قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۱۰۷۶ تا ۱۱۰۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۱۰۷۶

لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریارباز اندر پرده می شد همچنین تا هشت بار
ساعتی بیرونیان را می ربود از عقل و دلساعتی اهل حرم را می ببرد از هوش و کار
دفتری از سحر مطلق پیش چشمش باز بودگردشی از گردش او در دل هر بی قرار
گاه از نوک قلم سوداش نقشی می کشیدگاه از سرنای عشقش عقل مسکین سنگسار
چونک شب شد ز آتش رخسار شمعی برفروختتا دو صد پروانه جان را پدید آمد مدار
چون ز شب نیمی بشد مستان همه بیخود شدندما بماندیم و شب و شمع و شراب و آن نگار
مای ما هم خفته بود و برده زحمت از میانمای ما با مای او گشته کنار اندر کنار
چون سحر این مای ما مشتاق آن ما گشته بودما درآمد سایه وار و شد برون آن مای یار
شمس تبریزی برفت اما شعاع روی اوهر طرف نوری دهد آن را که هستش اختیار

غزل شماره ۱۰۷۷

از کنار خویش یابم هر دمی من بوی یارچون نگیرم خویش را من هر شبی اندر کنار
دوش باغ عشق بودم آن هوس بر سر دویدمهر او از دیده برزد تا روان شد جویبار
هر گل خندان که رویید از لب آن جوی مهررسته بود از خار هستی جسته بود از ذوالفقار
هر درخت و هر گیاهی در چمن رقصان شدهلیک اندر چشم عامه بسته بود و برقرار
ناگهان اندررسید از یک طرف آن سرو ماتا که بیخود گشت باغ و دست بر هم زد چنار
رو چو آتش می چو آتش عشق آتش هر سه خوشجان ز آتش های درهم پرفغان این الفرار
در جهان وحدت حق این عدد را گنج نیستوین عدد هست از ضرورت در جهان پنج و چار
صد هزاران سیب شیرین بشمری در دست خویشگر یکی خواهی که گردد جمله را در هم فشار
صد هزاران دانه انگور از حجاب پوست شدچون نماند پوست ماند باده های شهریار
بی شمار حرف ها این نطق در دل بین که چیستساده رنگی نیست شکلی آمده از اصل کار
شمس تبریزی نشسته شاهوار و پیش اوشعر من صف ها زده چون بندگان اختیار

غزل شماره ۱۰۷۸

شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخرشادیی کان از دلت آید زهی کان شکر
بازخر جان مرا زین هر دو فراش ای خداپهلوی اصحاب کهفم خوش بخسبان بی خبر
سایه شادیست غم غم در پی شادی دودترک شادی کن که این دو نسکلد از همدگر
در پی روزست شب و اندر پی شادیست غمچون بدیدی روز دان کز شب نتان کردن حذر
تا پی غم می دوی شادی پی تو می دودچون پی شادی روی تو غم بود بر ره گذر
یاد می کن آن نهنگی را که ما را درکشدتا نماند فهم و وهم و خوب و زشت و خشک و تر
همچو شمع نخل بندان کآتشش در خود کشدکاغذ پرنقش و صورت درفتد در آب در

غزل شماره ۱۰۷۹

بهر شهوت جان خود را می دهی همچون ستوروز برای جان خود که می دهی وانگه به زور
می ستانی از خسان تا وادهی ده چاردهدر هوای شاهدی و لقمه ای ای بی حضور
آن سبدکش می کشد آن لقمه ها را تون به تونمی دواند مرده کش مر شاهدت را گور گور
لقمه ات مردار آمد شاهدت هم مرده ایدر میان این دو مرده چون نمی باشی نفور
چشم آخر را ببند و چشم آخر برگشاآخر هر چیز بنگر تا بگیرد چشم نور

