غزل شماره ۱۳۰۱
ما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرفچون شتران رو به رو پوز نهاده در علف
از چپ و راست می رسد مست طمع هر اشتریچون شتران فکنده لب مست و برآوریده کف
غم مخورید هر شتر ره نبرد بدین اغلزانک به پستی اند و ما بر سر کوه بر شرف
کس به درازگردنی بر سر کوه کی رسدور چه کنند عف عفی غم نخوریم ما ز عف
بحر اگر شود جهان کشتی نوح اندرآکشتی نوح کی بود سخره غرقه و تلف
کان زمردیم ما آفت چشم اژدهاآنک لدیغ غم بود حصه اوست وااسف
جمله جهان پرست غم در پی منصب و درمما خوش و نوش و محترم مست طرب در این کنف
مست شدند عارفان مطرب معرفت بیازود بگو رباعیی پیش درآ بگیر دف
باد به بیشه درفکن در سر سرو و بید زنتا که شوند سرفشان بید و چنار صف به صف
بید چو خشک و کل بود برگ ندارد و ثمرجنبش کی کند سرش از دم و باد لاتخف
چاره خشک و بی مدد نفخه ایزدی بودکوست به فعل یک به یک نیست ضعیف و مستخف
نخله خشک ز امر حق داد ثمر به مریمییافت ز نفخ ایزدی مرده حیات موتنف
ابله اگر زنخ زند تو ره عشق گم مکنپیشه عشق برگزین هرزه شمر دگر حرف
چون غزلی به سر بری مدحت شمس دین بگووز تبریز یاد کن کوری خصم ناخلف
غزل شماره ۱۳۰۲
ما دو سه مست خلوتی جمع شدیم این طرفچون شتران رو به رو پوز نهاده در علف
هر طرفی همی رسد مست و خراب جوق جوقچون شتران مست لب سست فکنده کرده کف
خوش بخورید کاشتران ره نبرند سوی مازانک بوادی اندرند ما سر کوه بر شرف
گر چه درازگردن اند تا سر کوه کی رسندور چه که عف عفی کنند غم نخوریم ما ز عف
بحر اگر شود جهان کشتی نوح اندریمکشتی نوح کی بود سخره آفت و تلف
جمله جهان پرست غم در پی منصب و درمما خوش و نوش و محترم مست خرف در این کنف
کان زمردیم ما آفت چشم مار غمآنک اسیر غم بود حصه اوست وااسف
مطرب عارفان بیا مست شدند عارفانزود بگو رباعیی پیش درآ بگیر دف
باد به بیشه درفکن بر سر هر درخت زنتا که شوند سرفشان شاخ درخت صف به صف
ابله اگر زنخ زند تو ره عشق گم مکنعشق حیات جان بود مرده بود دگر حرف
چون غزلی به سر بری مدحت شمس دین بگواز تبریز یاد کن کوری خصم ناخلف
غزل شماره ۱۳۰۳
گر تو تنگ آیی ز ما زوتر برون رو ای حریفکز ترش رویی همی رنجد دلارام ظریف
گر همی انکار خود پنهان کنی بر روی تومی نماید دشمنی ها بر رخ تو لیف لیف
روز گردک بر رخ داماد می باشد نشاناز جمال او که نامش کرد رومی نیف نیف
چون خداوند شمس دین چوگان زند یارش کجاستور بر اسب فضل بنشیند کجا دارد ردیف
خوان و بزم هر دو عالم نزد بزم شمس دینچون یکی کاسه پرآش و بر سر او یک رغیف
وان رغیف و آش و کاسه صدقه تبریز داناز کمال و حرمت شهر شهنشاه شریف
غزل شماره ۱۳۰۴
باده نمی بایدم فارغم از درد و صافتشنه خون خودم آمد وقت مصاف
برکش شمشیر تیز خون حسودان بریزتا سر بی تن کند گرد تن خود طواف
کوه کن از کله ها بحر کن از خون ماتا بخورد خاک و ریگ جرعه خون از گزاف
ای ز دل من خبیر رو دهنم را مگیرور نه شکافد دلم خون بجهد از شکاف
گوش به غوغا مکن هیچ محابا مکنسلطنت و قهرمان نیست چنین دست باف
