قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۱۲۲۶ تا ۱۲۵۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۱۲۲۶

آن یار ترش رو را این سوی کشانیدشزین ساغر خندان رو جامی بچشانیدش
زین باده نخوردست او زان بارد و سردست اوبا این همه بدهیدش جامی بپزانیدش
او سرکه چرا آرد غوره ز چه افشاردزان زهر همی بارد تا جمله بدانیدش
آن باده انگوری نفزاید جز کوریپهلوی چنین باده بالله منشانیدش
باشد بودش سکته در گور نباید کردزین آب خضر یک کف در حلق چکانیدش

غزل شماره ۱۲۲۷

رویش خوش و مویش خوش وان طره جعدینشصد رحمت هر ساعت بر جانش و بر دینش
هر لحظه و هر ساعت یک شیوه نو آردشیرینتر و نادرتر زان شیوه پیشینش
آن طره پرچین را چون باد بشوراندصد چین و دو صد ماچین گم گردد در چینش
بر روی و قفای مه سیلی زده حسن اوبر دبدبه قارون تسخر زده مسکینش
آن ماه که می خندد در شرح نمی گنجدای چشم و چراغ من دم درکش و می بینش
صد چرخ همی گردد بر آب حیات اوصد کوه کمر بندد در خدمت تمکینش
گولی مگر ای لولی این جا به چه می لولیرو صید و تماشا کن در شاهی شاهینش
گر اسب ندارد جان پیشش برود لنگانبنشاند آن فارس جان را سپس زینش
ور پای ندارد هم سر بندد و سر بنهدمانند طبیب آید آن شاه به بالینش
عشقست یکی جانی دررفته به صد صورتدیوانه شدم باری من در فن و آیینش
حسن و نمک نادر در صورت عشق آمدتا حسن و سکون یابد جان از پی تسکینش
بر طالع ماه خود تقویم عجب بست اوتقویم طلب می کن در سوره والتینش
خورشید به تیغ خود آن را که کشد ای جاناز تابش خود سازد تجهیزش و تکفینش
فرهاد هوای او رفتست به که کندنتا لعل شود مرمر از ضربت میتینش
من بس کنم ای مطرب بر پرده بگو این رابشنو ز پس پرده کر و فر تحسینش
خامش که به پیش آمد جوزینه و لوزینهلوزینه دعا گوید حلوا کند آمینش

غزل شماره ۱۲۲۸

ای یوسف مه رویان ای جاه و جمالت خوشای خسرو و ای شیرین ای نقش و خیالت خوش
ای چهره تو مه وش آبست و در او آتشهم آتش تو نادر هم آب زلالت خوش
ای صورت لطف حق نقش تو خوشست الحقای نقش تو روحانی وی نور جلالت خوش
ای مستی هوش آخر در مهر بجوش آخردر وصل بکوش آخر ای صبح وصالت خوش
ای روز ز روی تو شب سایه موی توچون ماه برآ امشب ای طالع و فالت خوش
گر لطف و وصال آری ور جور و محال آریآمیخته ای با جان ای جور و محالت خوش
دل گفت مرا روزی سالی گذرد زان مهجان گفت به گوش دل کای دل مه و سالت خوش
تبریز بگو آخر با غمزه شمس الدینکای فتنه جادویان ای سحر حلالت خوش

غزل شماره ۱۲۲۹

زلفی که به جان ارزد هر تار بشوریدشبس مشک نهان دارد زنهار بشوریدش
در شام دو زلف او صد صبح نهان بیشستهر لحظه و هر ساعت صد بار بشوریدش
آن دولت عالم را وان جنت خرم راکز وی شکفد در جان گلزار بشوریدش
آن باده همی جوشد وز خلق همی پوشدتا روی شود از وی خمار بشوریدش
چشم و دل مریم شد روشن از آن خرمانخلیست از آن خرما پربار بشوریدش
گم گشت دل مسکین اندر خم زلف اوباشد که بدید آید بسیار بشوریدش
شمس الحق تبریزی در عشق مسیح آمدهر کس که از او دارد زنار بشوریدش

غزل شماره ۱۲۳۰

جانم به چه آرامد ای یار به آمیزشصحت به چه دریابد بیمار به آمیزش
هر چند به بر گیری او را نبود سیریدانی به چه بنشیند این بار به آمیزش
آن تشنه ده روزه کی به شود از کوزهالا که کند آبش خوش خوار به آمیزش
در وصل تو می جوید وز شرم نمی گویدکامسال طرب خواهد چون پار به آمیزش
کاری که کند بنده تقدیر زند خندهکای خفته بجو آخر این کار به آمیزش
زیرا که به آمیزش یک خشت شود قصریزیرا که شود جامه یک تار به آمیزش
اندر چمن عشقت شمس الحق تبریزیصد گلشن و گل گردد یک خار به آمیزش