غزل شماره ۱۰۸۰

ساقیا هستند خلقان از می ما دور دورزان جمال و زان کمال و فر و سیما دور دور
گر چه پیر کهنه ای در حکمت و ذوق و صفااز شراب صاف ما هستی تو پیرا دور دور
چونک بینایان نمی بینند رنگ جام راعقل خود داند که باشد جان اعمی دور دور
چون صریح و رمز قاضی می نداند جان اودور باشد از دل او رمز و ایما دور دور
تا نبرد تیغ شمس الحق زنار تو راجان تو باشد از آن لطف و چلیپا دور دور
تا ز خوبی بتان خالی نگردد جان توباشی از رخسار آن دلدار زیبا دور دور
گر چه اندر بزم شاهان تو بدی سرده ولیکچون در این بزم اندرآیی باشی این جا دور دور
تو شنیدی قرب موسی طور سینا نور حقدر حضور خضر بود آن طور سینا دور دور
سقف مینا گر چه بس عالیست پیش چشم تولیک پیش رفعتش بد سقف مینا دور دور
ای گران جان یا سبک شو یا برو از بزم مایا مکن مانند خود از عیش ما را دور دور
مطرب عشاق بهر من زن این نادر نوازانک هست از گوش کر این بانگ سرنا دور دور

غزل شماره ۱۰۸۱

ای صبا حالی ز خد و خال شمس الدین بیارعنبر و مشک ختن از چین به قسطنطین بیار
گر سلامی از لب شیرین او داری بگوور پیامی از دل سنگین او داری بیار
سر چه باشد تا فدای پای شمس الدین کنمنام شمس الدین بگو تا جان کنم بر او نثار
خلعت خیر و لباس از عشق او دارد دلمحسن شمس الدین دثار و عشق شمس الدین شعار
ما به بوی شمس دین سرخوش شدیم و می رویمما ز جام شمس دین مستیم ساقی می میار
ما دماغ از بوی شمس الدین معطر کرده ایمفارغیم از بوی عود و عنبر و مشک تتار
شمس دین بر دل مقیم و شمس دین بر جان کریمشمس دین در یتیم و شمس دین نقد عیار
من نه تنها می سرایم شمس دین و شمس دینمی سراید عندلیب از باغ و کبک از کوهسار
حسن حوران شمس دین و باغ رضوان شمس دینعین انسان شمس دین و شمس دین فخر کبار
روز روشن شمس دین و چرخ گردان شمس دینگوهر کان شمس دین و شمس دین لیل و نهار
شمس دین جام جمست و شمس دین بحر عظیمشمس دین عیسی دم است و شمس دین یوسف عذار
از خدا خواهم ز جان خوش دولتی با او نهانجان ما اندر میان و شمس دین اندر کنار
شمس دین خوشتر ز جان و شمس دین شکرستانشمس دین سرو روان و شمس دین باغ و بهار
شمس دین نقل و شراب و شمس دین چنگ و ربابشمس دین خمر و خمار و شمس دین هم نور و نار
نی خماری کز وی آید انده و حزن و ندمآن خمار شمس دین کز وی فزاید افتخار
ای دلیل بی دلان و ای رسول عاشقانشمس تبریزی بیا زنهار دست از ما مدار

غزل شماره ۱۰۸۲

عقل بند ره روان و عاشقانست ای پسربند بشکن ره عیان اندر عیانست ای پسر
عقل بند و دل فریب و تن غرور و جان حجابراه از این جمله گرانی ها نهانست ای پسر
چون ز عقل و جان و دل برخاستی بیرون شدیاین یقین و این عیان هم در گمانست ای پسر
مرد کو از خود نرفتست او نه مردست ای پسرعشق کان از جان نباشد آفسانست ای پسر
سینه خود را هدف کن پیش تیر حکم اوهین که تیر حکم او اندر کمانست ای پسر
سینه ای کز زخم تیر جذبه او خسته شدبر جبین و چهره او صد نشانست ای پسر
گر روی بر آسمان هفتمین ادریس وارعشق جانان سخت نیکونردبانست ای پسر
هر طرف که کاروانی نازنازان می رودعشق را بنگر که قبله کاروانست ای پسر
سایه افکندست عشقش همچو دامی بر زمینعشق چون صیاد او بر آسمانست ای پسر
عشق را از من مپرس از کس مپرس از عشق پرسعشق در گفتن چو ابر درفشانست ای پسر
ترجمانی من و صد چون منش محتاج نیستدر حقایق عشق خود را ترجمانست ای پسر
عشق کار خفتگان و نازکان نرم نیستعشق کار پردلان و پهلوانست ای پسر
هر کی او مر عاشقان و صادقان را بنده شدخسرو و شاهنشه و صاحب قرانست ای پسر
این جهان پرفسون از عشق تا نفریبدتکاین جهان بی وفا از تو جهانست ای پسر
بیت های این غزل گر شد دراز از وصل هاپرده دیگر شد ولی معنی همانست ای پسر
هین دهان بربند و خامش کن از این پس چون صدفکاین زیانت در حقیقت خصم جانست ای پسر

