قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۱۱۷۶ تا ۱۲۰۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۱۱۷۶

انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصرنظر القلب فیکم بکم ینجلی النظر
قلتم الصبر اجمل صبر العبد ما انصبرنحن ابناء وقتنا رحم الله من غبر
قدموا ساده الهوی قلت یا قوم ما الخبرخوفونی بفتنه و اشاروا الی الحذر
قلت القتل فی الهوی برکات بلا ضررجرد العشق سیفه بادروا امه الفکر
ان من عاش بعد ذا ضیع الوقت و احتکرنفخوا فی شبابه حمل الریح بالشرر
مزج النار بالهوی لیس یبقی و لا یذرشببوا لی بنفخه یسکر نفخه السحر
بر آن یار خوش نظر تو مگو هیچ از خبرچو خبر نیست محرمش بر او باش بی خبر
دل من شد حجاب دل نظرم پرده نظرگفتم ای دوست غیر تو اگرم هست جان و سر
بزن از عشق گردنم بجوی مر مرا مخرگفت من چیز دیگرم بجز این صورت بشر
گفتمش روح خود تویی عجبا چیست آن دگرهله ای نای خوش نوا هله ای باد پرده در
برو از گوش سوی دل بنگر کیست مستتربدر این کیسه های ما تو به کوری کیسه گر
چه غمست ار زرم بشد که میی هست همچو زرعربی گر چه خوش بود عجمی گو تو ای پسر

غزل شماره ۱۱۷۷

آفتابی برآمد از اسرارجامه شویی کنیم صوفی وار
تن ما خرقه ایست پرتضریبجان ما صوفییست معنی دار
خرقه پر ز بند روزی چندجان و عشق است تا ابد بر کار
به سر توست شاه را سوگندبا چنین سر چه می کنی دستار
چون رخ توست ماه را قبلهبا چنین رخ چه می کنی گلزار
تو بها کرده بودی ای نادانگشته بودی ز عاشقی بیزار
عشق ناگه جمال خود بنمودتوبه سودت نکرد و استغفار
این جهان همچو موم رنگارنگعشق چون آتشی عظیم شرار
موم و آتش چو گشت همسایهنقش و رنگش فنا شود ناچار
گر بگویم دگر فنا گردیور نگویم نمی گذارد یار
جنه الروح عشق خالقهامنه تجری جمیعه الانهار
منه تصفر خضره الاوراقمنه تخضر اغصن الاشجار
منه تحمر و جنه المعشوقمنه تصفر و جنه الاحرار
منه تهتز صوره المسرورمنه یبکی الکایب بالاسحار
ان فی العشق فسحه الارواحان فی ذاک عبره الابصار
ذبت فی العشق کی اعاینهما کفی ان اراه بالاثار
ان الاثار تعجب الاثاران الاسرار تستر الاسرار
کثره الحجب لا تحجبنیان ذکراک تخرق الاستار

غزل شماره ۱۱۷۸

جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطرمن فضل رب عنده کل الخطایا تغتفر
اوحی الیکم ربکم انا غفرنا ذنبکمفارضوا بما یقضی لکم ان الرضا خیر السیر
کم قایلین فی الخفا انا علمنا برهفاجرک لدینا سره لا تشتغل فیما اشتهر
السر فیک یا فتی لا تلتمس ممن اتیمن لیس سر عنده لم ینتفع مما ظهر
انظر الی اهل الردی کم عاینوا نور الهدیلم ترتفع استارهم من بعد ما انشق القمر
یا ربنا رب المنن ان انت لم ترحم فمنمنک الهدی منک الردی ما غیر ذا الا غرر
یا شوق این العافیه کی اضطفر بالقافیهعندی صفات صافیه فی جنبها نطقی کدر
ان کان نطقی مدرسی قد ظل عشقی مخرسیو العشق قرن غالب فینا و سلطان الظفر
سر کتیم لفظه سیف جسیم لحظهشمس الضحی لا تختفی الا بسحار سحر
یا ساحراء ابصارنا بالغت فی اسحارنافارفق بنا اودارنا انا حضرنا فی السفر
یا قوم موسی اننا فی التیه تهنا مثلکمکیف اهتدیتم فاخبرو الا تکتموا عنا الخبر
ان عوقوا ترحالنا فالمن و السلوی لنااصلحت ربی بالنا طاب السفر طاب الحضر
ان الهوی قد غرنا من بعد ما قد سرنافاکشف به لطف ضرنا قال النبی لا ضرر
قالوا ندبر شانکم نفتح لکم آذانکمنرفع لکم ارکانکم انتم مصابیح البشر
هاکم معاریج اللقا فیها تداریج البقاانعم به من مستقی اکرم به من مستقر
العیش حقاء عیشکم و الموت حقاء موتکمو الدین و الدنیا لکم هذا جزاء من شکر
اسکت فلا تکثر اخی ان طلت تکثر ترتخیالحیل فی ریح الهوی فاحفظه کلا لا وزر

