قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۱۱۲۶ تا ۱۱۵۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۱۱۲۶

سست مکن زه که من تیر توام چارپرروی مگردان که من یک دله ام نی دوسر
از تو زدن تیغ تیز وز دل و جان صد رضایک سخنم چون قضا نی اگرم نی مگر
گر بکشی ذوالفقار ثابتم و پایدارنی بگریزم چو باد نی بمرم چون شرر
جان بسپارم به تیغ هیچ نگویم دریغاز جهت زخم تیغ ساخت حقم چون سپر
تیغ زن ای آفتاب گردن شب را به تابظلمت شب ها ز چیست کوره خاک کدر
معدن صبرست تن معدن شکر است دلمعدن خنده ست شش معدن رحمت جگر
بر سر من چون کلاه ساز شها تختگاهدر بر خود چون قبا تنگ بگیرم به بر
گفت کسی عشق را صورت و دست از کجامنبت هر دست و پا عشق بود در صور
نی پدر و مادرت یک دمه ای عشق باختچونک یگانه شدند چون تو کسی کرد سر
عشق که بی دست او دست تو را دست ساختبی سر و دستش مبین شکل دگر کن نظر
رنگ همه روی ها آب همه جوی هامفخر تبریز دان شمس حق ای دیده ور

غزل شماره ۱۱۲۷

وجهک مثل القمر قلبک مثل الحجرروحک روح البقا حسنک نور البصر
دشمن تو در هنر شد به مثل دم خرچند بپیماییش نیست فزون کم شمر
اقسم بالعادیات احلف بالموریاتغیرک یا ذا الصلات فی نظری کالمدر
هر که بجز عاشقست در ترشی لایقستلایق حلوا شکر لایق سرکا کبر
هجرک روحی فداک زلزلنی فی هواککل کریم سواک فهو خداع غرر
چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبرچونک ببردی دلی بازمرانش ز در
چشم تو چون رهزند ره زده را ره نمازلف تو چون سر کشد عشوه هندو مخر
عشق بود دلستان پرورش دوستانسبز و شکفته کند جان تو را چون شجر
عشق خوش و تازه رو طالب او تازه ترشکل جهان کهنه ای عاشق او کهنه خر
عشق خران جو به جو تا لب دریای هوکهنه خران کو به کو اسکی ببج کمده ور

غزل شماره ۱۱۲۸

بر سر ره دیدمش تیزروان چون قمرگفتم بهر خدا یک دمه آهسته تر
یک دم ای ماه وش اسب و عنان را بکشای تو چو خورشید و خور سایه ز ما زو مبر
گفت منم آفتاب نیست تو را تاب تابزانک ز یک تاب من از تو نماند اثر
زانک تو در سردسیر داشته ای رخت خشکخشک لب و چشم تر بوده ای از خشک و تر
برج من آن سوترست دور ز خشک و ترستنیک عجب گوهرست نیک پر از شور و شر
از پس چندین حجاب چاک زدستی تو جیباز پس پرده تو را یاوه شده پا و سر
جانب تبریز تاز جانب شمع طرازشمس حق سرفراز تا شودت زیب و فر

غزل شماره ۱۱۲۹

عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیرآب حیاتست عشق در دل و جانش پذیر
هر که جز عاشقان ماهی بی آب دانمرده و پژمرده است گر چه بود او وزیر
عشق چو بگشاد رخت سبز شود هر درختبرگ جوان بردمد هر نفس از شاخ پیر
هر که شود صید عشق کی شود او صید مرگچون سپرش مه بود کی رسدش زخم تیر
سر ز خدا تافتی هیچ رهی یافتیجانب ره بازگرد یاوه مرو خیر خیر
تنگ شکر خر بلاش ور نخری سرکه باشعاشق این میر شو ور نشوی رو بمیر
جمله جان های پاک گشته اسیران خاکعشق فروریخت زر تا برهاند اسیر
ای که به زنبیل تو هیچ کسی نان نریختدر بن زنبیل خود هم بطلب ای فقیر
چست شو و مرد باش حق دهدت صد قماشخاک سیه گشت زر خون سیه گشت شیر
مفخر تبریزیان شمس حق و دین بیاتا برهد پای دل ز آب و گل همچو قیر

