غزل شماره ۱۰۲۶
گر چه نه به دریاییم دانه گهریم آخرور چه نه به میدانیم در کر و فریم آخر
گر باده دهی ور نی زان باده دوشینهاز دادن و نادادن بس بی خبریم آخر
ای عشق چه زیبایی چه راوق و گیراییگر رفت زر و کیسه در کان زریم آخر
ای طعنه زنان بر ما بگشاده زبان بر ماباری ز شما خامان ما مستتریم آخر
لولی که زرش نبود مال پدرش نبوددزدی نکند گوید پس ما چه خوریم آخر
ما لولی و شنگولی بی مکسب و مشغولیجز مال مسلمانان مال کی بریم آخر
زنبیل اگر بردیم خرماش درآگندیموز نیل اگر خوردیم هم نیشکریم آخر
گر شحنه بگیردمان آرد به چه و زندانبر چاه زنخدانش آبی بچریم آخر
چاهش خوش و زندانش وان ساقی و مستانشوان گفتن بی سیمان که سیمبریم آخر
می گوید جان با تن کای تن خمش و تن زنلب بند و بصر بگشا صاحب نظریم آخر
غزل شماره ۱۰۲۷
یغمابک ترکستان بر زنگ بزد لشکردر قلعه بی خویشی بگریز هلا زوتر
تا کی ز شب زنگی بر عقل بود تنگیشاهنشه صبح آمد زد بر سر او خنجر
گاو سیه شب را قربان سحر کردندموذن پی این گوید کالله هو الاکبر
آورد برون گردون از زیر لگن شمعیکز خجلت نور او بر چرخ نماند اختر
خورشید گر از اول بیمارصفت باشدهم از دل خود گردد در هر نفسی خوشتر
ای چشم که پردردی در سایه او بنشینزنهار در این حالت در چهره او بنگر
آن واعظ روشن دل کو ذره به رقص آردبس نور که بفشاند او از سر این منبر
شاباش زهی نوری بر کوری هر کوریزان پس که بر آرد سر کور وی نپوشاند
شمس الحق تبریزی در آینه صافتگر غیر خدا بینم باشم بتر از کافر
غزل شماره ۱۰۲۸
ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگرای عشق تو را در جان هر دم عملی دیگر
از روی تو در هر جان باغ و چمنی خندانوز جعد تو در هر دل از مشک تلی دیگر
مه را ز غمت باشد گه دق و گه استسقامه زین خللی رسته از صد خللی دیگر
با لطف بهارت دل چون برگ چرا لرزدترسد که خزان آید آرد دغلی دیگر
هر سرمه و هر دارو کز خاک درت نبوددر دیده دل آرد درد و سبلی دیگر
ابلیس ز لطف تو اومید نمی بردهر دم ز تو می تابد در وی املی دیگر
فرعون ز فرعونی آمنت به جان گفتهبر خرقه جان دیده ز ایمان تکلی دیگر
خورشید وصال تو روزی به جمل آیددر چرخ دلم یابد برج حملی دیگر
اجزای زمین را بین بر روی زمین رقصاناین جوق چو بنشیند آید بدلی دیگر
بر روی زمین جان را چون رو شرف و نوریدر زیر زمین تن را چون تخم اجلی دیگر
تا چند غزل ها را در صورت و حرف آریبی صورت و حرف از جان بشنو غزلی دیگر
غزل شماره ۱۰۲۹
جان بر کف خود داری ای مونس جان زوترمن نیک سبک گشتم آن رطل گران زوتر
از باده بسی ساغر فربه کن هر لاغرهر چند سبک دستی ای دست از آن زوتر
ای بر در و بام تو از لذت جام توجان ها به صبوح آیند من از همگان زوتر
سودای تو می آرد زان می که نه قی آرداز سینه به چشم آید از نور عیان زوتر
غزل شماره ۱۰۳۰
نیمیت ز زهر آمد نیمی دگر از شکربالله که چنین منگر بالله که چنان منگر