غزل شماره ۱۱۷۹

غره وجه سلبت قلب جمیع البشرضاء بها اذ ظهرت باطن لیل کدر
انی وجدت امراه اوصفه تملکهماو قمراء محتجباء تحت حجاب الفکر
داخله خارجه شارقه بارقهصورتها کالبشر خلقتها من شرر
حین نات تنقصنی حین دنت ترقصنیکادسنا برقتها یذهب نور البصر
قامتها عالیه قیمتها غالیهغمزتها ساحره ریقتها من سکر
هدهدها من سباء اتحفنا من نبمندیها اخبرنی غیبنی کالخبر
قلت لروح القدس ما هی قل لی عجباقال اما تعرفها تلک لا حدی الکبر

غزل شماره ۱۱۸۰

سیدی انی کلیل انت فی زی النهاراشتکی من طول لیلی الفرار این الفرار
لیلتی مدت یداها امسکت ذیل الصباحلیلتی دار قرار دونها دار القرار
ربنا اتمم لنا یوم التلاقی نورناربنا و اغفر لنا ثم اکسنا ذاک الغفار
انما اجسامنا حالت کسور بینناحبذا یا ربنا من جنه خلف الجدار
ربنا فارفع جداراء قام فیما بینناربنا و ارحم فانا فی حیاء و اعتذار

غزل شماره ۱۱۸۱

به سوی ما نگر چشمی براندازوگر فرصت بود بوسی درانداز
چو کردی نیت نیکو مگرداناز آن گلشن گلی بر چاکر انداز
اگر خواهی که روزافزون بود کارنظر بر کار ما افزونتر انداز
وگر تو فتنه انگیزی و خودکامرها کن داد و رسمی دیگر انداز
نگون کن سرو را همچون بنفشهگناه غنچه بر نیلوفر انداز
ز باد و بوی توست امروز در باغدرختان جمله رقاص و سرانداز
چو شاخ لاغری افزون کند رقصتو میوه سوی شاخ لاغر انداز
چو آمد خار گل را اسپری بخشچو خصم آمد به سوسن خنجر انداز
بر عاشق بری چون سیم بگشاسوی مفلس یکی مشتی زر انداز
برآ ای شاه شمس الدین تبریزیکی نوری عجب بر اختر انداز

غزل شماره ۱۱۸۲

تو چشم شیخ را دیدن میاموزفلک را راست گردیدن میاموز
تو کل را جمع این اجزا مپندارتو گل را لطف و خندیدن میاموز
تو بگشا چشم تا مهتاب بینیتو مه را نور بخشیدن میاموز
تو عقل خویش را از می نگهدارتو می را عقل دزدیدن میاموز
تو باز عقل را صیادی آموزچنین بیهوده پریدن میاموز
یتیمان فراقش را بخندانیتیمان را تو نالیدن میاموز
دل مظلوم را ایمن کن از ترسدل او را تو لرزیدن میاموز
تو ظالم را مده رخصت به تاویلستیزا را ستیزیدن میاموز
زبان را پردگی می دار چون دلزبان را پرده بدریدن میاموز
تو در معنی گشا این چشم سر راچو گوشش حرف برچیدن میاموز