غزل شماره ۱۱۳۰

آید هر دم رسول از طرف شهر یاربا فرح وصل دوست با قدح شهریار
دست زنان عقل کل رقص کنان جزو و کلسجده کنان سرو و گل بر طرف سبزه زار
بحر از این دم به جوش کوه از این لعل پوشنوح از این در خروش روح از این شرمسار
ای خرد دوربین ساقی چون حور بینباده منصور بین جان و دلی بی قرار
بشنو از چپ و راست مژده سعادت تو راستبخت صفا در صفاست تا تو توی اختیار
پرده گردون بدر نعمت جنت بخورآب بزن بر جگر حور بکش در کنار
هر چه بر اصحاب حال باشد اول خیالگردد آخر وصال چونک درآید نگار

غزل شماره ۱۱۳۱

گفت لبم چون شکر ارزد گنج گهرآه ندارم گهر گفت نداری بخر
از گهرم دام کن ور نبود وام کنخانه غلط کرده ای عاشق بی سیم و زر
آمده ای در قمار کیسه پرزر بیارور نه برو از کنار غصه و زحمت ببر
راه زنانیم ما جامه کنانیم ماگر تو ز مایی درآ کاسه بزن کوزه خور
دام همه ما دریم مال همه ما خوریماز همه ما خوشتریم کوری هر کور و کر
جامه خران دیگرند جامه دران دیگرندجامه دران برکنند سبلت هر جامه خر
سبلت فرعون تن موسی جان برکندتا همه تن جان شود هر سر مو جانور
در ره عشاق او روی معصفر شناسگوهر عشق اشک دان اطلس خون جگر
قیمت روی چو زر چیست بگو لعل یارقیمت اشک چو در چیست بگو آن نظر
بنده آن ساقیم تا به ابد باقیمعالم ما برقرار عالمیان برگذر
هر کی بزاد او بمرد جان به موکل سپردعاشق از کس نزاد عشق ندارد پدر
گر تو از این رو نه ای همچو قفا پس نشینور تو قفا نیستی پیش درآ چون سپر
چون سپر بی خبر پیش درآ و ببیناز نظر زخم دوست باخبران بی خبر

غزل شماره ۱۱۳۲

چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبرچونک ببردی دلی پرده او را مدر
چشم تو چون رهزند ره زده را ره نمازلف تو چون سر کشد عشوه هندو مخر
عشق بود دلستان پرورش دوستانسبز و شکفته کند باغ تو را چون شجر
وجهک وجه القمر قلبک مثل الحجرروحک روح البقا حسنک نور البصر
عشق خران جو به جو تا لب دریای هوکهنه خران کو به کو اسکی ببج کمدور
دشمن ما در هنر شد به مثل دنب خرچند بپیماییش نیست فزون کم شمر
اقسم بالعادیات احلف بالموریاتغیرک یا ذالصلات فی نظری کالمدر
هر که بجز عاشق است در ترشی لایقستلایق حلوا شکر لایق سرکا کبر
هجرک روحی فداک زلزلنی فی هواککل کریم سواک فهو خداع غرر
عشق خوش و تازه رو عاشق او تازه ترشکل جهان کهنه ای عاشق او کهنه تر

غزل شماره ۱۱۳۳

نه در وفات گذارد نه در جفا دلدارنه منکرت بگذارد نه بر سر اقرار
به هر کجا که نهی دل به قهر برکندتبه هیچ جای منه دل دلا و پا مفشار
به شب قرار نهی روز آن بگرداندبگیر عبرت از این اختلاف لیل و نهار
ز جهل توبه و سوگند می تند غافلچه حیله دارد مقهور در کف قهار
برادرا سر و کار تو با کی افتادستکز اوست بی سر و پا گشته گنبد دوار
برادرا تو کجا خفته ای نمی دانیکه بر سر تو نشستست افعی بیدار
چه خواب هاست که می بینی ای دل مغرورچه دیگ بهر تو پختست پیر خوان سلار
هزار تاجر بر بوی سود شد به سفرببرد دمدمه حکم حق ز جانش قرار
چنانش کرد که در شهرها نمی گنجیدملول شد ز بیابان و رفت سوی بحار
رود که گیرد مرجان ولیک بدهد جانکه در کمین بنشستست بر رهش جرار
دوید در پی آب و نیافت غیر سرابدوید در پی نور و نیافت الا نار
قضا گرفته دو گوشش کشان کشان که بیاچنین کشند به سوی جوال گوش حمار
بتر ز گاوی کاین چرخ را نمی بینیکه گردن تو ببستست از برای دوار
در این دوار طبیبان همه گرفتارندکز این دوار بود مست کله بیمار
به بر و بحر و به دشت و به کوه می کشدشکه تا کجاش دراند به پنجه شیر شکار
ولیک عاشق حق را چو بردراند شیرهلا دریدن او را چو دیگران مشمار
دل و جگر چو نیابد درونه تن اوهمان کسی که دریدش همو شود معمار
چو در حیات خود او کشته گشت در کف عشقبه امر موتوا من قبل ان تموتوا زار
که بی دلست و جگرخون عاشقست یقینشکار را ندرانید هیچ شیر دو بار
وگر درید به سهوش بدوزدش در حالدر او دمد دم جان و بگیردش به کنار
حرام کرد خدا شحم و لحم عاشق راکه تا طمع نکند در فناش مردم خوار
تو عشق نوش که تریاق خاک فاروقیستکه زهر زهره ندارد که دم زند ز ضرار
سخن رسید به عشق و همی جهد دل منکجا جهد ز چنین زخم بی محابا تار
چو قطب می نجهد از میان دور فلککجا جهد تو بگو نقطه از چنین پرگار
خموش باش که این هم کشاکش قدرستتو را به شعر و به اطلس مرا سوی اشعار

