غزل شماره ۱۲۷۶
باز درآمد ز راه بیخود و سرمست دوشتوبه کنان توبه را سیل ببردست دوش
گرز برآورد عشق کوفت سر عقل راشد ز بلندی عشق چرخ فلک پست دوش
دولت نو شد پدید دام جهان را دریدمرغ ظریف از قفص شکر که وارست دوش
آنچ به هفت آسمان جست فرشته و نیافتنک به زمین گاه خاک سهل برون جست دوش
آنک دل جبرئیل از کف او خسته بودمرغ پراشکسته ای سینه او خست دوش
عقل کمالی که او گردن شیران شکستعاشق بی دست و پا گردن او بست دوش
از شرر آفتاب شیشه گردون نکفتسایه بی سایه ای دید دراشکست دوش
ماه که چون عاشقان در پی خورشید بودبعد فراق دراز خفیه بپیوست دوش
آنک در او عقل و وهم می نرسد از قصورگشت عیان تا که عشق کوفت بر او دست دوش
هر چه بود آن خیال گردد روزی وصالچند خیال عدم آمد در هست دوش
خامش باش ای دلیل خامشیت گفتنستشد سر و گوشت بلند از سخن پست دوش
غزل شماره ۱۲۷۷
خواجه غلط کرده ای در صفت یار خویشسست گمان بوده ای عاقبت کار خویش
در هوس گلرخان سست زنخ گشته ایهای اگر دیدیی روی چو گلنار خویش
راه زنان عشق را مرگ لقب کرده اندتا تو بلنگی ز بیم از ره و رفتار خویش
گوش بنه تا که من حلقه به گوشت کنمهستم از آن حلقه من سیر ز گفتار خویش
پیش من آ که خوشم تا به برت درکشمچون ز توام می رسد تحفه دلدار خویش
غزل شماره ۱۲۷۸
یار درآمد ز باغ بیخود و سرمست دوشتوبه کنان توبه را سیل ببردست دوش
عاشق صدساله ام توبه کجا من کجاتوبه صدساله را یار دراشکست دوش
باده خلوت نشین در دل خم مست شدخلوت و توبه شکست مست برون جست دوش
ولوله در کو فتاد عقل درآمد که دادمحتسب عقل را دست فروبست دوش
غزل شماره ۱۲۷۹
باز درآمد طبیب از در ایوب خویشیوسف کنعان رسید جانب یعقوب خویش
بهر سفر سوی یار خانه برانداخت دلدید که خود بود دل خانه محبوب خویش
دل چو فنا شد در او ماند وی او کشف شدآنچ بگفت او منم طالب و مطلوب خویش
شکر که عیسی رسید عازر ما زنده شدشکر که موسی نمود معجزه خوب خویش
شکر که موسی برست از همه فرعونیانشکر که عاشق رسید در کنف خوب خویش
شکر که خورشید عشق از سوی مشرق بتافتدر دل و جان ها فکند آتش و آشوب خویش
شکر که ساقی غیب شست به می جمله عیبشکر که طالب رهید از غم دلکوب خویش
غزل شماره ۱۲۸۰
جان منست او هی مزنیدشآن منست او هی مبریدش
آب منست او نان منست اومثل ندارد باغ امیدش
باغ و جنانش آب روانشسرخی سیبش سبزی بیدش
متصلست او معتدلست اوشمع دلست او پیش کشیدش
هر که ز غوغا وز سر سوداسر کشد این جا سر ببریدش
هر که ز صهبا آرد صفراکاسه سکبا پیش نهیدش
عام بیاید خاص کنیدشخام بیاید هم بپزیدش
نک شه هادی زان سوی وادیجانب شادی داد نویدش
داد زکاتی آب حیاتیشاخ نباتی تا به مزیدش
باده چو خورد او خامش کرد اوزحمت برد او تا طلبیدش
غزل شماره ۱۲۸۱
ز هدهدان تفکر چو دررسید نشانشمراست ملک سلیمان چو نقد گشت عیانش
پری و دیو نداند ز تختگاه بلندشکه تخت او نظرست و بصیرتست جهانش
زبان جمله مرغان بداند او به بصیرتکه هیچ مرغ نداند به وهم خویش زبانش
نشان سکه او بین به هر درست که نقدستولیک نقد نیابی که بو بری سوی کانش
