غزل شماره ۱۳۲۶
عاشقی و آنگهانی نام و ننگاو نشاید عشق را ده سنگ سنگ
گر ز هر چیزی بلنگی دور شوراه دور و سنگلاخ و لنگ لنگ
مرگ اگر مرد است آید پیش منتا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ
من از او جانی برم بی رنگ و بواو ز من دلقی ستاند رنگ رنگ
جور و ظلم دوست را بر جان بنهور نخواهی پس صلای جنگ جنگ
گر نمی خواهی تراش صیقلشباش چون آیینه پرزنگ زنگ
دست را بر چشم خود نه گو به چشمچشم بگشا خیره منگر دنگ دنگ
غزل شماره ۱۳۲۷
تتار اگر چه جهان را خراب کرد به جنگخراب گنج تو دارد چرا شود دلتنگ
جهان شکست و تو یار شکستگان باشیکجاست مست تو را از چنین خرابی ننگ
فلک ز مستی امر تو روز و شب در چرخزمین ز شادی گنج تو خیره مانده و دنگ
وظیفه تو رسید و نیافت راه ز درزهی کرم که ز روزن بکردیش آونگ
شنیده ایم که شاهان به جنگ بستانندندیده ایم که شاهان عطا دهند به جنگ
ز سنگ چشمه روان کرده ای و می گوییبیا عطا بستان ای دل فسرده چو سنگ
کنار و بوسه رومی رخانت می بایدز روی آینه دل به عشق بزدا زنگ
تعلقیست عجب زنگ را بدین رومیتعلقیست نهانی میان موش و پلنگ
دهان ببند که تا دل دهانه بگشایدفروخورد دو جهان را به یک زمان چو نهنگ
چو ما رویم ره دل هزار فرسنگستچو خطوتین دل آمد کجا بود فرسنگ
اگر نه مفخر تبریز شمس دین جویاستچرا شود غم عشقش موکل و سرهنگ
غزل شماره ۱۳۲۸
حریف جنگ گزیند تو هم درآ در جنگچو سگ صداع دهد تن مزن برآور سنگ
به خویش آی و چنین خویش را خلاوه مکنکه اینت گوید گولست و آنت گوید دنگ
چه دست باشد کز رو مگس نداند راندز سست طبعی کرمی نمایدش چو پلنگ
غزل شماره ۱۳۲۹
چو زد فراق تو بر سر مرا به نیرو سنگرسید بر سر من بعد از آن ز هر سو سنگ
هزار سنگ ز آفاق بر سرم آیدچنان نباشد کز دست یار خوش خو سنگ
مرا ز مطبخ عشق خوش تو بویی بودفراق می زند از بخت من بر آن بو سنگ
ز دست تو شود آن سنگ لعل می دانمبه امتحان به کف آور به دست خود تو سنگ
اگر فتد نظر لطف تو به کوه و به سنگشود همه زر و گویند در جهان کو سنگ
سخای کف تو گر چربشی به کوه دهددهد به خشک دماغان همیشه چربوسنگ
ز لطف گر به جهان در نظر کنی یک دمروان کند ز عرق صد فرات و صد جو سنگ
اگر ز آب حیات تو سنگ تر گرددحیات گیرد و مشک آکند چو آهو سنگ
به آبگینه این دل نظر کن از سر لطفکه می طلب کند از وصل تو به جان او سنگ
عصای هجر تو گویی عصای موسی بودز هر دو چشم روان کرد آب و هر دو سنگ
ز بخت من ز دل تو سدیست از آهنکه آهن آید فرزند از زن و شو سنگ
کنون ز هجر زنم سنگ بر دلم لیکنبیاورید ز تبریز نزد من زو سنگ
ز بس که روی نهادم به سنگ در تبریزبه هر طرف دهدت خود نشانه رو سنگ
نگردم از هوسش گر ببارد از سر خشمبه سوی جان و دلم درشمار هر مو سنگ
ولیک از کرم بی نظیر شمس الدینکجاست خاک رهش را امید و مرجو سنگ
دعای جانم اینست که جان فدای تو بادوگر زنند همه بر سر دعاگو سنگ
غزل شماره ۱۳۳۰
بگردان شراب ای صنم بی درنگکه بزمست و چنگ و ترنگاترنگ
ولی بزم روحست و ساقی غیبببویید بوی و نبینید رنگ
تو صحرای دل بین در آن قطره خونزهی دشت بی حد در آن کنج تنگ
در آن بزم قدسند ابدال مستنه قدسی که افتد به دست فرنگ
