قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۱۱۰۱ تا ۱۱۲۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۱۱۰۱

نرم نرمک سوی رخسارش نگرچشم بگشا چشم خمارش نگر
چون بخندد آن عقیق قیمتیصد هزاران دل گرفتارش نگر
سر برآر از مستی و بیدار شوکار و بار و بخت بیدارش نگر
اندرآ در باغ بی پایان دلمیوه شیرین بسیارش نگر
شاخه های سبز رقصانش ببینلطف آن گل های بی خارش نگر
چند بینی صورت نقش جهانبازگرد و سوی اسرارش نگر
حرص بین در طبع حیوان و نباتبعد از آن سیری و ایثارش نگر
حرص و سیری صنعت عشقست و بسگر ندیدی عشق را کارش نگر
گر ندیدی عشق رنگ آمیز رارنگ روی عاشق زارش نگر
با چنین دشوار بازاری که اوستبا زر و بی زر خریدارش نگر

غزل شماره ۱۱۰۲

عشق را با گفت و با ایما چه کارروح را با صورت اسما چه کار
عاشقان گوی اند در چوگان یارگوی را با دست و یا با پا چه کار
هر کجا چوگانش راند می رودگوی را با پست و با بالا چه کار
آینه ست و مظهر روی بتانبا نکوسیماش و بدسیما چه کار
سوسمار از آب خوردن فارغستمر ورا با چشمه و سقا چه کار
آن خیالی که ضمیر اوطان اوستپاش را با مسکن و با جا چه کار
عیسیی که برگذشت او از اثیربا غم سرماش و یا گرما چه کار
ای رسایل کشته با نادی غیبرو تو را با گفت و با غوغا چه کار

غزل شماره ۱۱۰۳

رفتم آن جا مست و گفتم ای نگارچون مرا دیوانه کردی گوش دار
گفت بنگر گوش من در حلقه ایستبسته آن حلقه شو چون گوشوار
زود بردم دست سوی حلقه اشدست بر من زد که دست از من بدار
اندر این حلقه تو آنگه ره بریکز صفا دری شوی تو شاهوار
حلقه زرین من وانگه شبهکی رود بر چرخ عیسی با حمار

غزل شماره ۱۱۰۴

باز شد در عاشقی بابی دگربر جمال یوسفی تابی دگر
مژده بیداران راه عشق راآنک دیدم دوش من خوابی دگر
ساخته شد از برای طالبانغیر این اسباب اسبابی دگر
ابرها گر می نبارد نقد شداز برای زندگی آبی دگر
یارکان سرکش شدند و حق بدادغیر این اصحاب اصحابی دگر
سبزه زار عشق را معمور کردعاشقان را دشت و دولابی دگر
وین جگرهایی که بد پرزخم عشقشد درآویزان به قلابی دگر
عشق اگر بدنام گردد غم مخورعشق دارد نام و القابی دگر
کفشگر گر خشم گیرد چاره شدصوفیان را نعل و قبقابی دگر
گر نداند حرف صوفی دان که هستدردهای عشق را بابی دگر
از هوای شمس دین آموختمجانب تبریز آدابی دگر

غزل شماره ۱۱۰۵

ای خیالت در دل من هر سحورمی خرامد همچو مه یک پاره نور
نقش خوبت در میان جان ماآتش و شور افکند وانگه چه شور
آتشی کردی و گویی صبر کنمن ندانم صبر کردن در تنور
یاد داری کآمدی تو دوش مستماه بودی یا پری یا جان حور
آن سخن هایی که گفتی چون شکروان اشارت ها که می کردی ز دور
دست بر لب می زدی یعنی که تواز برای این دل من برمشور
دست بر لب می نهی یعنی که صبربا لب لعلت کجا ماند صبور
رو به بالا می کنی یعنی خداچشم بد را از جمالم دار دور
ای تو پاک از نقش ها وز روی توهر زمانی یوسفی اندر صدور