غزل شماره ۱۰۸۳

هله زیرک هله زیرک هله زیرک زوترهله کز جنبش ساقی بدود باده به سر بر
بدود روح پیاده سر گنجینه گشادهرخ چون زهره نهاده غلطی روی قمر بر
هله منشین و میاسا بهل این صبر و مواسابگزین جهد و مقاسا که چو دیکم به شرر بر
اگرم عشوه پرستی سر هر راه نبستیشب من روز شدستی زده رایت به سحر بر
هله برجه هله برجه که ز خورشید سفر بهقدم از خانه به در نه همگان را به سفر بر
سفر راه نهان کن سفر از جسم به جان کنز فرات آب روان کن بزن آن آب خضر بر
دم بلبل چو شنیدی سوی گلزار دویدیچو بدان باغ رسیدی بدو اکنون به شجر بر
به شجر بر هله برگو مثل فاخته کوکوکه طلبکار بدین خو نزند کف به خبر بر

غزل شماره ۱۰۸۴

مه روزه اندرآمد هله ای بت چو شکرگه بوسه است تنها نه کنار و چیز دیگر
بنشین نظاره می کن ز خورش کناره می کندو هزار خشک لب بین به کنار حوض کوثر
اگر آتش است روزه تو زلال بین نه کوزهتری دماغت آرد چو شراب همچو آذر
چو عجوزه گشت گریان شه روزه گشت خنداندل نور گشت فربه تن موم گشت لاغر
رخ عاشقان مزعفر رخ جان و عقل احمرمنگر برون شیشه بنگر درون ساغر
همه مست و خوش شکفته رمضان ز یاد رفتهبه وثاق ساقی خود بزدیم حلقه بر در
چو بدید مست ما را بگزید دست ها راسر خود چنین چنین کرد و بتافت روز معشر
ز میانه گفت مستی خوش و شوخ و می پرستیکه کی گوید اینک روزه شکند ز قند و شکر
شکر از لبان عیسی که بود حیات موتیکه ز ذوق باز ماند دهن نکیر و منکر
تو اگر خراب و مستی به من آ که از منستیو اگر خمار یاری سخنی شنو مخمر
چو خوشی چه خوش نهادی به کدام روز زادیبه کدام دست کردت قلم قضا مصور
تن تو حجاب عزت پس او هزار جنتشکران و ماه رویان همه همچو مه مطهر
هله مطرب شکرلب برسان صدا به کوکبکه ز صید بازآمد شه ما خوش و مظفر
ز تو هر صباح عیدی ز تو هر شبست قدرینه چو قدر عامیانه که شبی بود مقدر
تو بگو سخن که جانی قصصات آسمانیکه کلام تست صافی و حدیث من مکدر

غزل شماره ۱۰۸۵

همه صیدها بکردی هله میر بار دیگرسگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر
همه غوطه ها بخوردی همه کارها بکردیمنشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر
همه نقدها شمردی به وکیل درسپردیبشنو از این محاسب عدد و شمار دیگر
تو بسی سمن بران را به کنار درگرفتینفسی کنار بگشا بنگر کنار دیگر
خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودشبنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
تو به مرگ و زندگانی هله تا جز او ندانینه چو روسبی که هر شب کشد او بیار دیگر
نظرش به سوی هر کس به مثال چشم نرگسبودش زهر حریفی طرب و خمار دیگر
همه عمر خوار باشد چو بر دو یار باشدهله تا تو رو نیاری سوی پشت دار دیگر
که اگر بتان چنین اند ز شه تو خوشه چینندنبدست مرغ جان را جز او مطار دیگر

غزل شماره ۱۰۸۶

هله زیرک هله زیرک هله زیرک هله زوترهله کز جنبش تو کار همه نیکوتر
بدوان از پی مردان بنگر از چپ و راستجسته از سنگ ستاره ز قمر مه روتر
یک به یک پیش تو آیند چو از جا برویهمچو من بسته کمرها ز شکر خوش خوتر
در گلشن بگشاید ز درون صورت عشقصورتش چون گل سرخ از گل تر خوش بوتر
عشق داوود شود آهن از او نرم شودشیر آهو شود آن جا وزو آهوتر
هر یکی ذره شود عیسی و عیسی نفسیمرگ جان بخش شود بلک ز جان دلجوتر
اندر آن حال اگر ماه ببوسد لب توگوییش خیز برو از بر ما آن سوتر
دل من پرسخنست ار چه دهان بربستمتا بگوید خردی کوست ز ما خوشگوتر

