قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۱۰۰۱ تا ۱۰۲۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۱۰۰۱

آه در آن شمع منور چه بودکآتش زد در دل و دل را ربود
ای زده اندر دل من آتشیسوختم ای دوست بیا زود زود
صورت دل صورت مخلوق نیستکز رخ دل حسن خدا رو نمود
جز شکرش نیست مرا چاره ایجز لب او نیست مرا هیچ سود
یاد کن آن را که یکی صبحدماین دلم از زلف تو بندی گشود
جان من اول که بدیدم تو راجان من از جان تو چیزی شنود
چون دلم از چشمه تو آب خوردغرقه شد اندر تو و سیلم ربود

غزل شماره ۱۰۰۲

چونک کمند تو دلم را کشیدیوسفم از چاه به صحرا دوید
آنک چو یوسف به چهم درفکندباز به فریادم هم او رسید
چون رسن لطف در این چه فکندچنبره دل گل و نسرین دمید
قیصر از آن قصر به چه میل کردچه چو بهشتی شد و قصر مشید
گفتم ای چه چه شد آن ظلمتتگفت که خورشید به من بنگرید
هر که فسردست کنون گرم شدجمره عشقت بگدازد جلید
قیصر رومست که بر زنگ زداوست که ترسابچه خواندش فرید
پرتو دل بود که زد بر سعیرپر شد و بشکافت که هل من مزید
دوزخ گفتش که مرا جان ببخشتا بخورم هرک ز یزدان برید
برگذر از آتش ای بحر لطفور نه بمردم تبشم بفسرید
گفت که ای آتش قوم مرازود به من ده که خداشان گزید
جمله یکایک به کف او سپردگفت که نار تو ز نورم رهید
تافت ز تبریز رخ شمس دینشمس بود نور جهان را کلید

غزل شماره ۱۰۰۳

شاخ گلی باغ ز تو سبز و شادهست حریف تو در این رقص باد
باد چو جبریل و تو چون مریمیعیسی گلروی از این هر دو زاد
رقص شما هر دو کلید بقاسترحمت بسیار بر این رقص باد
تختگه نسل شما شد دماغتخت بود جایگه کیقباد
میوه هر شاخ به معده رودزانک برستست ز کون و فساد
نعمت ما چو ز مکون بودخلط نگردد بخور و ارتقاد
روزی هر قوم ز باغ دگرخوان بزرگست تو را ای جواد
قسمت بختست برو بخت جوبخت به از رخت بود المراد
بس که نسیمی به دل اندردمیدزان مدد نور که آرد ولاد

غزل شماره ۱۰۰۴

دوش دل عربده گر با کی بودمشت کی کردست دو چشمش کبود
آن دل پرخواره ز عشق شرابهفت قدح از دگران برفزود
مست شد و بر سر کوی اوفتاددست زنان ناگه خوابش ربود
آن عسسی رفت قبایش ببردوان دگری شد کمرش را گشود
آمد چنگی بنوازید تارجست ز خواب آن دل بی تار و پود
دید قبا رفته خمارش نمانددید زیان کم شد سودای سود
دیدش ساقی که در آتش فتادجام گرفت و سوی او شد چو دود
بر غم او ریخت می دلگشاصورت اقبال بدو رو نمود
بخت بقا یافت قبا گو بروذوق فنا دید چه جوید وجود
عالم ویرانه به جغدان حلالباد دو صد شنبه از آن جهود
ما چو خرابیم و خراباتییمخیز قدح پر کن و پیش آر زود
این قدح از لطف نیاید به چشمجسم نداند می جان آزمود
زان سوی گوش آمد این طبل عیددر دلش آتش بزن افغان عود
بس کن و اندر تتق عشق رودلبر خوبست و هزاران حسود

غزل شماره ۱۰۰۵

هر که ز عشاق گریزان شودبار دگر خواجه پشیمان شود
والله منت همه بر جان اوستهر که سوی چشمه حیوان شود
هر که سبوی تو کشد عاقبتدر حرم عشرت سلطان شود
تنگ بود حوصله آدمیاز تو چو دریای و چو عمان شود
رو به دل اهل دلی جای گیرقطره به دریا در و مرجان شود
جنبش هر ذره به اصل خودستهر چه بود میل کسی آن شود
کافر صدساله چو بیند تو راسجده کند زود مسلمان شود
جان و دل از جذبه میل و هوسهمصفت دلبر و جانان شود
خار که سرتیز ره عاشق استعاقبت الامر گلستان شود
ناطقه را بند کن و جمع باشگر نه ضمیر تو پریشان شود