غزل شماره ۱۱۰۶

راز را اندر میان نه وامگیربنده را هر لحظه از بالا مگیر
تو نکو دانی که هر چیز از کجاستگر خطاها رفت آن از ما مگیر
روستایی گر بوم آن توامروستایی خویش را رستا مگیر
چون مرا در عشق ست ا کرده ایخود مرا شاگرد گیر ستا مگیر
تو مرا از ذوق می گیری گلوتا بنالم گویمت آن جا مگیر
سوی بحرم کش که خاشاک توامتو مرا خود لایق دریا مگیر
از الست آمد صلاح الدین تمامتو ورا ز امروز و از فردا مگیر

غزل شماره ۱۱۰۷

در چمن آیید و بربندید دیدتا نیفتد بر جماعت هر نظر
من زیان ها کرده ام من دیده امزخم ها از چشم هر بی پا و سر
چشم بد دیدیم ما کز زخم اوروسیه گردد عیان شمس و قمر
دور باد از رزم شیران چشم سگدور باد از مهد عیسی کون خر
تیر پرانست از چشم بدانخلوت آمد تیر ایشان را سپر
لیک چشم نیک و بد آمیخته ستقلب را هر کس بنشناسد ز زر
زاهدانش آه ها پنهان کنندخلوتی جویند در وقت سحر
لیک این مستان به حکم خود نیندنیستشان جز حفظ حق حصنی دگر
باد کم پران مزن لاف خوشیباد آرد خاک و خس را در بصر

غزل شماره ۱۱۰۸

ساقیا باده چون نار بیاردفع غم را تو ز اسرار بیار
باده ای را که ز دل می جوشدزود ای ساقی دلدار بیار
کافر عشق بیا باده ببیننیست شو در می و اقرار بیار
ساقیا دست همه مستان گیرهمچنان جانب گلزار بیار
پیش این شاهد ما خوبان راگردن بسته ز بلغار بیار
مومنان را همه عریان کردیگروی نیز ز کفار بیار
شمس تبریز بگو دولت رابپذیر اندک و بسیار بیار

غزل شماره ۱۱۰۹

ساقیا باده گلرنگ بیارداروی درد دل تنگ بیار
روز بزمست نه روز رزمستخنجر جنگ ببر چنگ بیار
ای ز تو دردکشان دردکشاندردیی که کندم دنگ بیار
من ز هر درد نمی گردم دنگدردی آن سره سرهنگ بیار
روز جامست نه نام و ناموسنام از پیش ببر ننگ بیار
کیمیایی که کند سنگ عقیقآزمون کن بر او سنگ بیار
صیقل آینه نه فلکستز امتحان آهن پرزنگ بیار
چشمه خضر تو را می خواندکه سبو کش دو سه فرسنگ بیار
پس گردن ز چه رو می خارینک ظفر هست تو آهنگ بیار
حرف رنگست اگر خوش بویستجان بی صورت و بی رنگ بیار
کم کنی رنگ بیفزاید روحبوی روح صنم شنگ بیار
لب ببند از دغل و از حیلتجان بی حیلت و فرهنگ بیار

غزل شماره ۱۱۱۰

از لب یار شکر را چه خبروز رخش شمس و قمر را چه خبر
با دمش باد بهاری چه زندوز قدش سرو و شجر را چه خبر
گر جهان زیر و زبر گشت از اوعاشق زیر و زبر را چه خبر
چونک جان محرم اسرارش نیستاز رهش اهل خبر را چه خبر
گر چه نرگس نگرانست به باغاز چمن نرگس تر را چه خبر
گفته هر قوم هم از مستی خویشکه ز ما قوم دگر را چه خبر
گفت چونی و دل تو چونستاز دل این خسته جگر را چه خبر
با ملک تاج و کمر گر به همنداز ملک تاج و کمر را چه خبر
کم کن این ناله که کس واقف نیستز آه عشاق سحر را چه خبر