غزل شماره ۱۰۸۷

بده آن باده به ما باده به ما اولیترهر چه خواهی بکنی لیک وفا اولیتر
سر مردان چه کند خوبتر از سجده تومسجد عیسی ز جان سقف سما اولیتر
یک فسون خوان صنما در دل مجنون بردمغنج های چو صبی را نه صبا اولیتر
عقل را قبله کند آنک جمال تو ندیددر کف کور ز قندیل عطا اولیتر
تو عطا می ده و از چرخ ندا می آیدکه ز دریا و ز خورشید عطا اولیتر
لطف ها کرده ای امروز دو تا کن آن راچونک در چنگ نیایی تو دوتا اولیتر
چونک خورشید برآید بگریزد سرماهر کی سردست از او پشت و قفا اولیتر
تا بدیدم چمنت ز آب و گیا ببریدمآن ستورست که در آب و گیا اولیتر
سادگی را ببرد گر چه سخن نقش خوشستبر رخ آینه از نقش صفا اولیتر
صورت کون تویی آینه کون توییداد آینه به تصویر بقا اولیتر
خمش این طبل مزن تیغ بزن وقت غزاستطبل اگر پشت سپاهست غزا اولیتر

غزل شماره ۱۰۸۸

سر فروکن به سحر کز سر بازار نظرطبله کالبد آورده ام آخر بنگر
بر سر کوی تو پرطبله من بین و بخرشانه ها و شبه ها و سره روغن ها تر
شبه من غم تو روغن من مرهم توشانه ام محرم آن زلف پر از فتنه و شر
از فراقت تلفم گشته خیالت علفمکه دلم را شکمی شد ز تو پرجوع بقر
من ندانم چه کسم کز شکرت پرهوسمای مگس ها شده از ذوق شکرهات شکر
پرده بردار صبا از بر آن شهره قباتا ز سیمین بر او گردد کارم همه زر
چند گویی تو بجو یار وزو دست بشودر دو عالم نبود یار مرا یار دگر
چون خرد ماند و دل با من ای خواجه بهلماه و خورشید که دیدست در اعضای بشر
چون که در جان منی شسته به چشمان منیشمس تبریز خداوند تو چونی به سفر

غزل شماره ۱۰۸۹

هین که آمد به سر کوی تو مجنون دگرهین که آمد به تماشای تو دل خون دگر
عاشق روی تو را گنبد گردون نکشدمگرش جای دهی بر سر گردون دگر
عاشق تو نخورد حیله و افسون کسیتو بخوان و تو بدم بر دلش افسون دگر
عشق روی تو به شش سوی جهان دام دلستکه ندیدند چنان رخ رخ گلگون دگر
رحمتی کن تو بر آن مرغ که در دام افتادکه ندارد چو تو شاهنشه بی چون دگر
کو در این خانه یکی سوخته مفتونیکه به شب ها شنود ناله مفتون دگر
از پس نیشکرت اشک چو اطلس بارمچاره ام نیست جز این اطلس و اکسون دگر

غزل شماره ۱۰۹۰

صنما این چه گمانست فرودست حقیرتا بدین حد مکن و جان مرا خوار مگیر
کوه را که کند اندر نظر مرد قضاکاه را کوه کند ذاک علی الله یسیر
خنک آن چشم که گوهر ز خسی بشناسدخنک آن قافله ای که بودش دوست خفیر
حاکمی هر چه تو نامم بنهی خشنودمجان پاک تو که جان از تو شکورست و شکیر
ماه را گر تو حبش نام نهی سجده کندسرو را چنبر خوانی نکند هیچ نفیر
زانک دشنام تو بهتر ز ثناهای جهانز کجا بانگ سگان و ز کجا شیر زئیر
ای که بطال تو بهتر ز همه مشتغلانجز تو جمله همه لاست از آنیم فقیر
تاج زرین بده و سیلی آن یار بخرور کسی نشنود این را انما انت نذیر
بر قفای تو چو باشد اثر سیلی دوستبوسه ها یابد رویت ز نگاران ضمیر
مرد دنیا عدمی را حشمی پنداردعمر در کار عدم کی کند ای دوست بصیر
رفت مردی به طبیبی به کله درد شکمگفت او را تو چه خوردی که برستست زحیر
بیشتر رنج که آید همه از فعل گلوستگفت من سوخته نان خوردم از پست فطیر
گفت سنقر برو آن کحل عزیزی به من آرگفت درد شکم و کحل خه ای شیخ کبیر
گفت تا چشم تو مر سوخته را بشناسدتا ننوشی تو دگر سوخته ای نیم ضریر
نیست را هست گمان برده ای از ظلمت چشمچشمت از خاک در شاه شود خوب و منیر
هله ای شارح دل ها تو بگو شرح غزلمن اگر شرح کنم نیز برنجد دل میر

