غزل شماره ۱۰۵۱
شب گشت ولیک پیش اغیارروزست شب من از رخ یار
گر عالم جمله خار گیردماییم ز دوست غرق گلزار
گر گشت جهان خراب و معمورمستست دل و خراب دلدار
زیرا که خبر همه ملولیستاین بی خبریست اصل اخبار
غزل شماره ۱۰۵۲
نوریست میان شعر احمراز دیده و وهم و روح برتر
خواهی خود را بدو بدوزیبرخیز و حجاب نفس بردر
آن روح لطیف صورتی شدبا ابرو و چشم و رنگ اسمر
بنمود خدای بی چگونهبر صورت مصطفی پیمبر
آن صورت او فنای صورتوان نرگس او چو روز محشر
هر گه که به خلق بنگریدیگشتی ز خدا گشاده صد در
چون صورت مصطفی فنا شدعالم بگرفت الله اکبر
غزل شماره ۱۰۵۳
نزدیک توام مرا مبین دورپهلوی منی مباش مهجور
آن کس که بعید شد ز معمارکی گردد کارهاش معمور
چشمی که ز چشم من طرب یافتشد روشن و غیب بین و مخمور
هر دل که نسیم من بر او زدشد گلشن و گلستان پرنور
بی من اگرت دهند شهدییک شهد بود هزار زنبور
بی من اگرت امیر سازندباشی بتر از هزار مامور
می های جهان اگر بنوشیبی من نشود مزاج محرور
در برق چه نامه بر توان خواندآخر چه سپاه آید از مور
خلقان برقند و یار خورشیدبی گفت تو ظاهرست و مشهور
خلقان مورند و ما سلیمانخاموش صبور باش و مستور
غزل شماره ۱۰۵۴
ای یار شگرف در همه کارعیاره و عاشق تو عیار
تو روز قیامتی که از توزیر و زبرست شهر و بازار
من زاری عاشقان چه گویمای معشوقان ز عشق تو زار
در روز اجل چو من بمیرمدر گور مکن مرا نگهدار
ور می خواهی که زنده گردیمما را به نسیم وصل بسپار
آخر تو کجا و ما کجاییمای بی تو حیات و عیش بی کار
از من رگ جان بریده باداگر بی تو رگیم هست هشیار
اندر ره تو دو صد کمین بودنزدیک نمود راه و هموار
از گلشن روی تو شدم مستبنهادم مست پای بر خار
رفتم سوی دانه تو چون مرغپرخون دیدم جناح و منقار
این طرفه که خوشترست زخمتاز هر دانه که دارد انبار
ای بی تو حرام زندگانیای بی تو نگشته بخت بیدار
خود بخت تویی و زندگی توباقی نامی و لاف و آزار
ای کرده ز دل مرا فراموشآخر چه شود مرا به یاد آر
یک بار چو رفت آب در جویکی گردد چرخ طمع یک بار
خامش که ستیزه می فزایدآن خواجه عشق را ز گفتار
غزل شماره ۱۰۵۵
انجیرفروش را چه بهترانجیرفروشی ای برادر
سرمست زییم مست میریمهم مست دوان دوان به محشر
گر خاک شویم وگر بریزیمساقی با ماست بنده پرور
خاکش خوش باد کوست عاشقخاکش ز شراب جان مخمر
آن خاک شکوفه کرد یعنیمستیم از این سر و از آن سر
مهتر چو خراب گشت و خوش شدخاکست خرابتر ز مهتر
خاکی گشتی چو مست گشتیملاح تو برکشید لنگر
خود لنگر ما گسست کلیهر لوح جدا ز لوح دیگر
از بند و ز غرقه بازرستندهر تخته کشتی است رهبر
چون خوش نبود چنین خرابیبگشای دو چشم عقل و بنگر
غزل شماره ۱۰۵۶
انجیرفروش را چه بهترانجیرفروشی ای برادر
ماییم معاشران دولتهین بر کف ما نهید ساغر
ای ساقی ماه روی زیباای جمله مراد تو میسر