غزل شماره ۱۱۱۱

روزی خوشست رویت از نور روز خوشترباده نکوست لیکن ساقی ز می نکوتر
هر بسته ای که باشد امروز برگشایددل در مراد پیچد چون باز در کبوتر
هر بی دلی ز دلبر انصاف خود بیابدهر تشنه ای نشیند بر آب حوض کوثر
هر دم دهد بت من نو ساغری به ساقیکامروز بزم عامست این را به عاشقان بر
یک ساغر لطیفی کز غایت لطیفیگویی همه شرابست خود نیست هیچ ساغر

غزل شماره ۱۱۱۲

بر منبرست این دم مذکر مذکرچون چشمه روانه مطهر مطهر
بر منبری بلندی دانای هوشمندیبر پای منبر او مکرر مکرر
هر لفظ او جهانی روشن چو آسمانیبگشاده در بیانی مقرر مقرر
زین گونه درگشایی داده تو را رهاییاز حبس خاکدانی مکدر مکدر
بنهاده نردبانی از صنعت زبانیبر بام آسمانی مدور مدور
نور از درون هیزم بیرون کشید آتشآتش ز خود نیامد منور منور
آتش به فعل مردم زاید ز سنگ و آهنو اختر به امر زاید مدبر مدبر
مر هر پیمبری را بودست معجز نوچون نیست معجزه او مشهر مشهر
مسعود از اوست نحسی فردوس از او است حبسیمحکوم از اوست نفسی مزور مزور
این منبر و مذکر در نفس توست در سراما در این طلب تو مقصر مقصر

غزل شماره ۱۱۱۳

ای جان جان جان ها جانی و چیز دیگروی کیمیای کان ها کانی و چیز دیگر
ای آفتاب باقی وی ساقی سواقیوی مشرب مذاقی آنی و چیز دیگر
ای مشعله یقین را وی پرورش زمین راوی عقل اولین را ثانی و چیز دیگر
ای مظهر الهی وی فر پادشاهیهر صنعتی که خواهی تانی و چیز دیگر
هر گون غرایبی را هر بوالعجایبی راهر غیب و غایبی را دانی و چیز دیگر
زان عشق همچو افیون لیلی کنی و مجنونای از سنات گردون سانی و چیز دیگر
ای نور صدرها را اومید صبرها رابر اوج ابرها را رانی و چیز دیگر
ای فخر انبیا را وی ذخر اولیا راوی قصر اجتبا را بانی و چیز دیگر
ای گنج مغفرت را وی بحر مرحمت رامن غیر درگهت را شانی و چیز دیگر
چشمی که غیر رویت بیند ز بهر زینتباشد در این جریمت زانی و چیز دیگر
ای اصل اصل مبدا وی دستگیر فرداگشتم به دست سودا عانی و چیز دیگر
پرست این دهانم بر غیر تو نخوانمچون هست غیر گوشت فانی و چیز دیگر

غزل شماره ۱۱۱۴

ای محو عشق گشته جانی و چیز دیگرای آنک آن تو داری آنی و چیز دیگر
اسرار آسمان را و احوال این و آن رااز لوح نانبشته خوانی و چیز دیگر
هر دم ز خلق پرسی احوال عرش و کرسیآن را و صد چنان را دانی و چیز دیگر
لعلیست بی نهایت در روشنی به غایتآن لعل بی بها را کانی و چیز دیگر
حکمی که راند فرمان روز الست بر جانآن جمله حکم ها را رانی و چیز دیگر
چشمی که دید آن رو گر عشق راند این سوآن چشم نیست والله زانی و چیز دیگر
آن چشم احول آمد در گام اول آمدکو گفت اولی را ثانی و چیز دیگر
هر کو بقا نیابد از شمس حق تبریزاو هست در حقایق فانی و چیز دیگر

غزل شماره ۱۱۱۵

ای آینه فقیری جانی و چیز دیگروی آنک در ضمیری آنی و چیز دیگر
اسرار آسمان را اندیشه و نهان رااحوال این و آن را دانی و چیز دیگر
تاریخ برگذشته بر انسی و فرشتهخط های نانبشته خوانی و چیز دیگر
از غیب حصه ها را بدهی به مستحقانوز سینه غصه ها را رانی و چیز دیگر