در دل آتش روم لقمه آتش شومجان چو کبریت را بر چه بریدند ناف
آتش فرزند ماست تشنه و دربند ماستهر دو یکی می شویم تا نبود اختلاف
چک چک و دودش چراست زانک دورنگی به جاستچونک شود هیزم او چک چک نبود ز لاف
ور بجهد نیم سوز فحم بود او هنوزتشنه دل و رو سیه طالب وصل و زفاف
آتش گوید برو تو سیهی من سپیدهیزم گوید که تو سوخته ای من معاف
این طرفش روی نی وان طرفش روی نیکرده میان دو یار در سیهی اعتکاف
همچو مسلمان غریب نی سوی خلقش رهینی سوی شاهنشهی بر طرفی چون سجاف
بلک چو عنقا که او از همه مرغان فزودبر فلکش ره نبود ماند بر آن کوه قاف
با تو چه گویم که تو در غم نان مانده ایپشت خمی همچو لام تنگ دلی همچو کاف
هین بزن ای فتنه جو بر سر سنگ آن سبوتا نکشم آب جو تا نکنم اغتراف
ترک سقایی کنم غرقه دریا شومدور ز جنگ و خلاف بی خبر از اعتراف
همچو روان های پاک خامش در زیر خاکقالبشان چون عروس خاک بر او چون لحاف
غزل شماره ۱۳۰۵
کعبه جان ها تویی گرد تو آرم طوافجغد نیم بر خراب هیچ ندارم طواف
پیشه ندارم جز این کار ندارم جز اینچون فلکم روز و شب پیشه و کارم طواف
بهتر از این یار کیست خوشتر از این کار چیستپیش بت من سجود گرد نگارم طواف
رخت کشیدم به حج تا کنم آن جا قراربرد عرب رخت من برد قرارم طواف
تشنه چه بیند به خواب چشمه و حوض و سبوتشنه وصل توام کی بگذارم طواف
چونک برآرم سجود بازرهم از وجودکعبه شفیعم شود چونک گزارم طواف
حاجی عاقل طواف چند کند هفت هفتحاجی دیوانه ام من نشمارم طواف
گفتم گل را که خار کیست ز پیشش برانگفت بسی کرد او گرد عذارم طواف
گفت به آتش هوا دود نه درخورد توستگفت بهل تا کند گرد شرارم طواف
عشق مرا می ستود کو همه شب همچو ماهبر سر و رو می کند گرد غبارم طواف
همچو فلک می کند بر سر خاکم سجودهمچو قدح می کند گرد خمارم طواف
خواجه عجب نیست اینک من بدوم پیش صیدطرفه که بر گرد من کرد شکارم طواف
چار طبیعت چو چار گردن حمال دانهمچو جنازه مبا بر سر چارم طواف
هست اثرهای یار در دمن این دیارور نه نبودی بر این تیره دیارم طواف
عاشق مات ویم تا ببرد رخت منور نه نبودی چنین گرد قمارم طواف
سرو بلندم که من سبز و خوشم در خزاننی چو حشیشم بود گرد بهارم طواف
از سپه رشک ما تیر قضا می رسدتا نکنی بی سپر گرد حصارم طواف
خشت وجود مرا خرد کن ای غم چو گردتا که کنم همچو گرد گرد سوارم طواف
بس کن و چون ماهیان باش خموش اندر آبتا نه چو تابه شود بر سر نارم طواف
غزل شماره ۱۳۰۶
بیا بیا که تویی شیر شیر شیر مصافز مرغزار برون آ و صف ها بشکاف
به مدحت آنچ بگویند نیست هیچ دروغز هر چه از تو بلافند صادقست نه لاف
عجب که کرت دیگر ببیند این چشممبه سلطنت تو نشسته ملوک بر اطراف
تو بر مقامه خویشی وز آنچ گفتم بیشولیک دیده ز هجرت نه روشنست نه صاف
شعاع چهره او خود نهان نمی گرددبرو تو غیرت بافنده پرده ها می باف
تو دلفریب صفت های دلفریب آریولیک آتش من کی رها کند اوصاف
چو عاشقان به جهان جان ها فدا کردندفدا بکردم جانی و جان جان به مصاف