هر چند که زهر از تو کانیست شکرها رازان رو که چنین نوری زان رنگ چنان انور
نوری که نیارم گفت در پای تو می افتدمعنیش که درویشا در ما بنگر خوشتر
در من که توم بنگر خودبین شو و همچین شوای نور ز سر تا پا از پای مگو وز سر
چون در بصر خلقی گویی تو پر از زرقیای آنک تو هم غرقی در خون دل من تر
ار زانک گهر داری دریای دو چشمم بینور سنگ محک داری اندر رخ من بین زر
آن شیر خدایی را شمس الحق تبریزیصیدی که نه روبه شد او را به سگی مشمر
غزل شماره ۱۰۳۱
جان من و جان تو بستست به همدیگرهمرنگ شوم از تو گر خیر بود گر شر
ای دلبر شنگ من ای مایه رنگ منای شکر تنگ من از تنگ شکر خوشتر
ای ضربت تو محکم ای نکته تو مرهممن گشته تمامی کم تا من تو شدم یک سر
همسایه ما بودی چون چهره تو بنمودیتا خانه یکی کردی ای خوش قمر انور
یک حمله تو شاهانه بردار تو این خانهتا جز تو فنا گردد کالله هو الاکبر
چون محو کند راهم نی جویم و نی خواهمزیرا همه کس داند که اکسیر نخواهد زر
از تابش آن کوره مس گفت که زر گشتمچون گشت دلش تابان زان آتش نیکوفر
مس باز به خویش آمد نوشش همه نیش آمدتا باز به پیش آمد اکسیرگر اشهر
غزل شماره ۱۰۳۲
تا چند زنی بر من ز انکار تو خار آخرمن با تو نمی گویم ای مرده پار آخر
ماننده ابری تو هم مظلم و بی بارانتاریک مکن ای ابر یک قطره ببار آخر
این جمله فرمان ها از بهر قدر آمدای جبری غافل تو از لذت کار آخر
با کور کسی گوید کاین رشته به سوزن کشبا بسته کسی گوید کان جاست شکار آخر
با طفل دوروزه کس از شاهد و می گویدیا با نظر حیوان از چشم خمار آخر
چون هیچ نیابی توی پهلوی زنان بنشیناز حلقه جانبازان بگذر به کنار آخر
در قدرت مخدومی شمس الحق تبریزیغوطی بخوری بینی حق را به نظار آخر
غزل شماره ۱۰۳۳
ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سرباز از طرفی پنهان بنموده رخ عبهر
یک لحظه سلف دیده کاین جایم تا دانیبر حیرت من گاهی خندیده تو چون شکر
در بسته به روی من یعنی که برو واپسبر بام شده در پی یعنی نمطی دیگر
سر را تو چنان کرده رو رو که رقیب آمدمن سجده کنان گشته یعنی که از این بگذر
من در تو نظر کرده تو چشم بدزدیدهزان ناز و کرشم تو صد فتنه و شور و شر
تو دست گزان بر من کاین جمله ز دست تومن بوسه زنان گشته بر خاک به عذر اندر
کی باشد کان بوسه بر لعل لبت یابموان گاه تو بخراشی رخساره چون زعفر
ای کافر زلف تو شاه حشم زنگیفریاد که ایمان شد اندر سر تو کافر
چون طره بیفشانی مشک افتد در پایتچون جعد براندازی خطیت دهد عنبر
احسنت زهی نقشی کز عطسه او جان شدای کشته به پیش تو صد مانی و صد آزر
ناگه ز جمال تو یک برق برون جستهتا محو شد این خانه هم بام فنا هم در
در عین فنا گفتم ای شاه همه شاهانبگداخت همی نقشی بفسرده بدین آذر
گفتا که خطاب تو هم باقی این برفستتا برف بود باقی غیبست گل احمر
گفتم که الا ای مه از تابش روی توخورشید کند سجده چون بنده گک کمتر