غزل شماره ۱۱۱۶

هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگارهر کس به لایق گهر خود گرفت یار
او را که داغ توست نیارد کسی خریدآن کو شکار توست کسی چون کند شکار
ما را چو لطف روی تو بی خویشتن کندما را ز روی لطف تو بی خویشتن مدار
چون جنس همدگر بگرفتند جنس جنسهر جنس جنس گوهر خود کرد اختیار
با غیر جنس اگر بنشیند بود نفاقمانند آب و روغن و مانند قیر و قار
تا چون به جنس خویش رود از خلاف جنسزین سوی تشنه تر شده باشد بدان کنار
هرکه از تو می گریزد با دیگری خوشستو آنک از تو می رمد به کسی دارد او قرار
و آن کو ترش نشست به پیش تو همچو ابرخندان دلست پیش دگر کس چو نوبهار
گویی که نیست از مه غیبم بجز دریغوز جام و خمر روح مرا نیست جز خمار
آن نای و نوش یاد نمی آیدت که توخوش می خوری ز دست یکی دیو سنگسار
صد جام درکشی ز کف دیو آنگهیبینی ترش کنی بخور ای خام پخته خوار
این جا سرک فکنده و رویک ترش ولیکآن جا چو اژدهای سیه فام کوهسار
با جنس همچو سوسن و با غیر جنس گنگبا جنس خویش چون گل و با غیر جنس خار
رو رو به جمله خلق نتانی تو جنس بودشاخی ز صد درخت نشد حامل ثمار
چون شاخ یک درخت شدی زان دگر ببرجویای وصل این شده ای دست از آن بدار
گر زانک جنس مفخر تبریز گشت جاناحسنت ای ولایت و شاباش کار و بار

غزل شماره ۱۱۱۷

دل ناظر جمال تو آن گاه انتظارجان مست گلستان تو آن گاه خار خار
هر دم ز پرتو نظر او به سوی دلحوریست بر یمین و نگاریست بر یسار
هر صبحدم که دام شب و روز بردریماز دوست بوسه ای و ز ما سجده صد هزار
امسال حلقه ایست ز سودای عاشقانگر نیست بازگشت در این عشق عمر پار
بنواز چنگ عشق تو به نغمات لم یزلکز چنگ های عشق تو جانست تار تار
اندر هوای عشق تو از تابش حیاتبگرفته بیخ های درخت و دهد ثمار
غوطی بخورد جان به تک بحر و شد گهراین بحر و این گهر ز پی لعل توست زار
از نغمه های طوطی شکرستان توستدر رقص شاخ بید و دو دستک زنان چنار
از بعد ماجرای صفا صوفیان عشقگیرند یک دگر را چون مستیان کنار
مستانه جان برون جهد از وحدت الستچون سیل سوی بحر نه آرام و نه قرار
جزوی چو تیر جسته ز قبضه کمان کلاو را نشانه نیست بجز کل و نی گذار
جانیست خوش برون شده از صد هزار پوستدر چاربالش ابد او راست کار و بار
جان های صادقان همه در وی زنند چنگتا بانوا شوند از آن جان نامدار
جان ها گرفته دامنش از عشق و او چو قطببگرفته دامن ازل محض مردوار
تبریز رو دلا و ز شمس حق این بپرستا بر براق سر معانی شوی سوار

غزل شماره ۱۱۱۸

میر شکار من که مرا کرده ای شکاربی تو نه عیش دارم و نه خواب و نه قرار
دلدار من تویی سر بازار من توییاین جمله جور بر من مسکین روا مدار
ای آنک یار نیست تو را در جهان عشقمن در جهان فکنده که ای یار یار یار
درده از آن شراب که اول بداده ایزان چشم های مست تو بشکن مرا خمار
از آسمان فرست شرابی کز آن شراباندر زمین نماند یک عقل هوشیار
روزی هزار کار برآری به یک نظرآخر یکی نظر کن و این کار را برآر