غزل شماره ۱۰۰۶

عشق مرا بر همگان برگزیدآمد و مستانه رخم را گزید
شکر کز آن کان زر جعفریروی مرا نادره گازی رسید
باد تکبر اگرم در سرستهم ز دم اوست که در من دمید
کرد مرا خشم مه و بر رخمگنبد نیلی سره نیلی کشید
باده فراوان و یکی جام نیبوسه پیاپی شد و لب ناپدید
ای شب کفر از مه تو روز دینگشته یزید از دم تو بایزید
گو سگ نفس این همه عالم بگیرکی شود از سگ لب دریا پلید
قفل خداییش بسی خون که ریختخونش بریزیم چو آمد کلید
جان به سعادت بکشد نفس راتا به هم افتند سعید و شهید
هیچ شکاری نرهد زان صیادکو ز سگی های سگ تن رهید
ای خرف پیر جوان شو ز سرتازه شد از یار هزاران قدید
وی بدن مرده برون آ ز گورصور دمیدند ز عرش مجید
خامش و بشنو دهل خامشانایدک الله به عیش جدید

غزل شماره ۱۰۰۷

گفت کسی خواجه سنایی بمردمرگ چنین خواجه نه کاریست خرد
قالب خاکی به زمین بازدادروح طبیعی به فلک واسپرد
ماه وجودش ز غباری برستآب حیاتش به درآمد ز درد
پرتو خورشید جدا شد ز تنهر چه ز خورشید جدا شد فسرد
صافی انگور به میخانه رفتچونک اجل خوشه تن را فشرد
شد همگی جان مثل آفتابجان شده را مرده نباید شمرد
مغز تو نغزست مگر پوست مردمغز نمیرد مگرش دوست برد
پوست بهل دست در آن مغز زنیا بشنو قصه آن ترک و کرد
کرد پی دزدی انبان ترکخرقه بپوشید و سر و مو سترد

غزل شماره ۱۰۰۸

یا من نعماه غیر معدودو السعی لدیه غیر مردود
قد اکرمنا و قد دعاناکی نعبده و نعم معبود
لا یطلب حمدنا لفخربل یجعلنا بذاک محمود
قد بشر باللقاء صدقهمن حضرته الکریم مورود
و الوعد من الحبیب حلوو السعی الی السعود مسعود
خاصا سعدی که او به هر دمصد دل به سعود خویش بربود

غزل شماره ۱۰۰۹

طارت الکتب الکرام من کرام یا عبادایقظوا من غفله ثم انشروا للاجتهاد
جاء نا میزاننا کی نختبر اوزانناربنا اصلح شاننا اوجد به عفو یا جواد
اضحکوا بعد البکاء نعم هذا المشتکیقد خرجتم من حجاب و انتبهتم من رقاد
پارسی گوییم شاها آگهی خود از فوادماه تو تابنده باد و دولت پاینده باد
هر ملولی که تو را دید و خوش و تازه نشدآب و نانش تیره باد و آتشش بادا رماد
خوابناکی که صباحت دید وز جا برنجستچشم بختش خفته بادا تا الی یوم المعاد

غزل شماره ۱۰۱۰

من رای درا تلالا نوره وسط الفوادبیننا و بینه قبل التجلی الف واد
جاء من یحیی الموات و الرمیم و الرفاتایها الاموات قوموا و ابصروا یوم التناد
طارت الکتب الکرام من کرام کاتبینایقظوا من غفله ثم انشروا للاجهتاد
جاء نا میزاننا کی تختبر اوزانناربنا اصلح شاننا اوجد به عفو یا جواد
اضحکوا بعد البکا یا نعم هذ المشتکاقد خرجتم من حجاب و انتبهتم من رقاد
پارسی گوییم شاها آگهی خود از فوادماه تو تابنده باد و دولتت پاینده باد
هر ملولی که تو را دید و خوش و تازه نشدآب نابش تیره باد و آتشش بادا رماد
خوابناکی که صباحت دید وز جا برنجستچشم بختش خفته بادا تا الی یوم المعاد

