غزل شماره ۱۲۵۱
گر لب او شکند نرخ شکر می رسدشور رخش طعنه زند بر گل تر می رسدش
گر فلک سجده برد بر در او می سزدشور ستاند گرو از قرص قمر می رسدش
ور شه عقل که عالم همگی چاکر اوستجهت خدمت او بست کمر می رسدش
شاه خورشید که بر زنگی شب تیغ کشیدگر پی هیبتش افکند سپر می رسدش
گر عطارد ز پی دایره و نقطه اوهمچو پرگار دوانست به سر می رسدش
آن جمالی که فرشته نبود محرم اوگر ندارد سر دیدار بشر می رسدش
کار و بار ملکانی که زبردست شدندنکند ور بکند زیر و زبر می رسدش
می شمردم من از این نوع شنودم ز فلککه از این ها بگذر چیز دگر می رسدش
غزل شماره ۱۲۵۲
آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدشبوک این همت ما جانب بستان کشدش
گر چه جان را نبود قوت این گستاخیآنک جان از مدد رحمت جانان کشدش
هر دم از یاد لبش جان لب خود می لیسدور سقط می شنود از بن دندان کشدش
جانب محو و فنا رخت کشیدند مهانتا بقا لطف کند جانب ایشان کشدش
ای بسا جان که چو یعقوب همی زهر چشدتا که آن یوسف جان در شکرستان کشدش
هر کسی کو بتر از وی خرد فخر کندگر چه چون ماه بود چرخ به میزان کشدش
هر که در دیده عشاق شود مردمکیآن نظر زود سوی گوهر انسان کشدش
کافر زلف وی آن را که ز راهش ببردکفر آید بر او جانب ایمان کشدش
شمس تبریز مرا عشق تو سرمست کندهر کی او باده کشد باده بدین سان کشدش
غزل شماره ۱۲۵۳
بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدشنفس اگر سر بکشد گوش کشان می کشدش
جان دل اصل دل و اصل دلت فصل دلستوگرش او ندهد جان ز کی باشد مددش
دل ز دردش چه خوشی ها و طرب ها داردتو مگیر آن کرم وان دهش بی عددش
ملک الموت برید از دلم آن روز طمعکه مشرف شدم از طوق حیات ابدش
برد سود دو جهان و آنچ نیاید به زبانکاروانی که غم عشق خدا راه زدش
سوسن استایش او کرد کز او یافت زبانسرو آزادی او کرد که بخشید قدش
بلبل آن را بستاید که زبانش آموختگل از او جامه دراند که برافروخت خدش
کیست کو دانه اومید در این خاک بکاشتکه بهار کرمش بازنبخشید صدش
میوه تلخ و ترش خام طمع بود ولیآفتاب کرم تو به کرم می پزدش
آفتاب از پی آن سجده که هر شام کندچه زیان کرد از آن شاه که جان شد جسدش
همه شب سجده کنان می رود و وقت سحرروش بخشد که بمیرد مه چرخ از حسدش
هر که امروز کند شهوت خود را در گورهر یکی حور شود مونس گور و الحدش
هر کی او اسب دواند به سوی گمراهیکند آن اسب لگدکوب نکال از لگدش
بهل ابتر تو غزل را به ازل حیران باشکه تمامش کند و شرح دهد هم صمدش
غزل شماره ۱۲۵۴
من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویشخویش را غیر مینگار و مران از در خویش
سر و پا گم مکن از فتنه بی پایانتتا چو حیران بزنم پای جفا بر سر خویش
آن که چون سایه ز شخص تو جدا نیست منممکش ای دوست تو بر سایه خود خنجر خویش
ای درختی که به هر سوت هزاران سایه ستسایه ها را بنواز و مبر از گوهر خویش
سایه ها را همه پنهان کن و فانی در نوربرگشا طلعت خورشیدرخ انور خویش
ملک دل از دودلی تو مخبط گشتستبر سر تخت برآ پا مکش از منبر خویش
عقل تاجست چنین گفت به تثمیل علیتاج را گوهر نو بخش تو از گوهر خویش
غزل شماره ۱۲۵۵
اندک اندک راه زد سیم و زرشمرگ و جسک نو فتاد اندر سرش