غزل شماره ۱۱۱۹

کس بی کسی نماند می دان تو این قدرگر با یکی نسازی آید یکی دگر
زین خانه گر روم من و خانه تهی کنمآید یکی دگر چو منی یا ز من بتر
میراث مانده است جهان از هزار قرنچون شد به زیر خاک پدر شد پسر پدر
تنها نه آدمی حیوان نیز همچنینور نی ندیدی تو در آفاق جانور
شب آفتاب اگر برود هم ز بام چرخبر جای آفتاب ستاره ست یا قمر
گر ترک یک هنر بکند مرد طبع اومشغول کار دیگر گشت و دگر هنر
زیرا که بر دل همه خلقان موکلیستبی کارشان ندارد و بی یار و بی سفر

غزل شماره ۱۱۲۰

مستیم و بیخودیم و جمال تو پرده درزین پس مباش ماها در ابر و پرده در
ما جمع عاشقان تو خوش قد و قامتیمما را صلای فتنه و شور و هزار شر
خورشید تافتست ز روی تو چاشتگاهدر عشق قرص روی تو رفتیم بام بر
مستیست در سر از می و این تاب آفتابدر سر بتافتست پس از دست رفت سر
ای مطرب هوای دل عاشقان روحبنواز لحن جان که تننتن لطیفتر
تا جان ها ز خرقه تن ها برون شودتا بر سرین خرقه رود جان باخبر
از جام صاف باده تو خاشاک جسم رابردار تا نهیم به اقبال بر به بر
تا دیده ها گذاره شود از حجاب هاتا وارهد ز خانه و مان و ز بام و در
سیمرغ جان و مفخر تبریز شمس دینبیند هزار روضه و یابد هزار پر

غزل شماره ۱۱۲۱

آمد بهار خرم و آمد رسول یارمستیم و عاشقیم و خماریم و بی قرار
ای چشم و ای چراغ روان شو به سوی باغمگذار شاهدان چمن را در انتظار
اندر چمن ز غیب غریبان رسیده اندرو رو که قاعدست که القادم یزار
گل از پی قدوم تو در گلشن آمدستخار از پی لقای تو گشتست خوش عذار
ای سرو گوش دار که سوسن به شرح توسر تا به سر زبان شد بر طرف جویبار
غنچه گره گره شد و لطفت گره گشاستاز تو شکفته گردد و بر تو کند نثار
گویی قیامتست که برکرد سر ز خاکپوسیدگان بهمن و دی مردگان پار
تخمی که مرده بود کنون یافت زندگیرازی که خاک داشت کنون گشت آشکار
شاخی که میوه داشت همی نازد از نشاطبیخی که آن نداشت خجل گشت و شرمسار
آخر چنین شوند درختان روح نیزپیدا شود درخت نکوشاخ بختیار
لشکر کشیده شاه بهار و بساخت برگاسپر گرفته یاسمن و سبزه ذوالفقار
گویند سر بریم فلان را جو گندناآن را ببین معاینه در صنع کردگار
آری چو دررسد مدد نصرت خدانمرود را برآید از پشه ای دمار