چه افرنگ عقلی که بود اصل دینچو حلقه ست بر در در آن کوی و دنگ
ز خشکیست این عقل و دریاست آنبمانده است بیرون ز بیم نهنگ
بده می گزافه به مستان حقکه نی عربده بینی آن جا نه جنگ
یکی جام بنمودشان در الستکه از جام خورشید دارند ننگ
تو گویی که بی دست و شیشه که دیدشراب دلارام و بکنی و بنگ
ببین نیم شب خلق را جمله مستز سغراق خواب و ز ساقی زنگ
قطار شتر بین که گشتند مستندانند افسار از پالهنگ
خمش کن که اغلب همه باخودندهمه شهر لنگند تو هم بلنگ
ره سیرت شمس تبریز گیربه جرات چو شیر و به حمله پلنگ
غزل شماره ۱۳۳۱
هر کی در او نیست از این عشق رنگنزد خدا نیست بجز چوب و سنگ
عشق برآورد ز هر سنگ آبعشق تراشید ز آیینه زنگ
کفر به جنگ آمد و ایمان به صلحعشق بزد آتش در صلح و جنگ
عشق گشاید دهن از بحر دلهر دو جهان را بخورد چون نهنگ
عشق چو شیرست نه مکر و نه ریونیست گهی روبه و گاهی پلنگ
چونک مدد بر مدد آید ز عشقجان برهد از تن تاریک و تنگ
عشق ز آغاز همه حیرتستعقل در او خیره و جان گشته دنگ
در تبریزست دلم ای صباخدمت ما را برسان بی درنگ
غزل شماره ۱۳۳۲
توبه سفر گیرد با پای لنگصبر فروافتد در چاه تنگ
جز من و ساقی بنماند کسیچون کند آن چنگ ترنگاترنگ
عقل چو این دید برون جست و رفتبا دل دیوانه که کردست جنگ
صدر خرابات کسی را بودکو رهد از صدر و ز نام و ز ننگ
هر کی ز اندیشه دلارام ساختکشتی برساخت ز پشت نهنگ
و آنک در اندیشه یک جو زر استاو خر پالان بود و پالهنگ
یار منی زود فروجه ز خرخر بفروش و برهان بی درنگ
کون خری دنب خری گیر و رورو که کلیدی نبود در مدنگ
راز مگو پیش خران ای مسیحباده ستان از کف ساقی شنگ
غزل شماره ۱۳۳۳
ای تو ولی احسان دل ای حسن رویت دام دلای از کرم پرسان دل وی پرسشت آرام دل
ما زنده از اکرام تو ای هر دو عالم رام تووی از حیات نام تو جانی گرفته نام دل
بر گرد تن دل حلقه شد تن با دلم همخرقه شدوین هر دو در تو غرقه شد ای تو ولی انعام دل
ای تن گرفته پای دل وی دل گرفته دامنتدامن ز دل اندرمکش تا تن رسد بر بام دل
ای گوهر دریای دل چه جای جان چه جای دلروشن ز تو شب های دل خرم ز تو ایام دل
ای عاشق و معشوق من در غیر عشق آتش بزنچون نقطه ای در جیم تن چون روشنی بر جام دل
از بارگاه عقل کل آید همی بانگ دهلکآمد سپاه آسمان نک می رسد اعلام دل
از زخم تیغ آن سپه در کشتن خصمان شهپرخون شده صحرا و ره ره گشته خون آشام دل
زان حمله های صف شکن سرکوفته دیوان تنخطبه به نام شه شده دیوان پر از احکام دل
ای قیل و قالت چون شکر وی گوشمالت چون شکرگر زین ادب خوارم کنی خواری منست اکرام دل
گر سر تو ننهفتمی من گفتنی ها گفتمیتا از دلم واقف شدی امروز خاص و عام دل
غزل شماره ۱۳۳۴
این بوالعجب کاندر خزان شد آفتاب اندر حملخونم به جوش آمد کند در جوی تن رقص الجمل
این رقص موج خون نگر صحرا پر از مجنون نگروین عشرت بی چون نگر ایمن ز شمشیر اجل
مردار جانی می شود پیری جوانی می شودمس زر کانی می شود در شهر ما نعم البدل
شهری پر از عشق و فرح بر دست هر مستی قدحاین سوی نوش آن سوی صح این جوی شیر و آن عسل
در شهر یک سلطان بود وین شهر پرسلطان عجببر چرخ یک ماهست بس وین چرخ پرماه و زحل