عشق گردانید با او پوستینمی گریزد خواجه از شور و شرش
اندک اندک روی سرخش زرد شداندک اندک خشک شد چشم ترش
وسوسه و اندیشه بر وی در گشادراند عشق لاابالی از درش
اندک اندک شاخ و برگش خشک گشتچون بریده شد رگ بیخ آورش
اندک اندک دیو شد لاحول گوسست شد در عاشقی بال و پرش
اندک اندک گشت صوفی خرقه دوزرفت وجد و حالت خرقه درش
عشق داد و دل بر این عالم نهاددر برش زین پس نیاید دلبرش
زان همی جنباند سر او سست سستکآمد اندر پا و افتاد اکثرش
بهر او پر می کنم من ساغریگر بنوشد برجهاند ساغرش
دست ها زان سان برآرد کآسمانبشنود آواز الله اکبرش
میر ما سیرست از این گفت و ملولدرکشان اندر حدیث دیگرش
کشته عشقم نترسم از امیرهر کی شد کشته چه خوف از خنجرش
بترین مرگ ها بی عشقی استبر چه می لرزد صدف بر گوهرش
برگ ها لرزان ز بیم خشکی اندتا نگردد خشک شاخ اخضرش
در تک دریا گریزد هر صدفتا بنربایند گوهر از برش
چون ربودند از صدف دانه گهربعد از آن چه آب خوش چه آذرش
آن صدف بی چشم و بی گوش است شاددر به باطن درگشاده منظرش
گر بماند عاشقی از کاروانبر سر ره خضر آید رهبرش
خواجه می گرید که ماند از قافلهلیک می خندد خر اندر آخرش
عشق را بگذاشت و دم خر گرفتلاجرم سرگین خر شد عنبرش
ملک را بگذاشت و بر سرگین نشستلاجرم شد خرمگس سرلشکرش
خرمگس آن وسوسه ست و آن خیالکه همی خارش دهد همچون گرش
گر ندارد شرم و واناید از اینوانمایم شاخ های دیگرش
تو مکن شاخش چو مرد اندر خریگاو خیزد با سه شاخ از محشرش
غزل شماره ۱۲۵۶
آنک جانش داده ای آن را مکشور ندادی نقش بی جان را مکش
آن دو زلف کافر خود را بگوکای یگانه اهل ایمان را مکش
آفتابا روی خود جلوه مکنچند روزی ماه تابان را مکش
چون تو سیمرغی به قاف ذوالجلالبازگرد و جمله مرغان را مکش
در میان خون هر مسکین مروجز قباد و شاه خاقان را مکش
گر مرا دربان عشقت بار داداز سر غیرت تو دربان را مکش
گر فضولم من که مهمان توامشرط نبود هیچ مهمان را مکش
مست میدانم ز می دانم خرابشیشه مشکن مست میدان را مکش
شمس تبریزی تویی سلطان منبازگشتم باز سلطان را مکش
غزل شماره ۱۲۵۷
چون تو شادی بنده گو غمخوار باشتو عزیزی صد چو ما گو خوار باش
کار تو باید که باشد بر مرادکارهای عاشقان گو زار باش
شاه منصوری و ملکت آن توستبنده چون منصور گو بر دار باش
اشتر مستم نجویم نسترننوشخوارم در رهت گو خار باش
نشنوم من هیچ جز پیغام اوهر چه خواهی گفت گو اسرار باش
ای دل آن جایی تو باری که ویستاز جمال یار برخوردار باش
او طبیبست و به بیماران رودای تن وامانده تو بیمار باش
بر امید یار غار خلوتیثانی اثنین برو در غار باش
بر امید داد و ایثار بهارمهرها می کار و در ایثار باش
خرمنا بر طمع ماه بانمکگم شو از دزد و در آن انبار باش
بهر نطق یار خوش گفتار خویشلب ببند از گفت و کم گفتار باش
غزل شماره ۱۲۵۸
آن مایی همچو ما دلشاد باشدر گلستان همچو سرو آزاد باش
چون ز شاگردان عشقی ای ظریفدر گشاد دل چو عشق استاد باش
گر غمی آید گلوی او بگیرداد از او بستان امیرداد باش
جان تو مستست در بزم احدتن میان خلق گو آحاد باش
گاه با شیرین چو خسرو خوش بخندگه ز هجرش کوه کن فرهاد باش
گه نشاط انگیز همچون گلشنشگه چو بلبل نال و خوش فریاد باش
پیش سروش چون خرامد خاک باشچون گلش عنبر فشاند باد باش