از روی تو تاب یافت خورشیدوز بال تو برپرید جعفر
ماییم بلای دی چشیدهچون باغ ز زخم دی مزعفر
بشنو ز بهار نو سقاهمدر جام کن آن شراب احمر
لوح دل را ز غم فروشویای شاه مطهر مطهر
ای تو همه را ولی نعمتبر ما ز همه کسان فزونتر
در سایه ات ای درخت طوبیما راست سعادت مکرر
بر عشق و جمال دوست وقفیموز جمله کارها محرر
بر هر که گزید خدمت توشد منصب سلطنت مقرر
آن کس که بود مرید خورشیدچون نبود همچو مه منور
مخمور شدند قوم و تشنهدرده می و زین حدیث بگذر
جان را بده از مزوره خویشتا نبود صحتش مزور
یک قوم همی رسند مهمانامروز مقدم و ماخر
ما گاو و شتر کنیم قرباناز بهر قدوم هر برادر
چه گاو که می سزد به قرباناز بهر مبشر آن مبشر
تو نیز شتردلی رها کناشترواری فرست شکر
شکر گفتم قدح نگفتمدر نقل بود نبیذ مضمر
ور این نکنی خموش گردمدانی چه کنم خموشی اندر
غزل شماره ۱۰۵۷
دارد درویش نوش دیگرو اندر سر و چشم هوش دیگر
در وقت سماع صوفیان رااز عرش رسد خروش دیگر
تو صورت این سماع بشنوکایشان دارند گوش دیگر
صد دیگ به جوش هست این جادارد درویش جوش دیگر
همزانوی آنک تش نبینیسرمست ز می فروش دیگر
درویش ز دوش باز مست استغیر شب و روز دوش دیگر
ماییم چو جان خموش و گویاحیران شده در خموش دیگر
غزل شماره ۱۰۵۸
آخر کی شود از آن لقا سیرآخر کی شود ز باغ ما سیر
ای عدل تو کرده چرخ را سبزوی لطف تو کرده باغ را سیر
رو بنمایید ای ظریفانکز جان خودیم بی شما سیر
آن نقل هزارمن بریزیدتا گردد هر کجا گدا سیر
در بزم رضای تست نقلیوز وی دل و چشم انبیا سیر
کی گردد سیر ماهی از آبکی گردد خلق از خدا سیر
مشتاب مرو که کیمیاییتا مس بچرد ز کیمیا سیر
خوانی دگرست غیر این خوانتا لوت خورند اولیا سیر
تا ذوق جفاش دید جانمدر عشق جفاست از وفا سیر
کز ملکت سیر شد سلیمانو ایوب نگشت از بلا سیر
چه مکر و چه نعل باژگونه ستخود گرسنه نادرست یا سیر
خاموش کن و دغا رها کنآخر نشدی از این دغا سیر
غزل شماره ۱۰۵۹
گفتی که زیان کنی زیان گیرگفتی که تو ملحدی چنان گیر
گفتی که تو روبهی نه ای شیرما را سقط همه سگان گیر
گفتی که ز دل خبر نداریای مونس دل مرا زبان گیر
غزل شماره ۱۰۶۰
عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وارگازری در خشم گشت از آفتاب نامدار
وانگهان چون گازری از گازران درویشتروانگهان چون آفتابی آفتاب هر دیار
ناز گازر چون بدید آن آفتاب از لطف خودابر پیش آورد اینک گازری باکار و بار
گفت تا گازر نخندد من برون نایم ز ابرتا دل او خوش نگردد من نباشم برقرار
دسته دسته جامه های گازران از کار ماندتا پدید آید که گازر اختیارست اختیار
هر کی باشد عاشق آن آفتاب از جان و دلسر ز خاک پای گازر برندارد زینهار
گویم آن گازر که باشد شمس تبریزی و بسکز برای او برآید آفتاب از هر کنار
غزل شماره ۱۰۶۱
عرض لشکر می دهد مر عاشقان را عشق یارزندگان آن جا پیاده کشتگان آن جا سوار
