قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۱۱۵۱ تا ۱۱۷۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۱۱۵۱

قدح شکست و شرابم نماند و من مخمورخراب کار مرا شمس دین کند معمور
خدیو عالم بینش چراغ عالم کشفکه روح هاش به جان سجده می کنند از دور
که تا ز بحر تحیر برآورد دستشهزار جان و روان های غرقه مغمور
گر آسمان و زمین پر شود ز ظلمت کفرچو او بتابد پرتو بگیرد آن همه نور
از آن صفا که ملایک از او همی یابنداگر رسد به شیاطین شوند هر یک حور
وگر نباشد آن نور دیو را روزیبه پرده های کرم دیو را کند مستور
به روز عیدی کو بخش کردن آغازدبه هر سویست عروسی به هر نواحی سور
ز سوی تبریز آن آفتاب درتابدشوند زنده ذرایر مثال نفخه صور
ایا صبا به خدا و به حق نان و نمککه هر سحر من و تو گشته ایم از او مسرور
که چون رسی به نهایت کران عالم غیباز آن گذر کن و کاهل مباش چون رنجور
از آن پری که از او یافتی بکن پروازهزارساله ره اندر پرت نباشد دور
بپر چو خسته شود آن پرت سجودی کنبرای حال من خسته جان و دل مهجور
به آب چشم بگویش که از زمان فراقشدست روز سیاه و شدست مو کافور
تو آن کسی که همه مجرمان عالم رابه بحر رحمت غوطی دهی کنی مغفور
چو چشم بینا در جان تو همی نرسدکسی که چشم ندارد یقین بود معذور
چنان بکن تو به لابه که خاک پایش رابدیده آری کاین درد می شود ناسور
وزین سفر به سعادت صبا چو بازآییدرافکنی به وجود و عدم شرار و شرور
چو سرمه اش به من آری هزار رحمت نوبه جانت بادا تا قرن های نامحصور

غزل شماره ۱۱۵۲

ببین دلی که نگردد ز جان سپاری سیراسیر عشق نگردد ز رنج و خواری سیر
ز زخم های نهانی که عاشقان دانندبه خون درست و نگردد ز زخم کاری سیر
مقیم شد به خرابات و جمله رندان راخراب کرد و نشد از شراب باری سیر
هزار جان مقدس سپرد هر نفسیدر آن شکار و نشد جان از آن شکاری سیر
مثال نی ز لب یار کام پرشکرستولیک نیست چو نی از فغان و زاری سیر
بگفت تو ز چه سیری بگفتم از جز توولیک هیچ نگردم از آنچ داری سیر
نه شهر و یار شناسیم ای مسلماناناز آنک نیست دل از جام شهریاری سیر
هوای تو چو بهارست و دل ز توست چو باغکه باغ می نشود از دم بهاری سیر
چو شرمسارم از احسان شمس تبریزیکه جان مباد از این شرم و شرمساری سیر

غزل شماره ۱۱۵۳

مه تو یار ندارد جز او تو یار مگیررخش کنار ندارد از او کنار مگیر
جهان شکارگهی دان ز هر طرف صیدیدرآ چو شیر بجز شیر نر شکار مگیر
هوای نفس مهارست و خلق چون شترانبه غیر آن شتر مست را مهار مگیر
وجود جمله غبارست تابش از مه ماستبه ماه پشت میار و ره غبار مگیر
بران ز پیش جهان را که مار گنج تواستتواش به حسن چو طاووس گیر و مار مگیر
چو خلق بر کف دستت نهند چون سیمابز عشق بر کف سیماب شو قرار مگیر
به حس دست بدان ار چه چشم تو بستستز گلشن ازلی گل بچین و خار مگیر
به بوی آن گل بگشاد دیده یعقوبنسیم یوسف ما را ز کرته خوار مگیر
کیست یوسف جان شاه شمس تبریزیبه غیر حضرت او را تو اعتبار مگیر