غزل شماره ۱۱۳۴

چرا ز قافله یک کس نمی شود بیدارکه رخت عمر ز کی باز می برد طرار
چرا ز خواب و ز طرار می نیازاریچرا از او که خبر می کند کنی آزار
تو را هر آنک بیازرد شیخ و واعظ توستکه نیست مهر جهان را چو نقش آب قرار
یکی همیشه همی گفت راز با خانهمشو خراب به ناگه مرا بکن اخبار
شبی به ناگه خانه بر او فرود آمدچه گفت گفت کجا شد وصیت بسیار
نگفتمت خبرم کن تو پیش از افتادنکه چاره سازم من با عیال خود به فرار
خبر نکردی ای خانه کو حق صحبتفروفتادی و کشتی مرا به زاری زار
جواب گفت مر او را فصیح آن خانهکه چند چند خبر کردمت به لیل و نهار
بدان طرف که دهان را گشادمی بشکافکه قوتم برسیدست وقت شد هش دار
همی زدی به دهانم ز حرص مشتی گلشکاف ها همی بستی سراسر دیوار
ز هر کجا که گشادم دهان فروبستینهشتیم که بگویم چه گویم ای معمار
بدان که خانه تن توست و رنج ها چو شکافشکاف رنج به دارو گرفتی ای بیمار
مثال کاه و گلست آن مزوره و معجونهلا تو کاه گل اندر شکاف می افشار
دهان گشاید تن تا بگویدت رفتمطبیب آید و بندد بر او ره گفتار
خمار درد سرت از شراب مرگ شناسمده شراب بنفشه بهل شراب انار
وگر دهی تو به عادت دهش که روپوشستچه روی پوشی زان کوست عالم الاسرار
بخور شراب انابت بساز قرص ورعز توبه ساز تو معجون غذا ز استغفار
بگیر نبض دل و دین خود ببین چونینگاه کن تو به قاروره عمل یک بار
به حق گریز که آب حیات او داردتو زینهار از او خواه هر نفس زنهار
اگر کیست بگوید که خواست فایده نیستبگو که خواست از او خاست چون بود بی کار
مرید چیست به تازی مرید خواهندهمرید از آن مرادست و صید از آن شکار
اگر نخواست مرا پس چرام خواهان کردکه زرد کرد رخم را فراق آن رخسار
وگر نه غمزه او زد به تیغ عشق مراچراست این دل من خون و چشم من خونبار
خزان مرید بهارست زرد و آه کناننه عاقبت به سر او رسید شیخ بهار
چو زنده گشت مرید بهار و مرده نماندمرید حق ز چه ماند میان ره مردار
به سوی باغ بیا و جزای فعل ببینشکوفه لایق هر تخم پاک در اظهار
چو واعظان خضرکسوه بهار ای جانزبان حال گشا و خموش باش ای یار