آخر بنگر در من گفتا که نمی ترسیاز آتش رخسارم وانگه تو نه سامندر
گفتم بتکی باشم دو چشم بپوشیدهاندر حجب غیرت پوشیده من این مغفر
گفتا که تو را این عشق در صبر دهد رنگیشایسته آن گردی هم ناظر و هم منظر
گفتم چه نشان باشد در بنده از این وعدهگفتا که درخش جان در آتش دل چون زر
وان گاه نکو بنگر در صحن عیار جاندر حال درخشانی وز تابش او برخور
گفتم که همی ترسم وز ترس همی میرمکز دیدن جان خود از من رود آن جوهر
آن جوهر بی چونی کز حسن خیال تودر چشم نشستستم ای طرفه سیمین بر
گفتا که مترس آخر نی منت همی گویمکز باغ جمال ما هم بر بخوری هم بر
آن نقش خداوندی شمس الحق تبریزیپرنور از او عالم تبریز از او انور
او بود خلاصه کن او را تو سجودی کنتا تو شنوی از خود کالله هو الاکبر
غزل شماره ۱۰۳۴
مکن یار مکن یار مرو ای مه عیاررخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار
تو دریای الهی همه خلق چو ماهیچو خشک آوری ای دوست بمیرند به ناچار
مگو با دل شیدا دگر وعده فرداکه بر چرخ رسیدست ز فردای تو زنهار
چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پایچو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار
عطاهای تو نقدست شکایت نتوان کردولیکن گله کردیم برای دل اغیار
مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهیچه خواهد سر مخمور به غیر در خمار
سراسر همه عیبیم بدیدی و خریدیزهی کاله پرعیب زهی لطف خریدار
ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخشسر از گور برآورد ز تو مرده پیرار
ملالت نفزایید دلم را هوس دوستاگر رهزندم جان ز جان گردم بیزار
چو ابر تو ببارید بروید سمن از ریگچو خورشید تو درتافت بروید گل و گلزار
ز سودای خیال تو شدستیم خیالیکی داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار
همه شیشه شکستیم کف پای بخستیمحریفان همه مستیم مزن جز ره هموار
غزل شماره ۱۰۳۵
ای عاشق بیچاره شده زار به زر برگویی که نزد مرگ تو را حلقه به در بر
بندیش از آن روز که دم های شماریتو می زنی و وهم زنت شوی دگر بر
خود را تو سپر کن به قبول همه احکامزان پیش که تیر اجل آید به سپر بر
از آدمی ادراک و نظر باشد مقصودکای رحمت پیوسته به ادراک و نظر بر
ای کان شکر فضل تو وین خلق چو طوطیطوطی چه کند که ننهد دل به شکر بر
آن نیشکر از عشق تو صد جای کمر بستشکر تو نبشتست بر اطراف کمر بر
جز شمس و قمر باصره را نور دگر دهای نور تو وافر شده بر شمس و قمر بر
از کار جهان سیر شده خاطر عارفعاشق شده بر شیوه و بر کار دگر بر
دیدست که گر نوش کند آب جهان رابی حضرت تو آب ندارد به جگر بر
گیرم همه شب پاس نداری و نزاریخود را بزن ای مخلص بر ورد سحر بر
آن ها که شب و صبحدم آرام ندیدندناگاه فتادند بر آن گنج گهر بر
موسی همه شب نور همی جست و به آخرنوری عجبی دید به بالای شجر بر
یعقوب وطن ساخت به جان طره شب راتا بوسه زد آخر به رخ و زلف پسر بر