غزل شماره ۱۱۵۴

چو دررسید ز تبریز شمس دین چو قمرببست شمس و قمر پیش بندگیش کمر
چو روی انور او گشت دیده دیدهمقام دیدن حق یافت دیده های بشر
فرشته نعره زنان پیش او چو چاوشانفلک سجودکنان پیش او به چشم و به سر
به چشم نفس نشد روی ماه او دیدنکه نفس می نگشاید به سوی شاه نظر
که لعل آن مه خاصیت زمرد داشتاز آن ببست از او اژدهای نفس به صبر
درخت هر که بدو سر کشید جان نبردز اره های فنا و ز زخمه های تبر
کنون که ماه نهان شد ز ابر این هجرانز ابرهای دو دیده فرودوید مطر
ز قطره های دو دیده زمین شدی سرسبزاگر نه قطره برآمیختی به خون جگر
جگر چو آلت رحمست رحم از او خیزداز این سبب مدد دیده ها بکرد مگر
ز عشق جمله اجزای خانه باخبرندچو کدخدای بود از جمال شه مخبر
تو طالب خبری کم نشین به بی خبرانگروه بی خبران را به هیچ سگ مشمر
که جفت مرده تو را مرده شوی گرداندکه شوی مرده بود خود ز مرده شوی بتر
به چشم درد به عیسی نگر اگر نگریسرک مپیچ بدان چشم و در خرش منگر
چو همنشین شود انگور با خم سرکهشراب او ترشی شد حریف اوست کبر
به حیله حیله تو سوراخ کن خم ترشیبرون گریز و بو سوی بحر شهد و شکر
کدام بحر خداوند شمس دین به حقبه ذات پاک خدا اوست خسرو اکبر

غزل شماره ۱۱۵۵

از آن مقام که نبود گشاد زود گذربرو به سوی خریدار خویش همچون زر
درخت اگر متحرک شدی ز جای به جانه رنج اره کشیدی نه زخمه های تبر
زمان چو حاکم تست و مکان چو معبر تومکان نیک گزین و زمان نکو بنگر
چنان شوی که مکان و زمان و اهل زماندگر نتاند کردن به فعل در تو اثر
تو تیره گردی از شب چو آینه گردوننه زردروی خزان گردی از هوا چو شجر

غزل شماره ۱۱۵۶

مطرب عاشقان بجنبان تاربزن آتش به مومن و کفار
مصلحت نیست عشق را خمشیپرده از روی مصلحت بردار
تا بنگریست طفل گهوارهکی دهد شیر مادر غمخوار
هر چه غیر خیال معشوقستخار عشقست اگر بود گلزار
مطربا چون رسی به شرح دلمپای در خون نهاده ای هش دار
پای آهسته نه که تا نجهدچکره ای خون دل به هر دیوار
مطربا زخم های دل می بینتا ندانند خویشتن خوش دار
مطربا نام بر ز معشوقیکز دل ما ببرد صبر و قرار
من چه گفتم کجا بماند دلیگر دلم کوه بود رفت از کار
نام او گوی و نام من کم کنتا لقب گویمت نکوگفتار
چون ز رفتار او سخن گویمدل کجا می رود زهی رفتار
شمس تبریز عیسی عهدیهست در عهد تو چنین بیمار

غزل شماره ۱۱۵۷

گر تو خواهی وطن پر از دلدارخانه را رو تهی کن از اغیار
ور تو خواهی سماع را گیرادور دارش ز دیده انکار
هر که او را سماع مست نکردمنکرش دان اگر چه کرد اقرار
هر که اقرار کرد و باده شناختعاقلش نام نه مگو خمار
به بهانه به ره کن آن ها راتا شوی از سماع برخوردار
وز میان خویش را برون کن تیزتا بگیری تو خویش را به کنار
سایه یار به که ذکر خدایاین چنین گفتست صدر کبار
تا نگویی که گل هم از خارستزانک هر خار گل نیارد بار
خار بیگانه را ز دل برکنخار گل را به جان و دل می دار
موسی اندر درخت آتش دیدسبزتر می شد آن درخت از نار
شهوت و حرص مرد صاحب دلهمچنین دان و همچنین پندار
صورت شهوتست لیکن هستهمچو نار خلیل پرانوار
شمس تبریز را بشر بینندچون گشایند دیده ها کفار