غزل شماره ۱۱۳۵

بیار ساقی بادت فدا سر و دستارز هر کجا که دهد دست جام جان دست آر
درآی مست و خرامان و ساغر اندر دستروا مبین چو تو ساقی و ما چنین هشیار
بیار جام که جانم ز آرزومندیز خویش نیز برآمد چه جای صبر و قرار
بیار جام حیاتی که هم مزاج توستکه مونس دل خسته ست و محرم اسرار
از آن شراب که گر جرعه ای از او بچکدز خاک شوره بروید همان زمان گلزار
شراب لعل که گر نیم شب برآرد جوشمیان چرخ و زمین پر شود از او انوار
زهی شراب و زهی ساغر و زهی ساقیکه جان ها و روان ها نثار باد نثار
بیا که در دل من رازهای پنهانستشراب لعل بگردان و پرده ای مگذار
مرا چو مست کنی آنگهی تماشا کنکه شیرگیر چگونست در میان شکار
تبارک الله آن دم که پر شود مجلسز بوی جام و ز نور رخ چنان دلدار
هزار مست چو پروانه جانب آن شمعنهاده جان به طبق بر که این بگیر و بیار
ز مطربان خوش آواز و نعره مستانشراب در رگ خمار گم کند رفتار
ببین به حال جوانان کهف کان خوردندخراب سیصد و نه سال مست اندر غار
چه باده بود که موسی به ساحران درریختکه دست و پای بدادند مست و بیخودوار
زنان مصر چه دیدند بر رخ یوسفکه شرحه شرحه بریدند ساعد چو نگار
چه ریخت ساقی تقدیس بر سر جرجیسکه غم نخورد و نترسید ز آتش کفار
هزار بارش کشتند و پیشتر می رفتکه مستم و خبرم نیست از یکی و هزار
صحابیان که برهنه به پیش تیغ شدندخراب و مست بدند از محمد مختار
غلط محمد ساقی نبود جامی بودپر از شراب و خدا بود ساقی ابرار
کدام شربت نوشید پوره ادهمکه مست وار شد از ملک و مملکت بیزار
چه سکر بود که آواز داد سبحانیکه گفت رمز اناالحق و رفت بر سر دار
به بوی آن می شد آب روشن و صافیچو مست سجده کنان می رود به سوی بحار
ز عشق این می خاکست گشته رنگ آمیزز تف این می آتش فروخت خوش رخسار
وگر نه باد چرا گشت همدم و غمازحیات سبزه و بستان و دفتر گفتار
چه ذوق دارند این چار اصل ز آمیزشنبات و مردم و حیوان نتیجه این چار
چه بی هشانه میی دارد این شب زنگیکه خلق را به یکی جام می برد از کار
ز لطف و صنعت صانع کدام را گویمکه بحر قدرت او را پدید نیست کنار
شراب عشق بنوشیم و بار عشق کشیمچنانک اشتر سرمست در میان قطار
نه مستیی که تو را آرزوی عقل آیدز مستی که کند روح و عقل را بیدار
ز هر چه دارد غیر خدا شکوفه کنداز آنک غیر خدا نیست جز صداع و خمار
کجا شراب طهور و کجا می انگورطهور آب حیاتست و آن دگر مردار
دمی چو خوک و زمانی چو بوزنه کندتبه آب سرخ سیه روی گردی آخر کار
دلست خنب شراب خدا سرش بگشاسرش به گل بگرفتست طبع بدکردار
چو اندکی سر خم را ز گل کنی خالیبرآید از سر خم بو و صد هزار آثار
اگر درآیم کآثار آن فروشمرمشمار آن نتوان کرد تا به روز شمار
چو عاجزیم بلا احصیی فرود آریمچو گشت وقت فروداشت جام جان بردار
درآ به مجلس عشاق شمس تبریزیکه آفتاب از آن شمس می برد انوار

غزل شماره ۱۱۳۶

نبشتست خدا گرد چهره دلدارخطی که فاعتبروا منه یا اولی الابصار
چو عشق مردم خوارست مردمی بایدکه خویش لقمه کند پیش عشق مردم خوار
تو لقمه ترشی دیر دیر هضم شویولیست لقمه شیرین نوش نوش گوار
تو لقمه ای بشکن زانک آن دهان تنگستسه پیل هم نخورد مر تو را مگر به سه بار
به پیش حرص تو خود پیل لقمه ای باشدتویی چو مرغ ابابیل پیل کرده شکار
تو زاده عدمی آمده ز قحط درازتو را چه مرغ مسمن غذا چه کژدم و مار
به دیگ گرم رسیدی گهی دهان سوزیگهی سیاه کنی جامه و لب و دستار
به هیچ سیر نگردی چو معده دوزخمگر که بر تو نهد پای خالق جبار
چنانک بر سر دوزخ قدم نهد خالقندا کند که شدم سیر هین قدم بردار
خداست سیرکن چشم اولیا و خواصکه رسته اند ز خویش و ز حرص این مردار
نه حرص علم و هنر ماندشان نه حرص بهشتنجوید او خر و اشتر که هست شیرسوار
خموش اگر شمرم من عطا و بخشش هاشاز آن شمار شود گیج و خیره روز شمار
بیا تو مفخر تبریز شمس دین به حقکمینه چاکر تو شمس گنبد دوار