غزل شماره ۱۰۹۱

نه که مهمان غریبم تو مرا یار مگیرنه که فلاح توام سرور و سالار مگیر
نه که همسایه آن سایه احسان توامتو مرا همسفر و مشفق و غمخوار مگیر
شربت رحمت تو بر همگان گردانستتو مرا تشنه و مستسقی و بیمار مگیر
نه که هر سنگ ز خورشید نصیبی داردتو مرا منتظر و کشته دیدار مگیر
نه که لطف تو گنه سوز گنه کارانستتو مرا تایب و مستغفر غفار مگیر
نه که هر مرغ به بال و پر تو می پردتو مرا صعوه شمر جعفر طیار مگیر
به دو صد پر نتوان بی مددت پریدنتو مرا زیر چنین دام گرفتار مگیر
خفتگان را نه تماشای نهان می بخشیتو مرا خفته شمر حاضر و بیدار مگیر
نه که بوی جگر پخته ز من می آیدمدد اشک من و زردی رخسار مگیر
نه که مجنون ز تو زان سوی خرد باغی یافتاز جنون خوش شد و می گفت خرد زار مگیر
با جنون تو خوشم تا که فنون را چه کنمچون تو همخوابه شدی بستر هموار مگیر
چشم مست تو خرابی دل و عقل همه ستعارض چون قمر و رنگ چو گلنار مگیر
قامت عرعریت قامت ما دوتا کردنادری ذقن و زلف چو زنار مگیر
این تصاویر همه خود صور عشق بودعشق بی صورت چون قلزم زخار مگیر
خرمن خاکم و آن ماه بگردم گردانتو مرا همتک این گنبد دوار مگیر
من به کوی تو خوشم خانه من ویران گیرمن به بوی تو خوشم نافه تاتار مگیر
میکده ست این سر من ساغر می گو بشکنچون زرست این رخ من زر به خروار مگیر
چون دلم بتکده شد آزر گو بت متراشچون سرم معصره شد خانه خمار مگیر
کفر و اسلام کنون آمد و عشق از ازلستکافری را که کشد عشق ز کفار مگیر
بانگ بلبل شنو ای گوش بهل نعره خردر گلستان نگر ای چشم و پی خار مگیر
بس کن و طبل مزن گفت برای غیرستمن خود اغیار خودم دامن اغیار مگیر

غزل شماره ۱۰۹۲

اختران را شب وصلست و نثارست و نثارچون سوی چرخ عروسیست ز ماه ده و چار
زهره در خویش نگنجد ز نواهای لطیفهمچو بلبل که شود مست ز گل فصل بهار
جدی را بین به کرشمه به اسد می نگردحوت را بین که ز دریا چه برآورد غبار
مشتری اسب دوانید سوی پیر زحلکه جوانی تو ز سر گیر و بر او مژده بیار
کف مریخ که پرخون بود از قبضه تیغگشت جان بخش چو خورشید مشرف آثار
دلو گردون چو از آن آب حیات آمد پرشود آن سنبله خشک از او گوهربار
جوز پرمغز ز میزان و شکستن نرمدحمل از مادر خود کی بگریزد به نفار
تیر غمزه چو رسید از سوی مه بر دل قوسشب روی پیشه گرفت از هوسش عقرب وار
اندر این عید برو گاو فلک قربان کنگر نه ای چون سرطان در وحلی کژرفتار
این فلک هست سطرلاب و حقیقت عشقستهر چه گوییم از این گوش سوی معنی دار
شمس تبریز در آن صبح که تو درتابیروز روشن شود از روی چو ماهت شب تار