غزل شماره ۱۲۳۱

وقتت خوش وقتت خوش حلوایی و شکرکشجمشید تو را چاکر خورشید تو را مفرش
بخرام بیا کاین دم والله که نمی گنجدنی میوه و نی شیوه نی چرخ و مه و مه وش
جز ما و تو و جامی دریا کف خوش نامیچون دیگ مجوش از غم چون ریگ بیا درکش
زان سوی چو بگذشتم شش پنج زنش گشتمیا رب که چه ها دارد زان جانب پنج و شش
ناساخته افتادم در دام تو ای خوش دمای باده در باده ای آتش در آتش
نی بس کن و نی بس کن خود را همه اخرس کنکاین نیست قرائاتی کش فهم کند اخفش

غزل شماره ۱۲۳۲

هنگام صبوح آمد ای مرغ سحرخوانشبا زهره درآ گویان در حلقه مستانش
هر جان که بود محرم بیدار کنش آن دموان کو نبود محرم تا حشر بخسبانش
می گو سخنش بسته در گوش دل آهستهتا کفر به پیش آرد صد گوهر ایمانش
یک برق ز عشق شه بر چرخ زند ناگهآتش فتد اندر مه برهم زند ارکانش
آن جا که عنایت ها بخشید ولایت هاآن جا چه زند کوشش آن جا چه بود دانش
آن جا که نظر باشد هر کار چو زر باشدبی دست برد چوگان هر گوی ز میدانش
شمس الحق تبریزی کو هر دل بی دل رامی آرد و می آرد تا حضرت سلطانش

غزل شماره ۱۲۳۳

درون ظلمتی می جو صفاتشکه باشد نور و ظلمت محو ذاتش
در آن ظلمت رسی در آب حیواننه در هر ظلمتست آب حیاتش
بسی دل ها رسد آن جا چو برقیولی مشکل بود آن جا ثباتش
خنک آن بیدق فرخ رخی راکه هر دم می رساند شه به ماتش
بسی دل ها چو شکر شد شکستهنگشته صاف و نابسته نباتش
بپوشیده ز خود تشریف فقرشهم از یاقوت خود داده زکاتش
اگر رویش به قبله می نبینیدرون کعبه شد جای صلاتش
شب قدرست او دریاب او راامان یابی چو برخوانی براتش
ز هجران خداوند شمس تبریزشده نالان حیاتش از مماتش

غزل شماره ۱۲۳۴

قضا آمد شنو طبل نفیرشنفیرش تلختر یا زخم تیرش
چو دایه این جهان پستان سیه کردگلوگیر آمدت چون شهد شیرش
خنک طفلی که دندان خرد یافترهد زین دایه و شیر و زحیرش
بشارت های غیبی شد غذااشز شیرش وارهانید از بشیرش
چو هر دم می رسد تلقین عشقشچه غم دارد ز منکر یا نکیرش
چو آن خورشید بر وی سایه انداختز دوزخ ایمنست و زمهریرش
به اقبال جوان واگشت جانیکه راه دین نزد این چرخ پیرش
بدان دارالامان و اصل خود رفترهید از دامگاه و دار و گیرش
رهید از بند شحنه حرص و آزیکه کرده بود بیچاره و حقیرش
رو ای جان کز رباط کهنه جستیز غصه آجر و حجره و حصیرش
نثارش آید از رضوان جنتکنارش گیرد آن بدر منیرش
تماشا یافت آن چشم عفیفشسعادت یافت آن نفس فقیرش
خجسته باد باغستان خلدشمبارک باد آن نعم المصیرش

غزل شماره ۱۲۳۵

نگاری را که می جویم به جانشنمی بینم میان حاضرانش
کجا رفت او میان حاضران نیستدر این مجلس نمی بینم نشانش
نظر می افکنم هر سو و هر جانمی بینم اثر از گلستانش
مسلمانان کجا شد نامداریکه می دیدم چو شمع اندر میانش
بگو نامش که هر کی نام او گفتبه گور اندر نپوسد استخوانش
خنک آن را که دست او ببوسیدبه وقت مرگ شیرین شد دهانش
ز رویش شکر گویم یا ز خویشکه کفو او نمی بیند جهانش
زمینی گر نیابد شکل او چیستکه می گردد در این عشق آسمانش
بگو القاب شمس الدین تبریزمدار از گوش مشتاقان نهانش