حاصل اینست ای برادر چون فلکدر جهان کهنه نوبنیاد باش
در میان خارها چون خارپشتسر درون و شادمان و راد باش
غزل شماره ۱۲۵۹
عقل آمد عاشقا خود را بپوشوای ما ای وای ما از عقل و هوش
یا برو از جمع ما ای چشم و عقلیا شوم از ننگ تو بی چشم و گوش
تو چو آبی ز آتش ما دور شویا درآ در دیگ ما با ما بجوش
گر نمی خواهی که خردت بشکندمرده شو با موج و با دریا مکوش
گر بگویی عاشقم هست امتحانسر مپیچ و رطل مردان را بنوش
می خروشم لیکن از مستی عشقهمچو چنگم بی خبر من از خروش
شمس تبریزی مرا کردی خرابهم تو ساقی هم تو می هم می فروش
غزل شماره ۱۲۶۰
اندرآمد شاه شیرینان ترشجان شیرینم فدای آن ترش
چشم کژبین را بگفتم کژ مبینکس کند باور گل خندان ترش
در هر آن زندان که درتابد رخشکس نماند در همه زندان ترش
گرد باغش گشتم و والله نبودمیوه ای اندر همه بستان ترش
در حرم خندان بود سلطان ولیکمی نماید خویش در دیوان ترش
گر تو مرد مومنی باور مکنانگبین و شکر و ایمان ترش
منکر ار باشد ترش نبود عجبنسبتی دارد به بادنجان ترش
غزل شماره ۱۲۶۱
روی تو جان جانست از جان نهان مدارشآنچ از جهان فزونست اندر جهان درآرش
ای قطب آسمان ها در آسمان جان هاجان گرد توست گردان می دار بی قرارش
همچون انار خندان عالم نمود دنداندر خویش می نگنجد از خویشتن برآرش
نگذارد آفتابش یک ذره اختیارمتا اختیار دارم کی باشم اختیارش
از خاک چون غباری برداشت باد عشقمآن جا که باد جنبد آن جا بود غبارش
در خاک تیره دانه زان رو به جنبش آمدکز عشق خاکیان را بر می کشد بهارش
هم بدر و هم هلالش هم حور و هم جمالشهم باغ و هم نهالش چون من در انتظارش
جامش نعوذبالله دامش نعوذباللهنامش نعوذبالله والله که نیست یارش
من همچو گلبنانم او همچو باغبانماز وی شکفت جانم بر وی بود نثارش
چون برگ من ز بالا رقصان به پستی آیملرزان که تا نیفتم الا که در کنارش
حیله گریست کارش مهره بریست کارشپرده دریست کارش نی سرسریست کارش
می خارد این گلویم گویم عجب نگویمبگذار تا بخارد بی محرمی مخارش
غزل شماره ۱۲۶۲
گر جان بجز تو خواهد از خویش برکنیمشور چرخ سرکش آید بر همدگر زنیمش
گر رخت خویش خواهد ما رخت او دهیمشور قلعه ها درآید ویرانه ها کنیمش
گر این جهان چو جانست ما جان جان جانیمور این فلک سر آمد ما چشم روشنیمش
بیخ درخت خاکست وین چرخ شاخ و برگشعالم درخت زیتون ما همچو روغنیمش
چون عشق شمس تبریز آهن ربای باشدما بر طریق خدمت مانند آهنیمش
غزل شماره ۱۲۶۳
سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانشمستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش
گه می فتد از این سو گه می فتد از آن سوآن کس که مست گردد خود این بود نشانش
چشمش بلای مستان ما را از او مترسانمن مستم و نترسم از چوب شحنگانش
ای عشق الله الله سرمست شد شهنشهبرجه بگیر زلفش درکش در این میانش
اندیشه ای که آید در دل ز یار گویدجان بر سرش فشانم پرزر کنم دهانش
آن روی گلستانش وان بلبل بیانشوان شیوه هاش یا رب تا با کیست آنش
این صورتش بهانه ست او نور آسمانستبگذر ز نقش و صورت جانش خوشست جانش
دی را بهار بخشد شب را نهار بخشدپس این جهان مرده زنده ست از آن جهانش
غزل شماره ۱۲۶۴
