قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۱۲۰۱ تا ۱۲۲۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۱۲۰۱

برای عاشق و دزدست شب فراخ و درازهلا بیا شب لولی و کار هر دو بساز
من از خزینه سلطان عقیق و در دزدمنیم خسیس که دزدم قماشه بزاز
درون پرده شب ها لطیف دزدانندکه ره برند به حیلت به بام خانه راز
طمع ندارم از شب روی و عیاریبجز خزینه شاه و عقیق آن شه ناز
رخی که از کر و فرش نماند شب به جهانزهی چراغ که خورشید سوزی و مه ساز
روا شود همه حاجات خلق در شب قدرکه قدر از چو تو بدری بیافت آن اعزاز
همه تویی و ورای همه دگر چه بودکه تا خیال درآید کسی تو را انباز
هلا گذر کن از این پهن گوش ها بگشاکه من حکایت نادر همه کنم آغاز
مسیح را چو ندیدی فسون او بشنوبپر چو باز سفیدی به سوی طبلک باز
چو نقده زر سرخی تو مهر شه بپذیراگر نه تو زر سرخی چراست چندین گاز
تو آن زمان که شدی گنج این ندانستیکه هر کجا که بود گنج سر کند غماز
بیار گنج و مکن حیله که نخواهی رستبه تف تف و به مصلا و ذکر و زهد و نماز
بدزدی و بنشینی به گوشه مسجدکه من جنید زمانم ابایزید نیاز
قماش بازده آن گاه زهد خود می کنمکن بهانه ضعف و فرومکش آواز
خموش کن ز بهانه که حبه ای نخرنددر این مقام ز تزویر و حیله طناز
بگیر دامن اقبال شمس تبریزیکه تا کمال تو یابد ز آستینش طراز

غزل شماره ۱۲۰۲

به آفتاب شهم گفت هین مکن این نازکه گر تو روی بپوشی کنیم ما رو باز
دمی که شعشعه این جمال درتابدصد آفتاب شود آن زمان سیاه و مجاز
کسی شود به تو غره که روی دوست ندیدکسی که دید مرا کی کند تو را اعزاز
ز گازران مگریز و به زیر ابر مروکه ابر را و تو را من درآورم به نیاز
اگر چه جان و جهانی خوش به توست جهاننگون شوی چو رخم دلبری کند آغاز
مرا هزار جهانست پر ز نور و نعیمچه ناز می رسدت با من ای کمین خباز
عباد را برهانم ز نان و از نانباحیات من بدهدشان حیات و عمر دراز
ز آفتاب گذشتیم خیز ای ناهیدبیار باده و نقل و نبات و نی بنواز
زمانه با تو نسازد تو سازوارش کنبه چنگ ما ده سغراق و چنگ را ده ساز
نبات و جامد و حیوان همه ز تو مستنددمی بدین دو سه مخمور بی نوا پرداز
حیات با تو خوشست و ممات با تو خوشستگهیم همچو شکر بفسران گهی بگداز
چو ماه همره من شد سفر مرا حضرستبه زیر سایه او می روم نشیب و فراز
ز آسمان شنوم من که عاقبت محمودخموش باش که محمود گشت کار ایاز

غزل شماره ۱۲۰۳

برو برو که نفورم ز عشق عارآمیزبرو برو گل سرخی ولیک خارآمیز
مقام داشت به جنت صفی حق آدمجدا فتاد ز جنت که بود مارآمیز
میان چرخ و زمین بس هوای پرنورستولیک تیره شود چون شود غبارآمیز
چو دوست با عدو تو نشست از او بگریزکه احتراق دهد آب گرم نارآمیز
برون کشم ز خمیر تو خویش را چون مویکه ذوق خمر تو را دیده ام خمارآمیز
ولیک موی کشان آردم بر تو غمتکه اژدهاست غمت با دم شرارآمیز
هزار بار گریزم چو تیر و بازآیمبدان کمان و بدان غمزه شکارآمیز
به گردنامه سحرم به خانه بازآردخیال یار به اکراه اختیارآمیز
غم تو بر سفرم زیر زیر می خنددکه واقفست از این عشق زینهارآمیز
به پیش سلطنت توبه ام چو مسخره ایستکه عشق را نبود صبر اعتبارآمیز
سخن مگوی چو گویی ز صبر و توبه مگویحدیث توبه مجنون بود فشارآمیز