غزل شماره ۱۰۱۱

میر خوبان را دگر منشور خوبی دررسیددر گل و گلزار و نسرین روح دیگر بردمید
با ملیحا زاده الرحمن احسانا جدیدیا منیرا زاده نور علی نور مزید
خوشتر از جان خود چه باشد جان فدای خاک توخوبتر از ماه چه بود ماه در تو ناپدید
کل ذی روح یفدی فی هواک روحهکل بستان انیق من جناک مستفید
لست انکر ما ذکرتم البقاء فی الفناکل من ابدی جمیلا لیس یبعد ان یعید
این ملولی می کشد جان را که چیزی تو بگوهیچ کس را کس گریبان از گزافه کی کشید

غزل شماره ۱۰۱۲

یا شبه الطیف لی انت قریب بعیدجمله ارواحنا تغمس فیما ترید
نوبت آدم گذشت نوبت مرغان رسیدطبل قیامت زدند خیز که فرمان رسید
انت لطیف الفعال انت لذیذ المقالانت جمال الکمال زدت فهل من مزید
از پس دور قمر دولت بگشاد دردلق برون کن ز سر خلعت سلطان رسید
جاء اوان السرور زال زمان الفتورلیس لدنیا غرور یا سندی لا تحید
دیو و پری داشت تخت ظلم از آن بود سختدیو رها کرد رخت چتر سلیمان رسید
هل طرب یا غلام فاملا کاس المدامانت بدار السلام ساکن قصر مشید
عشق چه خوش حاکمیست ظالم و بی قول نیستحاجت لاحول نیست دیو مسلمان رسید
یا لمع المشرق مثلک لم یخلقخذ بیدی ارتقی نحوک انت المجید
عاشق از دست شد نیست شد و هست شدبلبل جان مست شد سوی گلستان رسید
پرده برانداخت حور جمله جهان همچو طورزیر و زبر بست نور موسی عمران رسید
هر چه خیال نکوست عشق هیولای اوستصورت از رشک حق پرده گر جان رسید
هست تنت چون غبار بر سر بادی سوارچونک جدا گشت باد خاک به ماچان رسید
اعلم ان الغبار مرتفع بالریاحمثل هوی اختفی وسط صیاح شدید

غزل شماره ۱۰۱۳

اگر حریف منی پس بگو که دوش چه بودمیان این دل و آن یار می فروش چه بود
فدیت سیدنا انه یری و یجودالی البقاء یبلغ من الفناء یذود
اگر به چشم بدیدی جمال ماهم دوشمرا بگو که در آن حلقه های گوش چه بود
معاد کل شرود طغی و منه نآیمثال ظلک ان طال هو الیک یعود
وگر تو با من هم خرقه ای و همرازیبگو که صورت آن شیخ خرقه پوش چه بود
بامر حافظ الله المکان یعیبمس عاطفه الله الزمان ولود
اگر فقیری و ناگفته راز می شنویبگو اشارت آن ناطق خموش چه بود
ایا فواد فذب فی لظی محبتهایا حیاه فدومی فقد اتاک خلود
وگر نخفتی و از حال دوش آگاهیبگو که نیم شب آن نعره و خروش چه بود
ترید جبر جبیر الفواد فانکسرنترید نحله تاج فلا تنی به سجود
از آنچ جامه و تن پاره پاره می کردیمبیار پارگکی تا که رنگ و بوش چه بود
برغم انفک لا تنکسر کما الحیوانبه نصف وجهک لا تسجدن شبیه یهود
وگر چو یونس رستی ز حبس ماهی و بحربگو که معنی آن بحر و موج و جوش چه بود
یقول لیت حبیبی یحبنی کرماالیس حبک تاثیر حب ود ودود
وگر شناخته ای کاصل انس و جان ز کجاستیکیست اصل پس این وحشت وحوش چه بود
ایا نضاره عیشی بما تهیجنیمتی تقر عیونی و صاحبی مفقود
وگر بدیدی جانی که پشت و رویش نیستگه تصور عشاق پشت و روش چه بود
لان سکرت بما قد سقیتنی یا دهراکون مثلک لدا لربه لکنود
وگر ز عشق تو سردفتر غرض ماییمهزار دفتر و پیغام و گفت و گوش چه بود