مگر که حلقه رندان بی نشان تو ببینیکه عشق پیش درآید درآورد به میانش
ز تیر او بود آن دل که برپرید از آن سووگر نه کیست ز مردان که او کشید کمانش
کسی که خورد شرابش ز دست ساقی عشقشهمان شراب مقدم تو پر کن و برسانش
از آنک هیچ شرابی خمار او ننشانددغل میار تو ساقی مده از این و از آنش
ز شمس مفخر تبریز باده گشت وظیفهچگونه بنده نباشد به هر دمی دل و جانش
غزل شماره ۱۲۸۲
تمام اوست که فانی شدست آثارشبه دوستگانی اول تمام شد کارش
مرا دلیست خراب خراب در ره عشقخراب کرده خراباتیی به یک بارش
بگو به عشق بیا گر فتاده می خواهیچنان فتاد که خواهی بیا و بردارش
میا به پیش ز درش ببین که می ترسمز شعله ها که بسوزی ز سوز اسرارش
وگر بگیردت آتش به سوی چشم من آکه سیل سیل روانست اشک دربارش
حدیث موسی و سنگ و عصا و چشمه آبز اشک بنده ببینی به وقت رفتارش
برآر بانگ و بگو هر کجا که بیماریستصلای صحت و دولت ز چشم بیمارش
برآ به کوه و بگو هر کجا که خفته دلیستصلای بینش و دانش ز بخت بیدارش
که نور من شرح الله صدره شمعیستکه در دو کون نگنجد فروغ انوارش
غزل شماره ۱۲۸۳
ندا رسید به عاشق ز عالم رازشکه عشق هست براق خدای می تازش
تبارک الله در خاکیان چه باد افتادچو آب لطف بجوشید ز آتش نازش
گرفت شکل کبوتر ز ماه تا ماهیز عشق آنک درآید به چنگل بازش
گرفت چهره عشاق رنگ و سکه زرز عشق زرگر ما و ز لذت گازش
در آن هوا که هوا و هوس از او خیزدچه دید مرغ دل از ما ز چیست پروازش
گهی که مرغ دل ما بماند از پروازکه بست شهپر او را کی برد انگازش
مگو که غیرت هر لحظه دست می خایدکه شرم دار ز یار و ز عشق طنازش
ز غیرتش گله کردم به خنده گفت مراکه هر چه بند کند او تو را براندازش
غزل شماره ۱۲۸۴
سری برآر که تا ما رویم بر سر عیشدمی چو جان مجرد رویم در بر عیش
ز مرگ خویش شنیدم پیام عیش ابدزهی خدا که کند مرگ را پیمبر عیش
به نام عیش بریدند ناف هستی مابه روز عید بزادیم ما ز مادر عیش
بپرس عیش چه باشد برون شدن زین عیشکه عیش صورت چون حلقه ایست بر در عیش
درون پرده ز ارواح عیش صورت هاستز عکس ایشان این پرده شد مصور عیش
وجود چون زر خود را به عیش ده نه به غمکه خاک بر سر آن زر که نیست درخور عیش
بگویمت که چرا چرخ می زند گردونکیش به چرخ درآورد تاب اختر عیش
بگویمت که چرا بحر موج در موجستکیش به رقص درآورد نور گوهر عیش
بگویمت که چرا خاک حور و ولدان زادکه داد بوی بهشتش نسیم عنبر عیش
بگویمت که چرا باد حرف حرف شدستکه تا ورق ورق آیی سبک ز دفتر عیش
بگویمت که چرا شب تتق فروآویختکه گرد کست و عروسی بگیرد جا در عیش
بگفتمی سر پنج و چهار و هفت ولیکبه یک دو لعب فرومانده ام به شش در عیش
غزل شماره ۱۲۸۵
شکست نرخ شکر را بتم به روی ترشچه باده هاست بتم را در آن کدوی ترش
به قاصد او ترشست و به جان شیرینشکه نیست در همه اجزاش تای موی ترش
هزار خمره سرکه عسل شدست از اوکه هست دلبر شیرین دوای خوی ترش
زهای و هوی ترش های ماش خنده گرفتحلاوت عجبی یافت های و هوی ترش
ترش چگونه نخندد به زیر لب چو شنیدکه جوی شیر و شکر شد روان به سوی ترش