غزل شماره ۱۲۰۴

عشق گزین عشق و در او کوکبه می ران و مترسای دل تو آیت حق مصحف کژ خوان و مترس
جانوری لاجرم از فرقت جان می لرزیری بهل و واو بهل شو همگی جان و مترس
چون تو گمانی ابدا خایفی از روز یقینعین گمان را تو به سر عین یقین دان و مترس
در دل کان نقد زری غایبی از دیدن خودرقص کنان شعله زنان برجه از این کار و مترس
دل ز تو برهان طلبد سایه برهان نه توییبر مثل سایه برو باز به برهان و مترس
سایه که فانی کندش طلعت خورشید بقاسایه مخوانش تو دگر عبرت ماکان و مترس

غزل شماره ۱۲۰۵

سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بسگر چه ملول گشته ای کم نزنی ز هیچ کس
چونک رسول از قنق گشت ملول و شد ترشناصح ایزدی ورا کرد عتاب در عبس
گر نکنی موافقت درد دلی بگیردتهمنفسی خوش است خوش هین مگریز یک نفس
ذوق گرفت هر چه او پخت میان جنس خودما بپزیم هم به هم ما نه کمیم از عدس
من نبرم ز سرخوشان خاصه از این شکرکشانمرگ بود فراقشان مرگ که را بود هوس
دوش حریف مست من داد سبو به دست منبشکنم آن سبوی را بر سر نفس مرتبس
نفس ضعیف معده را من نکنم حریف خودزانک خدوک می شود خوان مرا از این مگس
من پس و پیش ننگرم پرده شرم بردرمزانک کمند سکر می می کشدم ز پیش و پس
خوش سحری که روی او باشد آفتاب ماشاد شبی که باشد او بر سر کوی دل عسس
آمد عشق چاشتی شکل طبیب پیش مندست نهاد بر رگم گفت ضعیف شد مجس
گفت کباب خور پی قوت دل بگفتمشدل همگی کباب شد سوی شراب ران فرس
گفت شراب اگر خوری از کف هر خسی مخورباده منت دهم گزین صاف شده ز خاک و خس
گفتم اگر بیابمت من چه کنم شراب رانیست روا تیممی بر لب نیل و بر ارس
خامش باش ای سقا کاین فرس الحیات توآب حیات می کشد بازگشا از او جرس
آب حیات از شرف خود نرسد به هر خلفزین سببست مختفی آب حیات در غلس

غزل شماره ۱۲۰۶

سوی لبش هر آنک شد زخم خورد ز پیش و پسزانک حوالی عسل نیش زنان بود مگس
روی ویست گلستان مار بود در او نهانجعد ویست همچو شب مجمع دزد و هر عسس
کان زمردی مها دیده مار برکنیماه دوهفته ای شها غم نخوریم از غلس
بی تو جهان چه فن زند بی تو چگونه تن زندجان و جهان غلام تو جان و جهان تویی و بس
نصرت رستمان تویی فتح و ظفررسان توییهست اثر حمایتت گر زره ست وگر فرس
شمس تو معنوی بود آن نه که منطوی بودصد مه و آفتاب را نور توست مقتبس
چرخ میان آب تو بر دوران همی زندعقل بر طبیبیت عرضه همی کند مجس
ذره به ذره طمع ها صف زده پیش خوان توسجده کنان و دم زنان بهر امید هر نفس
دست چنین چنین کند لطف که من چنان دهمآنچ بهار می دهد از دم خود به خار و خس
خاک که نور می خورد نقره و زر نبات اوخاک که آب می خورد ماش شدست یا عدس
رنگ جهان چو سحرها عشق عصای موسویباز کند دهان خود درکشدش به یک نفس
چند بترسی ای دل از نقش خود و خیال خودچند گریز می کنی بازنگر که نیست کس
بس کن و بس که کمتر از اسب سقای نیستیچونک بیافت مشتری باز کند از او جرس