غزل شماره ۱۱۵۸

رحم بر یار کی کند هم یارآه بیمار کی شنود بیمار
اشک های بهار مشفق کوتا ز گل پر کنند دامن خار
اکثروا ذکر هادم اللذاتبشنوید از خزان بی زنهار
غار جنت شود چو هست در اوثانی اثنین اذ هما فی الغار
ز آه عاشق فلک شکاف کندناله عاشقان نباشد خوار
فلک از بهر عاشقان گرددبهر عشقست گنبد دوار
نی برای خباز و آهنگرنی برای دروگر و عطار
آسمان گرد عشق می گرددخیز تا ما کنیم نیز دوار
بین که لو لاک ما خلقت چه گفتکان عشق است احمد مختار
مدتی گرد عاشقی گردیمچند گردیم گرد این مردار
چشم کو تا که جان ها بیندسر برون کرده از در و دیوار
در و دیوار نکته گویانندآتش و خاک و آب قصه گزار
چون ترازو و چون گز و چو محکبی زبانند و قاضی بازار
عاشقا رو تو همچو چرخ بگردخامش از گفت و جملگی گفتار

غزل شماره ۱۱۵۹

عشق جانست عشق تو جانترلطف درمان وز تو درمانتر
کافری های زلف کافر توگشته ز ایمان جمله ایمانتر
جان سپردن به عشق آسانستوز پی عشق توست آسانتر
همه مهمان خوان لطف تواندلیک این بنده زاده مهمانتر
بی تو هستند جمله بی سامانلیک من بی طریق و سامانتر
عشق تو کان دولت ابدستلیک وصل جمال تو کانتر
تیغ هندی هجر برانستلیک هندی عشق برانتر
هر دلی چارپره در پی توستدل ما صدپرست و پرانتر
دیدن تو به صد چو جان ارزانعوض نیم جانم ارزانتر
گر چه این چرخ نیک گردانستچرخ افلاک عشق گردانتر
همه ز افلاک عشق در ترسندوان فلک در غم تو ترسانتر
شمس تبریز همتی می دارتا شوم در تو من عجب دانتر

غزل شماره ۱۱۶۰

روی بنما به ما مکن مستورای به هفت آسمان چو مه مشهور
ما یکی جمع عاشقان ز هوسآمدیم از سفر ز راهی دور
ای که در عین جان خود داریصد هزاران بهشت و حور و قصور
سر فروکن ز بام و خوش بنگرجانب جمع عاشقی رنجور
ساقی صوفیان شرابی دهکان نه از خم بود نه از انگور
ز آن شرابی که بوی جوشش اومردگان را برون کشد از گور

غزل شماره ۱۱۶۱

مطربا عیش و نوش از سر گیریک دو ابریشمک فروتر گیر
ننگ بگذار و با حریف بسازجنگ بگذار جام و ساغر گیر
لطف گل بین و جرم خار مبینجعد بگشا و مشک و عنبر گیر
فربه از توست آسمان و زمیناین یک استاره را تو لاغر گیر
داروی فربهی خلق توییفربهش کن چو خواهی و برگیر
خرمش کن به یک شکرخندهشکری را ز مصر کمتر گیر
بخت و اقبال خاک پای تواندهر چه می بایدت میسر گیر
چونک سعد و ظفر غلام توانددشمنت را هزار لشکر گیر
ای دل ار آب کوثرت بایدآتش عشق را تو کوثر گیر
گر غلامی قیصرت بایدبنده اش را قباد و قیصر گیر
هر که را نبض عشق می نجهدگر فلاطون بود تواش خر گیر
هر سری کو ز عشق پر نبودآن سرش را ز دم ماخر گیر
هین مگو راز شمس تبریزیمکن اسپید و جام احمر گیر

غزل شماره ۱۱۶۲

مطربا عشقبازی از سر گیریک دو ابریشمک فروتر گیر
چونک در چرخ آردت بادهخانه بر بام چرخ اخضر گیر
ملک مستی و بیخودی داریترک سودای ملک سنجر گیر
مست شو مست کن حریفان رابار گیر از کمیت احمر گیر
مستی آمد ز راه بام دماغبرو اندیشه و ره در گیر
از ره خشک راه بسیارستکشتیی ساز وین ره تر گیر
پر برآوردم و بپریدمز آنچ خوردم بخور تو هم پر گیر
فارغم همچو مرغ از مرکبمرکبم را تو لنگ و لاغر گیر
گر نروید ز خاک هیچ انگورمستی عشق را مقرر گیر
شیشه گر گر دگر نسازد جامجام می عشق را میسر گیر
پاره روح را کند نقشیگویدت دلبر مصور گیر
توبه کردم دگر نخواهم گفتتوبه مست را مزور گیر
عاشق و مست و آنگهی توبهترک سالوس آن فسونگر گیر