مقصود خدا بود و پسر بود بهانهعاشق نشود جان پیمبر به بشر بر
او ز آل خلیلست و به آفل نکند میلچون خار بود آفل او را به بصر بر
جز دوست خلیلی نپذیرفت خلیلشور نه تن خود را نفکندی به شرر بر
ای گشته بت جان تو نقشی و کلوخیانکار تو پس چیست به عباد حجر بر
یک لحظه بنه گوش که خواهم سخنی گفتای چشم خوشت طعنه زده نرگس تر بر
بر نقد زن ای دوست که محبوب تو نقدستای چشم نهاده همه بر بوک و مگر بر
بربستم لب را ز ره چشم بگویمچیزی که رود مستی آن کله سر بر
نی نی بنگویم که عجب صید شگرفستمرغ نظرست و ننشیند به خبر بر
غزل شماره ۱۰۳۶
ای رخت فکنده تو بر اومید و حذر برآخر نظری کن به نظربخش فکر بر
ای طالب و ای عاشق بنگر به طلب بخشبنگر به موثر تو چه چفسی به اثر بر
او می کشدت جانب صلح و طرف جنگگه صحبت یاران و گهی اوج سفر بر
در تو نگران او و تو را چشم چپ و راستاو با تو سخن گوی و تو را گوش سمر بر
او می زند این سیخ و هش گاو سوی یوغعیسیست رفیق و هش خربنده به خر بر
هر گاو و خری سیخ خورد بر کفل و پشتتو سیخ ندامت خوری بر سینه و بر بر
زان سیخ کباب دل تو گر نشد آگهپخته کندت مطبخیش نار سقر بر
گه کاسه گرفتی که حلیماب و زفر کوگه چنگ گرفتی تو به تقریع زفر بر
ز افشارش مرگ آن رخ تو گردد چون زرزر بازدهی و بنهی سر به حجر بر
بس چند کنی عشوه تو در محفل کورانبس چند زنی نعره تو بر مسمع کر بر
غزل شماره ۱۰۳۷
گیرم که بود میر تو را زر به خرواررخساره چون زر ز کجا یابد زردار
از دلشده زار چو زاری بشنیدنداز خاک برآمد به تماشا گل و گلزار
هین جامه بکن زود در این حوض فروروتا بازرهی از سر و از غصه دستار
ما نیز چو تو منکر این غلغله بودیمگشتیم به یک غمزه چنین سغبه دلدار
تا کی شکنی عاشق خود را تو ز غیرتهل تا دو سه ناله بکند این دل بیمار
نی نی مهلش زانک از آن ناله زارشنی خلق زمین ماند و نی چرخه دوار
امروز عجب نیست اگر فاش نگرددآن عالم مستور به دستوری ستار
باز این دل دیوانه ز زنجیر برون جستبدرید گریبان خود از عشق دگربار
خامش که اشارت ز شه عشق چنین استکز صبر گلوی دل و جان گیر و بیفشار
غزل شماره ۱۰۳۸
به حسن تو نباشد یار دیگردرآ ای ماه خوبان بار دیگر
مرا غیر تماشای جمالتمبادا در دو عالم کار دیگر
بدزدیدی ز حسن تو یکی چیزاگر بودی چو تو عیار دیگر
چو خورشید جمالت روی بنمودز هر ذره شنو اقرار دیگر
زهی دریا که آگندی ز گوهرکه هر قطره نمود انبار دیگر
به یک خانه دو بیمارند و عاشقمنم بیمار و دل بیمار دیگر
خدایا هر دو را تیمار کردیولیکن ماند آن تیمار دیگر
چه داند جان منکر این سخن راکه او را نیست آن دیدار دیگر
که منکر گفت سنایی خود همینستسنایی گفت نی خروار دیگر
بدان خروار تو خروار منگرگشا دو چشم عیسی وار دیگر
غزل شماره ۱۰۳۹
بگرد فتنه می گردی دگربارلب بامست و مستی هوش می دار
کجا گردم دگر کو جای دیگرکه ما فی الدار غیر الله دیار
نگردد نقش جز بر کلک نقاشبگرد نقطه گردد پای پرگار