ربود سیل ویم دوش و خلق نعره زنانمیان جوی عسل چیست آن سبوی ترش
پریر یار مرا جست کان ترش رو کوخمار نیست چرا بودش آرزوی ترش
شتاب و تیز همی رفت کو به کو پی منچرا کند شکرقند جست و جوی ترش
گرفته طبله حلوا و بنده را جویانکه تا ز جایزه شیرین کند گلوی ترش
عجب نباشد اگر قصد او فنای منستهمیشه شیرین باشد یقین عدوی ترش
غلط مکن ترشی نی برای دفع توستز رشک چون تو شکاریست رنگ و بوی ترش
ز رشک جاه امیرست روترش دربانز رشک روی عروس است روی شوی ترش
هزار خانه چو زنبور پرعسل داریبه جان تو که گذر کن ز گفت و گوی ترش
غزل شماره ۱۲۸۶
شنو ز سینه ترنگاترنگ آوازشدل خراب طپیدن گرفت از آغازش
به بر گرفت رباب و ز سر نهاد کلهز دست رفت دل من چو دید سر بازش
دل از بریشم او چون کلابه گردانستکلابه ظاهر و پنهان ز چشم قزازش
دو سه بریشم از این ارغنون فروتر گیردکه تند می رسد آواز عقل پردازش
بدانک تن چو غبارست و جان در او چون بادولیک فعل غبار تنست غمازش
غبار جان بود و می رسد دگر جانیکه ذره ذره به رقص آمدست از آوازش
جهان تنور و در آن نان های رنگارنگتنور و نان چه کند آنک دید خبازش
ز سینه نیست سماع دل و ز بیرون نیستفدات جانم هر جا که هست بنوازش
شبی به طنز بگفتم دلا به مه بنگرکه هست مه را چیزی ز لطف پروازش
چو آفتاب نهان شد به جای او بنهندچراغکی که بود شب شراراندازش
به هر دو دست دل از ماه چشم خود بگرفتکه دل ز غیرت شه واقفست و از نازش
غزل شماره ۱۲۸۷
مباد با کس دیگر ثنا و دشنامشکه هر دو آب حیاتست پخته و خامش
خمار باده او خوشترست یا مستیکه باد تا به ابد جان های ما جامش
ستم ز عدل ندانم ز مستی ستمشمرا مپرس ز عدل و ز لطف و انعامش
جفای او که روان گریزپای مراحریف مرغ وفا کرد دانه و دامش
بسی بهانه روانم نمود تا نرودکشید جانب اقبال کام و ناکامش
طرب نخواهد آن کس که درد او بشناختنشان نماند او را که بشنود نامش
غزل شماره ۱۲۸۸
چو رو نمود به منصور وصل دلدارشروا بود که رساند به اصل دل دارش
من از قباش ربودم یکی کلهواریبسوخت عقل و سر و پایم از کلهوارش
شکستم از سر دیوار باغ او خاریچه خارخار و طلب در دلست از آن خارش
چو شیرگیر شد این دل یکی سحر ز میشسزد که زخم کشد از فراق سگسارش
اگر چه کره گردون حرون و تند نمودبه دست عشق وی آمد شکال و افسارش
اگر چه صاحب صدرست عقل و بس دانابه جام عشق گرو شد ردا و دستارش
بسا دلا که به زنهار آمد از عشقشکشان کشان بکشیدش نداد زنهارش
به روز سرد یکی پوستین بد اندر جوبه عور گفتم درجه به جو برون آرش
نه پوستین بود آن خرس بود اندر جوفتاده بود همی برد آب جوبارش
درآمد او به طمع تا به پوست خرس رسیدبه دست خرس بکرد آن طمع گرفتارش
بگفتمش که رها کن تو پوستین بازآچه دور و دیر بماندی به رنج و پیکارش
بگفت رو که مرا پوستین چنان بگرفتکه نیست امید رهایی ز چنگ جبارش
هزار غوطه مرا می دهد به هر ساعتخلاص نیست از آن چنگ عاشق افشارش
خمش بس است حکایت اشارتی بس کنچه حاجتست بر عقل طول طومارش
غزل شماره ۱۲۸۹
دلی کز تو سوزد چه باشد دوایشچو تشنه تو باشد که باشد سقایش