غزل شماره ۱۱۶۳

عار بادا جهانیان را عاراز دو سه ماده ابله طرار
شکلک زاهدان ولی ز درونلیس فی الدار سیدی دیار
به دو پول سیاه بتوان یافتزین چنین خربطان دو سه خروار

غزل شماره ۱۱۶۴

خلق را زیر گنبد دوارچشم ها کور و دیدنی بسیار
جور او کش از آنک شورش دلنور چشمست یا اولوالابصار
بر دو دیده نهم غمت کاین دردداروی خاص خسرویست به بار
باغ جان خوش ز سنگ بارانستما نخواهیم قطره سنگ ببار
شمس تبریز گوهر عشقستگوهر عشق را تو خوار مدار

غزل شماره ۱۱۶۵

میر خرابات تویی ای نگاروز تو خرابات چنین بی قرار
جمله خرابات خراب تواندجمله اسرار ز توست آشکار
جان خراباتی و عمر عزیزهین که بشد عمر چنین هوشیار
جان و جهان جان مرا دست گیرچشم جهان حرف مرا گوش دار
خاک کفت چشم مرا توتیاستوعده تو گوش مرا گوشوار
خمر کهن بر سر عشاق ریزصورت نو در دل مستان نگار
ساغر بازیچه فانی ببرساغر مردانه ما را بیار
آتش می بر سر پرهیز ریزوای بر آن زاهد پرهیزکار
حق چو شراب ازلی دردهدمرد خورد باده حق مردوار
پرورش جان به سقاهم بوداز می و از ساغر پروردگار

غزل شماره ۱۱۶۶

چند از این راه نو روزگارپرده آن یار قدیمی بیار
آتش فرعون بکش ز آب بحرمفرش نمرود به آتش سپار
چرخ فلک را به خدایی مگیرانجم و مه را مشناس اختیار
شمس و شموسی که سرآخر شدستچون خر لنگست در آن مستدار
باد چو راکع شد و خود را شناختنیست در آخر چو خسان بی مدار
چشم در آن باد نهادست خسکو کشدش جانب هر دشت و غار
خیره در آن آب بماندست سنگکوش بغلطاند در سیل بار
گر بد و نیکیم تو از ما مگیرما همه چنگیم و دل ما چو تار
گاه یکی نغمه تر می نوازگاه ز تر بگذر و رو خشک آر
گر ننوازی دل این چنگ رابس بود اینش که نهی برکنار
نور علی نور چو بنوازیشباده خوش و خاصه به فصل بهار
در کف عشقست مهار همهاشتر مستیم در این زیر بار
گاه چو شیری متمثل شودتا برمد خلق از او چون شکار
گاه چو آبی متشکل شودخلق رود تشنه بدو جان سپار

غزل شماره ۱۱۶۷

مست توام نه از می و نه از کوکناروقت کنارست بیا گو کنار
برجه مستانه کناری بگیرچون شجر و باد به وقت بهار
شاخ تر از باد کناری چو یافترقص درآمد چو من بی قرار
این خبر افتاد به خوبان غیبتا برسیدند هزاران نگار
لاله رخ افروخته از که رسیدسنبله پا به گل از مرغزار
سوسن با تیغ و سمن با سپرسبزه پیادست و گل تر سوار
فندق و خشخاش به دست آمدهنعنع و حلبو به لب جویبار
جدول هر گونه حویجی جداتا مددی یابد از یار یار
کرده دکان ها همه حلواییانپرشکر و فستق از بهر کار
میوه فروشان همه با طبل هابر سر هر پشته فشانده ثمار
لیک ز گل گوی که همرنگ اوستجمله ز بو گو که پریست یار
بلبل و قمری و دو صد نوع مرغجانب باغ آمده قادم یزار
می زندم نرگس چشمک خموشخطبه مرغان چمن گوش دار