غزل شماره ۱۲۳۶

برفتم دی به پیشش سخت پرجوشنپرسید او مرا بنشست خاموش
نظر کردم بر او یعنی که واپرسکه بی روی چو ماهم چون بدی دوش
نظر اندر زمین می کرد یارمکه یعنی چون زمین شو پست و بی هوش
ببوسیدم زمین را سجده کردمکه یعنی چون زمینم مست و مدهوش

غزل شماره ۱۲۳۷

شنو پندی ز من ای یار خوش کیشبه خون دل برآید کار درویش
یقین می دان مجیب و مستجابستدعای سوخته درویش دل ریش
چو آن سلطان بی چون را بدیدیغنی گشتی رهیدی از کم و بیش
چو اسماعیل قربان شو در این عشقولی را بنده شو گر نیستی میش
چو پختی در هوای شمس تبریزاز این خامان بیهوده میندیش

غزل شماره ۱۲۳۸

امروز خوش است دل که تو دوشخون دل ما بخورده ای نوش
ای دوش نموده روی چون ماهو امروز هزار شکل و روپوش
دل سجده کنان به پیش آن چشمجان حلقه شده به پیش آن گوش
هر لحظه اشارتی که هش دارهش می خواهی ز مرد بی هوش
سرنای توام مرا تو گوییمن در تو فرودمم تو مخروش
از بیم تو گشته شیر گربهدر خاک خزیده صبر چون موش
هر ذره کنار اگر گشایدخورشید نگنجد اندر آغوش
خورشید چو شد تو را خریدارای ذره به نقد نسیه بفروش
باقی غزل مگو که حیفستما در گفتار و دوست خاموش
لیکن چه کنم که رسم کهنه ستدریا خاموش و موج در جوش

غزل شماره ۱۲۳۹

ای خواجه تو عاقلانه می باشچون بی خبری ز شور اوباش
آن چهره که رشک فخر فقرستبا ناخن زشت خویش مخراش
آن بت به خیال درنگنجدبت ها به خیال خانه متراش
جمله بت و بت پرست چون اوستغیر کل و جمله چیست جز لاش
نی فهم کنند خلق این رانی دستوری که دم زنم فاش
این ماش برنج احولانستور نی نه برنج هست و نی ماش
پایان ها را کجا شناسندچون پوشیدست رشک روهاش
گر می دزدی ز زندگان دزدای دزد کفن به شب چو نباش
اما ز قضاست مات من ماتهم حکم قضاست عاش من عاش
خامش که ز شب خبر نداردآن کس که به روز خورد خشخاش

غزل شماره ۱۲۴۰

آن مطرب ما خوشست و چنگشدیوانه شود دل از ترنگش
چون چنگ زند یکی تو بنگرکز لطف چگونه گشت رنگش
گر تنگ آیی ز زندگانیبرجه به کنار گیر تنگش

غزل شماره ۱۲۴۱

ما نعره به شب زنیم و خاموشتا درنرود درون هر گوش
تا بو نبرد دماغ هر خامبر دیگ وفا نهیم سرپوش
بخلی نبود ولی نشایداین شهره گلاب و خانه موش
شب آمد و جوش خلق بنشستبرخیز کز آن ماست سرجوش
امشب ز تو قدر یافت و عزتبر دوش ز کبر می زند دوش
یک چند سماع گوش کردیمبردار سماع جان بی هوش
ای تن دهنت پر از شکر شدپیشت گله نیست هیچ مخروش
ای چنبر دف رسن گسستیبا چرخه و دلو و چاه کم کوش
چون گشت شکار شیر جانیبیزار شد از شکار خرگوش
خرگوش که صورتند بی جانگرمابه پر از نگار منقوش
با نفس حدیث روح کم گویوز ناقه مرده شیر کم دوش
از شر بگریز یار شب باشکاندر سر شب نهند شب پوش
تا صبح وصال دررسیدندرکش شب تیره را در آغوش
از یاد لقای یار بی خواباز خواب شدستمان فراموش
شب چتر سیاه دان و با وینعره دهلست و بانک چاووش
این فتنه به هر دمی فزونستامشب بترست عشق از دوش
شب چیست نقاب روی مقصودکای رحمت و آفرین بر آن روش
هین طبلک شب روان فروکوبزیرا که سوار شد سیاووش