غزل شماره ۱۰۹۳

روستایی بچه ای هست درون بازاردغلی لاف زنی سخره کنی بس عیار
که از او محتسب و مهتر بازار بدرددر فغانند از او از فقعی تا عطار
چون بگویند چرا می کنی این ویرانیدست کوته کن و دم درکش و شرمی می دار
او دو صد عهد کند گوید من بس کردمتوبه کردم نتراشم ز شما چون نجار
بعد از این بد نکنم عاقل و هوشیار شدمکه مرا زخم رسید از بد و گشتم بیدار
باز در حین ببرد از بر همسایه گروبخورد بامی و چنگی همه با خمر و خمار
خویشتن را به کناری فکند رنجوریکه به یک ساله تب تیز بود گشته نزار
این هم از مکر که تا درفکند مسکینیکه بر او رحم کند او به گمان و پندار
پس بگوید که مرا مکنت چندین سیم استپیش هر کس به فلان جای و نقدی بسیار
هر که زین رنج مرا باز یکی یارانهبکند در عوض آن بکنم من صد بار
تا از این شیفته سر نیز تراشی بکندبه طریق گرو و وام به چار و ناچار
چون بداند برود خاک کند بر سر اوجامه زد چاک به زنهار از این بی زنهار
چون شود قصد که گیرند بپوشد ازرقصوفیی گردد صافی صفت بی آزار
یک زبان دارد صد گز که به ظاهر سگزستچون به زخمش نگری باشد چاهی پرمار
به گهی کز سر عشرت لطف آغاز کندشکرابت دهد او از شکر آن گفتار
همه مهر و کرم و خاکی و عشق انگیزیکه بجوشد دل تو وز تو رود جمله قرار
و گهی از سر فضل و هنر آغاز کندکه بگویی تو که لقمان زمانست به کار
تا که از زهد و تقزز سخن آغاز کندسر و گردن بتراشد چو کدو یا چو خیار
روزی از معرفت و فقه بسوزد ما راکه بگویم که جنیدست و ز شیخان کبار
چون بکاوی دغلی گنده بغل مکاریآفتی مزبله ای جمله شکم طبلی خوار
هیچ کاری نه از او جمله شکم خواری و بسپس از آن گشت به هر مصطبه او اشکم خوار
محتسب کو ز کفایت چو نظام الملکستکرد از مکر چنین کس رخ خود در دیوار
زاری آغاز کند او که همه خرد و بزرگهمه یاریش کنند ار چه بدیدند یسار
محتسب عقل تو است دان که صفاتت بازاروان دغل هست در او نفس پلید مکار
چون همه از کف او عاجز و مسکین گشتندجمله گفتند که سحرست فن این طرار
چونک سحرست نتانیم مگر یک حیلهبرویم از کف او نزد خداوند کبار
صاحب دید و بصیرت شه ما شمس الدینکه از او گشت رخ روح چو صد روی نگار
چو از او داد بخواهیم از این بیدادیاو به یک لحظه رهاند همه را از آزار
که اگر هیبت او دیو پری نشناسدهر یکی زاهد عصری شود و اهل وقار
برهندی همه از ظلمت این نفس لایمگر از او یک نظری فضل بتابند بهار
خاک تبریز که از وی چو حریم حرم استبس از او برخورد آن جان و روان زوار