چو بیمار گردد به بازار گردددکان تو جوید لب قندخایش
تویی باغ و گلشن تویی روز روشنمکن دل چو آهن مران از لقایش
به درد و به زاری به اندوه و خواریعجب چند داری برون سرایش
مها از سر او چو تو سایه بردیچه سود و چه راحت ز سایه همایش
چو یک دم نبیند جمال و جلالتبگیرد ملالی ز جان و ز جایش
جهان از بهارش چو فردوس گرددچمن بی زبانی بگوید ثنایش
جواهر که بخشد کف بحر خویشفزایش که بخشد رخ جان فزایش
جهان سایه توست روش از تو داردز نور تو باشد بقا و فنایش
منم مهره تو فتاده ز دستتاز این طاس غربت بیا درربایش
بگیرم ادب را ببندم دو لب راکه تا راز گوید لب دلگشایش
غزل شماره ۱۲۹۰
مست گشتم ز ذوق دشنامشیا رب آن می بهست یا جامش
طرب افزاترست از بادهآن سقط های تلخ آشامش
بهر دانه نمی روم سوی دامبلک از عشق محنت دامش
آن مهی که نه شرقی و غربیستنور بخشد شبش چو ایامش
خاک آدم پر از عقیق چراستتا به معدن کشد به ناکامش
گوهر چشم و دل رسول حقستحلقه گوش ساز پیغامش
تن از آن سر چو جام جان نوشدهم از آن سر بود سرانجامش
سرد شد نعمت جهان بر دلپیش حسن ولی انعامش
شیخ هندو به خانقاه آمدنی تو ترکی درافکن از بامش
کم او گیر و جمله هندوستانخاص او را بریز بر عامش
طالع هند خود زحل آمدگر چه بالاست نحس شد نامش
رفت بالا نرست از نحسیمی بد را چه سود از جامش
بد هندو نمودم آینه امحسد و کینه نیست اعلامش
نفس هندوست و خانقه دل مناز برون نیست جنگ و آرامش
بس که اصل سخن دو رو داردیک سپید و دگر سیه فامش
غزل شماره ۱۲۹۱
توبه من درست نیست خموشمن بی توبه را به کس مفروش
بنده عیب ناک را بمرانرحمت خویش را از او بمپوش
تو سمیع ضمیر و فکری و مالب ببسته همی زنیم خروش
هر غم و شادیی که صورت بستپیش تصویر توست خدمت کوش
نقش تسلیم گشته پیش قلمگه پلنگش کنی و گاهی موش
می نماید فسرده هر چیزمهمچو دیگند هر یکی در جوش
می زند نعره های پنهانیذره ذره چو مرغ مرزنگوش
وقت آمد که بشنوید اسرارمی گشاید خدا شما را گوش
وقت آمد که سبزپوشان نیزدر رسند از رواق ازرق پوش
غزل شماره ۱۲۹۲
آمد آن خواجه سیماترشوان شکرش گشته چو سرکا ترش
با همگان روترش است ای عجبیا که به بیرون خوش و با ما ترش
از کرم خواجه روا نیست اینبا همه خوش با من تنها ترش
زین بگذشتیم دریغست و حیفآن رخ خوش طلعت زیبا ترش
ای ز تو خندان شده هر جا حزینوی ز تو شیرین شده هر جا ترش
شاد زمانی که نهان زیر لبیار همی خندد و لالا ترش
گر ترشی این دم شرطی بنهکه نبود روی تو فردا ترش
بهر خدا قاعده نو منههیچ بود قاعده حلوا ترش
این ترشی در چه و زندان بوددید کسی باغ و تماشا ترش
یوسف خوبان چو به زندان بماندهیچ نگشت آن گل رعنا ترش
تا به سخن آمد دیوار و درکز چه نه ای ای شه و مولا ترش
گفت اگر غرقه سرکا شومکی هلدم رحمت بالا ترش
می دهم عشق و ندیمی کندغرقه شود در می و صهبا ترش
دست فشان روح رود مست تامیمنه که نیست بدان جا ترش
بس کن و در شهد و شکر غوطه خورکت نهلد فضل موفا ترش
غزل شماره ۱۲۹۳
علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتشظلام فی ظلام من فراق الحب قد اغطش