اگر چه کعبه اقبال جان من باشدهزار کعبه جان را بگرد تست طواف
دهان ببسته ام از راز چون جنین غممکه کودکان به شکم در غذا خورند از ناف
تو عقل عقلی و من مست پرخطای توامخطای مست بود پیش عقل عقل معاف
خمار بی حد من بحرهای می خواهدکه نیست مست تو را رطل ها و جره کفاف
بجز به عشق تو جایی دگر نمی گنجمکه نیست موضع سیمرغ عشق جز که قاف
نه عاشق دم خویشم ولیک بوی تستچو دم زنم ز غمت از مآت و از آلاف
نه الف گیرد اجزای من به غیر تو دوستاگر هزار بخوانند سوره ایلاف
به نور دیده سلف بسته ام به عشق رختکه گوش من نگشاید به قصه اسلاف
منم کمانچه نداف شمس تبریزیفتاده آتش او در دکان این نداف
غزل شماره ۱۳۰۷
ای مونس و غمگسار عاشقوی چشم و چراغ و یار عاشق
ای داروی فربهی و صحتاز بهر تن نزار عاشق
ای رحمت و پادشاهی توبربوده دل و قرار عاشق
ای کرده خیال را رسولیدر واسطه یادگار عاشق
آن را که به خویش بار ندهیکی بیند کار و بار عاشق
از جذب و کشیدن تو باشدآن ناله زار زار عاشق
تعلیم و اشارت تو باشدآن حیله گری و کار عاشق
از راه نمودن تو باشدآن رفتن راهوار عاشق
ای بند تو دلگشای عاشقوی پند تو گوشوار عاشق
دیرست که خواب شب نمانده استدر دیده شرمسار عاشق
دیرست که اشتها برفتستاز معده لقمه خوار عاشق
دیرست که زعفران برستستاز چهره لاله زار عاشق
دیرست کز آب های دیدهدریا کردی کنار عاشق
زین ها چه زیانش چون تو باشیچاره گر و غمگسار عاشق
صد گنج فروشیش به دانگیوان دانگ کنی نثار عاشق
ای لاف ابیت عند ربیآرایش و افتخار عاشق
لو لاک لما خلقت الافلاکنه چرخ به اختیار عاشق
بس کن که عنایتش بسنده استبرهان و سخن گزار عاشق
غزل شماره ۱۳۰۸
گر خمار آرد صداعی بر سر سودای عشقدررسد در حین مدد از ساقی صهبای عشق
ور بدرد طبل شادی لشکر عشاق رامژده انافتحنا دردمد سرنای عشق
زهر اندر کام عاشق شهد گردد در زمانزان شکرهایی که روید هر دم از نی های عشق
یک زمان ابری بیاید تا بپوشد ماه راابر را در حین بسوزد برق جان افزای عشق
در میان ریگ سوزان در طریق بادیهبانگ های رعد بینی می زند سقای عشق
ساقیا از بهر جانت ساغری بر خلق ریزیا صلا درده به سوی قامت و بالای عشق
شمس تبریز ار بتاند از قباب رشک حققبه های موج خیزد آن دم از دریای عشق
غزل شماره ۱۳۰۹
ای جهان را دلگشا اقبال عشقیفعل الله ما یشا اقبال عشق
ای صفا و ای وفا در جور عشقای خوشا و ای خوشا اقبال عشق
ای بده جانتر ز جان دیدار عشقوی فزون از جان و جا اقبال عشق
تا ز اخلاص و ریا بیرون شدمجان اخلاص و ریا اقبال عشق
گر بگردد آفتاب از ضعف نیستنقل کرد از جا به جا اقبال عشق
خلق گوید عاقبت محمود بادعاقبت آمد به ما اقبال عشق
من دهان بستم که بگشادست پردر دل خلق خدا اقبال عشق
بد دعا زنبیل و این دولت خلیلمی نگنجد در دعا اقبال عشق
وحدت عشقست این جا نیست دویا تویی یا عشق یا اقبال عشق
غزل شماره ۱۳۱۰
ای ناطق الهی و ای دیده حقایقزین قلزم پرآتش ای چاره خلایق
تو بس قدیم پیری بس شاه بی نظیریجان را تو دستگیری از آفت علایق
