غزل شماره ۹۵۱
هر آن نوی که رسد سوی تو قدید شودچو آب پاک که در تن رود پلید شود
ز شیر دیو مزیدی مزید تو هم از اوستکه بایزید از این شیردان یزید شود
مرید خواند خداوند دیو وسوسه راکه هر که خورد دم او چو او مرید شود
چو مشرقست و چو مغرب مثال این دو جهانبدین قریب شود مرد زان بعید شود
هر آن دلی که بشورید و قی شدش آن شیرز شورش و قی آن شیر بوسعید شود
هر آنک صدر رها کرد و خاک این در شدهزار قفل گران را دلش کلید شود
ترش ترش تو به خسرو مگو که شیرین کوپدید آید چون خواجه ناپدید شود
چو غوره رست ز خامی خویش شد شیرینچو ماه روزه به پایان رسید عید شود
خموش آینه منمای در ولایت زنگنما به قیصر رومش که تا مرید شود
غزل شماره ۹۵۲
ز شمس دین طرب نوبهار بازآیدنشاط بلبله و سبزه زار بازآید
کرانه کرد دلم از نبیذ و از ساقیچو وصل او بگشاید کنار بازآید
کبوتر دل من در شکار باز پریدخنک زمانی کو از شکار بازآید
بگردد این رخ زردم چو صد هزار نگارز طبل دعوت من گر نگار بازآید
چو ملک حسن بر وی مهم قرار گرفتبود که سوی دلم زو قرار بازآید
چو خارخار دلم می نشیند از هوسشکه گلشنش بر این خار خار بازآید
چو مهرها که شود محو نطع آن گوهردغای عشق چو خانه قمار بازآید
ز مستی اش چه گمان بردمی که بعد از میز هجر عربده کن آن خمار بازآید
از این خمار مرا نیست غم اگر روزیبه دستم آن قدح پرشرار بازآید
هزار چشمه حیوان چه در شمار آیداگر از او لطف بی شمار بازآید
سوال کردم رخ را که چند زر باشیکه جان من ز زری تو زار بازآید
مرا جواب چو زر داد من زرم دایممگر که سیمبر خوش عیار بازآید
بگفتمش چو بماندی تو زنده بی آن جانچه عذر آری چون آن عذار بازآید
من آن ندانم دانم که آه از تبریزکز آتشش ز دلم الحذار بازآید
غزل شماره ۹۵۳
سپیده دم بدمید و سپیده می سایدکه ویس روز رخ خویش را بیاراید
غلام روز دلم کو به جای صد سالستسپیده چهره دل را به کار می ناید
سپیدی رخ این دل سپیدها بخشدکه طاس چرخ حواشیش را نپیماید
سپیده را چو فروشست شب به آب سیاهرخ عجوزه دنیا ببین چه را شاید
بده عجوزه زراق را هزار طلاقدم عجوزه جوانیت را بفرساید
بران تو دیو ز خود پیش از آنک دیو شویوگر نه من خمشم عن قریب بنماید
غزل شماره ۹۵۴
افزود آتش من آب را خبر ببریداسیر می بردم غم ز کافرم بخرید
خدای داد شما را یکی نظر که مپرساگر چه زان نظر این دم به سکر بی خبرید
طراز خلعت آن خوش نظر چو دیده شودهزار جامه ز درد و دریغ و غم بدرید
ز دیده موی برست از دقیقه بینی هاچرا به موی و به روی خوشش نمی نگرید
ز حرص خواجگی از بندگی چه محرومیدز غورها همه پختید یا که کور و کرید
در آشنا عجمی وار منگرید چنینفرشته اید به معنی اگر به تن بشرید
هزار حاجب و جاندار منتظر داریدبرای خدمتتان لیک در ره و سفرید
همی پرد به سوی آسمان روان شمااگر چه زیر لحافید و هیچ می نپرید
همی چرد همه اجزای جان به روض صفاتاز آن ریاض که رستید چون از آن نچرید
درخت مایه از آن یافت سبز و تر زان شدزبون مایه چرایید چونک شیر نرید
هزار گونه کجا خستتان به زیر سجودکجا نظر که بدانید تیغ یا سپرید