چو تو باشی دل و جان کم نیایدچو سر باشد بیاید نیز دستار
گرفتارست دل در قبضه حقگرفته صعوه را بازی به منقار
ز منقارش فلک سوراخ سوراخز چنگالش گران جانان سبکبار
رها کن این سخن ها را ندا کنبه مخموران که آمد شاه خمار
غم و اندیشه را گردن بریدندکه آمد دور وصل و لطف و ایثار
هلا ای ساربان اشتر بخواباناز این خوشتر کجا باشد علف زار
چو مهمانان بدین دولت رسیدندبیا ای خازن و بگشای انبار
شب مشتاق را روزی نیایدچنین پنداشتی دیگر مپندار
خمش کن تا خموش ما بگویدویست اصل سخن سلطان گفتار
غزل شماره ۱۰۴۰
جفا از سر گرفتی یاد می دارنکردی آن چه گفتی یاد می دار
نگفتی تا قیامت با تو جفتمکنون با جور جفتی یاد می دار
مرا بیدار در شب های تاریکرها کردی و خفتی یاد می دار
به گوش خصم می گفتی سخن هامرا دیدی نهفتی یاد می دار
نگفتی خار باشم پیش دشمنچو گل با او شکفتی یاد می دار
گرفتم دامنت از من کشیدیچنین کردی و رفتی یاد می دار
همی گویم عتابی من به نرمیتو می گویی به زفتی یاد می دار
فتادی بارها دستت گرفتمدگرباره بیفتی یاد می دار
غزل شماره ۱۰۴۱
مرا یارا چنین بی یار مگذارز من مگذر مرا مگذار مگذار
به زنهارت درآمد جان چاکرمرا در هجر بی زنهار مگذار
طبیبی بلک تو عیسی وقتیمرو ما را چنین بیمار مگذار
مرا گفتی که ما را یار غاریچنین تنها مرا در غار مگذار
تو را اندک نماید هجر یک شبز من پرس اندک و بسیار مگذار
مینداز آتش اندک به سینهکه نبود آتش اندک خوار مگذار
دمم بگسست لیکن بار دیگرز من بشنو مرا این بار مگذار
غزل شماره ۱۰۴۲
منم از جان خود بیزار بیزاراگر باشد تو را از بنده آزار
مرا خود جان و دل بهر تو بایدکه قربان تو باشد ای نکوکار
ز آزار دلت گر چه نگوییدرون جان من پیداست آثار
بهار از من بگردد چون ندانمچو در دل جای گلشن پر شود خار
گناهم پیش لطفت سجده آردکه ای مسجود جان زنهار زنهار
گنه را لطف تو گوید که تا کیگنه گوید بدو کاین بار این بار
تن و جانی که خاک تو نباشدتن او سله باشد جان او مار
تو خورشیدی و مرغ روز خواهیچو مرغ شب بیاید نبودش بار
چو برگیری تو رسم شب ز عالمچه پرها برکند مرغ شب ای یار
به حق آن که لطف تو جهانستکه آن جا گم شود این چرخ دوار
به چشم جان چه دریا و چه صحرادر آن عالم چه اقرار و چه انکار
به تنگی درفتد هرک از تو ماندفروکن دست و او را زود بردار
به قصد از شمس تبریزی نگردمچگونه زهر نوشد مرد هشیار
غزل شماره ۱۰۴۳
مرا اقبال خندانید آخرعنان این سو بگردانید آخر
زمانی مرغ دل بربسته پر بودبدادش پر و پرانید آخر
زهی باغی که خندانید از فضلبدان ابری که گریانید آخر
زهی نصرت که مر اسلام را دادزهی ملکی که استانید آخر
به چوگان وفا یک گوی زریندر این میدان بغلطانید آخر
کمر بگشاد مریخ و بینداختسلح ها را بدرانید آخر
بخندد آسمان زیرا زمین راخدا از خوف برهانید آخر
غزل شماره ۱۰۴۴
به ساقی درنگر در مست منگربه یوسف درنگر در دست منگر
ایا ماهی جان در شست قالبببین صیاد را در شست منگر