می گفت چشم شوخش با طره سیاهشمن دم دهم فلان را تو درربا کلاهش
یعقوب را بگویم یوسف به قعر چاهستچون بر سر چه آید تو درفکن به چاهش
ما شکل حاجیانیم جاسوس و رهزنانیمحاجی چو در ره آید ما خود زنیم راهش
ما شاخ ارغوانیم در آب و می نماییمبا نعل بازگونه چون ماه و چون سپاهش
روباه دید دنبه در سبزه زار و می گفتهرگز کی دید دنبه بی دام در گیاهش
وان گرگ از حریصی در دنبه چون نمک شداز دام بی خبر بد آن خاطر تباهش
ابله چو اندرافتد گوید که بی گناهمبس نیست ای برادر آن ابلهی گناهش
ابله کننده عشقست عشقی گزین تو باریکابله شدن بیرزد حسن و جمال و جاهش
پای تو درد گیرد افسون جان بر او خوانآن پای گاو باشد کافسون اوست کاهش
حلق تو درد گیرد همراه دم پذیردخود حلق کی گشاید بی آه غصه کاهش
تا پیشگاه عشقش چون باشد و چه باشدچون ما ز دست رفتیم از پای گاه جاهش
تا چه جمال دارد آن نادره مطرزکه سوخت جان ما را آن نقش کارگاهش
ز اندیشه می گذارم تا خود چه حیله سازمبا او که مکر و حیله تلقین کند الهش
آن کس که گم کند ره با عقل بازگرددوان را که عقل گم شد از کی بود پناهش
نی ما از آن شاهیم ما عقل و جان نخواهیمچه عقل و بند و پندش چه جان و آه آهش
مستی فزود خامش تا نکته ای نرانیای رفته لاابالی در خون نیکخواهش
غزل شماره ۱۲۶۵
آن مه که هست گردون گردان و بی قرارشوان جان که هست این جان وین عقل مستعارش
هر لحظه اختیاری نو نو دهد به جان هاوین اختیارها را بشکسته اختیارش
من جسم و جان ندانم من این و آن ندانممن در جهان ندانم جز چشم پرخمارش
آن روی همچو روزش وان رنگ دلفروزشوان لطف توبه سوزش وان خلق چون بهارش
عشقش بلای توبه داده سزای توبهآخر چه جای توبه با عشق توبه خوارش
چون دوست و دشمن او هستند رهزن اوماییم و دامن او بگرفته استوارش
از عشق جام و دورش شاید کشید جورشچون گوش دوست داری می بوس گوشوارش
من حلقه های زلفش از عشق می شمارمور نه کجا رسد کس در حد و در شمارش
لطفش همی شمارم دل با دم شمردهجانیش بخش آخر ای کشته زار زارش
غزل شماره ۱۲۶۶
روحیست بی نشان و ما غرقه در نشانشروحیست بی مکان و سر تا قدم مکانش
خواهی که تا بیابی یک لحظه ای مجویشخواهی که تا بدانی یک لحظه ای مدانش
چون در نهانش جویی دوری ز آشکارشچون آشکار جویی محجوبی از نهانش
چون ز آشکار و پنهان بیرون شدی به برهانپاها دراز کن خوش می خسب در امانش
چون تو ز ره بمانی جانی روانه گرددوانگه چه رحمت آید از جان و از روانش
ای حبس کرده جان را تا کی کشی عنان رادرتاز درجهانش اما نه در جهانش
بی حرص کوب پایی از کوری حسد رازیرا حسد نگوید از حرص ترجمانش
آخر ز بهر دو نان تا کی دوی چو دونانو آخر ز بهر سه نان تا کی خوری سنانش
غزل شماره ۱۲۶۷
در عشق آتشینش آتش نخورده آتشبی چهره خوش او در خوش هزار ناخوش
دل از تو شرحه شرحه بنشین کباب می خورخون چون میست جوشان بنشین شراب می چش
گوشی کشد مرا می گوشی دگر کشد ویای دل در این کشاکش بنشین و باده می کش
هفت اخترند عامل در شش جهت ولیکنای عشق بردریدی این هفت را از آن شش
گاهی چو آفتابم سرمایه بخش صد مهگه چون مهم گذاران در عشق یار مه وش
گر منکری گریزد از عشق نیست نادرکز آفتاب دارد پرهیز چشم اعمش
صدغ الوفاء حقاء من فقدکم مشوشوجه الولاء حقاء من عبرتی منقش