غزل شماره ۱۰۱۴

حکم البین بموتی و عمدرضی الصد بحینی و قصد
فتح الدهر عیون حسدفر آنی بفناکم و حسد
یهرق العشق دماء حقنتلیس للعشق قریب و ولد
لکن الموت حیاه لکملکن الفقر غناء و رغد
سافروا فی سبل العشق معیلا تخافن ضلالا و رصد
لا یهولنکم بعدکمدونکم وفد وصال و مدد
فنسیم طرب اولهمیهب السالک حولا و جلد

غزل شماره ۱۰۱۵

ای شاهد سیمین ذقن درده شرابی همچو زرتا سینه ها روشن شود افزون شود نور نظر
کوری هشیاران ده آن جام سلطانی بدهتا جسم گردد همچو جان تا شب شود همچون سحر
چون خواب را درهم زدی درده شراب ایزدیزیرا نشاید در کرم بر خلق بستن هر دو در
ای خورده جام ذوالمنن تشنیع بیهوده مزنزیرا که فاز من شکر زیرا که خاب من کفر
ای تو مقیم میکده هم مستی و هم می زدهتشنیع های بیهده چون می زنی ای بی گهر

غزل شماره ۱۰۱۶

انا فتحنا عینکم فاستبصروا الغیب البصرانا قضینا بینکم فاستبشروا بالمنتصر
باد صبا ای خوش خبر مژده بیاور دل ببرجانم فدات ای مژده ور بستان تو جانم ماحضر
شمشیرها جوشن شود ویرانه ها گلشن شودچشم جهان روشن شود چون از تو آید یک نظر
ای قهر بی دندان شده وی لطف صد چندان شدهجان و جهان خندان شده چون داد جان ها را ظفر
هر کس که دیدت ای ضیا وان حضرت باکبریابادا ورا شرم از خدا گر او بلافد از هنر
نگذاشت شیر بیشه ای از هست ما یک ریشه ایالا که نیم اندیشه ای در روز و شب هجران شمر
ای آفرین بر روی شه کز وی خجل شد روی مهکوران به دیده گفته خه بشنوده لطفش گوش کر
از عشق آن سلطان من وان دارو و درمان منکی سیر گردد جان من در جان من جوع البقر
ان کان عیشا قد هجر و اختل عقلی من سهروالله روحی ما نفر والله روحی ما کفر
من ابروش او ماه وش او روز و من همچو شبشاو جان و من چون قالبش حیران از آن خوبی و فر
آه از دعا بی سامعی جرم و گنه بی شافعیدرد و الم بی نافعی رویم چو زر بی سیمبر
کی باشد آن در سفته من الحمدلله گفته منمستطرب و خوش خفته من در سایه های آن شجر
تا دیدمی جانان خود من جویمی درمان خودکه گویمش هجران خود بنمایمش خون جگر
ای گوهر بحر بقا چون حق تو بس پنهان لقامخدوم شمس الدین را تبریز شهر و مشتهر

غزل شماره ۱۰۱۷

آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگربرریز جامی بر سرش ای ساقی همچون شکر
یا می دهش از بلبله یا خود به راهش کن هلهزیرا میان گلرخان خوش نیست عفریت ای پسر
درده می پیغامبری تا خر نماند در خریخر را بروید در زمان از باده عیسی دو پر
در مجلس مستان دل هشیار اگر آید مهلدانی که مستان را بود در حال مستی خیر و شر
ای پاسبان بر در نشین در مجلس ما ره مدهجز عاشقی آتش دلی کآید از او بوی جگر
گر دست خواهی پا دهد ور پای خواهی سر نهدور بیل خواهی عاریت بر جای بیل آرد تبر
تا در شراب آغشته ام بی شرم و بی دل گشته اماسپر سلامت نیستم در پیش تیغم چون سپر
خواهم یکی گوینده ای آب حیاتی زنده ایکآتش به خواب اندرزند وین پرده گوید تا سحر
اندر تن من گر رگی هشیار یابی بردرشچون شیرگیر حق نشد او را در این ره سگ شمر
قومی خراب و مست و خوش قومی غلام پنج و ششآن ها جدا وین ها جدا آن ها دگر وین ها دگر
ز اندازه بیرون خورده ام کاندازه را گم کرده امشد وایدی شد وافمی هذا حفاظ ذی السکر
هین نیش ما را نوش کن افغان ما را گوش کنما را چو خود بی هوش کن بی هوش سوی ما نگر