چو دور افتاد ماهی جان ز بحر افتاد در حیلهکما حوت الشقی الیوم فی ارض الفلاینبش
عجب نبود اگر عاشق شود بی جان در این هجراناذا ما الحوت زال الماء لا تعجب بان تعطش
اگر منکر شود مردی ز سوز عاشق سوزانمتی یمتاز عین الشمس من عین له اعمش
چو فرش وصل بردارد شفا از منزل عاشقفراش من لهیب النار من تحت الفتی یفرش
که تا پیغام آن یوسف بدین یعقوب عشق آیدیبرد ذاک و البستان و الفردوس یستنعش
دلم در گوش من گوید ز حرص وصل شمس الدینالی تبریز یستسعی و فی تبریز یستفتش
غزل شماره ۱۲۹۴
کل عقل بوصلکم مدهشکل خد ببینکم مخدش
مست گشتم ز طعنه و لافشدردیش خوشتر است یا صافش
بصر العقل من جلالتکممثل الترک عینه اخفش
کر شوم تا بلندتر گویدهر که او دم زند ز اوصافش
شارب الخمر کیف لا یسکرصاحب الحشر کیف لا ینعش
زان دمی کو دمید در عالمگشت پرگل ز قاف تا قافش
مسکن الروح حول عزتهمسکن لیس فیه یستوحش
اندرآید سپهر تا زانوچو کشد بوی مشک از نافش
من اتاه الی الخلود اتیو انتهی من مکانه المرعش
جان برید از جهان و عذرش اینکالفتی یافتم ز ایلافش
غزل شماره ۱۲۹۵
بیا بیا که تویی جان جان سماعبیا که سرو روانی به بوستان سماع
بیا که چون تو نبودست و هم نخواهد بودبیا که چون تو ندیدست دیدگان سماع
بیا که چشمه خورشید زیر سایه تستهزار زهره تو داری بر آسمان سماع
سماع شکر تو گوید به صد زبان فصیحیکی دو نکته بگویم من از زبان سماع
برون ز هر دو جهانی چو در سماع آییبرون ز هر دو جهانست این جهان سماع
اگر چه بام بلندست بام هفتم چرخگذشته است از این بام نردبان سماع
به زیر پای بکوبید هر چه غیر ویستسماع از آن شما و شما از آن سماع
چو عشق دست درآرد به گردنم چه کنمکنار درکشمش همچنین میان سماع
کنار ذره چو پر شد ز پرتو خورشیدهمه به رقص درآیند بی فغان سماع
بیا که صورت عشقست شمس تبریزیکه باز ماند ز عشق لبش دهان سماع
غزل شماره ۱۲۹۶
بیا بیا که تویی جان جان جان سماعهزار شمع منور به خاندان سماع
چو صد هزار ستاره ز تست روشن دلبیا که ماه تمامی در آسمان سماع
بیا که جان و جهان در رخ تو حیرانستبیا که بوالعجبی نیک در جهان سماع
بیا که بی تو به بازار عشق نقدی نیستبیا که چون تو زری را ندید کان سماع
بیا که بر در تو شسته اند مشتاقانز بام خویش فروکن تو نردبان سماع
بیا که رونق بازار عشق از لب تستکه شاهدیست نهانی در این دکان سماع
بیار قند معانی ز شمس تبریزیکه باز ماند ز عشق لبش دهان سماع
غزل شماره ۱۲۹۷
مدارم یک زمان از کار فارغکه گردد آدمی غمخوار فارغ
چو فارغ شد غم او را سخره گیردمبادا هیچ کس ای یار فارغ
قلندر گر چه فارغ می نمایدولیکن نیست در اسرار فارغ
ز اول می کشد او خار بسیارهمه گل گشت و گشت از خار فارغ
چو موری دانه ها انبار می کردسلیمان شد شد از انبار فارغ
چو دریاییست او پرکار و بی کاراز او گیرند و او ز ایثار فارغ
قلندر هست در کشتی نشستهروان در را و از رفتار فارغ
در این حیرت بسی بینی در این راهز کشتی و ز دریابار فارغ
به یاد بحر مست از وهم کشتینشسته احمقی بسیار فارغ
غزل شماره ۱۲۹۸