غزل شماره ۱۱۲۲

اندیشه را رها کن اندر دلش مگیرزیرا برهنه ای تو و اندیشه زمهریر
اندیشه می کنی که رهی از زحیر و رنجاندیشه کردن آمد سرچشمه زحیر
ز اندیشه ها برون دان بازار صنع راآثار را نظاره کن ای سخره اثیر
آن کوی را نگر که پرد زو مصوراتوان جوی را کز او شد گردنده چرخ پیر
گلگونه ای کز اوست رخ دلبران چو گلسرفتنه ای کز اوست رخ عاشقان زریر
خوش از عدم همی پرد این صد هزار مرغاز یک کمان همی جهد این صد هزار تیر
بی چون و بی چگونه برون از رسوم و فهمبی دست می سریشد در غیب صد خمیر
بی آتشی تنور دل و معده ها فروختنان بر دکان نهاده و خباز ما ستیر
از لوح خاک ساده دهد صد هزار نقشوز جوش خون ماده دهد صد هزار شیر
شیی ء اللهی بگفتی و آمد ز چرخ بانگزنبیل برگشا که عطا آمد ای فقیر
زفت آمد آن نواله و زنبیل را دریداز مطبخ خدای نیاید صله حقیر
آن کس که من و سلوی بفرستد از هواو آنک از شکاف کوه برون می کشد بعیر
وان کو ز آب نطفه برآرد تهمتنیوان کو ز خواب خفته گشاید ره مطیر
اندر عدم نماید هر لحظه صورتیتا این خیالیان بشتابند در مسیر
فرمان کنم چو گفت خمش من خمش کنمخود شرح این بگوید یک روز آن امیر

غزل شماره ۱۱۲۳

پرده خوش آن بود کز پس آن پرده داربا رخ چون آفتاب سایه نماید نگار
آید خورشیدوار ذره شود بی قرارکان رخ همچون بهار از پس پرده مدار
خیز که این روز ماست روز دلفروز ماستاز جهت سوز ماست عشق چنین پرشرار
خیز که رستیم ما بند شکستیم ماخیز که مستیم ما تا به ابد بی خمار
خیز که جان آمدست جان و جهان آمده استدست زنان آمدست ای دل دستی برآر
آب حیات آمدست روز نجات آمدستقند و نبات آمدست ای صنم قندبار
بنده آن پرده ام گوش گران کرده امتا که به گوشم دهان آرد آن پرده دار
مکر مرا چون بدید مکر دگر او پزیدآمد و گوشم گزید گفت هلا ای عیار
بی ادبی هم نکوست کان سبب جنگ اوستسر نکشم من ز دوست بهر چنین کار و بار
جنگ تو است این حیات زانک ندارد ثباتجنگ تو خوش چون نبات صلح تو خود زینهار

غزل شماره ۱۱۲۴

تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست واربر مثل ذره ها رقص کنان پیش یار
شاه نشسته به تخت عشق گرو کرده رخترقص کنان هر درخت دست زنان هر چنار
از قدح جام وی مست شده کو و کیگرم شده جام دی سرد شده جان نار
روح بشارت شنید پرده جان بردریدرایت احمد رسید کفر بشد زار زار
بانگ زده آن هما هر کی که هست از شمادور شو از عشق ما تا نشوی دلفکار
گفته دل من بدو کای صنم تندخوچون برهد آن که او گشت به زخمت شکار
عشق چو ابر گران ریخت بر این و بر آنشد طرفی زعفران شد طرفی لاله زار
آب منی همچو شیر بعد زمانی یسیرزاد یکی همچو قیر وان دگری همچو قار
منکر شه کور زاد بی خبر و کور باداز شه ما شمس دین در تبریز افتخار

غزل شماره ۱۱۲۵

چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبرچونک ببردی دلی باز مرانش ز در
چشم تو چون رهزند ره زده را ره نمازلفت اگر سر کشد عشوه هندو مخر
عشق بود گلستان پرورش از وی ستاناز شجره فقر شد باغ درون پرثمر
جمله ثمر ز آفتاب پخته و شیرین شودخواب و خورم را ببر تا برسم نزد خور
طبع جهان کهنه دان عاشق او کهنه دوزتازه و ترست عشق طالب او تازه تر
عشق برد جوبجو تا لب دریای هوکهنه خران را بگو اسکی ببج کمده ور
هر کس یاری گزید دل سوی دلبر پریدنحس قرین زحل شمس قرین قمر
دل خود از این عام نیست با کسش آرام نیستگر تو قلندردلی نیست قلندر بشر
تن چو ز آب منیست آب به پستی روداصل دل از آتشست او نرود جز زبر
غیر دل و غیر تن هست تو را گوهریبی خبری زان گهر تا نشوی بی خبر