غزل شماره ۱۰۹۴

پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگرنیست در دین و دنیا همچو تو یار دیگر
کفر دان در طریقت جهل دان در حقیقتجز تماشای رویت پیشه و کار دیگر
تا تو آن رخ نمودی عقل و ایمان ربودیهست منصور جان را هر طرف دار دیگر
جان ز تو گشت شیدا دل ز تو گشت دریاکی کند التفاتی دل به دلدار دیگر
جز به بغداد کویت یا خوش آباد رویتنیست هر دم فلک را جز که پیکار دیگر
در خرابات مردان جام جانست گرداننیست مانند ایشان هیچ خمار دیگر
همتی دار عالی کان شه لاابالیغیر انبار دنیا دارد انبار دیگر
پاره ای چون برانی اندر این ره بدانیغیر این گلستان ها باغ و گلزار دیگر
پا به مردی فشردی سر سلامت ببردیرفت دستار بستان شصت دستار دیگر
دل مرا برد ناگه سوی آن شهره خرگهمن گرفتار گشتم دل گرفتار دیگر
روز چون عذر آری شب سر خواب خاریپای ما تا چه گردد هر دم از خار دیگر
جز که در عشق صانع عمر هرزه ست و ضایعژاژ دان در طریقت فعل و گفتار دیگر
بخت اینست و دولت عیش اینست و عشرتکو جز این عشق و سودا سود و بازار دیگر
گفتمش دل ببردی تا کجاها سپردیگفت نی من نبردم برد عیار دیگر
گفتمش من نترسم من هم از دل بپرسمدل بگوید نماند شک و انکار دیگر
راستی گوی ای جان عاشقان را مرنجانجز تو در دلربایان کو دل افشار دیگر
چون کمالات فانی هستشان این امانیکه به هر دم نمایند لطف و ایثار دیگر
پس کمالات آن را کو نگارد جهان راچون تقاضا نباشد عشق و هنجار دیگر
بحر از این روی جوشد مرغ از این رو خروشدتا در این دام افتد هر دم آشکار دیگر
چون خدا این جهان را کرد چون گنج پیداهر سری پر ز سودا دارد اظهار دیگر
هر کجا خوش نگاری روز و شب بی قراریجوید او حسن خود را نوخریدار دیگر
هر کجا ماه رویی هر کجا مشک بوییمشتری وار جوید عاشقی زار دیگر
این نفس مست اویم روز دیگر بگویمهم بر این پرده تر با تو اسرار دیگر
بس کن و طبل کم زن کاندر این باغ و گلشنهست پهلوی طبلت بیست نعار دیگر

غزل شماره ۱۰۹۵

داد جاروبی به دستم آن نگارگفت کز دریا برانگیزان غبار
باز آن جاروب را ز آتش بسوختگفت کز آتش تو جاروبی برآر
کردم از حیرت سجودی پیش اوگفت بی ساجد سجودی خوش بیار
آه بی ساجد سجودی چون بودگفت بی چون باشد و بی خارخار
گردنک را پیش کردم گفتمشساجدی را سر ببر از ذوالفقار
تیغ تا او بیش زد سر بیش شدتا برست از گردنم سر صد هزار
من چراغ و هر سرم همچون فتیلهر طرف اندر گرفته از شرار
شمع ها می ورشد از سرهای منشرق تا مغرب گرفته از قطار
شرق و مغرب چیست اندر لامکانگلخنی تاریک و حمامی به کار
ای مزاجت سرد کو تاسه دلتاندر این گرمابه تا کی این قرار
برشو از گرمابه و گلخن مروجامه کن دربنگر آن نقش و نگار
تا ببینی نقش های دلرباتا ببینی رنگ های لاله زار
چون بدیدی سوی روزن درنگرکان نگار از عکس روزن شد نگار
شش جهت حمام و روزن لامکانبر سر روزن جمال شهریار
خاک و آب از عکس او رنگین شدهجان بباریده به ترک و زنگبار
روز رفت و قصه ام کوته نشدای شب و روز از حدیثش شرمسار
شاه شمس الدین تبریزی مرامست می دارد خمار اندر خمار

غزل شماره ۱۰۹۶

گر ز سر عشق او داری خبرجان بده در عشق و در جانان نگر
عشق دریاییست و موجش ناپدیدآب دریا آتش و موجش گهر
گوهرش اسرار و هر سویی از اوسالکی را سوی معنی راه بر
سر کشی از هر دو عالم همچو مویگر سر مویی از این یابی خبر
دوش مستی خفته بودم نیم شبکاوفتاد آن ماه را بر ما گذر
دید روی زرد من در ماهتابکرد روی زرد ما از اشک تر
رحمش آمد شربت وصلم بدادیافت یک یک موی من جانی دگر
گر چه مست افتاده بودم از شرابگشت یک یک موی بر من دیده ور
در رخ آن آفتاب هر دو کونمست لایعقل همی کردم نظر