غزل شماره ۱۲۰۷

نیم شب از عشق تا دانی چه می گوید خروسخیز شب را زنده دار و روز روشن نستکوس
پرها بر هم زند یعنی دریغا خواجه امروزگار نازنین را می دهد بر آنموس
در خروش است آن خروس و تو همی در خواب خوشنام او را طیر خوانی نام خود را اثربوس
آن خروسی که تو را دعوت کند سوی خدااو به صورت مرغ باشد در حقیقات انگلوس
من غلام آن خروسم کو چنین پندی دهدخاک پای او به آید از سر واسیلیوس
گرد کفش خاک پای مصطفی را سرمه سازتا نباشی روز حشر از جمله کالویروس
رو شریعت را گزین و امر حق را پاس دارگر عرب باشی وگر ترک وگر سراکنوس

غزل شماره ۱۲۰۸

حال ما بی آن مه زیبا مپرسآنچ رفت از عشق او بر ما مپرس
زیر و بالا از رخش پرنور بینز اهتزاز آن قد و بالا مپرس
گوهر اشکم نگر از رشک عشقوز صفا و موج آن دریا مپرس
در میان خون ما پا درمنههیچم از صفرا و از سودا مپرس
خون دل می بین و با کس دم مزنوز نگار شنگ سرغوغا مپرس
صد هزاران مرغ دل پرکنده بینتو ز کوه قاف و از عنقا مپرس
صد قیامت در بلای عشق اوستدرنگر امروز و از فردا مپرس
ای خیال اندیش دوری سخت دورسر او از طبع کارافزا مپرس
چند پرسی شمس تبریزی کی بودچشم جیحون بین و از دریا مپرس

غزل شماره ۱۲۰۹

ای دل بی بهره از بهرام ترسوز شهان در ساعت اکرام ترس
دانه شیرین بود اکرام شاهدانه دیدی آن زمان از دام ترس
گر چه باران نعمتست از برق ترسشاد ایامی تو از ایام ترس
لطف شاهان گر چه گستاخت کندتو ز گستاخی ناهنگام ترس
چون بخندد شیر تو ایمن مباشآن زمان از زخم خون آشام ترس
ای مگس دل با لب شکر مپیچچشم بادامست از بادام ترس

غزل شماره ۱۲۱۰

نیست در آخرزمان فریادرسجز صلاح الدین صلاح الدین و بس
گر ز سر سر او دانسته ایدم فروکش تا نداند هیچ کس
سینه عاشق یکی آبیست خوشجان ها بر آب او خاشاک و خس
چون ببینی روی او را دم مزنکاندر آیینه زیان باشد نفس
از دل عاشق برآید آفتابنور گیرد عالمی از پیش و پس

غزل شماره ۱۲۱۱

ای روترش به پیشم بد گفته ای مرا پسمردار بوی دارد دایم دهان کرکس
آن گفته پلیدت در روی شدت پدیدتپیدا بود خبیثی در روی و رنگ ناکس
ما راست یار و دلبر تو مرگ و جسک می خورهین کز دهان هر سگ دریا نشد منجس
بیت القدس اگر شد ز افرنگ پر از خوکانبدنام کی شد آخر آن مسجد مقدس
این روی آینه ست این یوسف در او بتابدبیگانه پشت باشد هر چند شد مقرنس
خفاش اگر سگالد خورشید غم نداردخورشید را چه نقصان گر سایه شد منکس
ضحاک بود عیسی عباس بود یحییاین ز اعتماد خندان وز خوف آن معبس
گفتند از این دو یا رب پیش تو کیست بهترزین هر دو چیست بهتر در منهج موسس
حق گفت افضل آنست کش ظن به من نکوترکه حسن ظن مجرم نگذاردش مدنس
تو خود عبوس گینی نه از خوف و طمع دینیاز رشک زعفرانی یا از شماتت اطلس
این دو به کار ناید جز ناروا نشایدای وای آن که در وی باشد حسد مغرس
واهل ز دست او را تبت بس است او راهر کو عدوی مه شد ظلمات مر ورا بس
اعدات آفتابا می دان یقین خفاشندهم ننگ جمله مرغان هم حبس لیل عسعس
ابتر بود عدوش وان منصبش نمانددر دیده کی بماند گر درفتد در او خس