در راه جان سپاری جان ها تو را شکاریآوخ کز این شکاران تا جان کیست لایق
مخلوق خود کی باشد کز عشق تو بلافدای عاشق جمالت نور جلال خالق
گویی چه چاره دارم کان عشق را شکارمبیمار عشق زارم ای تو طبیب حاذق
لطف تو گفت پیش آ قهر تو گفت پس روما را یکی خبر کن کز هر دو کیست صادق
ای آفتاب جان ها ای شمس حق تبریزهر ذره از شعاعت جان لطیف ناطق
غزل شماره ۱۳۱۱
باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشقباز برآمد ز جان نعره و هیهای عشق
باز برآورد عشق سر به مثال نهنگتا شکند زورق عقل به دریای عشق
سینه گشادست فقر جانب دل های پاکدر شکم طور بین سینه سینای عشق
مرغ دل عاشقان باز پر نو گشادکز قفص سینه یافت عالم پهنای عشق
هر نفس آید نثار بر سر یاران کاراز بر جانان که اوست جان و دل افزای عشق
فتنه نشان عقل بود رفت و به یک سو نشستهر طرف اکنون ببین فتنه دروای عشق
عقل بدید آتشی گفت که عشقست و نیعشق ببیند مگر دیده بینای عشق
عشق ندای بلند کرد به آواز پستکای دل بالا بپر بنگر بالای عشق
بنگر در شمس دین خسرو تبریزیانشادی جان های پاک دیده دل های عشق
غزل شماره ۱۳۱۲
فریفت یار شکربار من مرا به طریقکه شعر تازه بگو و بگیر جام عتیق
چه چاره آنچ بگوید ببایدم کردنچگونه عاق شوم با حیات کان و عقیق
غلام ساقی خویشم شکار عشوه اوکه سکر لذت عیش است و باده نعم رفیق
به شب مثال چراغند و روز چون خورشیدز عاشقی و ز مستی زهی گزیده فریق
شما و هر چه مراد شماست از بد و نیکمن و منازل ساقی و جام های رحیق
بیار باده لعلی که در معادن روحدرافکند شررش صد هزار جوش و حریق
روا بود چو تو خورشید و در زمین سایهروا بود چو تو ساقی و در زمانه مفیق
گشای زانوی اشتر بدر عقال عقولبجه ز رق جهانی به جرعه های رقیق
چو زانوی شتر تو گشاده شد ز عقالاگر چه خفته بود طایرست در تحقیق
همی دود به که و دشت و بر و بحر روانبه قدر عقل تو گفتم نمی کنم تعمیق
کمال عشق در آمیزش ست پیش آییدبه اختلاط مخلد چو روغن و چو سویق
چو اختلاط کند خاک با حقایق پاککند سجود مخلد به شکر آن توقیق
غزل شماره ۱۳۱۳
جان و سر تو که بگو بی نفاقدر کرم و حسن چرایی تو طاق
روی چو خورشید تو بخشش کندروز وصالی که ندارد فراق
دل ز همه برکنم از بهر توبهر وفای تو ببندم نطاق
گر تو مرا گویی رو صبر کنباشد تکلیف بما لایطاق
سخت بود هجر و فراق ای حبیبخاصه فراقی ز پی اعتناق
چون پدر و مادر عقلست و روحهر دو تویی چون شوم ای دوست عاق
روم چو در مهر تو آهی کننددود رسد جانب شام و عراق
در تتق سینه عشاق توماه رخان قندلبان سیم ساق
رقص کنان در خضر لطف تونوش کنان ساغر صدق و وفاق
دست زنان جمله و گویان بلاغطاق و طرنبین و طرنبین و طاق
مژده کسی را که زرش دزد بردمژده کسی را که دهد زن طلاق
خاصه کسی را که جهان را همهترک کند فرد شود بی شقاق
لاجرمش عشق کشد پیشکشهمچو محمد به سحرگه براق
بربردش زود براق دلشفوق سماوات رفاع طباق
جان و سر تو که بگو باقیشکه دهنم بسته شد از اشتیاق