هزار حرف به بیگار گفتم و مقصودبه هر دمی ز چه شما خفیه تر چه بی هنرید
هنر چو بی هنری آمد اندر این درگاههنروران ز شادیت چون نه زین نفرید
همه حیات در اینست کاذبحوا بقرهچو عاشقان حیاتید چون پس بقرید
هزار شیر تو را بنده اند چه بود گاوهزار تاج زر آمد چه در غم کمرید
چو شب خطیب تو ماهست بر چنین منبراگر نه فهم تباهست از چه در سمرید
کجا بلاغت ماه و کجا خیال سپاهبه مقنعه بمنازید چون کلاه ورید
بیافت کوزه زرین و آب بی حد خوردخموش باش که تا ز آب هم شکم ندرید
غزل شماره ۹۵۵
سلام بر تو که سین سلام بر تو رسیدسلام گرد جهان گشت جز تو نپسندید
بگرد بام تو گردان کبوتران سلامکه بی پناه تو کس را نشاید آرامید
چو پر و بال ز تو یافتست هر مرغیز غیر تو به کجا باشدش امید مرید
به هر طرف که ببینی تو مرغ سوخته پربدان که از طمع خام سوی دام پرید
تو آب کوثری و سوخته به تو آیدبرویدش سپس سوز پر و بال جدید
غزل شماره ۹۵۶
ز جان سوخته ام خلق را حذار کنیدکه الله الله ز آتش رخان فرار کنید
که آتش رخشان خاصیت چنین داردکه هر قرار که دارید بی قرار کنید
دلی که کاهل گردد نداش می آیدکه زنده است سلیمان عشق کار کنید
مباش کاهل کاین قافله روانه شدستز قافله بممانید و زود بار کنید
چهارپای طبایع نکوبد این ره رابه ترک خاک و هواها و آب و نار کنید
غنیست چشم من از سرمه سپاهانیز خاک تبریز او را مگر نثار کنید
بزرگی از شه ارواح شمس تبریزستوجودها پی این کبریا صغار کنید
غزل شماره ۹۵۷
هزار جان مقدس فدای روی تو بادکه در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد
هزار رحمت دیگر نثار آن عاشقکه او به دام هوای چو تو شهی افتاد
ز صورت تو حکایت کنند یا ز صفتکه هر یکی ز یکی خوشترست زهی بنیاد
دلم هزار گره داشت همچو رشته سحرز سحر چشم خوشت آن همه گره بگشاد
بلندبین ز تو گشتست هر دو دیده عشقببین تو قوت شاگرد و حکمت استاد
نشسته ایم دل و عشق و کالبد پیشتیکی خراب و یکی مست وان دگر دلشاد
به حکم تست بخندانی و بگریانیهمه چو شاخ درختیم و عشق تو چون باد
به باد زرد شویم و به باد سبز شویمتو راست جمله ولایت تو راست جمله مراد
کلوخ و سنگ چه داند بهار جز اثریبهار را ز چمن پرس و سنبل و شمشاد
غزل شماره ۹۵۸
کدام لب که از او بوی جان نمی آیدکدام دل که در او آن نشان نمی آید
مثال اشتر هر ذره ای چه می خایداگر نواله از آن شهره خوان نمی آید
سگان طمع چپ و راست از چه می پویندچو بوی قلیه از آن دیگدان نمی آید
چراست پنجه شیران چو برگ گل لرزاناگر ز غیب به دل ها سنان نمی آید
هزار بره و گرگ از چه روی هم علفندبه جان چو هیبت و بانگ شبان نمی آید
برون گوش دو صد نعره جان همی شنودتو هوش دار چنین گر چنان نمی آید
در این جهان کهن جان نو چرا رویدچو هر دمی مددی زان جهان نمی آید
به دست خویش تو در چشم می فشانی خاکنه آن که صورت نو نو عیان نمی آید
شکسته قرن نگر صد هزار ذوالقرنینقرین بسیست که صاحب قران نمی آید
دهان و دست به آب وفا کی می شویدکه دم دمش می جان در دهان نمی آید
دو سه قدم به سوی باغ عشق کس ننهادکه صد سلامش از آن باغبان نمی آید