غزل شماره ۱۲۱۲

دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرسچشم من اندرنگر از می و ساغر مپرس
جوشش خون را ببین از جگر مومنانوز ستم و ظلم آن طره کافر مپرس
سکه شاهی ببین در رخ همچون زرمنقش تمامی بخوان پس تو ز زرگر مپرس
عشق چو لشکر کشید عالم جان را گرفتحال من از عشق پرس از من مضطر مپرس
هست دل عاشقان همچو دل مرغ از اوجز سخن عاشقی نکته دیگر مپرس
خاصیت مرغ چیست آنک ز روزن پردگر تو چو مرغی بیا برپر و از در مپرس
چون پدر و مادر عاشق هم عشق اوستبیش مگو از پدر بیش ز مادر مپرس
هست دل عاشقان همچو تنوری به تابچون به تنور آمدی جز که ز آذر مپرس
مرغ دل تو اگر عاشق این آتشستسوخته پر خوشتری هیچ تو از پر مپرس
گر تو و دلدار سر هر دو یکی کرده ایتپای دگر کژ منه خواجه از این سر مپرس
دیده و گوش بشر دان که همه پرگلستاز بصر پروحل گوهر منظر مپرس
چونک بشستی بصر از مدد خون دلمجلس شاهی تو راست جز می احمر مپرس
رو تو به تبریز زود از پی این شکر رابا لطف شمس حق از می و شکر مپرس

غزل شماره ۱۲۱۳

ای سگ قصاب هجر خون مرا خوش بلیسزانک نیرزد کنون خون رهی یک لکیس
گنج نهان دو کون پیش رخش یک جوستبهر لکیسی دلا سرد بود این مکیس
عاشقی آن صنم وانگه ترس کسییک دم و یک رنگ باش عاشق و آن گاه پیس
ای دل شکرستان از نمکش شور کنآب ز کوثر بخور خاک در او بلیس
زود بشو لوح را ز ابجد این کاف و نونآنگه ای دل برو نقطه خالش نویس
ای حسد موج زن بحر سیاه آمدیخشت گل تیره ای ز آب جهنم بخیس
شمس حق و دین کشید تیغ برون از نیامای خرد دوک سار تار خیالی بریس

غزل شماره ۱۲۱۴

بیا که دانه لطیفست رو ز دام مترسقمارخانه درآ و ز ننگ وام مترس
بیا بیا که حریفان همه به گوش تواندبیا بیا که حریفان تو را غلام مترس
بیا بیا به شرابی و ساقیی که مپرسدرآ درآ بر آن شاه خوش سلام مترس
شنیده ای که در این راه بیم جان و سر استچو یار آب حیاتست از این پیام مترس
چو عشق عیسی وقتست و مرده می جویدبمیر پیش جمالش چو من تمام مترس
اگر چه رطل گرانست او سبک روحستز دست دوست فروکش هزار جام مترس
غلام شیر شدی بی کباب کی مانیچو پخته خوار نباشی ز هیچ خام مترس
حریف ماه شدی از عسس چه غم داریصبوح روح چو دیدی ز صبح و شام مترس
خیال دوست بیاورد سوی من جامیکه گیر باده خاص و ز خاص و عام مترس
بگفتمش مه روزه ست و روز گفت خموشکه نشکند می جان روزه و صیام مترس
در این مقام خلیلست و بایزید حریفبگیر جام مقیم و در این مقام مترس