هر چه بگفتم کژ و مژ راست کنچونک مهندس تویی و من مشاق
غزل شماره ۱۳۱۴
به دلجویی و دلداری درآمد یار پنهانکشب آمد چون مه تابان شه خون خوار پنهانک
دهان بر می نهاد او دست یعنی دم مزن خامشو می فرمود چشم او درآ در کار پنهانک
چو کرد آن لطف او مستم در گلزار بشکستمهمی دزدیدم آن گل ها از آن گلزار پنهانک
بدو گفتم که ای دلبر چه مکرانگیز و عیاریبرانگیزان یکی مکری خوش ای عیار پنهانک
بنه بر گوش من آن لب اگر چه خلوتست و شبمهل تا برزند بادی بر آن اسرار پنهانک
از آن اسرار عاشق کش مشو امشب مها خامشنوای چنگ عشرت را بجنبان تار پنهانک
بده ای دلبر خندان به رسم صدقه پنهاناز آن دو لعل جان افزای شکربار پنهانک
که غمازان همه مستند اندر خواب گفت آریولیکن هست از این مستان یکی هشیار پنهانک
مکن ای شمس تبریزی چنین تندی چنین تیزیکجا یابم تو را ای شاه دیگربار پنهانک
غزل شماره ۱۳۱۵
روان شد اشک یاقوتی ز راه دیدگان اینکز عشق بی نشان آمد نشان بی نشان اینک
ببین در رنگ معشوقان نگر در رنگ مشتاقانکه آمد این دو رنگ خوش از آن بی رنگ جان اینک
فلک مر خاک را هر دم هزاران رنگ می بخشدکه نی رنگ زمین دارد نه رنگ آسمان اینک
چو اصل رنگ بی رنگست و اصل نقش بی نقشستچو اصل حرف بی حرفست چو اصل نقد کان اینک
تویی عاشق تویی معشوق تویی جویان این هر دوولی تو توی بر تویی ز رشک این و آن اینک
تو مشک آب حیوانی ولی رشکت دهان بندددهان خاموش و جان نالان ز عشق بی امان اینک
سحرگه ناله مرغان رسولی از خموشانستجهان خامش نالان نشانش در دهان اینک
ز ذوقش گر ببالیدی چرا از هجر نالیدیتو منکر می شوی لیکن هزاران ترجمان اینک
اگر نه صید یاری تو بگو چون بی قراری توچو دیدی آسیا گردان بدان آب روان اینک
اشارت می کند جانم که خامش که مرنجانمخموشم بنده فرمانم رها کردم بیان اینک
غزل شماره ۱۳۱۶
رو رو که نه ای عاشق ای زلفک و ای خالکای نازک و ای خشمک پابسته به خلخالک
با مرگ کجا پیچد آن زلفک و آن پیچکبر چرخ کجا پرد آن پرک و آن بالک
ای نازک نازک دل دل جو که دلت ماندروزی که جدا مانی از زرک و از مالک
اشکسته چرا باشی دلتنگ چرا گردیدل همچو دل میمک قد همچو قد دالک
تو رستم دستانی از زال چه می ترسییا رب برهان او را از ننگ چنین زالک
من دوش تو را دیدم در خواب و چنان باشدبر چرخ همی گشتی سرمستک و خوش حالک
می گشتی و می گفتی ای زهره به من بنگرسرمستم و آزادم ز ادبارک و اقبالک
درویشی وانگه غم از مست نبیذی کمرو خدمت آن مه کن مردانه یکی سالک
بر هفت فلک بگذر افسون زحل مشنوبگذار منجم را در اختر و در فالک
من خرقه ز خور دارم چون لعل و گهر دارممن خرقه کجا پوشم از صوفک و از شالک
با یار عرب گفتم در چشم ترم بنگرمی گفت به زیر لب لا تخدعنی والک
می گفتم و می پختم در سینه دو صد حیلتمی گفت مرا خندان کم تکتم احوالک
خامش کن و شه را بین چون باز سپیدی تونی بلبل قوالی درمانده در این قالک
غزل شماره ۱۳۱۷
آن میر دروغین بین با اسپک و با زینکشنگینک و منگینک سربسته به زرینک
چون منکر مرگست او گوید که اجل کو کومرگ آیدش از شش سو گوید که منم اینک