غزل شماره ۱۱۸۳

اگر کی در فرینداش یوقسا یاوزاوزن یلداسنا بو در قلاوز
چپانی برک دت قر تن اکشدراشیت بندن قراقوزیم قراقوز
اگر ططسن اگر رومین وگر ترکزبان بی زبانان را بیاموز
سر چوب تری آن گاه گریدکه یابد آن سوی دیگر تف و سوز
چو اسماعیل قربان شو در این عشقکه شب قربان شود پیوسته در روز
خمش آن شیر شیران نور معنیستپنیری شد به حرف از حاجت یوز

غزل شماره ۱۱۸۴

بیا با تو مرا کارست امروزمرا سودای گلزارست امروز
بیا دلدار من دلداریی کنکه روز لطف و ایثارست امروز
دل من جامه ها را می دراندکه روز وصل دلدارست امروز
بخندان جان ما را از جمالیکه بر گلبرگ و گلنارست امروز
چرا جان ها بر آن لب مست گشتندکه آن جا نقل بسیارست امروز
نوای طوطیان آفاق پر شدکه شکرها به خروارست امروز

غزل شماره ۱۱۸۵

چنان مستم چنان مستم من امروزکه از چنبر برون جستم من امروز
چنان چیزی که در خاطر نیابدچنانستم چنانستم من امروز
به جان با آسمان عشق رفتمبه صورت گر در این پستم من امروز
گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقلبرون رو کز تو وارستم من امروز
بشوی ای عقل دست خویش از منکه در مجنون بپیوستم من امروز
به دستم داد آن یوسف ترنجیکه هر دو دست خود خستم من امروز
چنانم کرد آن ابریق پرمیکه چندین خنب بشکستم من امروز
نمی دانم کجایم لیک فرخمقامی کاندر و هستم من امروز
بیامد بر درم اقبال نازانز مستی در بر او بستم من امروز
چو واگشت او پی او می دویدمدمی از پای ننشستم من امروز
چو نحن اقربم معلوم آمددگر خود را بنپرستم من امروز
مبند آن زلف شمس الدین تبریزکه چون ماهی در این شستم من امروز

غزل شماره ۱۱۸۶

چنان مستم چنان مستم من امروزکه پیروزه نمی دانم ز پیروز
به هر ره راهبر هشیار بایددر این ره نیست جز مجنون قلاوز
اگر زنده ست آن مجنون بیا گوز من مجنونی نادر بیاموز
اگر خواهی که تو دیوانه گردیمثال نقش من بر جامه بردوز
خلیل آن روز با آتش همی گفتاگر مویی ز من باقیست درسوز
بدو می گفت آن آتش که ای شهبه پیشت من بمیرم تو برافروز
بهشت و دوزخ آمد دو غلامتتو از غیر خدا محفوظ و محروز
پیاپی می ستان از حق شرابیندارد غیر عاشق اندر آن پوز
بده صحت به بیماران عالمکه در صحت نه معلومی نه مهموز
چو ناگفته به پیش روح پیداستچو پوشیده شود بر روح مرموز
خمش کن از خصال شمس تبریزهمان بهتر که باشد گنج مکنوز

غزل شماره ۱۱۸۷

در این سرما سر ما داری امروزدل عیش و تماشا داری امروز
میفکن نوبت عشرت به فرداچو آسایش مهیا داری امروز
بگستر بر سر ما سایه خودکه خورشیدانه سیما داری امروز
در این خمخانه ما را میهمان کنبدان همسایه کان جا داری امروز
نقاب از روی سرخ او فروکشکه در پرده حمیرا داری امروز
دراشکن کشتی اندیشه ها راکه کفی همچو دریا داری امروز
سری از عین و شین و قاف برزنکه صد اسم و مسما داری امروز
خمش باش و مدم در نای منطقکه مصر و نیشکرها داری امروز

غزل شماره ۱۱۸۸

الا ای شمع گریان گرم می سوزخلاص شمع نزدیکست شد روز
خلاص شمع ها شمعی برآمدکه بر زنگی ظلمت هاست پیروز
نهان شد ظلم و ظلمت ها ز خورشیدنهان گردد الف چون گشت مهموز
شنو از شمس تاویلات و تعبیرچو اندر خواب بشنیدی تو مرموز
چنین باشد بیان نور ناطقنه لب باشد نه آواز و نه پدفوز
چو مه از ابر تن بیرون رو ای دوستهزار اکسیر از خورشید آموز
پی خورشید بهر این دوانستهلال و بدر صبح و شام چون یوز
چو دیدی پرده سوزی های خورشیددهان از پرده دریدن فرودوز
خمش آن شیر شیران نور معنیستپنیری شد به حرف از حاجت یوز