بدان اصلی نگر کآغاز بودیبه فرعی کان کنون پیوست منگر
بدان گلزار بی پایان نظر کنبدین خاری که پایت خست منگر
همایی بین که سایه بر تو افکندبه زاغی کز کف تو جست منگر
چو سرو و سنبله بالاروش کنبنفشه وار سوی پست منگر
چو در جویت روان شد آب حیوانبه خم و کوزه گر اشکست منگر
به هستی بخش و مستی بخش بگرومنال از نیست و اندر هست منگر
قناعت بین که نرست و سبک روبه طمع ماده آبست منگر
تو صافان بین که بر بالا دویدندبه دردی کان به بن بنشست منگر
جهان پر بین ز صورت های قدسیبدان صورت که راهت بست منگر
به دام عشق مرغان شگرفندبه بومی که ز دامش رست منگر
به از تو ناطقی اندر کمین هستدر آن کاین لحظه خاموشست منگر
غزل شماره ۱۰۴۵
بگردان ساقیا آن جام دیگربده جان مرا آرام دیگر
به جان تو که امروزم ببینیکه صبرم نیست تا ایام دیگر
اگر یک ذره رحمت هست بر منمکن تاخیر تا هنگام دیگر
خلاصم ده خلاصم ده خلاصیکه سخت افتاده ام در دام دیگر
اگر امروز در بر من ببندیدرافتم هر دمی از بام دیگر
مرا در دست اندیشه بمسپارکه اندیشه ست خون آشام دیگر
می خام ار نگردانی تو ساقیمرا زحمت دهد صد خام دیگر
بگیر این دلق اگر چه وام دارمگرو کن زود بستان وام دیگر
بنه نامم غلام دردنوشاننمی خواهم خدایا نام دیگر
غزل شماره ۱۰۴۶
نگشتم از تو هرگز ای صنم سیرولیک از هجر گشتم دم به دم سیر
همی بینم رضایت در غم ماستچگونه گردد این بی دل ز غم سیر
چه خون آشام و مستسقیست این دلکه چشمم می نگردد ز اشک و نم سیر
اگر سیری از این عالم بیا کهنگردد هیچ کس زان عالمم سیر
چو دیدم اتفاق عاشقانتشدستم از خلاف و لا و لم سیر
ولی دردم تو اسرافیل جان هانیم از نفخ روح و زیر و بم سیر
چو بوی جام جان بر مغز من زدشدم ای جان جان از جام جم سیر
چو بیشست آن جنون لحظه به لحظهخسیس آن کو نگشت از بیش و کم سیر
چو دیدم کاس و طاس او شدستماز این طشت نگون خم به خم سیر
خیال شمس تبریزی بیامدز عشق خال او گشتم ز غم سیر
غزل شماره ۱۰۴۷
در این سرما و باران یار خوشترنگار اندر کنار و عشق در سر
نگار اندر کنار و چون نگاریلطیف و خوب و چست و تازه و تر
در این سرما به کوی او گریزیمکه مانندش نزاید کس ز مادر
در این برف آن لبان او ببوسیمکه دل را تازه دارد برف و شکر
مرا طاقت نماند از دست رفتممرا بردند و آوردند دیگر
خیال او چو ناگه در دل آیددل از جا می رود الله اکبر
غزل شماره ۱۰۴۸
خداوند خداوندان اسرارزهی خورشید در خورشید انوار
ز عشق حسن تو خوبان مه روبه رقص اندر مثال چرخ دوار
چو بنمایی ز خوبی دست بردیبماند دست و پای عقل از کار
گشاده ز آتش او آب حیوانکه آبش خوشترست ای دوست یا نار
از آن آتش بروییدست گلزارو زان گلزار عالم های دل زار
از آن گل ها که هر دم تازه تر شدنه زان گل ها که پژمردست پیرار
نتاند کرد عشقش را نهان کساگر چه عشق او دارد ز ما عار
یکی غاریست هجرانش پرآتشعجب روزی برآرم سر از این غار