ورای عشق هزاران هزار ایوان هستز عزت و عظمت در گمان نمی آید
به هر دمی ز درونت ستاره ای تابدکه هین مگو کاثری ز آسمان نمی آید
دهان ببند و دهان آفرین کند شرحشبه صورتی که تو را در زبان نمی آید
غزل شماره ۹۵۹
اگر دل از غم دنیا جدا توانی کردنشاط و عیش به باغ بقا توانی کرد
اگر به آب ریاضت برآوری غسلیهمه کدورت دل را صفا توانی کرد
ز منزل هوسات ار دو گام پیش نهینزول در حرم کبریا توانی کرد
درون بحر معانی لا نه آن گهریکه قدر و قیمت خود را بها توانی کرد
به همت ار نشوی در مقام خاک مقیممقام خویش بر اوج علا توانی کرد
اگر به جیب تفکر فروبری سر خویشگذشته های قضا را ادا توانی کرد
ولیکن این صفت ره روان چالاکستتو نازنین جهانی کجا توانی کرد
نه دست و پای اجل را فرو توانی بستنه رنگ و بوی جهان را رها توانی کرد
تو رستم دل و جانی و سرور مرداناگر به نفس لایمت غزا توانی کرد
مگر که درد غم عشق سر زند در توبه درد او غم دل را روا توانی کرد
ز خار چون و چرا این زمان چو درگذریبه باغ جنت وصلش چرا توانی کرد
اگر تو جنس همایی و جنس زاغ نه ایز جان تو میل به سوی هما توانی کرد
همای سایه دولت چو شمس تبریزیستنگر که در دل آن شاه جا توانی کرد
غزل شماره ۹۶۰
به حارسان نکوروی من خطاب کنیدکه چشم بد را از یوسفان به خواب کنید
گهی به خاطر بیگانگان سوال دهیدگهی دل همه را سخره جواب کنید
و چون شدند همه سخره سوال و جوابشما به خلوت ساغر پر از شراب کنید
دلی که نیست در اندیشه سوال و جوابوی آفتاب جهان شد بدو شتاب کنید
زنید خاک به چشمی که باد در سر اوستدو چشم آتشی حاسدان پرآب کنید
از آن که هر که جز این آب زندگی باشدسراب مرگ بود پشت بر سراب کنید
چو زندگی ابد هست اندر آب حیاتبه ترک عمر به صد رنگ شیخ و شاب کنید
گداز عاشق در تاب عشق کی ماندبه خدمتی که شما از پی ثواب کنید
چو کف جود و سخاوت به لطف بگشایدنشاید این که شما قصه سحاب کنید
وگر ز تن حشم زنگبار خون آردسپاه قیصر رومی شما حراب کنید
به یک نظر چو بکرد او جهان جان معمورچرا چو جغد حدیث تن خراب کنید
که صد هزار اسیرند پیش زنگ از روممخنثی چه بود فک آن رقاب کنید
لوای دولت مخدوم شمس دین آمدگروه بازصفت قصد آن جناب کنید
غزل شماره ۹۶۱
جهان را بدیدم وفایی نداردجهان در جهان آشنایی ندارد
در این قرص زرین بالا تو منگرکه در اندرون بوریایی ندارد
بس ابله شتابان شده سوی دامشچو کوری که در کف عصایی ندارد
بر او گشته ترسان بر او گشته لرزانزهی علتی کان دوایی ندارد
نموده جمالی ولی زیر چادرعجوزی قبیحی لقایی ندارد
کسی سر نهد بر فسونش که چون مارز عقل و ز دین دست و پایی ندارد
کسی جان دهد در رهش کز شقاوتز جانان ره جان فزایی ندارد
چه مردار مسی که مرد او ز مسیکه پنداشت کو کیمیایی ندارد
برای خیالی شده چون خیالیبجز درد و رنج و عنایی ندارد
چرا جان نکارد به درگاه معشوقعجب عشق خود اصطفایی ندارد
چه شاهان که از عشق صد ملک بردندکه آن سلطنت منتهایی ندارد
چه تقصیر کردست این عشق با توکه منکر شدی کو عطایی ندارد
به یک دردسر زو تو پا را کشیدیچه ره دیده ای کان بلایی ندارد