غزل شماره ۱۰۱۸

رو چشم جان را برگشا در بی دلان اندرنگرقومی چو دل زیر و زبر قومی چو جان بی پا و سر
بی کسب و بی کوشش همه چون دیگ در جوشش همهبی پرده و پوشش همه دل پیش حکمش چون سپر
از باغ و گل دلشادتر وز سرو هم آزادتروز عقل و دانش رادتر وز آب حیوان پاکتر
چون ذره ها اندر هوا خورشید ایشان را قبابر آب و گل بنهاده پا وز عین دل برکرده سر
در موج دریاهای خون بگذشته بر بالای خونوز موج وز غوغای خون دامانشان ناگشته تر
در خار لیکن همچو گل در حبس ولیکن همچو ملدر آب و گل لیکن چو دل در شب ولیکن چو سحر
باری تو از ارواحشان وز باده و اقداحشانمستی خوشی از راحشان فارغ شده از خیر و شر
بس کن که هر مرغ ای پسر خود کی خورد انجیر ترشد طعمه طوطی شکر وان زاغ را چیزی دگر

غزل شماره ۱۰۱۹

ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شردیوانگان را می کند زنجیر او دیوانه تر
ای عشق شوخ بوالعجب آورده جان را در طربآری درآ هر نیم شب بر جان مست بی خبر
ما را کجا باشد امان کز دست این عشق آسمانماندست اندر خرکمان چون عاشقان زیر و زبر
ای عشق خونم خورده ای صبر و قرارم برده ایاز فتنه روز و شبت پنهان شدستم چون سحر
در لطف اگر چون جان شوم از جان کجا پنهان شومگر در عدم غلطان شوم اندر عدم داری نظر
ما را که پیدا کرده ای نی از عدم آورده ایای هر عدم صندوق تو ای در عدم بگشاده در
هستی خوش و سرمست تو گوش عدم در دست توهر دو طفیل هست تو بر حکم تو بنهاده سر
کاشانه را ویرانه کن فرزانه را دیوانه کنوان باده در پیمانه کن تا هر دو گردد بی خطر
ای عشق چست معتمد مستی سلامت می کندبشنو سلام مست خود دل را مکن همچون حجر
چون دست او بشکسته ای چون خواب او بربسته ایبشکن خمار مست را بر کوی مستان برگذر

غزل شماره ۱۰۲۰

ای تو نگار خانگی خانه درآ از این سفرپسته لعل برگشا تا نشود گران شکر
ساقی روح چون تویی کشتی نوح چون توییتا که تهیست ساغرم خون چه پرست این جگر
طعنه زند مرا ز کین رو صنمی دگر گزیندر دو جهان یکی بگو کو صنمی کجا دگر
آن قلمی که نقش کرد چونک بدید نقش توگفت که های گم شدم این ملکست یا بشر
جان و جهان چرا چنین عیب و ملامتم کنیدر دل من درآ ببین هر نفسی یکی حشر
عشق بگوید الصلا مایده دو صد بلاخشک لبی و چشم تر مایده بین ز خشک و تر
چونک چشیدی این دو را جلوه شود بتی تو راشهره یکی ستاره ای بنده او دو صد قمر
فاش بگو که شمس دین خاصبک و شه یقیندر تبریز همچو دین اوست نهان و مشتهر

غزل شماره ۱۰۲۱

گرم درآ و دم مده باده بیار و غم ببرای دل و جان هر طرف چشم و چراغ هر سحر
هم طرب سرشته ای هم طلب فرشته ایهم عرصات گشته ای پر ز نبات و نیشکر
خیز که رسته خیز شد روز نبات ریز شدبا خردم ستیز شد هین بربا از او خبر
خوش خبران غلام تو رطل گران سلام توچون شنوند نام تو یاوه کنند پا و سر
خیز که روز می رود فصل تموز می رودرفت و هنوز می رود دیو ز سایه عمر
ای بشنیده آه جان باده رسان ز راه جانپشت دل و پناه جان پیش درآ چو شیر نر
مست و خراب و شاد و خوش می گذری ز پنج و ششقافله را بکش بکش خوش سفریست این سفر
لحظه به لحظه دم به دم می بده و بسوز غمنوبت تست ای صنم دور توست ای قمر
عقل رباست و دلربا در تبریز شمس دینآن تبریز چون بصر شمس در اوست چون نظر
گر چه بصر عیان بود نور در او نهان بوددیده نمی شود نظر جز به بصیرتی دگر