غزل شماره ۱۱۶۸

جان خراباتی و عمر بهارهین که بشد عمر چنین هوشیار
جان و جهان جان مرا دست گیرچشم جهان حرف مرا گوش دار
صورت دل آمد و پیشم نشستبسته سر و خسته و بیماروار
دست مرا بر سر خود می نهادکای به غم دوست مرا دست یار
درد سرم نیست ز صفرا و تباز می عشقست سرم پرخمار
این همه شیوه ست مرادش تویای شکرت کرده دلم را شکار
جان من از ناله چو طنبور شدحال دلم بشنو از آواز تار

غزل شماره ۱۱۶۹

هست کسی صافی و زیبانظرتا بکند جانب بالا نظر
هست کسی پاک از این آب و گلتا بکند جانب دریا نظر
پا بنهد بر کمر کوه قافتا بزند بر پر عنقا نظر
تا که نظر مست شود ز آفتابتا بشود بی سر و بی پا نظر
هست کسی را مدد از نور عشقتا فتدش جمله بدان جا نظر
آب هم از آب مصفا شودهم ز نظر یابد بینا نظر
جمله نظر شو که به درگاه حقراه نیابد مگر الا نظر

غزل شماره ۱۱۷۰

رحم کن ار زخم شوم سر به سرمرهم صبرم ده و رنجم ببر
ور همه در زهر دهی غوطه امزهر مرا غوطه ده اندر شکر
بحر اگر تلخ بود همچو زهرهست صدف عصمت جان گهر
ابر ترش رو که غم انگیز شدمژده تو دادیش ز رزق و مطر
مادر اگر چه که همه رحمتسترحمت حق بین تو ز قهر پدر
سرمه نو باید در چشم دلور نه چه داند ره سرمه بصر
بود به بصره به یکی کو خرابخانه درویش به عهد عمر
مفلس و مسکین بد و صاحب عیالجمله آن خانه یک از یک بتر
هر یک مشهور بخواهندگیخلق ز بس کدیه شان بر حذر
بود لحاف شبشان ماهتابروز طواف همشان در به در
گر بکنم قصه ز ادبیرشاندرد دل افزاید با درد سر
شاه کریمی برسید از شکارشد سوی آن خانه ز گرد سفر
در بزد از تشنگی و آب خواستآمد از آن خانه یتیمی به در
گفت که هست آب ولی کوزه نیستآب یتیمان بود از چشم تر
شاه در این بود که لشکر رسیدهمچو ستاره همه گرد قمر
گفت برای دل من هر یکیدر حق این قوم ببخشید زر
گنج شد آن خانه ز اقبال شاهروشن و آراسته زیر و زبر
ولوله و آوازه به شهر اوفتادشهر به نظاره پی یک دگر
گفت یکی کاخر ای مفلسانکشت به یک روز نیاید به بر
حال شما دی همگان دیده اندکن فیکون کس نشود بخت ور
ور بشود بخت ور آخر چنینکی شود او همچو فلک مشتهر
گفت کریمی سوی بر ما گذشتکرد در این خانه به رحمت نظر
قصه درازست و اشارت بس استدیده فزون دار و سخن مختصر

غزل شماره ۱۱۷۱

در بگشا کآمد خامی دگرپیشکشی کن دو سه جامی دگر
هین که رسیدیم به نزدیک دههمره ما شو دو سه گامی دگر
هین هله چونی تو ز راه درازهر قدمی غصه و دامی دگر
غصه کجا دارد کان عسلای که تو را سیصد نامی دگر
بسته بدی تو در و بام سراآمدت آن حکم ز بامی دگر
گر به سنام سر گردون رویبر تو قضا راست سنامی دگر
ای ز تو صد کام دلم یافتهمی طلبد دل ز تو کامی دگر
ای رخ و رخسار تو رومی دگرای سر زلفین تو شامی دگر
سوی چنان روم و چنان شام روتا ببری دولت را می دگر
لطف تو عام آمد چون آفتابگیر مرا نیز تو عامی دگر
هر سحری سر نهدت آفتابگوید بپذیر غلامی دگر
بر تو و برگرد تو هر کس که هستدم به دم از عرش سلامی دگر
بی سخنی ره رو راه تو رادر غم و شادیست پیامی دگر
این غم و شادی چو زمام دلندناقه حق راست زمانی دگر
شاد زمانی که ببندم دهنبشنوم از روح کلامی دگر
رخت از این سوی بدان سو کشمبنگرم آن سوی نظامی دگر
عیش جهان گردد بر من حرامبینم من بیت حرامی دگر
طرفه که چون خنب تنم بشکندیابد این باده قوامی دگر
توبه مکن زین که شدم ناتمامبعد شدن هست تمامی دگر
بس کنم ای دوست تو خود گفته گیریک دو سه میم و دو سه لامی دگر