عارض رخسار او چون عارض لشکر شدستزخم چشم و چشم زخم عاشقان را گوش دار
آفتابا شرم دار از روی او در ابر روماه تابان از چنان رخ الحذار و الحذار
چون به لشکرگاه عشق آیی دو دیده وام کنوانگهان از یک نظر آن وام ها را می گزار
جز خمار باده جان چشم را تدبیر نیستباده جان از که گیری زان دو چشم پرخمار
چون تو پای لنگ داری گو پر از خلخال باشگوش کر را سود نبود از هزاران گوشوار
گر عصا را تو بدزدی از کف موسی چه سودبازوی حیدر بباید تا براند ذوالفقار
دست عیسی را بگیر و سرمه چوب از وی مدزدتا ببینی کار دست و تا ببینی دست کار
گر ندانی کرد آن سو زیرزیرک می نگرنی به چشم امتحانی بل به چشم اعتبار
زانک آن سو در نوازش رحمتی جوشیده استشمس تبریزیش گویم یا جمال کردگار
غزل شماره ۱۰۶۲
چون نبینم من جمالت صد جهان خود دیده گیرچون حدیث تو نباشد سر سر بشنیده گیر
ای که در خوابت ندیده آدم و ذریتشاز کی پرسم وصف حسنت از همه پرسیده گیر
چون نباشم در وصالت ای ز بینایان نهاندر بهشت و حور و دولت تا ابد باشیده گیر
چون نبینم خشم و ناز شکرینت هر دمیبر سر شاهان معنی مر مرا نازیده گیر
چونک ابر هجر تو ماه تو را پوشیده کردصد هزاران در و گوهر بر سرم باریده گیر
چونک مستان را نباشد شمع و شاهد روی توصد هزاران خم باده هر طرف جوشیده گیر
خضر بی من گر ببیند روی تو ای وای منور نبیند آب حیوان هر دمش نوشیده گیر
چون فنا خواهد شدن این ساحره دنیای دونتخت و بخت و گنج و عالم را به من بخشیده گیر
در ازل جان های صدیقان نثار روی توچونک رویت را نبینم خود نثاری چیده گیر
این عزیز مصر جانم تا نبیند روی توهر دو روزی یوسفی شکرلبی بخریده گیر
ای خروشیده ز دردم سنگ و آهن دم به دمچون نجست از سنگ و آهن برق بخروشیده گیر
یک شب این دیوانه را مهمان آن زنجیر کنور بژولاند سر زلف تو را ژولیده گیر
ور جهان در عشق تو بدگوی من شد باک نیستصد دروغ و افترا بر صادقی بافیده گیر
با فراقت از دو عالم چون منم مظلومترگر بنالد ظالم از مظلوم تو نالیده گیر
چون نلافم شمس تبریز از سگان کوی توبر سر شیران عالم مر مرا لافیده گیر
غزل شماره ۱۰۶۳
عزم رفتن کرده ای چون عمر شیرین یاد دارکرده ای اسب جدایی رغم ما زین یاد دار
بر زمین و چرخ روید مر تو را یاران صافلیک عهدی کرده ای با یار پیشین یاد دار
کرده ام تقصیرها کان مر تو را کین آوردلیک شب های مرا ای یار بی کین یاد دار
قرص مه را هر شبی چون بر سر بالین نهیآنک کردی زانوی ما را تو بالین یاد دار
همچو فرهاد از هوایت کوه هجران می کنمای تو را خسرو غلام و صد چو شیرین یاد دار
بر لب دریای چشمم دیده ای صحرای عشقپر ز شاخ زعفران و پر ز نسرین یاد دار
التماس آتشینم سوی گردون می رودجبرئیل از عرش گوید یا رب آمین یاد دار
شمس تبریزی از آن روزی که دیدم روی تودین من شد عشق رویت مفخر دین یاد دار
غزل شماره ۱۰۶۴