غزل شماره ۱۱۸۹

در این سرما سر ما داری امروزسر عیش و تماشا داری امروز
تویی خورشید و ما پیشت چو ذرهکه ما را بی سر و پا داری امروز
به چارم آسمان پهلوی خورشیدتو ما را چون مسیحا داری امروز
دلا از سنگ صد چشمه روان کنکه احسان موفا داری امروز
تراشیدی ز رحمت نردبانیکه عزم کوچ بالا داری امروز
زهی دعوت زهی مهمانی زفتکه بر چرخ معلا داری امروز
به پیش هر کسی ماهی بریاندر آن ماهی تو دریا داری امروز
درون ماهی دریا کی دیدستعجایب های زیبا داری امروز

غزل شماره ۱۱۹۰

ای خفته به یاد یار برخیزمی آید یار غار برخیز
زنهارده خلایق آمدبرخیز تو زینهار برخیز
جان بخش هزار عیسی آمدای مرده به مرگ یار برخیز
ای ساقی خوب بنده پروراز بهر دو سه خمار برخیز
وی داروی صد هزار خستهنک خسته بی قرار برخیز
ای لطف تو دستگیر رنجورپایم بخلید خار برخیز
ای حسن تو دام جان پاکاندرماند یکی شکار برخیز
خون شد دل و خون به جوش آمداین جمله روا مدار برخیز
معذورم دار اگر بگفتمدر حالت اضطرار برخیز
ای نرگس مست مست خفتهوی دلبر خوش عذار برخیز
زان چیز که بنده داند و توپر کن قدح و بیار برخیز
زان پیش که دل شکسته گرددای دوست شکسته وار برخیز

غزل شماره ۱۱۹۱

ماییم فداییان جانبازگستاخ و دلیر و جسم پرداز
حیفست که جان پاک ما راباشد تن خاکسار انباز
ز آغاز همه به آخر آیندز آخر برویم ما به آغاز
هین باز پرید جمله یارانشه باز بکوفت طبل شهباز
شش سوی مپر بپر از آن سوکاندر دل تو رسید آواز
هان ای دل خسته نقل ما راروزی دو سه ماندست می ساز
گر خواری وگر عزیزی این جازان سوست بقا و ملک و اعزاز
مگشای پر سخن کز آن سوبی پر باشد همیشه پرواز
پوست سخنست اینچ گفتماز پوست کی یافت مغز آن راز

غزل شماره ۱۱۹۲

برخیز و صبوح را برانگیزجان بخش زمانه را و مستیز
آمیخته باش با حریفانبا آب شراب را میامیز
یاد تو شراب و یاد ما آبما چون سرخر تو همچو پالیز
ای غم اجلت در این قنینه ستگر مردنت آرزوست مگریز
مرگ نفس است در تجلیمرگ جعلست در عبربیز
مجلس چمنیست و گل شکفتهای ساقی همچو سرو برخیز
این جام مشعشع آنگهی شرمساقی چو تویی خطاست پرهیز
ما را چو رخ خوشت برافروزغم را چو عدوی خود درآویز
هشتیم غزل که نوبت توستمردانه درآ و چست و سرتیز

غزل شماره ۱۱۹۳

من از سخنان مهرانگیزدل پر دارم ز خواب برخیز
ای آنک رخ تو همچو آتشیک لحظه ز آتشم مپرهیز
شیرم ز تو جوش کرد و خون شدای شیر به خون من درآمیز
با یارک خود بساز پنهانمستیز به جان تو که مستیز
تسلیم قضا شدم ازیرامانند قضا تو تندی و تیز
بنگر که چه خون دل گرفتستبر گرد قبام چون فراویز
در خشم مکن تو چشم خود راوان فتنه خفته را مینگیز
خود خفته نماید و نخفتستآن نرگس پرخمار خون ریز