غزل شماره ۱۱۷۲

جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطرمن فضل رب عنده کل الخطایا تغتفر
آمد ترش رویی دگر یا زمهریرست او مگربرریز جامی بر سرش ای ساقی همچون شکر
اوحی الیکم ربکم انا غفرنا ذنبکمو ارضوا بما یقضی لکم ان الرضا خیر السیر
یا می دهش از بلبله یا خود به راهش کن هلهزیرا میان گلرخان خوش نیست عفریت ای پسر
و قایل یقول لی انا علمنا برهفاحک لدینا سره لا تشتغل فیما اشتهر
درده می بیغامبری تا خر نماند در خریخر را بروید در زمان از باده عیسی دو پر
السر فیک یا فتی لا تلتمس فیما اتیمن لیس سر عنده لم ینتفع مما ظهر
در مجلس مستان دل هشیار اگر آید مهلدانی که مستان را بود در حال مستی خیر و شر
انظر الی اهل الردی کم عاینوا نور الهدیلم ترتفع استارهم من بعد ما انشق القمر
ای پاسبان بر در نشین در مجلس ما ره مدهجز عاشقی آتش دلی کآید از او بوی جگر
یا ربنا رب المنن ان انت لم ترحم فمنمنک الهدی منک الردی ما غیر ذا الا غرر
جز عاشقی عاشق کنی مستی لطیفی روشنینشناسد از مستی خود او سرکله را از کمر
یا شوق این العافیه کی اضطفر بالقافیهعندی صفات صافیه فی جنبها نطقی کدر
گر دست خواهی پا نهد ور پای خواهی سر نهدور بیل خواهی عاریت بر جای بیل آرد تبر
ان کان نطقی مدرسی قد ظل عشقی مخرسیو العشق قرن غالب فینا و سلطان الظفر
ای خواجه من آغشته ام بی شرم و بی دل گشته اماسپر سلامت نیستم در پیش تیغم چون سپر
سر کتیم لفظه سیف حسیم لحظهشمس الضحی لا تختفی الا بسحار سحر
خواهم یکی گوینده ای مستی خرابی زنده ایکآتش به خواب اندرزند وین پرده گوید تا سحر
یا ساحراء ابصارنا بالغت فی اسحارنافارفق بنا اودارنا انا حبسنا فی السفر
اندر تن من گر رگی هشیار یابی بردرشچون شیرگیر او نشد او را در این ره سگ شمر
یا قوم موسی اننا فی التیه تهنا مثلکمکیف اهتدیتم فاخبروا لا تکتموا عنا الخبر
آن ها خراب و مست و خوش وین ها غلام پنج و ششآن ها جدا وین ها جدا آن ها دگر وین ها دگر
ان عوقوا ترحالنا فالمن و السلوی لنااصلحت ربی بالنا طاب السفر طاب الحضر
گفتن همه جنگ آورد در بوی و در رنگ آوردچون رافضی جنگ افکند هر دم علی را با عمر
اسکت و لا تکثر اخی ان طلت تکثر ترتخیالحیل فی ریح الهوی فاحفظه کلا لا وزر
خامش کن و کوتاه کن نظاره آن ماه کنآن مه که چون بر ماه زد از نورش انشق القمر
ان الهوی قد غرنا من بعد ما قد سرنافاکشف به لطف ضرنا قال النبی لا ضرر
ای میر مه روپوش کن ای جان عاشق جوش کنما را چو خود بی هوش کن بی هوش خوش در ما نگر
قالوا ندبر شانکم نفتح لکم آذانکمنرفع لکم ارکانکم انتم مصابیح البشر
ز اندازه بیرون خورده ام کاندازه را گم کرده امشدوا یدی شدوا فمی هذا دواء من سکر
هاکم معاریج اللقا فیها تداریج البقاانعم به من مستقی اکرم به من مستقر
هین نیش ما را نوش کن افغان ما را گوش کنما را چو خود بی هوش کن بی هوش سوی ما نگر
العیش حقا عیشکم و الموت حقا موتکمو الدین و الدنیا لکم هذا جزاء من شکر