خمش کن نثارست بر عاشقانشگهرها که هر یک بهایی ندارد
غزل شماره ۹۶۲
سحر این دل من ز سودا چه می شداز آن برق رخسار و سیما چه می شد
از آن طلعت خوش و زان آب و آتشز فرق سر بنده تا پا چه می شد
خدایا تو دانی که بر ما چه آمدخدایا تو دانی که ما را چه می شد
ز ریحان و گل ها که روید ز دل هاسراسر همه دشت و صحرا چه می شد
ز خورشید پرسی که گردون چه سان بدز مه پرس باری که جوزا چه می شد
ز معشوق اعظم به هر جان خرمبه پستی چه آمد به بالا چه می شد
تعالی تقدس چو بنمود خود رامقدس دلی از تعالی چه می شد
چو می کرد بخشش نظر شمس تبریزبه بینا چه بخشید و بینا چه می شد
غزل شماره ۹۶۳
دل من که باشد که تو را نباشدتن من کی باشد که فنا نباشد
فلکش گرفتم چو مهش گرفتمچه زنند هر دو چو ضیا نباشد
به درون جنت به میان نعمتچه شکنجه باشد چو لقا نباشد
چو تو عذر خواهی گنه و جفا راچه کند جفاها که وفا نباشد
چو خطا تو گیری به عتاب کردنچه کند دل و جان که خطا نباشد
دو هزار دفتر چو به درس گویمنه فسرده باشم چو صفا نباشد
سمنی نخندد شجری نرقصدچمنی نبوید چو صبا نباشد
تو به فقر اگر چه که برهنه گردیچه غمست مه را که قبا نباشد
چه عجب که جاهل ز دلست غافلملکی و شاهی همه را نباشد
همه مجرمان را کرمش بخواندچو به توبه آیند و دغا نباشد
بگداز جان را مه آسمان رابه خدا که چیزی چو خدا نباشد
چه کنی سری را که فنا بکوبدچه کنی زری را که تو را نباشد
همه روز گویی چو گلست یارمچه کنی گلی را که بقا نباشد
مگریز ای جان ز بلای جانانکه تو خام مانی چو بلا نباشد
چه خوشست شب ها ز مهی که آن مههمه روی باشد که قفا نباشد
چه خوشست شاهی که غلام او شدچه خوشست یاری که جدا نباشد
تو خمش کن ای تن که دلم بگویدکه حدیث دل را من و ما نباشد
غزل شماره ۹۶۴
گفتم که ای جان خود جان چه باشدای درد و درمان درمان چه باشد
خواهم که سازم صد جان و دل راپیش تو قربان قربان چه باشد
ای نور رویت ای بوی کویتاسرار ایمان ایمان چه باشد
گفتی گزیدی بر ما دکانیبر بی گناهی بهتان چه باشد
اقبال پیشت سجده کنانستای بخت خندان خندان چه باشد
بگشای ای جان در بر ضعیفانبر رغم دربان دربان چه باشد
فرمود صوفی که آن نداریباری بپرسش که آن چه باشد
با حسن رویت احسان کی جویدخود پیش حسنت احسان چه باشد
تو شیری و ما انبان حیلهدر پیش شیران انبان چه باشد
بردار پرده از پیش دیدهکوری شیطان شیطان چه باشد
بس خلق هستند کز دوست مستندهرگز ندانند که نان چه باشد
غزل شماره ۹۶۵
دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شودچو رسد تیر غمزه ات همه قدها کمان شود
چو تو دلداریی کنی دو جهان جمله دل شوددل ما چون جهان شود همه دل ها جهان شود
فتد آتش در این فلک که بنالد از آن ملکچو غم و دود عاشقان به سوی آسمان شود
نبود رشک عشق تو بجهد خون عاشقانچو شفق بر سر افق همه گردون نشان شود
چه زمان باشد آن زمان که بلرزد ز تو زمینچه عجب باشد آن مکان چو مکان لامکان شود
ز خیال نگار من چو بخندد بهار منرخ او گلفشان شود نظرم گلستان شود
بفشان گل که گلشنی همه را چشم روشنیبه کرم گر نظر کنی چه شود چه زیان شود