غزل شماره ۱۲۱۵

ای مست ماه روی تو استاره و گردون خوشرویت خوش و مویت خوش و آن دیگرت بیرون خوش
هرگز ندیدست آسمان هرگز نبوده در جهانمانند تو لیلی جان مانند من مجنون خوش
باور کند خود عاقلی در ظلمت آب و گلیمانند تو موسی دلی مانند من هارون خوش
ای قطب این هفت آسیا هم کان زر هم کیمیاای عیسی دوران بیا بر ما بخوان افسون خوش
چون گوهری ناسفته ام فارغ ز خام و پخته امدر سایه ات خوش خفته ام سرمست از آن افیون خوش
از نغمه تو ذره ها گر رقص آرد چه عجبنک طور موسی از وله رقصان در آن هامون خوش
ای دل برای دلخوشی زر و هنر چون می کشیدیدی تو از زر و هنر بی خسف یک قارون خوش
باشد به صورت خوش نما راه خوشی بسته شدهچون زهر مار کوهیی بنهفته در معجون خوش
یا همچو گور کافران پرمحنت و زخم گرانپیچیده بیرون گور را در اطلس و اکسون خوش
زان گوش همچون جیم تو زان چشم همچو صاد توزان قامت همچون الف زان ابروی چون نون خوش
شاگرد لوح جان شدم زین حرف ها خط خوان شدمکشتی و کشتی بان شدم اندر چنین جیحون خوش
ایوان کجا ماند مرا با منجنیق کبریامیزان کجا ماند مرا در عشقت ای موزون خوش
ای مایه صد بی هشی دی از طریق سرکشیگفتی مرا چونی خوشی در حیرت بی چون خوش
هر ناخوشی را در قود عدل رخت گردن بزدکان ناخوشی ها خورده بد در غیبت تو خون خوش
ای شمس تبریزی تویی کاندر جلالت صدتوییجان منست آن ماهیی در وی چو تو ذاالنون خوش

غزل شماره ۱۲۱۶

گر عاشقی از جان و دل جور و جفای یار کشور زانک تو عاشق نه ای رو سخره می کن خار کش
جانی بباید گوهری تا ره برد در دلبریاین ننگ جان ها را ز خود بیرون کن و بر دار کش
گاهی بود در تیرگی گاهی بود در خیرگیبیزار شو زین جان هله بر وی خط بیزار کش
خود را مبین در من نگر کز جان شدستم بی اثرمانند بلبل مست شو زو رخت بر گلزار کش
این کره تند فلک از روح تو سر می کشدچابک سوار حضرتی این کره را در کار کش
چون شهسوار فارسی خربندگی تا کی کنیننگت نمی آید که خر گوید تو را خروار کش
همچون جهودان می زیی ترسان و خوار و متهمپس چون جهودان کن نشان عصابه بر دستار کش
یا از جهودی توبه کن از خاک پای مصطفیبهر گشاد دیده را در دیده افکار کش

غزل شماره ۱۲۱۷

الحذر از عشق حذر هر کی نشانی بودشگر بستیزد برود عشق تو برهم زندش
از دل و جان برکندش لولی و منبل کندشسیل درآید چو گیا هر طرفی می بردش
اوست یقین رهزن تو خون تو در گردن تودور شو از خیر و شرش دور شو از نیک و بدش
باده خوری مست شوی بی دل و بی دست شویبیست سلامت بودش درکشدش خوش خوردش
پای در این جوی نهی تا به قیامت نرهیهر که در این موج فتد تا لب دریا کشدش
گول شود هول شود وز همه معزول شوددست نگیرد هنرش سود ندارد خردش
ای دم تو دام خمش بی گنهان را بمکشای رخ تو باده هش مست کند تا ابدش

غزل شماره ۱۲۱۸

ای شب خوش رو که تویی مهتر و سالار حبشما ز تو شادیم همه وقت تو خوش وقت تو خوش
عشق تو اندرخور ما شوق تو اندر بر مادست بنه بر سر ما دست مکش دست مکش
ای شب خوبی و بهی جان بجهد گر بجهیگر سه عدد بر سه نهی گردد شش گردد شش
شش جهتم از رخ تو وز نظر فرخ توهفت فلک را بدهد خوبی و کش خوبی و کش