القلب لیس یلقی نادیک کیف یصبرالاذن لیس یلقن حادیک کیف ینعش
غزل شماره ۱۲۶۸
صد سال اگر گریزی و نایی بتا به پیشبرهم زنیم کار تو را همچو کار خویش
مگریز که ز چنبر چرخت گذشتنیستگر شیر شرزه باشی ور سفله گاومیش
تن دنبلیست بر کتف جان برآمدهچون پر شود تهی شود آخر ز زخم نیش
ای شاد باطلی که گریزد ز باطلیبر عشق حق بچفسد بی صمغ و بی سریش
گز می کنند جامه عمرت به روز و شبهم آخر آرد او را یا روز یا شبیش
بیچاره آدمی که زبونست عشق رازفت آمد این سوار بر این اسب پشت ریش
خاموش باش و در خمشی گم شو از وجودکان عشق راست کشتن عشاق دین و کیش
غزل شماره ۱۲۶۹
آینه ام من آینه ام من تا که بدیدم روی چو ماهشچشم جهانم چشم جهانم تا که بدیدم چشم سیاهش
چرخ زمین شد چرخ زمین شد جنت ماوی راحت جان هاتا که برآمد تا که برآمد بر که جودی خیل و سپاهش
پشت قوی شد پشت قوی شد اختر دولت عدل و عنایتچون نشود شه چون نشود شه آنک تو باشی پشت و پناهش
شوره زمینی شوره زمینی کز تو کشد او آب بهاریسبزتر آمد سبزتر آمد از همه جاها کشت و گیاهش
روی چو ماهت روی چو ماهت بست گرو دی با مه و اخترگشت گروگان گشت گروگان ماه و سما را زلف سیاهش
سلسله جنبان سلسله جنبان گشت برادر این دل مجنونچون بنشورد چون بنشورد آن مجنون کش شد سر ماهش
دم مزن ای جان دم مزن ای جان برخور کآمد روز مبارککیست مبارک کیست مبارک آن که ببیند هم ز پگاهش
غزل شماره ۱۲۷۰
مستی امروز من نیست چو مستی دوشمی نکنی باورم کاسه بگیر و بنوش
غرق شدم در شراب عقل مرا برد آبگفت خرد الوداع بازنیایم به هوش
عقل و خرد در جنون رفت ز دنیا برونچونک ز سر رفت دیگ چونک ز حد رفت جوش
این دل مجنون مست بند بدرید و جستبا سرمستان مپیچ هیچ مگو رو خموش
صبحدم از نردبان گفت مرا پاسبانکز سوی هفتم فلک دوش شنیدم خروش
گفت زحل زهره را زخمه آهسته زنوی اسد آن ثور را شاخ بگیر و بدوش
خون شده بین از نهیب شیر به پستان ثورشیر فلک را نگر گشته ز هیبت چو موش
گرم کن ای شیر تک چند گریزی چو سگجلوه کن ای ماه رو چند کنی روی پوش
چشم گشا شش جهت شعشعه نور بینگوش گشا سوی چرخ ای شده چشم تو گوش
بشنو از جان سلام تا برهی از کلامبنگر در نقش گر تا برهی از نقوش
گفتمش ای خواجه رو هر چه شود گو بشوصافم و آزاد نو بنده دردی فروش
ترس و امید تو را هست حواله به عقلدانه و دام تو را هست شکاری وحوش
دردی دردش مرا چون به حمایت گرفتبا من از این ها مگو کار توست آن بکوش
غزل شماره ۱۲۷۱
باز درآمد طبیب از در رنجور خویشدست عنایت نهاد بر سر مهجور خویش
بار دگر آن حبیب رفت بر آن غریبتا جگر او کشید شربت موفور خویش
شربت او چون ربود گشت فنا از وجودساقی وحدت بماند ناظر و منظور خویش
نوش ورا نیش نیست ور بودش راضیمنیست عسل خواره را چاره ز زنبور خویش
این شب هجران دراز با تو بگویم چراستفتنه شد آن آفتاب بر رخ مستور خویش
غفلت هر دلبری از رخ خود رحمتستور نه ببستی نقاب بر رخ مشهور خویش
عاشق حسن خودی لیک تو پنهان ز خودخلعت وصلت بپوش بر تن این عور خویش
شکر که خورشید عشق رفت به برج حملدر دل و جان ها فکند پرورش نور خویش
شکر که موسی برست از همه فرعونیانباز به میقات وصل آمد بر طور خویش
عیسی جان دررسید بر سر عازر دمیدعازر از افسون او حشر شد از گور خویش