خوشم ار سر بداده ام چو درختان به باد منکه به باغ جمال تو نظرم باغبان شود
چه عجب گر ز مستیت خرف و سرگران شومچو درختی که میوه اش بپزد سرگران شود
چو بنفشه دوتا شدم چو سمن بی وفا شدمکه دل لاله ها سیه ز غم ارغوان شود
رخ یارم چو گلستان رخ زارم چو زعفرانرخ او چون چنین بود رخ عاشق چنان شود
همه نرگس شود رزان ز پی دید گلستانگل تو بهر بوسه اش همه شکل دهان شود
به وصال بهار او چو بخندد دل چمنز غم هجر جوی ها چو سرشکم روان شود
چو پرست از محبتش دل آن عالم خلکه درختش ز شکر دوست سراسر زبان شود
چو سر از خاک برزنند ز درختان ندا رسدکه تو هر چه نهان کنی همه روزی عیان شود
گل سوری گشاد رخ به لجاج گل سه توگل گفتش نمایمت چو گه امتحان شود
ز تک خاک دانه ها سوی بالا برآمدهکه عنایت فتاده را به علی نردبان شود
تو زمین خورنده بین بخورد دانه پروردعجب این گرگ گرسنه رمه را چون شبان شود
همه گرگان شبان شده همه دزدان چو پاسبانچه برد دزد عاشقان چو خدا پاسبان شود
مشتاب ار چه باغ را ز کرم سفره سبز شدبنشین منتظر دمی که کنون وقت خوان شود
ز رفیقان گلستان مرم از زخم خاربنکه رفیق سلاح کش مدد کاروان شود
خمش ای دل که گر کسی بود او صادق طلبجهت صدق طالبان خمشی ها بیان شود
غزل شماره ۹۶۶
دیده خون گشت و خون نمی خسبددل من از جنون نمی خسبد
مرغ و ماهی ز من شده خیرهکاین شب و روز چون نمی خسبد
پیش از این در عجب همی بودمکآسمان نگون نمی خسبد
آسمان خود کنون ز من خیره استکه چرا این زبون نمی خسبد
عشق بر من فسون اعظم خواندجان شنید آن فسون نمی خسبد
این یقینم شدست پیش از مرگکز بدن جان برون نمی خسبد
هین خمش کن به اصل راجع شودیده راجعون نمی خسبد
غزل شماره ۹۶۷
رسم نو بین که شهریار نهادقبله مان سوی شهر یار نهاد
نقد عشاق را عیار نبوداو ز کان کرم عیار نهاد
گل صدبرگ برگ عیش بساختروی سوی بنفشه زار نهاد
هر که را چون بنفشه دید دوتاکرد یکتا و در شمار نهاد
بی دلان را چو دل گرفت به برسرکشان را چو سر خمار نهاد
منتظر باش و چشم بر در دارکو نظر را در انتظار نهاد
غم او را کنار گیر که غمروی بر روی غمگسار نهاد
کس چه داند که گلشن رخ اوبر دل بی دلم چه خار نهاد
از دل بی دلم قرار مجویکاندر او درد بی قرار نهاد
آهوان صید چشم او گشتندچونک رو جانب شکار نهاد
آن زره موی در کمان ز کمینتیرهای زره گذار نهاد
خویشتن را چو در کنار گرفتخلق را دور و برکنار نهاد
رحمتش آه عاشقان بشنیدآهشان را بس اعتبار نهاد
در عنایات خویششان بکشیدجرمشان را به جای کار نهاد
نور عشاق شمس تبریزینور در دیده شمس وار نهاد
غزل شماره ۹۶۸
سیبکی نیم سرخ و نیمی زرداز گل و زعفران حکایت کرد
چون جدا گشت عاشق از معشوقبرد معشوق ناز و عاشق درد
این دو رنگ مخالف از یک هجربر رخ هر دو عشق پیدا کرد
رخ معشوق زرد لایق نیستسرخی و فربهی عاشق سرد
چونک معشوق ناز آغازیدناز کش عاشقا مگیر نبرد
انا کالشوک سیدی کالوردفهما اثنان فی الحقیقه فرد
انه الشمس اننی کالظلمنه حر البقا و منی البرد
ان جالوت بارز الطالوتان داوود قدروا فی السرد