مطربا در پیش شاهان چون شدستی پرده داربرمدار اندر غزل جز پرده های شاهوار
بندگانشان دلخوشان و بندگیشان بی نشانخوان هاشان بی خمیر و باده هاشان بی خمار
دیده بینای مطلق در میان خلق و حقاز همه خلقش گزیر و بر همه فرمان گزار
همچو خور عالم فروز و همچو گردون سرفرازهم کلید هشت جنت هم برون از پنج و چار
سجده آرد پیش ایشان بانماز و بی نمازپیش ایشان سبز گردد شوره خاک و سبزه زار
غزل شماره ۱۰۶۵
یا ربا این لطف ها را از لبش پاینده داراو همه لطفست جمله یا ربش پاینده دار
ای بسی حق ها که دارد بر شب تاریک ماهای خدای روز و شب تو بر شبش پاینده دار
هست منزل های خوش مر روح را از مذهبشای خدایا روح را بر مذهبش پاینده دار
طفل جان در مکتبش استاد استادان شدستای خدا این طفل را در مکتبش پاینده دار
لشکر دین را ز شاهم شمس تبریزی ضیاستای خدایا تا ابد بر موکبش پاینده دار
غزل شماره ۱۰۶۶
مرحبا ای جان باقی پادشاه کامیارروح بخش هر قران و آفتاب هر دیار
این جهان و آن جهان هر دو غلام امر توگر نخواهی برهمش زن ور همی خواهی بدار
تابشی از آفتاب فقر بر هستی بتابفارغ آور جملگان را از بهشت و خوف نار
وارهان مر فاخران فقر را از ننگ جاندر ره نقاش بشکن جمله این نقش و نگار
قهرمانی را که خون صد هزاران ریخته ستز آتش اقبال سرمد دود از جانش برآر
آن کسی دریابد این اسرار لطفت را که اوبی وجود خود برآید محو فقر از عین کار
بی کراهت محو گردد جان اگر بیند که اوچون زر سرخست خندان دل درون آن شرار
ای که تو از اصل کان زر و گوهر بوده ایپس تو را از کیمیاهای جهان ننگست و عار
جسم خاک از شمس تبریزی چو کلی کیمیاستتابش آن کیمیا را بر مس ایشان گمار
غزل شماره ۱۰۶۷
سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زرجان سپر کردم ولیکن تیر کم زن بر سپر
این جگر از تیرها شد همچو پشت خارپشترحم کردی عشق تو گر عشق را بودی جگر
من رها کردم جگر را هرچ خواهد گو بشوبر دهانم زن اگر من زین سخن گویم دگر
بنده ساقی عشقم مست آن دردی دردگوشه ای سرمست خفتم فارغم از خیر و شر
گر بیاید غم بگویم آنک غم می خورد رفترو به بازار و ربابی از برای من بخر
غزل شماره ۱۰۶۸
نیشکر باید که بندد پیش آن لب ها کمرخسروی باید که نوشم زان لب شیرین شکر
بلک دریاییست عشق و موج رحمت می زندابر بفرستد به دوران و به نزدیکان گهر
صد سلام و بندگی ای جان از این مستان بخوانجام زرین پیش آر و سیم بر ای سیمبر
پشت آنی تو که پشتش از غم و محنت شکستآب آنی که ندارد هیچ آبی بر جگر
پخته شد نان دلی کز تف عشق تو بسوختشد زبردست ابد آن کز تو شد زیر و زبر
زان سر مستانش رست از خنجر قصاب مرگکه نبودند اندر این سودا چو ساطوری دوسر
می بیار ای عشق بهر جان فرزندان خویشمحو کن اندیشه ها را زان شراب چون شرر
دی بدادی آنچ دادی جمع را ای میردادبخش امروزینه کو ای هر دمی بخشنده تر