غزل شماره ۱۲۱۹

یار نخواهم که بود بدخو و غمخوار و ترشچون لحد و گور مغان تنگ و دل افشار و ترش
یار چو آیینه بود دوست چو لوزینه بودساعت یاری نبود خایف و فرار و ترش
هر کی بود عاشق خود پنج نشان دارد بدسخت دل و سست قدم کاهل و بی کار و ترش
ور چشمش بیش بود هم ترشی بیش کنددان مثل بیشی او سرکه بسیار ترش
بس کن شرح ترشان این قدری بهر نشانکی طلبد در دل و جان طبع شکربار ترش

غزل شماره ۱۲۲۰

دام دگر نهاده ام تا که مگر بگیرمشآنک بجست از کفم بار دگر بگیرمش
آنک به دل اسیرمش در دل و جان پذیرمشگر چه گذشت عمر من باز ز سر بگیرمش
دل بگداخت چون شکر بازفسرد چون جگرباز روان شد از بصر تا به نظر بگیرمش
راه برم به سوی او شب به چراغ روی اوچون برسم به کوی او حلقه در بگیرمش
درد دلم بتر شده چهره من چو زر شدهتا ز رخم چو زر برد بر سر زر بگیرمش
گر چه کمر شدم چه شد هر چه بتر شدم چه شدزیر و زبر شدم چه شد زیر و زبر بگیرمش
تا به سحر بپایمش همچو شکر بخایمشبند قبا گشایمش بند کمر بگیرمش
خواب شدست نرگسش زود درآیم از پسشکرد سفر به خواب خوش راه سفر بگیرمش

غزل شماره ۱۲۲۱

اگر گم گردد این بی دل از آن دلدار جوییدشوگر اندررمد عاشق به کوی یار جوییدش
وگر این بلبل جانم بپرد ناگهان از تنزهر خاری مپرسیدش در آن گلزار جوییدش
اگر بیمار عشق او شود یاوه از این مجلسبه پیش نرگس بیمار آن عیار جوییدش
وگر سرمست دل روزی زند بر سنگ آن شیشهبه میخانه روید آن دم از آن خمار جوییدش
هر آن عاشق که گم گردد هلا زنهار می گویمبر خورشید برق انداز بی زنهار جوییدش
وگر دزدی زند نقبی بدزدد رخت عاشق رامیان طره مشکین آن طرار جوییدش
بت بیدار پرفن را که بیداری ز بخت اوستچنین خفته نیابیدش مگر بیدار جوییدش
بپرسیدم به کوی دل ز پیری من از آن دلبراشارت کرد آن پیرم که در اسرار جوییدش
بگفتم پیر را بالله تویی اسرار گفت آریمنم دریای پرگوهر به دریابار جوییدش
زهی گوهر که دریا را به نور خویش پر داردمسلمانان مسلمانان در آن انوار جوییدش
چو یوسف شمس تبریزی به بازار صفا آمدمر اخوان صفا را گو در آن بازار جوییدش

غزل شماره ۱۲۲۲

چه دارد در دل آن خواجه که می تابد ز رخسارشچه خوردست او که می پیچد دو نرگسدان خمارش
چه باشد در چنان دریا به غیر گوهر گویاچه باتابست آن گردون ز عکس بحر دربارش
به کار خویش می رفتم به درویشی خود ناگهمرا پیش آمد آن خواجه بدیدم پیچ دستارش
اگر چه مرغ استادم به دام خواجه افتادمدل و دیده بدو دادم شدم مست و سبکسارش
بگفت ابروش تکبیری بزد چشمش یکی تیریدلم از تیر تقدیری شد آن لحظه گرفتارش
مگر آن خواب دوشینه که من شوریده می دیدمچنین بودست تعبیرش که دیدم روز بیدارش
شب تیره اگر دیدی همان خوابی که من دیدمز نور روز بگذشتی شعاع و فر انوارش
چه خواجست این چه خواجست این بنامیزد بنامیزدهزاران خواجه می زیبد اسیر و بند دیدارش
کجا خواجه جهان باشد کسی کو بند جان باشدچو او بنده جهان باشد نباشد خواجگی یارش