غزل شماره ۱۱۹۴

گر نه ای دیوانه رو مر خویش را دیوانه سازگر چه صد ره مات گشتی مهره دیگر بباز
گر چه چون تاری ز زخمش زخمه دیگر بزنبازگرد ای مرغ گر چه خسته ای از چنگ باز
چند خانه گم کنی و یاوه گردی گرد شهرور ز شهری نیز یاوه با قلاوزی بساز
اسب چوبین برتراشیدی که این اسب منستگر نه چوبینست اسبت خواجه یک منزل بتاز
دعوت حق نشنوی آنگه دعاها می کنیشرم بادت ای برادر زین دعای بی نماز
سر به سر راضی نه ای که سر بری از تیغ حقکی دهد بو همچو عنبر چونک سیری و پیاز
گر نیازت را پذیرد شمس تبریزی ز لطفبعد از آن بر عرش نه تو چاربالش بهر ناز

غزل شماره ۱۱۹۵

سوی خانه خویش آمد عشق آن عاشق نوازعشق دارد در تصور صورتی صورت گداز
خانه خویش آمدی خوش اندرآ شاد آمدیاز در دل اندرآ تا پیشگاه جان بتاز
ذره ذره از وجودم عاشق خورشید توستهین که با خورشید دارد ذره ها کار دراز
پیش روزن ذره ها بین خوش معلق می زنندهر که را خورشید شد قبله چنین باشد نماز
در سماع آفتاب این ذره ها چون صوفیانکس نداند بر چه قولی بر چه ضربی بر چه ساز
اندرون هر دلی خود نغمه و ضربی دگرپای کوبان آشکار و مطربان پنهان چو راز
برتر از جمله سماع ما بود در اندرونجزوهای ما در او رقصان به صد گون عز و ناز
شمس تبریزی تویی سلطان سلطانان جانچون تو محمودی نیامد همچو من دیگر ایاز

غزل شماره ۱۱۹۶

عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روزخوردنی و خواب نی اندر هوای دلفروز
گر تو یارا عاشقی ماننده این شمع باشجمله شب می گداز و جمله شب خوش می بسوز
غیر عاشق دان که چون سرما بود اندر خزاندر میان آن خزان باشد دل عاشق تموز
گر تو عشقی داری ای جان از پی اعلام راعاشقانه نعره ای زن عاشقانه فوز فوز
ور تو بند شهوتی دعوی عشاقی مکندر ببند اندر خلاء و شهوت خود را بسوز
عاشق و شهوت کجا جمع آید ای تو ساده دلعیسی و خر در یکی آخر کجا دارند پوز
گر همی خواهی که بویی بشنوی زین رمزهاچشم را از غیر شمس الدین تبریزی بدوز
ور نبینی کز دو عالم برتر آمد شمس دینبر تک دریای غفلت مرده ریگی تو هنوز
رو به کتاب تعلم گرد علم فقه گردتا سرافرازی شوی اندر یجوز و لایجوز
جان من از عشق شمس الدین ز طفلی دور شدعشق او زین پس نماند با مویز و جوز و کوز
عقل من از دست رفت و شعر من ناقص بماندزان کمانم هست عریان از لباس نقش و توز
ای جلال الدین بخسپ و ترک کن املا بگوکه تک آن شیر را اندرنیابد هیچ یوز

غزل شماره ۱۱۹۷

اگر آتش است یارت تو برو در او همی سوزبه شب فراق سوزان تو چو شمع باش تا روز
تو مخالفت همی کش تو موافقت همی کنچو لباس تو درانند تو لباس وصل می دوز
به موافقت بیابد تن و جان سماع جانیز رباب و دف و سرنا و ز مطربان درآموز
به میان بیست مطرب چو یکی زند مخالفهمه گم کننده ره را چو ستیزه شد قلاوز
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آیدتو یکی نه ای هزاری تو چراغ خود برافروز
که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهترکه به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز

غزل شماره ۱۱۹۸

سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت بازمرغ دلم ز سینه پریدن گرفت باز
مرغی که تا کنون ز پی دانه مست بوددرسوخت دانه را و طپیدن گرفت باز
چشمی که غرقه بود به خون در شب فراقآن چشم روی صبح به دیدن گرفت باز
صدیق و مصطفی به حریفی درون غاربر غار عنکبوت تنیدن گرفت باز
دندان عیش کند شد از هجر ترش رویامروز قند وصل گزیدن گرفت باز
پیراهن سیاه که پوشید روز فصلتا جایگاه ناف دریدن گرفت باز
مستورگان مصر ز دیدار یوسفیهر یک ترنج و دست بریدن گرفت باز
افغان ز یوسفی که زلیخاش در مزادبا تنگ های لعل خریدن گرفت باز
آهوی چشم خونی آن شیر یوسفاندر خون عاشقان بچریدن گرفت باز
خاتون روح خانه نشین از سرای تنچادرکشان ز عشق دویدن گرفت باز
دیگ خیال عشق دلارام خام پزسه پایه دماغ پزیدن گرفت باز
نظاره خلیل کن آخر که شهد و شیراز اصبعین خویش مزیدن گرفت باز
آن دل که توبه کرد ز عشقش ستیز شدافسون و مکر دوست شنیدن گرفت باز
بر بام فکر خفته ستان دل به عشق مایک یک ستاره را شمریدن گرفت باز
سودای عشق لولی دزد سیاه کاربر زلف چون رسن بخزیدن گرفت باز
صراف ناز ناقد نقد ضمیر عشقبر کف قراضه ها بگزیدن گرفت باز
تبریز را کرامت شمس حقست و اوگوش مرا به خویش کشیدن گرفت باز

غزل شماره ۱۱۹۹

یا مکثر الدلال علی الخلق بالنشوزالفوز فی لقایک طوبی لمن یفوز
من آتشین زبانم از عشق تو چو شمعگویی همه زبان شو و سر تا قدم بسوز
غوغای روز بینی چون شمع مرده باشچون خلوت شب آمد چون شمع برفروز
گفتم بسوز و سازش چشمم به سوی توستچشمم مدوز هر دم ای شیر همچو یوز
ما را چو درکشیدی رو درمکش ز مااین پرده را دریدی آن پرده را مدوز
ای آب زندگانی بخشا بر آن کسیکو پیش از این فراق در آن آب کرد پوز
اول چنان نواز و در آخر چنین گدازاول یجوز آمد و امروز لایجوز
ای جان و بخت خندان در روی ما بخندتا سرو و گل بخندد در موسم عجوز
در موسم عجوز چو در باغ جان رویبنماید آن عجوز ز هر گوشه صد تموز
گوید به باغ جان رو گویم که ره کجاستگوید که راه باغ نیاموختی هنوز
آن سو که نکته ها و رموز چو جان رسدای عمر باد داده تو در نکته و رموز
تو غمز ما طلب کن خود رمزگو مباشبا آن کمان دولت کو درمپیچ توز
گر نفس پیر شد دل و جان تازه است و ترهمچون بنفشه تر خوش روی پشت گوز
ان لم یکن لقلبک فی ذاته غنیلم تغنه المناصب و المال و الکنوز
ان کنت ذا غنی و غناک مکتمکم حبه مکتمه ترصد البروز
یا طالب الجواهر و الدر و الحصیمثلان فی الظلام فهل تدر ما تحوز
می چین تو سنگ ریزه و در زین نشیب بحردر شب مزن تو قلب که پیدا شود به روز
استمحن النقود به میزان صادقردا لما یضرک مدا لما یعوز

غزل شماره ۱۲۰۰

ساقی روحانیان روح شدم خیز خیزتا که ببینند خلق دبدبه رستخیز
دوش مرا شاه خواند بر سر من حکم رانددر تن من خون نماند خون دل رز بریز
با دل و جان یاغیم بی دل و جان می زیمباطن من صید شاه ظاهر من در گریز
ای غم و اندیشه رو باده و بای غمستچونک بغرید شیر رو چو فرس خون بمیز
کشته شوم هر دمی پیش تو جرجیس وارسر بنهادن ز من وز تو زدن تیغ تیز
تشنه ترم من ز ریگ ترک سبو گیر و دیگبا جگر مرده ریگ ساقی جان در ستیز
تا می دل خورده ام ترک جگر کرده امچونک روم در لحد زان قدحم کن جهیز
ترک قدح کن بیار ساغر زفت ای نگارساغر خردم سبوست من چه کنم کفجلیز
شمس حق و دین بتاب بر من و تبریزیانتا که ز تف تموز سوزد پرده حجیز