غزل شماره ۱۱۳۷

شدست نور محمد هزار شاخ هزارگرفته هر دو جهان از کنار تا به کنار
اگر حجاب بدرد محمد از یک شاخهزار راهب و قسیس بردرد زنار
تو را اگر سر کارست روزگار مبرشکار شو نفسی و دمی بگیر شکار
تو را سعادت بادا که ما ز دست شدیمز دست رفتن این بار نیست چون هر بار
پریر یار مرا گفت کاین جهان بلاستبگفتمش که ولیکن نه چون تو بی زنهار
جواب داد تو باری چرا زنی تشنیعکه پات خار ندید و سرت نیافت خمار
بگفتمش که بلی لیک هم مگیر مرانیاحتی که کنم وفق نوحه اغیار
چو میرخوان توام ترش بنهم و شیرینکه هر کسی بخورد بای خود ز خوان کبار
به سوزنی که دهان ها بدوخت در رمضانبیا بدوز دهانم که سیرم از گفتار
ولی چو جمله دهانم کدام را دوزینیم چو سوزن کو را بود یکی سوفار
خیار امت محتاج شمس تبریزندشکافت خربزه زین غم چه جای خیر و خیار

غزل شماره ۱۱۳۸

چه مایه رنج کشیدم ز یار تا این کاربر آب دیده و خون جگر گرفت قرار
هزار آتش و دود و غمست و نامش عشقهزار درد و دریغ و بلا و نامش یار
هر آنک دشمن جان خودست بسم اللهصلای دادن جان و صلای کشتن زار
به من نگر که مرا او به صد چنین ارزدنترسم و نگریزم ز کشتن دلدار
چو آب نیل دو رو دارد این شکنجه عشقبه اهل خویش چو آب و به غیر او خون خوار
چو عود و شمع نسوزد چه قیمتش باشدکه هیچ فرق نماند ز عود و کنده خار
چو زخم تیغ نباشد به جنگ و نیزه و تیرچه فرق حیز و مخنث ز رستم و جاندار
به پیش رستم آن تیغ خوشتر از شکرستنثار تیر بر او لذیذتر ز نثار
شکار را به دو صد ناز می برد این شیرشکار در هوس او دوان قطار قطار
شکار کشته به خون اندرون همی زاردکه از برای خدایم بکش تو دیگربار
دو چشم کشته به زنده بدان همی نگردکه ای فسرده غافل بیا و گوش مخار
خمش خمش که اشارات عشق معکوسستنهان شوند معانی ز گفتن بسیار

غزل شماره ۱۱۳۹

مجوی شادی چون در غمست میل نگارکه در دو پنجه شیری تو ای عزیز شکار
اگر چه دلبر ریزد گلابه بر سر توقبول کن تو مر آن را به جای مشک تتار
درون تو چو یکی دشمنیست پنهانیبجز جفا نبود هیچ دفع آن سگسار
کسی که بر نمدی چوب زد نه بر نمدستولی غرض همه تا آن برون شود ز غبار
غبارهاست درون تو از حجاب منیهمی برون نشود آن غبار از یک بار
به هر جفا و به هر زخم اندک اندک آنرود ز چهره دل گه به خواب و گه بیدار
اگر به خواب گریزی به خواب دربینیجفای یار و سقط های آن نکوکردار
تراش چوب نه بهر هلاکت چوبستبرای مصلحتی راست در دل نجار
از این سبب همه شر طریق حق خیرستکه عاقبت بنماید صفاش آخر کار
نگر به پوست که دباغ در پلیدی هاهمی بمالد آن را هزار بار هزار
که تا برون رود از پوست علت پنهاناگر چه پوست نداند ز اندک و بسیار
تو شمس مفخر تبریز چاره ها داریشتاب کن که تو را قدرتیست در اسرار