غزل شماره ۱۲۴۲

گر لاش نمود راه قلاشای هر دو جهان غلام آن لاش
ای دیده جهان و جان ندیدهجانست جهان تو یک نفس باش
گردیست جهان و اندر این گردجاروب نهان شدست و فراش
این مشعله از کجاست بینیآن روز که بشکنی چو خشخاش
عشقی که نهان و آشکارستخون ریز و ستمگرست و اوباش
چون کشته شوی در او بمانیمن مات من الهوی فقد عاش
عشقست نه زر نهان نماندالعاشق کل سره فاش
لا حسن یلد حیث لا عشقشاباش زهی جمال شاباش

غزل شماره ۱۲۴۳

اندرآ ای اصل اصل شادمانی شاد باشاندرآ ای آب آب زندگانی شاد باش
گرت بیند زندگانی تا ابد باقی شودورت بیند مرده هم داند که جانی شاد باش
همچنین تو دم به دم آن جام باقی می رسانتا شویم از دست و آن باقی تو دانی شاد باش
بر نشانه خاک ما اینک نشان زخم توای نشانه شاد زی و ای نشانی شاد باش
ای هما کز سایه ات پر یافت کوه قاف نیزای همای خوش لقای آن جهانی شاد باش
هم ظریفی هم حریفی هم چراغی هم شرابهم جهانی هم نهانی هم عیانی شاد باش
تحفه های آن جهانی می رسانی دم به دممی رسان و می رسان خوش می رسانی شاد باش
رخت ها را می کشاند جان مستان سوی تومی چشان و می کشان خوش می کشانی شاد باش
ای جهان را شاد کرده وی زمین را جمله گنجتا زمین گوید تو را کای آسمانی شاد باش
گر سر خوبی بخارد دلبری در عهد توپرچمش آرند پیشت ارمغانی شاد باش
گوهر آدم به عالم شمس تبریزی توییای ز تو حیران شده بحر معانی شاد باش

غزل شماره ۱۲۴۴

ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باشدر جهان هر مرد و کاری مرد کار خویش باش
هر یکی زین کاروان مر رخت خود را رهزنندخویشتن را پس نشان و پیش بار خویش باش
حس فانی می دهند و عشق فانی می خرندزین دو جوی خشک بگذر جویبار خویش باش
می کشندت دست دست این دوستان تا نیستیدست دزد از دستشان و دستیار خویش باش
این نگاران نقش پرده آن نگاران دلندپرده را بردار و دررو با نگار خویش باش
با نگار خویش باش و خوب خوب اندیش باشاز دو عالم بیش باش و در دیار خویش باش
رو مکن مستی از آن خمری کز او زاید غرورغره آن روی بین و هوشیار خویش باش

غزل شماره ۱۲۴۵

آنک بیرون از جهان بد در جهان آوردمشو آنک می کرد او کرانه در میان آوردمش
آنک عشوه کار او بد عشوه ای بنمودمشو آنک از من سر کشیدی کشکشان آوردمش
آنک هر صبحی تقاضا می کند جان را ز مناز تقاضا بر تقاضا من به جان آوردمش
جان سرگردان که گم شد در بیابان فراقاز بیابان ها سوی دارالامان آوردمش
گفت جان من می نیایم تا بننمایی نشانکو نشان کو مهر سلطان من نشان آوردمش
مهربانی کردن این باشد که بستم دست دزددست بسته پیش میر مهربان آوردمش
چونک یک گوشه ردای مصطفی آمد به دستآنک بد در قعر دوزخ در جنان آوردمش

غزل شماره ۱۲۴۶

دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویشبر کف ساقی بدیدم در صراحی جان خویش
گفتمش ای جان جان ساقیان بهر خداپر کنی پیمانه و نشکنی پیمان خویش
خوش بخندید و بگفت ای ذوالکرم خدمت کنمحرمتت دارم به حق و حرمت ایمان خویش
ساغری آورد و بوسید و نهاد او بر کفمپرمی رخشنده همچون چهره رخشان خویش
سجده کردم پیش او و درکشیدم جام راآتشی افکند در من می ز آتشدان خویش
چون پیاپی کرد و بر من ریخت زان سان جام چندآن می چون زر سرخم برد اندر کان خویش
از گل رخسار او سرسبز دیدم باغ خویشز ابروی چون سنبل او پخته دیدم نان خویش
بخت و روزی هر کسی اندر خراباتی رویدمن کیم غمخوارگی را یافتم من آن خویش
بولهب را دیدم آن جا دست می خایید سختبوهریره دست کرده در دل انبان خویش
بولهب چون پشت بود و رو نبیند هیچ پشتبوهریره روی کرده در مه و کیوان خویش
بولهب در فکر رفته حجت و برهان طلببوهریره حجت خویش است و هم برهان خویش
نیست هر خم لایق می هین سر خم را ببندتا برآرد خم دیگر ساقی از خمدان خویش
بس کنم تا میر مجلس بازگوید با شماداستان صد هزاران مجلس پنهان خویش