بس کن و پرده دگر زن تا نگردد کس ملولمی پر از باغی به باغی این چنین کن پرشکر
غزل شماره ۱۰۶۹
در سماع عاشقان زد فر و تابش بر اثیرگر سماع منکران اندرنگیرد گو مگیر
قسمت حقست قومی در میان آفتابپای کوبانند و قومی در میان زمهریر
قسمت حقست قومی در میان آب شورتلخ و غمگینند و قومی در میان شهد و شیر
نوبت الفقر فخری تا قیامت می زنندتو که داری می خور و می ده شب و روز ای فقیر
فقر را در نور یزدان جو مجو اندر پلاسهر برهنه مرد بودی مرد بودی نیز سیر
بانگ مرغان می رسد بر می فشانی پر و باللیک اگر خواهی بپری پای را برکش ز قیر
عقل تو دربند جان و طبع تو دربند نانمغزها اندر خمار و دست ها اندر خمیر
عارفا گر کاهلی آمد قران کاهلانجاء نصرالله آمد ابشروا جاء البشیر
گرمی خود را دگر جا خرج کردی ای جوانهر کی آن جا گرم باشد این طرف باشد زحیر
گرمیی با سردیی و سردیی با گرمییچونک آن جا گرم بودی سردی این جا ناگزیر
لیک نومیدی رها کن گرمی حق بی حدستپیش این خورشید گرمی ذره ای باشد سعیر
همچو مقناطیس می کش طالبان را بی زبانبس بود بسیار گفتی ای نذیر بی نظیر
غزل شماره ۱۰۷۰
گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیربی رقیبش دادمی من بوسه هایی سیر سیر
بس خطاها کرده ام دزدیده لیکن آرزوستبا لب ترک خطا روزی خطایی سیر سیر
تا یکی عشرت ببیند چرخ کو هرگز ندیدعشرت کدبانوی با کدخدایی سیر سیر
یک به یک بیگانگان را از میان بیرون کنیدتا کنارم گیرد آن دم آشنایی سیر سیر
دست او گیرم به میدان اندرآیم پای کوبمی زنم زان دست با او دست و پایی سیر سیر
ای خوشا روزی که بگشاید قبا را بند بندتا کشم او را برهنه بی قبایی سیر سیر
در فراق شمس تبریزی از آن کاهید تنتا فزاید جان ها را جان فزایی سیر سیر
غزل شماره ۱۰۷۱
معده را پر کرده ای دوش از خمیر و از فطیرخواب آمد چشم پر شد کآنچ می جستی بگیر
بعد پرخوردن چه آید خواب غفلت یا حدثیار بادنجان چه باشد سرکه باشد یا که سیر
سوز اگر از روح خواهی خواجه کم کن لقمه راگوز اگر مفتوح خواهی کاسه را در پیش گیر
ای خدا جان را پذیرا کن ز رزق پاک خویشتا نماند چون سگان مردار هر لقمه پذیر
وقت روزه از میان دل برآید ناله زاربعد خوردن از ره زیرین گشاید پرده زیر
غزل شماره ۱۰۷۲
گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیرور سپارم هر دمی جان دگر بسپرده گیر
سردهم این دم توی می بی محابا می خورمگر کسی آید برد دستار و کفشم برده گیر
گر بگوید هوشیاری زرق را پرورده ایبا چنین برقی پیاپی زرق را پرورده گیر
جان من طغرای باقی دارد اندر دست خویشصورتم امروز و فرداییست او را مرده گیر
از خدا دریا همی خواهی و مار خشکییچون تو ماهی نیستی دریا به دست آورده گیر
غوره افشاری و گویی من ریاضت می کنمچونک میخواره نه ای رو شیره افشرده گیر
صوفیان صاف را گویی که دردی خورده اندصوفیان را صاف می دارد تو بستان درده گیر