باز سلیمان رسید دیو و پری جمع شدبر همه شان عرضه کرد خاتم و منشور خویش
ساقی اگر بایدت تا کنم این را تمامباده گویا بنه بر لب مخمور خویش
غزل شماره ۱۲۷۲
باز فرود آمدیم بر در سلطان خویشبازگشادیم خوش بال و پر جان خویش
باز سعادت رسید دامن ما را کشیدبر سر گردون زدیم خیمه و ایوان خویش
دیده دیو و پری دید ز ما سروریهدهد جان بازگشت سوی سلیمان خویش
ساقی مستان ما شد شکرستان مایوسف جان برگشاد جعد پریشان خویش
دوش مرا گفت یار چونی از این روزگارچون بود آن کس که دید دولت خندان خویش
آن شکری را که هیچ مصر ندیدش به خوابشکر که من یافتم در بن دندان خویش
بی زر و سر سروریم بی حشمی مهتریمقند و شکر می خوریم در شکرستان خویش
تو زر بس نادری نیست کست مشتریصنعت آن زرگری رو به سوی کان خویش
دور قمر عمرها ناقص و کوته بودعمر درازی نهاد یار به دوران خویش
دل سوی تبریز رفت در هوس شمس دینرو رو ای دل بجو زر به حرمدان خویش
غزل شماره ۱۲۷۳
ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباشحسن تو از حد گذشت شیوه گری گو مباش
هست درست دلم مهر تو ای حاصلمجان زرینم بس است مهر زری گو مباش
عشق کدام آتش است کو همه را دلکش استچاکری او خوش است ملک و سری گو مباش
برکن از کار تو دست به یک بار توخشک لبم دار تو هیچ تری گو مباش
جان من از جان عشق شد همگی کان عشقهمره مردان عشق ماده نری گو مباش
سایه تو پیش و پس جان مرا دسترسسایه آن نخل بس باروری گو مباش
جان صفا شمس دین از تبریزی چو چیناز تو مرا غیر این پرده دری گو مباش
غزل شماره ۱۲۷۴
خواجه چرا کرده ای روی تو بر ما ترشزین شکرستان برو هست کس این جا ترش
در شکرستان دل قند بود هم خجلتو ز کجا آمدی ابرو و سیما ترش
بر فلک آن طوطیان جمله شکر می خورندگر نپری بر فلک منگر بالا ترش
رستم میدان فکر پیش عروسان بکرهیچ بود در وصال وقت تماشا ترش
هر کی خورد می صبوح روز بود شیرگیرهر کی خورد دوغ هست امشب و فردا ترش
مومن و ایمان و دین ذوق و حلاوت بودتو به کجا دیده ای طبله حلوا ترش
این ترشی ها همه پیش تو زان جمع شدجنس رود سوی جنس ترش رود با ترش
والله هر میوه ای کو نپزد ز آفتابگر چه بود نیشکر نبود الا ترش
سوزش خورشید عشق صبر بود صبر کنروز دو سه صبر به مذهب تو با ترش
هر کی ترش بینیش دانک ز آتش گریختغوره که در سایه ماند هست سر و پا ترش
دعوه دل کرده ای وعده وفا کن مباشدر صف دعوی چو شیر وقت تقاضا ترش
بنگر در مصطفی چونک ترش شد دمیکرده عتابش عبس خواند مر او را ترش
خامش و تهمت منه خواجه ترش نیست لیکگه گه قاصد کند مردم دانا ترش
او چو شکر بوده است دل ز شکر پر ولیکدر ادب کودکان باشد لالا ترش
غزل شماره ۱۲۷۵
چون بزند گردنم سجده کند گردنششیر خورد خون من ذوق من از خوردنش
هین هله شیر شکار پنجه ز من برمدارهین که هزاران هزار منت آن بر منش
پخته خورد پخته خوار خام خورد عشق یارخام منم ای نگار که نتوان پختنش
ای تو دهلزن به قل بنده تو را چون دهلدر تو درآویخته همچو دهل می زنش
گوش همه سرخوشان عشق کشد کش کشانعشق تو داوود توست موم شده آهنش
دل همه مال و عقار خرج کند در قمارچونک برهنه شود چرخ دهد مخزنش
دل ز سخن مال مال خواست زدن پر و بالپرتو نور کمال کرد چنین الکنش