غزل شماره ۱۱۴۰

بیامدیم دگربار چون نسیم بهاربرآمدیم چو خورشید با صد استظهار
چو آفتاب تموزیم رغم فصل عجوزفکنده غلغل و شادی میانه گلزار
هزار فاخته جویان ما که کو کوکوهزار بلبل و طوطی به سوی ما طیار
به ماهیان خبر ما رسید در دریاهزار موج برآورد جوش دریابار
به ذات پاک خدایی که گوش و هوش دهدکه در جهان نگذاریم یک خرد هشیار
به مصطفی و به هر چار یار فاضل اوکه پنج نوبت ما می زنند در اسرار
بیامدیم ز مصر و دو صد قطار شکرتو هیچ کار مکن جز که نیشکر مفشار
نبات مصر چه حاجت که شمس تبریزیدو صد نبات بریزد ز لفظ شکربار

غزل شماره ۱۱۴۱

ز بامداد چه دشمن کشست دیدن یاربشارتیست ز عمر عزیز روی نگار
ز خواب برجهی و روی یار را بینیزهی سعادت و اقبال و دولت بیدار
همو گشاید کار و همو بگوید شکرچنان بود که گلی رست بی قرینه خار
چو دست بر تو نهد یار و گویدت برخیززهی قیامت و جنات و تحتها الانهار
بگو به موسی عمران که شد همه دیدهکه نعره ارنی خیزد از دم دیدار
برای مغلطه می دید و دیدنش می جستزهی مقام تجلی و آفتاب مدار
ز بامداد چو افیون فضل او خوردیمبرون شدیم ز عقل و برآمدیم ز کار
ببین تو حال مرا و مرا ز حال مپرسچو عقل اندک داری برو مگو بسیار
برو مگوی جنون را ز کوره معقولاتکه صد دریغ که دیوانه گشته ای یک بار
مرا در این شب دولت ز جفت و طاق مپرسکه باده جفت دماغست و یار جفت کنار
مرا مپرس عزیزا که چند می گردیکه هیچ نقطه نپرسد ز گردش پرگار
غبار و گرد مینگیز در ره یاریکه او به حسن ز دریا برآورید غبار
منه تو بر سر زانو سر خود ای صوفیکز این تو پی نبری گر فروروی بسیار
چو هیچ کوه احد برنیامد از بن و بیخچه دست درزده ای در کمرگه کهسار
در آن زمان که عسل های فقر می لیسیمبه چشم ما مگسی می شود سپه سالار
چه ایمنست دهم از خراج و نعل بهاچو نعل ماست در آتش ز عشق تیزشرار

غزل شماره ۱۱۴۲

درخت اگر متحرک بدی به پا و به پرنه رنج اره کشیدی نه زخمه های تبر
ور آفتاب نرفتی به پر و پا همه شبجهان چگونه منور شدی بگاه سحر
ور آب تلخ نرفتی ز بحر سوی افقکجا حیات گلستان شدی به سیل و مطر
چو قطره از وطن خویش رفت و بازآمدمصادف صدف او گشت و شد یکی گوهر
نه یوسفی به سفر رفت از پدر گریاننه در سفر به سعادت رسید و ملک و ظفر
نه مصطفی به سفر رفت جانب یثرببیافت سلطنت و گشت شاه صد کشور
وگر تو پای نداری سفر گزین در خویشچو کان لعل پذیرا شو از شعاع اثر
ز خویشتن سفری کن به خویش ای خواجهکه از چنین سفری گشت خاک معدن زر
ز تلخی و ترشی رو به سوی شیرینیچنانک رست ز تلخی هزار گونه ثمر
ز شمس مفخر تبریز جوی شیرینیاز آنک هر ثمر از نور شمس یابد فر