غزل شماره ۱۰۲۲

دی سحری بر گذری گفت مرا یارشیفته و بی خبری چند از این کار
چهره من رشک گل و دیده خود راکرده پر از خون جگر در طلب خار
گفتم کی پیش قدت سرو نهالیگفتم کی پیش رخت شمع فلک تار
گفتم کی زیر و زبر چرخ و زمینتنیست عجب گر بر تو نیست مرا بار
گفت منم جان و دلت خیره چه باشیدم مزن و باش بر سیمبرم زار
گفتم کی از دل و جان برده قرارینیست مرا تاب سکون گفت به یک بار
قطره دریای منی دم چه زنی بیشغرقه شو و جان صدف پر ز گهر دار

غزل شماره ۱۰۲۳

اگر باده خوری باری ز دست دلبر ما خورز دست یار آتشروی عالم سوز زیبا خور
نمی شاید که چون برقی به هر دم خرمنی سوزیمثال کشت کوهستان همه شربت ز بالا خور
اگر خواهی که چون مجنون حجاب عقل بردریز دست عشق پابرجا شراب آن جا ز بی جا خور
اگر دلتنگ و بدرنگی به زیر گلبنش بنشینوگر مخمور و مغموری از این بگزیده صهبا خور
گریزانست این ساقی از این مستان ناموسیاگر اوباش و قلاشی مخور پنهان و پیدا خور
حریفان گر همی خواهی چو بسطامی و چون کرخیمخور باده در این گلخن بر آن سقف معلا خور
برو گر کارکی داری به کار خویشتن بنشینچو بر یوسف نه ای مجنون غم نان زلیخا خور
کسی دکان کند ویران که بطال جهان باشدچو نربودست سیلابت تو آب از مشک سقا خور
بگرد دیگ این دنیا چو کفلیز ار همی گردیبرون رو ای سیه کاسه مخور حمرا و حلوا خور
در این بازار ای مجنون چو منبل گرد تن پرخونچو در شاهد طمع کردی برو شمشیر لالا خور
اگر مشتاق اشراقات شمس الدین تبریزیشراب صبر و تقوا را تو بی اکراه و صفرا خور

غزل شماره ۱۰۲۴

مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادرپدر را نیک واقف دان از آن کژبازی مضمر
تو گردی راست اولیتر از آنک کژ نهی او راوگر تو کژ نهی او را به استیزت کند کژتر
ز بابا بشنو و برجه که سلطانیت می خواندکه خاک اوت کیخسرو بمیرد پیش او سنجر
چو ان الله یدعو را شنیدی کژ مکن رو رازهی راعی زهی داعی زهی راه و زهی رهبر
پراکنده شدی ای جان به هر درد و به هر درمانز عشقش جوی جمعیت در آن جامع بنه منبر
چو کر و فر او دیدی تویی کرار و شیر حقچو بال و پر او دیدی تویی طیار چون جعفر

غزل شماره ۱۰۲۵

مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندربداد افیون شور و شر ببرد از سر ببرد از سر
به صد حیله کنم غافل از او خود را کنم جاهلبیاید آن مه کامل به دست او چنین ساغر
مرا گوید نمی گویی که تا چند از گداروییچو هر عوری و ادباری گدایی می کنی هر در
بدین زاری و خفریقی غلام دلق و ابریقیاگر حقی و تحقیقی چرایی این جوال اندر
از این ها کز تو می زاید شهان را ننگ می آیدملک بودی چرا باید که باشی دیو را تسخر
که داند گفت گفت او که عالم نیست جفت اوز پیدا و نهفت او جهان کورست و هستی کر
مرا گر آن زبان بودی که راز یار بگشودیهر آن جانی که بشنودی برون جستی از این معبر
از آن دلدار دریادل مرا حالیست بس مشکلکه ویران می شود سینه از آن جولان و کر و فر
اگر با مومنان گویم همه کافر شوند آن دموگر با کافران گویم نماند در جهان کافر
چو دوش آمد خیال او به خواب اندر تفضل جومرا پرسید چونی تو بگفتم بی تو بس مضطر
اگر صد جان بود ما را شود خون از غمت یارادلت سنگست یا خارا و یا کوهیست از مرمر