غزل شماره ۱۱۷۳

بشنو خبر صادق از گفته پیغامبراندر صفت مومن المومن کالمزهر
جاء الملک الاکبر ما احسن ذا المنظرحتی ملاء الدنیا بالعبهر و العنبر
چون بربط شد مومن در ناله و در زاریبربط ز کجا نالد بی زخمه زخم آور
جاء الفرج الاعظم جاء الفرج الاکبرجاء الکرم الادوم جاء القمر الاقمر
خو کرد دل بربط نشکیبد از آن زخمهاندر قدم مطرب می مالد رو و سر
الدوله عیشیه و القهوه عرشیهو المجلس منثور باللوز مع السکر
اینک غزلی دیگر الخمس مع الخمسینزان پیش که برخوانم که شانیک الابتر
الرب هو الساقی و العیش به باقیو السعد هو الراقی یا خایف لا تحذر
الروح غد اسکری من قهوتنا الکبریو ازینت الدنیا بالاخضر و الاحمر
خاموش شو و محرم می خور می جان هر دمدر مجلس ربانی بی حلق و لب و ساغر

غزل شماره ۱۱۷۴

مرا می گفت دوش آن یار عیارسگ عاشق به از شیران هشیار
جهان پر شد مگر گوشت گرفتستسگ اصحاب کهف و صاحب غار
قرین شاه باشد آن سگی کوبرای شاه جوید کبک و کفتار
خصوصا آن سگی کو را به همتنباشد صید او جز شاه مختار
ببوسد خاک پایش شیر گردونبدان لب که نیالاید به مردار
دمی می خور دمی می گو به نوبتمده خود را به گفت و گو به یک بار
نه آن مطرب که در مجلس نشیندگهی نوشد گهی کوشد به مزمار
ملولان باز جنبیدن گرفتندهمی جنگند و می لنگند ناچار
بجنبان گوشه زنجیر خود رارگ دیوانگیشان را بیفشار
ملول جمله عالم تازه گرددچو خندان اندرآید یار بی یار
الفت السکر ادرکنی باسکارایا جاری ایا جاری ایا جار
و لا تسق بکاسات صغارفهذا یوم احسان و ایثار
و قاتل فی سبیل الجود بخلالیبقی منک منهاج و آثار
فقل انا صببنا الماء صباو نحن الماء لا ماء و لا نار
و سیمائی شهید لی بانیقضیت عندهم فی العشق اوطار
و طیبوا و اسکروا قومی فانیکریم فی کروم العصر عصار
جنون فی جنون فی جنونتخفف عنک اثقالا و اوزار

غزل شماره ۱۱۷۵

انجیرفروش را چه بهترانجیرفروشی ای برادر
یا ساقی عشقنا تذکرفالعیش بلا نداک ابتر
ما را سر صنعت و دکان نیستای ساقی جان کجاست ساغر
لا تترکنا سدی صحایاالخیر ینال لا یوخر
کم جوی وفا عتاب کم کنای زنده کن هزار مضطر
الحنطه حیث کان حنطهاذ کان کذاک یوم بیدر
چون پیشه مرد زرگری شدهر شهر که رفت کیست زرگر
ابرارک یشربون خمرافی ظل سخایک المخیر
خود دل دهدت که برنهی باربر مرکب پشت ریش لاغر
من کاسک للثری نصیبو الارض بذاک صار اخضر
بگذار که می چرد ضعیفیدر روضه رحمتت محرر
یا ساقی هات لا تقصریا طول حیاتنا المقصر
در سایه دوست چون بود جانهمچون ماهی میان کوثر
طهر خطراتنا و طیبمن کاس مدامک المطهر
ما را بمران وگر برانیهم بر تو تنیم چون کبوتر
و الفجر لذی لیال عشرمن نهر رحیقک المفرج
آمد عثمان شهاب دین هینواگو غزل مرا مکرر