دل ز تن زاد لیک شاه تنستهمچنانک بزاید از زن مرد
باز در دل یکی دلیست نهانچون سواری نهان شده در گرد
جنبش گرد از سوار بوداوست کاین گرد را به رقص آورد
نیست شطرنج تا تو فکر کنیبا توکل بریز مهره چو نرد
شمس تبریز آفتاب دلستمیوه های دل آن تفش پرورد
غزل شماره ۹۶۹
سیبکی نیم سرخ و نیمی زردزعفران لاله را حکایت کرد
چون جدا گشت عاشق از معشوقنیمه ای خنده بود و نیمی درد
سست پایی بمانده بر جاییپاک می کرد از رخ مه گرد
دست می کوفت نیز می لافیدکاین چنین صنعتی کسی ناورد
صعوه پرشکسته ای دیدیبیضه چرخ زیر پر پرورد
باز شد خنده خانه این جارو بجو یار خنده ای ای مرد
ناز تا کی کنند این زشتانبازگونه همی رود این نرد
جفت و طاق از چه روی می بازندچون ندانند جفت را از فرد
بهل این تا بیار خویش رویمآنک رویش هزار لاله و ورد
غزل شماره ۹۷۰
دیده ها شب فراز باید کردروز شد دیده باز باید کرد
ترک ما هر طرف که مرکب راندآن طرف ترک تاز باید کرد
مطبخ جان به سوی بی سوییستپوز آن سو دراز باید کرد
چون چنین کان زر پدید آمدخویش را جمله گاز باید کرد
جامه عمر را ز آب حیاتچون خضر خوش طراز باید کرد
چون غیورست آن نبات حیاتزین شکر احتراز باید کرد
چون چنین نازنین به خانه ماستوقت نازست ناز باید کرد
با گل و خار ساختن مردیستمرد را ساز ساز باید کرد
قبله روی او چو پیدا شدکعبه ها را نماز باید کرد
سجده هایی که آن سری باشدپیش آن سرفراز باید کرد
پیش آن عشق عاقبت محمودخویشتن را ایاز باید کرد
چون حقیقت نهفته در خمشیستترک گفت مجاز باید کرد
غزل شماره ۹۷۱
عشق تو مست و کف زنانم کردمستم و بیخودم چه دانم کرد
غوره بودم کنون شدم انگورخویشتن را ترش نتانم کرد
شکرینست یار حلواییمشت حلوا در این دهانم کرد
تا گشاد او دکان حلواییخانه ام برد و بی دکانم کرد
خلق گوید چنان نمی بایدمن نبودم چنین چنانم کرد
اولا خم شکست و سرکه بریختنوحه کردم که او زیانم کرد
صد خم می به جای آن یک خمدرخورم داد و شادمانم کرد
در تنور بلا و فتنه خویشپخته و سرخ رو چو نانم کرد
چون زلیخا ز غم شدم من پیرکرد یوسف دعا جوانم کرد
می پریدم ز دست او چون تیردست در من زد و کمانم کرد
پر کنم شکر آسمان و زمینچون زمین بودم آسمانم کرد
از ره کهکشان گذشت دلمزان سوی کهکشان کشانم کرد
نردبان ها و بام ها دیدمفارغ از بام و نردبانم کرد
چون جهان پر شد از حکایت مندر جهان همچو جان نهانم کرد
چون مرا نرم یافت همچو زبانچون زبان زود ترجمانم کرد
چون زبان متصل به دل بودمراز دل یک به یک بیانم کرد
چون زبانم گرفت خون ریزیهمچو شمشیر در میانم کرد
بس کن ای دل که در بیان نایدآن چه آن یار مهربانم کرد
غزل شماره ۹۷۲
عاشقانی که باخبر میرندپیش معشوق چون شکر میرند
از الست آب زندگی خوردندلاجرم شیوه دگر میرند
چونک در عاشقی حشر کردندنی چو این مردم حشر میرند
از فرشته گذشته اند به لطفدور از ایشان که چون بشر میرند
تو گمان می بری که شیران نیزچون سگان از برون در میرند
بدود شاه جان به استقبالچونک عشاق در سفر میرند
همه روشن شوند چون خورشیدچونک در پای آن قمر میرند