غزل شماره ۱۱۴۳

تو شاخ خشک چرایی به روی یار نگرتو برگ زرد چرایی به نوبهار نگر
درآ به حلقه رندان که مصلحت اینستشراب و شاهد و ساقی بی شمار نگر
بدانک عشق جهانی است بی قرار در اوهزار عاشق بی جان و بی قرار نگر
چو دررسی تو بدان شه که نام او نبرمبه حق شاهی آن شه که شاهوار نگر
چو دیده سرمه کشی باز رو از این سو کنبدین جهان پر از دود و پرغبار نگر
هزار دود مرکب که چیست این فلکستغبار رنگ برآرد که سبزه زار نگر
نگه مکن تو به خورشید چونک درتابدبه گاه شام ورا زرد و شرمسار نگر
چو ماه نیز به دریوزه پر کند زنبیلز بعد پانزده روزش تو خوار و زار نگر
بیا به بحر ملاحت به سوی کان وصالبدان دو غمزه مخمور یار غار نگر
چو روح قدس ببوسید نعل مرکب اوز نعل نعره برآمد که حال و کار نگر
اگر نه عفو کند حلم شمس تبریزیتو روح را ز چنین یار شرمسار نگر

غزل شماره ۱۱۴۴

ندا رسید به جان ها ز خسرو منصورنظر به حلقه مردان چه می کنید از دور
چو آفتاب برآمد چه خفته اند این خلقنه روح عاشق روزست و چشم عاشق نور
درون چاه ز خورشید روح روشن شدز نور خارش پذرفت نیز دیده کور
بجنب بر خود آخر که چاشتگاه شدستاز آنک خفته چو جنبید خواب شد مهجور
مگو که خفته نیم ناظرم به صنع خدانظر به صنع حجابست از چنان منظور
روان خفته اگر داندی که در خوابستاز آنچ دیدی نی خوش شدی و نی رنجور
چنانک روزی در خواب رفت گلخن تاببه خواب دید که سلطان شدست و شد مغرور
بدید خود را بر تخت ملک وز چپ و راستهزار صف ز امیر و ز حاجب و دستور
چنان نشسته بر آن تخت او که پنداریدر امر و نهی خداوند بد سنین و شهور
میان غلغله و دار و گیر و بردابردمیان آن لمن الملک و عزت و شر و شور
درآمد از در گلخن به خشم حمامیزدش به پای که برجه نه مرده ای در گور
بجست و پهلوی خود نی خزینه دید و نه ملکولی خزینه حمام سرد دید و نفور
بخوان ز آخر یاسین که صیحه فاذاتو هم به بانگی حاضر شوی ز خواب غرور
چه خفته ایم ولیکن ز خفته تا خفتههزار مرتبه فرقست ظاهر و مستور
شهی که خفت ز شاهی خود بود غافلخسی که خفت ز ادبیر خود بود معذور
چو هر دو باز از این خواب خویش بازآیندبه تخت آید شاه و به تخته آن مقهور
لباب قصه بماندست و گفت فرمان نیستنگر به دانش داوود و کوتهی زبور
مگر که لطف کند باز شمس تبریزیوگر نه ماند سخن در دهن چنین مقصور

غزل شماره ۱۱۴۵

به من نگر که منم مونس تو اندر گوردر آن شبی که کنی از دکان و خانه عبور
سلام من شنوی در لحد خبر شودتکه هیچ وقت نبودی ز چشم من مستور
منم چو عقل و خرد در درون پرده توبه وقت لذت و شادی به گاه رنج و فتور
شب غریب چو آواز آشنا شنویرهی ز ضربت مار و جهی ز وحشت مور
خمار عشق درآرد به گور تو تحفهشراب و شاهد و شمع و کباب و نقل و بخور
در آن زمان که چراغ خرد بگیرانیمچه های و هوی برآید ز مردگان قبور
ز های و هوی شود خیره خاک گورستانز بانگ طبل قیامت ز طمطراق نشور
کفن دریده گرفته دو گوش خود از بیمدماغ و گوش چه باشد به پیش نفخه صور
به هر طرف نگری صورت مرا بینیاگر به خود نگری یا به سوی آن شر و شور
ز احولی بگریز و دو چشم نیکو کنکه چشم بد بود آن روز از جمالم دور
به صورت بشرم هان و هان غلط نکنیکه روح سخت لطیفست عشق سخت غیور
چه جای صورت اگر خود نمد شود صدتوشعاع آینه جان علم زند به ظهور
دهل زنید و سوی مطربان شهر تنیدمراهقان ره عشق راست روز ظهور
به جای لقمه و پول ار خدای را جستینشسته بر لب خندق ندیدیی یک کور
به شهر ما تو چه غمازخانه بگشادیدهان بسته تو غماز باش همچون نور