ز انکارت بروید پرده هاییمکن در کار آن دلبر تو انکار
چو گرگی می نمودی روی یوسفچون آن پرده غرض می گشت اظهار
ز جان آدمی زاید حسدهاملک باش و به آدم ملک بسپار
غذای نفس تخم آن غرض هاستچو کاریدی بروید آن به ناچار
نداند گاو کردن بانگ بلبلنداند ذوق مستی عقل هشیار
نزاید گرگ لطف روی یوسفو نی طاووس زاید بیضه مار
به طراری ربود این عمرها رابه پس فردا و فردا نفس طرار
همه عمرت هم امروزست لاغیرتو مشنو وعده این طبع عیار
کمر بگشا ز هستی و کمر بندبه خدمت تا رهی زین نفس اغیار
نمازت کی روا باشد که رویتبه هنگام نمازست سوی بلغار
در آن صحرا بچر گر مشک خواهیکه می چرد در آن آهوی تاتار
نمی بینی تغیرها و تحویلدر افلاک و زمین و اندر آثار
کی داند جوهر خوبت بگرددبه خاکی کش ندارد سود غمخوار
چو تو خربنده باشی نفس خود رابه حلقه نازنینان باشی بس خوار
اگر خواهی عطای رایگانیز عالم های باقی ملک بسیار
چنان جامی که ویرانی هوش استز شمس حق و دین بستان و هش دار
خداوند خداوندان باقیکه نبودشان به مخدومیش انکار
ز لطف جان او رفته بکارتچو دیدندنش ز جنت حور ابکار
اگر نه پرده رشک الهیبپوشیدیش از دار و ز دیار
که سنگ و خاک و آب و باد و آتشهمه روحی شدندی مست و سیار
به بازار بتان و عاشقان درز نقش او بسوزد جمله بازار
دو ده دان هر دو کون دو جهان راچه باشد ده که باشد اوش سالار
که روح القدس پایش می ببوسیدندا آمد که پایش را مه آزار
چه کم عقلی بود آن کس که این رابرای جاه او گوید که مکثار
به حق آنک آن شیر حقیقیچنین صید دلم کردست اشکار
که از تبریز پیغامی فرستیکه اینست لابه ما اندر اسحار
غزل شماره ۱۰۴۹
صد بار بگفتمت نگهداردر خشم و ستیزه پا میفشار
بر چنگ وفا و مهربانیگر زخمه زنی بزن به هنجار
دانی تو یقین و چون ندانیکز زخمه سخت بسکلد یار
می بخش و مخسب کاین نه نیکوستما خفته خراب و فتنه بیدار
می گویم و می کنم نصیحتمن خشک دماغ و گفت و تکرار
می خندد بر نصیحت منآن چشم خمار یار خمار
می گوید چشم او به تسخرخوش می گویی بگو دگربار
از تو بترم اگر ننوشمپوشیده نصیحت تو طرار
استیزه گرست و لاابالیستکی عشوه خورد حریف خون خوار
خامش کن و از دیش مترسانکز باغ خداست این سمن زار
خاموش که بی بهار سبزستبی سبلت مهر جان و آذار
غزل شماره ۱۰۵۰
کی باشد اختری در اقطاردر برج چنین مهی گرفتار
آواره شده ز کفر و ایماناقرار به پیش او چو انکار
کس دید دلی که دل نداردبا جان فنا به تیغ جان دار
من دیدم اگر کسی ندیدستزیرا که مرا نمود دیدار
علم و عملم قبول او بسای من ز جز این قبول بیزار
گر خواب شبم ببست آن شهبخشید وصال و بخت بیدار
این وصل به از هزار خوابستاز خواب مکن تو یاد زنهار
از گریه خود چه داند آن طفلکاندر دل ها چه دارد آثار
می گرید بی خبر ولیکنصد چشمه شیر از او در اسرار
بگری تو اگر اثر ندانیکز گریه تست خلد و انهار
امشب کر و فر شهریاریشاندر ده ماست شاه و سالار
نی خواب رها کند نه آرامآن صبح صفا و شیر کرار