست میان مرا ز فضل کمرولیک بی شه شهره قبا چه سود کند
هزار حیله کنم من دغا و شیوه عشقچو شه حریف نباشد دغا چه سود کند
مرا بقا و فنا از برای خدمت اوستمرا چو آن نبود این بقا چه سود کند
سقا و آب برای حرارت جگرستجگر چو خون شد ای دل سقا چه سود کند
فلک به ناله شد از بس دعا و زاری منچو بخت یار نباشد دعا چه سود کند
مگو چنین تو چه دانی بلادریست نهانخدای داند و بس کاین بلا چه سود کند
چو خونبهای تو ای دل هوای عشق ویستمگو که کشته شدم خونبها چه سود کند
تو هان و هان به دل و دیده خاک این ره شوچو خاک باشی باید علا چه سود کند
در آن فلک که شعاعات آفتاب دلستهزار سایه و ظل هما چه سود کند
هما و سایه اش آن جا چو ظلمتی باشدز نور ظلمت غیر فنا چه سود کند
دلا تو چند زنی لاف از وفاداریبرو به بحر وفا این وفا چه سود کند
صفای باقی باید که بر رخت تابدتو جندره زده گیر این صفا چه سود کند
چو کبر را بگذاری صفا ز حق یابیبدانی آنگه کاین کبریا چه سود کند
برو به نزد خداوند شمس تبریزیفقیر او شو جانا غنا چه سود کند
غزل شماره ۹۵۰
سپاس آن عدمی را که هست ما بربودز عشق آن عدم آمد جهان جان به وجود
به هر کجا عدم آید وجود کم گرددزهی عدم که چو آمد از او وجود فزود
به سال ها بربودم من از عدم هستیعدم به یک نظر آن جمله را ز من بربود
رهد ز خویش و ز پیش و ز جان مرگ اندیشرهد ز خوف و رجا و رهد ز باد و ز بود
که وجود چو کاهست پیش باد عدمکدام کوه که او را عدم چو که نربود
وجود چیست و عدم چیست کاه و که چه بودشه ای عبارت از در برون ز بام فرود