غزل شماره ۱۱۴۶

مرا بگاه ده ای ساقی کریم عقارکه دوش هیچ نخفتم ز تشنگی و خمار
لبم که نام تو گوید به باده اش خوش کنسرم خمار تو دارد به مستیش تو بخار
بریز باده بر اجسامم و بر اعراضمچنانک هیچ نماند ز من رگی هشیار
وگر خراب شوم من بود رگی باقیچو جغد هل که بگردد در این خراب دیار
چو لاله زار کن این دشت را به باده لعلروا مدار که موقوف داریم به بهار
ز توست این شجره و خرقه اش تو دادستیکه از شراب تو اشکوفه کرده اند اشجار
مرا چو مست کنی زین شجر برآرم سربه خنده دل بنمایم به خلق همچو انار
مرا چو وقف خرابات خویش کردستیتوام خراب کنی هم تو باشیم معمار
بیار رطل گران تا خمش کنم پی آننه لایقست که باشد غلام تو مکثار

غزل شماره ۱۱۴۷

بکش بکش که چه خوش می کشی بیار بیارهزیمتان ره عشق را قطار قطار
کنار بازگشادست عشق از مستیرسید دلشدگان را گه کنار کنار
ز دست خویش از آن ساغری که می دانیاگر چه نیک خرابم بیا بیار بیار
قرار دولت او خواه و از قرار مپرسکه نیست از رخ او در دلم قرار قرار
نگار کردن چون اشک بر رخ عاشقحلاوتیست در آن رو که زد نگار نگار
ایا کسی که درافتاده ای به چنگالشز چنگ دوست رهیدن طمع مدار مدار
تو خون بدی وز عشقش چو شیر جوشیدیچو شیر خون نشود تو از این گذار گذار
برو به باده مخدوم شمس دین آمیزکه نیست باده تبریز را خمار خمار

غزل شماره ۱۱۴۸

کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شرهنوز خواجه در اینست ریش خواجه نگر
عجب که خواجه به رنگی که طفل بود بماندکه ریش خواجه سیه بود و گشت رنگ دگر
بگویمت که چرا خواجه زیر و بالا گفتبدان سبب که نگشتست خواجه زیر و زبر
به چار پا و دو پا خواجه گرد عالم گشتولیک هیچ نرفتست قعر بحر به سر
گمان خواجه چنانست که خواجه بهتر گشتولیک هست چو بیمار دق واپستر
به حجت و به لجاج و ستیزه افزون گشتز جان و حجت ذوقش نبود هیچ خبر
طریق بحث لجاجست و اعتراض و دلیلطریق دل همه دیده ست و ذوق و شهد و شکر

غزل شماره ۱۱۴۹

فغان فغان که ببست آن نگار بار سفرفغان که بنده مر او را نبود یار سفر
فغان که کار سفر نیست سخره دستمکه تا ز هم بدرم جمله پود و تار سفر
ولیک طالع خورشید و مه سفر باشدکه تاز گردششان سایه شد سوار سفر
سفر بیامد وزان هجر عذرها می خواستبدان زبان که شد این بنده شرمسار سفر
بگفتمش که ز روباه شانگی بگذرکه شیر کرد شکارم به مرغزار سفر
مراست جان مسافر چو آب و من چون جویروانه جانب دریا که شد مدار سفر
دود به لب لب این جوی تا لب دریادلی که خست در این راه ها ز خار سفر
به روی آینه بنگر که از سفر آمدصفا نگر تو به رویش از آن غبار سفر
سفر سفر چو چنان یار غار در سفرستتو بخت بخت سفر دان و کار کار سفر
همیشه چشم گشایم چو غنچه بر سر راهچو سرو روح روانست در بهار سفر
چو شمس مفخر تبریز در سفر افتادچه مملکت که بگسترد در دوار سفر

غزل شماره ۱۱۵۰

به خدمت لبت آمد به انتجاع شکرکه از لب شکرین بخش یک دو صاع شکر
تو ارتقا به سخا جو مگو نه گو آرینظر مکن که نیی یافت ارتفاع شکر
لب تو است که شکر ز عین او رویدنه منتظر که رسید نسیه از بقاع شکر
شکر به وقت شکر خوردنت نصیبی یافتکه بر مذاق دهان ها بود مطاع شکر
ببسته ای دو لب امروز زان همی ترسمکه از غم تو بماند ز انتفاع شکر
زهی نبات که دارد لب تو کز وی شدامیر جمله نباتات بی نزاع شکر
دهان ببندم و بسته شکر همی خایمکه تا به جان برسد خوش به ابتلاع شکر