گوید اجلش کای خر کو آن همه کر و فروان سبلت و آن بینی وان کبرک و آن کینک
کو شاهد و کو شادی مفرش به کیان دادیخشتست تو را بالین خاکست نهالینک
ترک خور و خفتن گو رو دین حقیقی جوتا میر ابد باشی بی رسمک و آیینک
بی جان مکن این جان را سرگین مکن این نان راای آنک فکندی تو در در تک سرگینک
ما بسته سرگین دان از بهر دریم ای جانبشکسته شو و در جو ای سرکش خودبینک
چون مرد خدابینی مردی کن و خدمت کنچون رنج و بلا بینی در رخ مفکن چینک
این هجو منست ای تن وان میر منم هم منتا چند سخن گفتن از سینک و از شینک
شمس الحق تبریزی خود آب حیاتی تووان آب کجا یابد جز دیده نمگینک
غزل شماره ۱۳۱۸
هر اول روز ای جان صد بار سلام علیکدر گفتن و خاموشی ای یار سلام علیک
از جان همه قدوسی وز تن همه سالوسیوز گل همه جباری وز خار سلام علیک
من ترکم و سرمستم ترکانه سلح بستمدر ده شدم و گفتم سالار سلام علیک
بنهاد یکی صهبا بر کف من و گفتااین شهره امانت را هشدار سلام علیک
گفتم من دیوانه پیوسته خلیلانهبر مالک خود گویم در نار سلام علیک
آن لحظه که بیرونم عالم ز سلامم پروان لحظه که در غارم با یار سلام علیک
چون صنع و نشان او دارد همه صورت هاای مور شبت خوش باد ای مار سلام علیک
داوود تو را گوید بر تخت فدیناکممنصور تو را گوید بر دار سلام علیک
مشتاق تو را گوید بی طمع سلام از جانمحتاج همت گوید ناچار سلام علیک
شاهان چو سلام تو با طبل و علم گوینددر زیر زبان گوید بیمار سلام علیک
چون باده جان خوردم ایزار گرو کردمتا مست مرا گوید ای زار سلام علیک
امسال ز ماه تو چندان خوش و خرم شدکز کبر نمی گوید بر پار سلام علیک
از لذت زخمه تو این چنگ فلک بیخودسر زیر کند هر دم کای تار سلام علیک
مرغان خلیلی هم سررفته و پرکندهآورده از آن عالم هر چار سلام علیک
بس سیل سخن راندم بس قارعه برخواندماز کار فروماندم ای کار سلام علیک
غزل شماره ۱۳۱۹
بباید عشق را ای دوست دردکدل پردرد و رخساران زردک
ای بی درد دل و بی سوز سینهبود دعوی مشتاقیت سردک
جهان عشق بس بی حد جهانستتو داری دیدگان نیک خردک
چه داند روستایی مخزن شاهکماج و دوغ داند جان کردک
بجز بانگ دفت نبود نصیبیچو هستی چون خصی در روز گردک
اگر خواهی که مرد کار گردیز کار و بار خود شو زود فردک
چو چیزی یافتی خود را تو مفروشبه پیش هر دکان مانند قردک
که دعوی مردیت بی جان مردانبدان آرد که گویندت که مردک
اگر ناگاه مردی پیش افتدبه خون خود دری کاری نبردک
تو دیده بسته ای در زهد می باشبه تسبیح و به ذکر چند وردک
مکن شیخی دروغی بر مریدانار آن ناز و کرشمه ای فسردک
شه شطرنجی ار تو کژ ببازیبه شمس الدین تبریزی تو نردک
غزل شماره ۱۳۲۰
اندرآ با ما نشان ده راستکماجرا را در میان نه راستک
چون کمانی با من آخر پیش آهمچو تیری کآید از زه راستک
ای فضولی سو به سو چندین مجهور جهی باری برون جه راستک
ده خدایی نیست جز تو هیچ کسکو بگوید حال این ده راستک
چون تو آدینه نخواهی آمدنوعده مان ده روز شنبه راستک