غزل شماره ۱۲۲۳

قرین مه دو مریخند و آن دو چشمت ای دلکشبدان هاروت و ماروتت لجوجان را به بابل کش
سلیمانا بدان خاتم که ختم جمله خوبانیهمه دیوان و پریان را به قهر اندر سلاسل کش
برای جن و انسان را گشادی گنج احسان رامثال نحن اعطیناک بر محروم سائل کش
جسد را کن به جان روشن حسد را بیخ و بن برکننظر را بر مشارق زن خرد را در مسائل کش
چو لب الحمد برخواند دهش نقل و می بی حدچو برخواند و لا الضالین تو او را در دلایل کش
سوی تو جان چو بشتابد دهش شمعی که ره یابدچو خورشید تو را جوید چو ماهش در منازل کش
شراب کاس کیکاووس ده مخمور عاشق رادقیقه دانی و فن را به پیش فکر عاقل کش
به اقبال عنایاتت بکش جان را و قابل کنقبول و خلعت خود را به سوی نفس قابل کش
اسیر درد و حسرت را بده پیغام لاتاسواقتول عشق حسنت را از این مقتل به قاتل کش
اگر کافردلست این تن شهادت عرضه کن بر ویوگر بی حاصلست این جان چه باشد توش به حاصل کش
کنش زنده وگر نکنی مسیحا را تو نایب کنتو وصلش ده وگر ندهی به فضلش سوی فاضل کش
زمین لرزید ای خاکی چو دید آن قدس و آن پاکیاذا ما زلزلت برخوان نظر را در زلازل کش
تمامش کن هلا حالی که شاه حالی و قالیکسی که قول پیش آرد خطی بر قول و قایل کش

غزل شماره ۱۲۲۴

پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانشوگر برناورم فردا سر خویش از گریبانش
الا ای شحنه خوبی ز لعل تو بسی گوهربدزدیدست جان من برنجانش برنجانش
گر ایمان آورد جانی به غیر کافر زلفتبزن از آتش شوقت تو اندر کفر و ایمانش
پریشان باد زلف او که تا پنهان شود رویشکه تا تنها مرا باشد پریشانی ز پنهانش
منم در عشق بی برگی که اندر باغ عشق اوچو گل پاره کنم جامه ز سودای گلستانش
در آن گل های رخسارش همی غلطید روزی دلبگفتم چیست این گفتا همی غلطم در احسانش
یکی خطی نویسم من ز حال خود بر آن عارضکه تا برخواند آن عارض که استادست خط خوانش
ولیکن سخت می ترسم از آن زلف سیه کاوشکه بس دل در رسن بستست آن هندو ز بهتانش
به چاه آن ذقن بنگر مترس ای دل ز افتادنکه هر دل کان رسن بیند چنان چاهست زندانش

غزل شماره ۱۲۲۵

ریاضت نیست پیش ما همه لطفست و بخشایشهمه مهرست و دلداری همه عیش است و آسایش
هر آنچ از فقر کار آید به باغ جان به بار آیدبه ما از شهریار آید و باقی جمله آرایش
همه دیدست در راهش همه صدرست درگاهشوگر تن هست در کاهش ببین جان را تو افزایش
ببین تو لطف پاکی را امیر سهمناکی راکه او یک مشت خاکی را کند در لامکان جایش
بسی کوران و ره شینان از او گشتند ره بینانبسی جان های غمگینان چو طوطی شد شکرخایش
بسی زخمست بی دشنه ز پنج و چار وز شش نهز عشق آتش تشنه که جز خون نیست سقایش
زهی شیرین که می سوزم چو از شمعش برافروزمزهی شادی امروزم ز دولت های فردایش
چرا من خاکی و پستم ازیرا عاشق و مستمچرا من جمله جانستم ز عشق جسم فرسایش
به پیش عاشقان صف صف برآورده به حاجب کفز زخم اوست دل چون دف دهان از ناله سرنایش
از او چونست این دل چون کز او غرقست ره ره خونوز او غوغاست در گردون و ناله جان ز هیهایش
دلا تا چند پرهیزی بگو تو شمس تبریزیبنه سر تو ز سرتیزی برای فخر بر پایش