امروز روز شادی و امسال سال لاغنیکوست حال ما که نکو باد حال باغ
آمد بهار و گفت به نرگس به خنده گلچشم من و تو روشن بی روی زشت زاغ
گل نقل بلبلان و شکر نقل طوطیانسبزه ست و لاله زار و چمن کوری کلاغ
با سیب انار گفت که شفتالویی بدهگفت این هوس پزند همه منبلان راغ
شفتالوی مسیح به جان می توان خریدجانی نه کز دلست ترقیش نه از دماغ
باغ و بهار هست رسول بهشت غیببشنو که بر رسول نباشد بجز بلاغ
در آفتاب فضل گشا پر و بال نوکز پیش آفتاب برفتست میغ و ماغ
چندان شراب ریخت کنون ساقی ربیعمستسقیان خاک از این فیض کرده کاغ
خورشید ما مقیم حمل در بهار جانفارغ ز بهمنست و ز کانون زهی مساغ
سر همچنین بجنبان یعنی سر مراخاریدن آرزوست ندارم بدو فراغ
امروز پایدار که برپاست ساقییکآبست خاک را و فلک را دو صد چراغ
گه آب می نماید و گه آتشی کز اودل داغ داغ بود و رهانیده شد ز داغ
غم چیغ چیغ کرد چو در چنگ گربه موشگو چیغ چیغ می کن و گو چاغ چاغ چاغ
آتش بزن به چرخه و پنبه دگر مریسگردن چو دوک گشت این حرف چون پناغ
غزل شماره ۱۲۹۹
گویند شاه عشق ندارد وفا دروغگویند صبح نبود شام تو را دروغ
گویند بهر عشق تو خود را چه می کشیبعد از فنای جسم نباشد بقا دروغ
گویند اشک چشم تو در عشق بیهده ستچون چشم بسته گشت نباشد لقا دروغ
گویند چون ز دور زمانه برون شدیمزان سو روان نباشد این جان ما دروغ
گویند آن کسان که نرستند از خیالجمله خیال بد قصص انبیا دروغ
گویند آن کسان که نرفتند راه راستره نیست بنده را به جناب خدا دروغ
گویند رازدان دل اسرار و راز غیببی واسطه نگوید مر بنده را دروغ
گویند بنده را نگشایند راز دلوز لطف بنده را نبرد بر سماع دروغ
گویند آن کسی که بود در سرشت خاکبا اهل آسمان نشود آشنا دروغ
گویند جان پاک از این آشیان خاکبا پر عشق برنپرد بر هوا دروغ
گویند ذره ذره بد و نیک خلق راآن آفتاب حق نرساند جزا دروغ
خاموش کن ز گفت وگر گویدت کسیجز حرف و صوت نیست سخن را ادا دروغ
غزل شماره ۱۳۰۰
عیسی روح گرسنه ست چو زاغخر او می کند ز کنجد کاغ
چونک خر خورد جمله کنجد رااز چه روغن کشیم بهر چراغ
چونک خورشید سوی عقرب رفتشد جهان تیره رو ز میغ و ز ماغ
آفتابا رجوع کن به محلبر جبین خزان و دی نه داغ
آفتابا تو در حمل جانیاز تو سرسبز خاک و خندان باغ
آفتابا چو بشکنی دل دیاز تو گردد بهار گرم دماغ
آفتابا زکات نور تو استآنچ این آفتاب کرد ابلاغ
صد هزار آفتاب دید احمدچون تو را دیده بود او مازاغ
زان نگشت او بگرد پایه حوضکو ز بحر حیات دید اسباغ
آفتابت از آن همی خوانمکه عبارت ز تست تنگ مساغ
مژده تو چو درفکند بهارباغ برداشت بزم و مجلس و لاغ
کرده مستان باغ اشکوفهکرده سیران خاک استفراغ
حله بافان غیب می بافندحله ها و پدید نیست پناغ
کی گذارد خدا تو را فارغچون خدا را ز کار نیست فراغ
صد هزاران بنا و یک بنارنگ جامه هزار و یک صباغ
نغزها را مزاج او مایهپوست ها را علاج او دباغ
لعل ها را درخش او صیقلسیم و زر را کفایتش صواغ
بلبلان ضمیر خود دگرندنطق حس پیششان چو بانگ کلاغ
بس که همراز بلبلان نبودآنک بیرون بود ز باغ و ز راغ