در دروغ و مکر ذوقی هست لیکآن نمی ارزد همان به راستک
گر بدیدی شمس تبریزی بگویک نشان با کهترین که راستک
غزل شماره ۱۳۲۱
ایا هوای تو در جان ها سلام علیکغلام می خری ارزان بها سلام علیک
ایا کسی که هزاران هزار جان و روانهمی کشند ز هر سو تو را سلام علیک
به وقت خواندن آن نامه های خون آلودبخوان ز جانب این آشنا سلام علیک
تو می خرامی و خورشید و ماه در پی توهمی دوند که ای خوش لقا سلام علیک
به خاک پای تو هر دم همی کنند پیغامهزار چشم که ای توتیا سلام علیک
تو تیزگوش تری از همه که هر نفستز غیب می رسد از انبیا سلام علیک
سلام خشک نباشد خصوص از شاهانهزار خلعت و هدیه ست با سلام علیک
چنانک کرد خداوند در شب معراجبه نور مطلق بر مصطفی سلام علیک
زهی سلام که دارد ز نور دنب درازچنین بود چو کند کبریا سلام علیک
گذشت این همه ای دوست ماجرا بشنوولیک پیشتر از ماجرا سلام علیک
غزل شماره ۱۳۲۲
ای ظریف جهان سلام علیکای غریب زمان سلام علیک
ای سلام تو درنگنجیدهدر خم آسمان سلام علیک
دی که بگذشت روی واپس کردکای ز هجرت فغان سلام علیک
روز فردا ز عشق تو گویدزوترم دررسان سلام علیک
گوش پنهان کجاست تا شنوداز جهان نهان سلام علیک
هر سلامی که در جهان شنویچون صداییست زان سلام علیک
زین صدا درگذر برابر کوهتا ببینی عیان سلام علیک
من ز غیرت سلام تو پوشمتا نداند دهان سلام علیک
چون ببستم دهان سلامت شدجانب گلستان سلام علیک
ای صلاح جهان صلاح الدینبر تو تا جاودان سلام علیک
غزل شماره ۱۳۲۳
ای ظریف جهان سلام علیکان دائی و صحتی بیدیک
داروی درد بنده چیست بگوقبله لو رزقت من شفتیک
از تو آیم بر تو هم به نفیرآه المستغاث منک الیک
گر به خدمت نمی رسم به بدنانما الروح و الفواد لدیک
گر خطابی نمی رسد بی حرفپس جهان پر چرا شد از لبیک
نحس گوید تو را که بدلنیسعد گوید تو را که یا سعدیک
غزل شماره ۱۳۲۴
برخیز ز خواب و ساز کن چنگکان فتنه مه عذار گلرنگ
نی خواب گذاشت خواجه نی صبرنی نام گذاشت خواجه نی ننگ
بدرید خرد هزار خرقهبگریخت ادب هزار فرسنگ
اندیشه و دل به خشم با هماستاره و مه ز رشک در جنگ
استاره به جنگ کز فراقشاین عرصه چرخ تنگ شد تنگ
مه گوید بی ز آفتابشتا کی باشم ز چرخ آونگ
بازار وجود بی عقیقشگو باش خراب سنگ بر سنگ
ای عشق هزارنام خوش جامفرهنگ ده هزار فرهنگ
بی صورت با هزار صورتصورت ده ترک و رومی و زنگ
درده ز رحیق خویش یک جامیا از رز خویش یک کفی بنگ
بگشا سر خنب را دگربارتا سر بنهد هزار سرهنگ
تا حلقه مطربان گردونمستانه برآورند آهنگ
مخمور رهد ز قیل و از قالتا حشر چو حشریان بود دنگ
غزل شماره ۱۳۲۵
عشق خامش طرفه تر یا نکته های چنگ چنگآتش ساده عجبتر یا رخ من رنگ رنگ
برق آن رخ را چه نسبت با رخان زرد زردتنگ شکر را چه نسبت با دل بس تنگ تنگ
مه برای مشتری بر تخت دل بر تخت دلصد هزاران جان حیران گرد تختش دنگ دنگ
کوه طور جان ها سودای او سودای اواندر آن که بهر لعلش می جهد جان سنگ سنگ
صیقل عشق ورا بگزین که تا از آینه تزود بزداید به لطف خویشتن او زنگ زنگ