غزل شماره ۱۲۴۷

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویشخون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش
هر کسی اندر جهان مجنون لیلی شدندعارفان لیلی خویش و دم به دم مجنون خویش
ساعتی میزان آنی ساعتی موزون اینبعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش
گر تو فرعون منی از مصر تن بیرون کنیدر درون حالی ببینی موسی و هارون خویش
لنگری از گنج مادون بسته ای بر پای جانتا فروتر می روی هر روز با قارون خویش
یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشقگفتمش چونی جوابم داد بر قانون خویش
گفت بودم اندر این دریا غذای ماهییپس چو حرف نون خمیدم تا شدم ذاالنون خویش
زین سپس ما را مگو چونی و از چون درگذرچون ز چونی دم زند آن کس که شد بی چون خویش
باده غمگینان خورند و ما ز می خوش دلتریمرو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلالهر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش
باده گلگونه ست بر رخسار بیماران غمما خوش از رنگ خودیم و چهره گلگون خویش
من نیم موقوف نفخ صور همچون مردگانهر زمانم عشق جانی می دهد ز افسون خویش
در بهشت استبرق سبزست و خلخال و حریرعشق نقدم می دهد از اطلس و اکسون خویش
دی منجم گفت دیدم طالعی داری تو سعدگفتمش آری ولیک از ماه روزافزون خویش
مه کی باشد با مه ما کز جمال و طالعشنحس اکبر سعد اکبر گشت بر گردون خویش

غزل شماره ۱۲۴۸

ساقیا بی گه رسیدی می بده مردانه باشساقی دیوانگانی همچو می دیوانه باش
سر به سر پر کن قدح را موی را گنجا مدهوان کز این میدان بترسد گو برو در خانه باش
چون ز خود بیگانه گشتی رو یگانه مطلقیبعد از آن خواهی وفا کن خواه رو بیگانه باش
درهای باصدف را سوی دریا راه نیستگر چنان دریات باید بی صدف دردانه باش
بانگ بر طوفان بزن تا او نباشد خیره کششمع را تهدید کن کای شمع چون پروانه باش
کاسه سر را تهی کن وانگهی با سر بگوکای مبارک کاسه سر عشق را پیمانه باش
لانه تو عشق بودست ای همای لایزالعشق را محکم بگیر و ساکن این لانه باش

غزل شماره ۱۲۴۹

شده ام سپند حسنت وطنم میان آتشچو ز تیر تست بنده بکشد کمان آتش
چو بسوخت جان عاشق ز حبیب سر برآردچه بسوخت اندر آتش که نگشت جان آتش
بمسوز جز دلم را که ز آتشت به داغمبنگر به سینه من اثر سنان آتش
که ستاره های آتش سوی سوخته گرایدکه ز سوخته بیابد شررش نشان آتش
غم عشق آتشینت چو درخت کرد خشکمچو درخت خشک گردد نبود جز آن آتش
خنک آنک ز آتش تو سمن و گلشن برویدکه خلیل عشق داند به صفا زبان آتش
که خلیل او بر آتش چو دخان بود سوارهکه خلیل مالک آمد به کفش عنان آتش
سحری صلای عشقت بشنید گوش جانمکه درآ در آتش ما بجه از جهان آتش
دل چون تنور پر شد که ز سوز چند گویددهن پرآتش من سخن از دهان آتش

غزل شماره ۱۲۵۰

به شکرخنده اگر می ببرد جان رسدشوگر از غمزه جادو برد ایمان رسدش
لشکر دیو و پری جمله به فرمان ویندبا چنین عز و شرف ملک سلیمان رسدش
صد هزاران دل یعقوب حزین زنده بدوستکر و فر شرف یوسف کنعان رسدش
لب عیسی صفتش مرده به دم زنده کندگر پرد با پر جان جانب کیوان رسدش
نوح وقتیست که عشق ابدی کشتی اوستگر جهان زیر و زبر کرد به طوفان رسدش
عشق او گرد برانگیخت ز دریای عدمید بیضا و عصایی شده ثعبان رسدش
جملگی تشنه دلان قوت از او می یابندبا چنین لقمه دهی شهرت لقمان رسدش