هر شکوفه کز می ما نیست خندان بر درختگر چه او تازه ست و خندان هم کنون پژمرده گیر
شمس تبریزی تو خورشیدی و از تو چاره نیستچونک بی تو شب بود استاره ها بشمرده گیر
غزل شماره ۱۰۷۳
خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دارخوی من کی خوش شود بی روی خوبت ای نگار
بی تو هستم چون زمستان خلق از من در عذاببا تو هستم چون گلستان خوی من خوی بهار
بی تو بی عقلم ملولم هر چه گویم کژ بودمن خجل از عقل و عقل از نور رویت شرمسار
آب بد را چیست درمان باز در جیحون شدنخوی بد را چیست درمان بازدیدن روی یار
آب جان محبوس می بینم در این گرداب تنخاک را بر می کنم تا ره کنم سوی بحار
شربتی داری که پنهانی به نومیدان دهیتا فغان در ناورد از حسرتش اومیدوار
چشم خود ای دل ز دلبر تا توانی برمگیرگر ز تو گیرد کناره ور تو را گیرد کنار
غزل شماره ۱۰۷۴
گرم در گفتار آمد آن صنم این الفراربانگ خیزاخیز آمد در عدم این الفرار
صد هزاران شعله بر در صد هزاران مشعلهکیست بر در کیست بر در هم منم این الفرار
از درون نی آن منم گویان که بر در کیست آنهم منم بر در که حلقه می زنم این الفرار
هر که پندارد دو نیمم پس دو نیمش کرد قهرور یکی ام پس هم آب و روغنم این الفرار
چون یکی باشم که زلفم صد هزاران ظلمتستچون دو باشم چونک ماه روشنم این الفرار
گرد خانه چند جویی تو مرا چون کاله دزدبنگر این دزدی که شد بر روزنم این الفرار
زین قفص سر را ز هر سوراخ بیرون می کنمسوی وصلت پر خود را می کنم این الفرار
در درون این قفص تن در سر سودا گداختوز قفص بیرون به هر دم گردنم این الفرار
بی می از شمس الحق تبریز مست گفتنمطوطیم یا بلبلم یا سوسنم این الفرار
غزل شماره ۱۰۷۵
آینه چینی تو را با زنگی اعشی چه کارکر مادرزاد را با ناله سرنا چه کار
هر مخنث از کجا و ناز معشوق از کجاطفلک نوزاد را با باده حمرا چه کار
دست زهره در حنی او کی سلحشوری کندمرغ خاکی را به موج و غره دریا چه کار
بر سر چرخی که عیسی از بلندی بو نبردمر خرش را ای مسلمانان بر آن بالا چه کار
قوم رندانیم در کنج خرابات فناخواجه ما را با جهاز و مخزن و کالا چه کار
صد هزاران ساله از دیوانگی بگذشته ایمچون تو افلاطون عقلی رو تو را با ما چه کار
با چنین عقل و دل آیی سوی قطاعان راهتاجر ترسنده را اندر چنین غوغا چه کار
زخم شمشیرست این جا زخم زوبین هر طرفجمع خاتونان نازک ساق رعنا را چه کار
رستمان امروز اندر خون خود غلطان شدندزالکان پیر را با قامت دوتا چه کار
عاشقان را منبلان دان زخم خوار و زخم دوستعاشقان عافیت را با چنین سودا چه کار
عاشقان بوالعجب تا کشته تر خود زنده تردر جهان عشق باقی مرگ را حاشا چه کار
وانگهی این مست عشق اندر هوای شمس دینرفته تبریز و شنیده رو تو را آن جا چه کار
از ورای هر دو عالم بانگ آید روح راپس تو را با شمس دین باقی اعلا چه کار