عاشقانی که جان یک دگرندهمه در عشق همدگر میرند
همه را آب عشق بر جگر استهمه آیند و در جگر میرند
همه هستند همچو در یتیمنه بر مادر و پدر میرند
عاشقان جانب فلک پرندمنکران در تک سقر میرند
عاشقان چشم غیب بگشایندباقیان جمله کور و کر میرند
و آنک شب ها نخفته اند ز بیمجمله بی خوف و بی خطر میرند
و آنک این جا علف پرست بدندگاو بودند و همچو خر میرند
و آنک امروز آن نظر جستندشاد و خندان در آن نظر میرند
شاهشان بر کنار لطف نهدنی چنین خوار و محتضر میرند
و انک اخلاق مصطفی جویندچون ابوبکر و چون عمر میرند
دور از ایشان فنا و مرگ ولیکاین به تقدیر گفتم ار میرند
غزل شماره ۹۷۳
صوفیان در دمی دو عید کنندعنکبوتان مگس قدید کنند
شمع ها می زنند خورشیدندتا که ظلمات را شهید کنند
باز هر ذره شد چو نفخه صورتا شهید تو را سعید کنند
چرخ کهنه به گردشان گرددتا کهنه هاش را جدید کنند
رغم آن حاسدان که می خواهندتا قریب تو را بعید کنند
حاسدان را هم از حسد بخرندهمه را طالب و مرید کنند
کیمیای سعادت همه انددر همه فعل خود بدید کنند
کیمیایی کنند همه افلاکلیک در مدتی مدید کنند
وان هم از ماه غیب دزدیدندکه گهی پاک و گه پلید کنند
خنک آن دم که جمله اجزا رابی ز ترکیب ها وحید کنند
بس کن این و سر تنور ببندتا که نان هات را ثرید کنند
غزل شماره ۹۷۴
گر تو را بخت یار خواهد بودعشق را با تو کار خواهد بود
عمر بی عاشقی مدان به حسابکان برون از شمار خواهد بود
هر زمانی که می رود بی عشقپیش حق شرمسار خواهد بود
هر چه اندر وطن تو را سبکستساعت کوچ بار خواهد بود
بر تو این دم که در غم عشقیچون پدر بردبار خواهد بود
فقر کز وی تو ننگ می داریآن جهان افتخار خواهد بود
تلخی صبر اگر گلوگیر استعاقبت خوشگوار خواهد بود
چون رهد شیر روح از این صندوقاندر آن مرغزار خواهد بود
چون از این لاشه خر فرود آیدشاه دل شهسوار خواهد بود
دامن جهد و جد را بگشاکز فلک زر نثار خواهد بود
تو نهان بودی و شدی پیداهر نهان آشکار خواهد بود
هر کی خود را نکرد خوار امروزهمچو فرعون خوار خواهد بود
هر که چون گل ز آتش آب نشداندر آتش چو خار خواهد بود
چون شکار خدا نشد نمرودپشه ای را شکار خواهد بود
هر که از نقد وقت بست نظرسخره ای انتظار خواهد بود
هر که را اختیار کردش عشقمست و بی اختیار خواهد بود
هر که او پست و مست عشق نشدتا ابد در خمار خواهد بود
هر که را مهر و مهر این دم نیستاشتری بی مهار خواهد بود
در سر هر که چشم عبرت نیستخوار و بی اعتبار خواهد بود
بس کن ار چه سخن نشاند غبارآخر از وی غبار خواهد بود
شمس تبریز چون قرار گرفتدل از او بی قرار خواهد بود
غزل شماره ۹۷۵
آتش افکند در جهان جمشیداز پس چار پرده چون خورشید
خنک او را که شد برهنه ز بودوای آن را که جست سایه بید
دل سپیدست و عشق را رو سرخزان سپیدی که نیست سرخ و سپید
عشق ایمن ولایتیست چنانکترس را نیست اندر او امید
هر حیاتی که یک دمش عمرستچون برآید ز عشق شد جاوید
یک عروسیست بر فلک که مپرسور بپرسی بپرس از ناهید
زین عروسی خبر نداشت کسیآمدند انبیا به رسم نوید
شمس تبریز خسرو عهدستخسروان را هله به جان بخرید