غزل شماره ۱۰۹۷

عقل بند ره روانست ای پسربند بشکن ره عیانست ای پسر
عقل بند و دل فریب و جان حجابراه از این هر سه نهانست ای پسر
چون ز عقل و جان و دل برخاستیاین یقین هم در گمانست ای پسر
مرد کو از خود نرفت او مرد نیستعشق بی درد آفسانست ای پسر
سینه خود را هدف کن پیش دوستهین که تیرش در کمانست ای پسر
سینه ای کز زخم تیرش خسته شددر جبینش صد نشانست ای پسر
عشق کار نازکان نرم نیستعشق کار پهلوانست ای پسر
هر کی او مر عاشقان را بنده شدخسرو و صاحب قرانست ای پسر
عشق را از کس مپرس از عشق پرسعشق ابر درفشانست ای پسر
ترجمانی منش محتاج نیستعشق خود را ترجمانست ای پسر
گر روی بر آسمان هفتمینعشق نیکونردبانست ای پسر
هر کجا که کاروانی می رودعشق قبله کاروانست ای پسر
این جهان از عشق تا نفریبدتکاین جهان از تو جهانست ای پسر
هین دهان بربند و خامش چون صدفکاین زبانت خصم جانست ای پسر
شمس تبریز آمد و جان شادمانچونک با شمسش قرانست ای پسر

غزل شماره ۱۰۹۸

آمدم من بی دل و جان ای پسررنگ من بین نقش برخوان ای پسر
نی غلط من نامدم تو آمدیدر وجود بنده پنهان ای پسر
همچو زر یک لحظه در آتش بخندتا ببینی بخت خندان ای پسر
در خرابات دلم اندیشه هاستدر هم افتاده چو مستان ای پسر
پای دار و شور مستان گوش داردر شکست و جست دربان ای پسر
آمدم و آوردمت آیینه ایروی بین و رو مگردان ای پسر
کفر من آیینه ایمان توستبنگر اندر کفر ایمان ای پسر
می زنم من نعره ها در خامشیآمدم خاموش گویان ای پسر

غزل شماره ۱۰۹۹

ای نهاده بر سر زانو تو سروز درون جان جمله باخبر
پیش چشمت سرکش روپوش نیستآفرین ها بر صفای آن بصر
بحر خونست ای صنم آن چشم نیستالحذر ای دل ز زخم آن نظر
در مژه او گر چه دل را مژده هاستالحذر ای عاشقان از وی حذر
او به زیر کاه آب خفته ستپا منه گستاخ ور نی رفت سر
خفته شکلی اصل هر بیدادییتا ز خوابش تو نخسپی ای پسر
پاره خواهم کرد من جامه ز توای برادر پاره ای زین گرمتر
سرکه آشامی و گویی شهد کودست تو در زهر و گویی کو شکر
روح را عمریست صابون می زنییا تو را خود جان نبودست ای مگر
تا به کی صیقل زنی آیینه راشرم بادت آخر از آیینه گر
سوی بحر شمس تبریزی گریزتا برآرد ز آینه جانت گهر

غزل شماره ۱۱۰۰

بس که می انگیخت آن مه شور و شربس که می کرد او جهان زیر و زبر
مر زبان را طاقت شرحش نماندخیره گشته همچنین می کرد سر
ای بسا سر همچنین جنبان شدهبا دهان خشک و با چشمان تر
در دو چشمش بین خیال یار مارقص رقصان در سواد آن بصر
من به سر گویم حدیثش بعد از اینمن زبان بستم ز گفتن ای پسر
پیش او رو ای نسیم نرم روپیش او بنشین به رویش درنگر
تیز تیزش بنگر ای باد صباچشم و دل را پر کن از خوبی و فر
ور ببینی یار ما را روترشپرده ای باشد ز غیرت در نظر
مو نباشد عکس مو باشد در آبصورتی باشد ترش اندر شکر
توبه کردم از سخن این باز چیستتوبه نبود عاشقانش را مگر
توبه شیشه عشق او چون گازرستپیش گازر چیست کار شیشه گر
بشکنم شیشه بریزم زیر پایتا خلد در پای مرد بی خبر
شحنه یار ماست هر کو خسته شدگو مرا بسته به پیش شحنه بر
شحنه را چاه زنخ زندان ماستتا نهم زنجیر زلفش پای بر
بند و زندان خوش ای زنده دلانخوش مرا عیشیست آن جا معتبر
گر چه می کاهم چو ماه از عشق اوگر چه می گردم چه گردون بر قمر
بعد من صد سال دیگر این غزلچون جمال یوسفی باشد سمر
زانک دل هرگز نپوسد زیر خاکاین ز دل گفتم نگفتم از جگر
من چو داوودم شما مرغان پاکوین غزل ها چون زبور مستطر
ای خدایا پر این مرغان مریزچون به داوودند از جان یارگر
ای خدایا دست بر لب می نهمتا نگویم زان چه گشتم مستتر