رو رو طبیبان را بگو کان جا شما را کار نیستکان جا نباشد علتی وان جا نبیند کس خلل
نی قاضیی نی شحنه ای نی میر شهر و محتسببر آب دریا کی رود دعوی و خصمی و جدل
غزل شماره ۱۳۳۵
بانگ زدم نیم شبان کیست در این خانه دلگفت منم کز رخ من شد مه و خورشید خجل
گفت که این خانه دل پر همه نقشست چراگفتم این عکس تو است ای رخ تو رشک چگل
گفت که این نقش دگر چیست پر از خون جگرگفتم این نقش من خسته دل و پای به گل
بستم من گردن جان بردم پیشش به نشانمجرم عشق است مکن مجرم خود را تو بحل
داد سر رشته به من رشته پرفتنه و فنگفت بکش تا بکشم هم بکش و هم مگسل
تافت از آن خرگه جان صورت ترکم به از آندست ببردم سوی او دست مرا زد که بهل
گفتم تو همچو فلان ترش شدی گفت بدانمن ترش مصلحتم نی ترش کینه و غل
هر کی درآید که منم بر سر شاخش بزنمکاین حرم عشق بود ای حیوان نیست اغل
هست صلاح دل و دین صورت آن ترک یقینچشم فرومال و ببین صورت دل صورت دل
غزل شماره ۱۳۳۶
حلقه دل زدم شبی در هوس سلام دلبانگ رسید کیست آن گفتم من غلام دل
شعله نور آن قمر می زد از شکاف دربر دل و چشم رهگذر از بر نیک نام دل
موج ز نور روی دل پر شده بود کوی دلکوزه آفتاب و مه گشته کمینه جام دل
عقل کل ار سری کند با دل چاکری کندگردن عقل و صد چو او بسته به بند دام دل
رفته به چرخ ولوله کون گرفته مشغلهخلق گسسته سلسله از طرف پیام دل
نور گرفته از برش کرسی و عرش اکبرشروح نشسته بر درش می نگرد به بام دل
نیست قلندر از بشر نک به تو گفت مختصرجمله نظر بود نظر در خمشی کلام دل
جمله کون مست دل گشته زبون به دست دلمرحله های نه فلک هست یقین دو گام دل
غزل شماره ۱۳۳۷
الا ای رو ترش کرده که تا نبود مرا مدخلنبشته گرد روی خود صلا نعم الادام الخل
دو سه گام ار ز حرص و کین به حلم آیی عسل جوشیکه عالم ها کنی شیرین نمی آیی زهی کاهل
غلط دیدم غلط گفتم همیشه با غلط جفتمکه گر من دیدمی رویت نماندی چشم من احول
دلا خود را در آیینه چو کژ بینی هرآیینهتو کژ باشی نه آیینه تو خود را راست کن اول
یکی می رفت در چاهی چو در چه دید او ماهیمه از گردون ندا کردش من این سویم تو لاتعجل
مجو مه را در این پستی که نبود در عدم هستینروید نیشکر هرگز چو کارد آدمی حنظل
خوشی در نفی تست ای جان تو در اثبات می جوییاز آن جا جو که می آید نگردد مشکل این جا حل
تو آن بطی کز اشتابی ستاره جست در آبیتو آنی کز برای پا همی زد او رگ اکحل
در این پایان در این ساران چو گم گشتند هشیارانچه سازم من که من در ره چنان مستم که لاتسال
خدایا دست مست خود بگیر ار نی در این مقصدز مستی آن کند با خود که در مستی کند منبل
گرم زیر و زبر کردی به خود نزدیکتر کردیکه صحت آید از دردی چو افشرده شود دنبل
ز بعد این می و مستی چو کار من تو کردستیتوکل کرده ام بر تو صلا ای کاهلان تنبل
تویی ای شمس تبریزی نه زین مشرق نه زین مغربنه آن شمسی که هر باری کسوف آید شود مختل
غزل شماره ۱۳۳۸
بقا اندر بقا باشد طریق کم زنان ای دلیقین اندر یقین آمد قلندر بی گمان ای دل
به هر لحظه ز تدبیری به اقلیمی رود میریز جاه و قوت پیری که باشد غیب دان ای دل
کجا باشید صاحب دل دو روز اندر یکی منزلچو او را سیر شد حاصل از آن سوی جهان ای دل
چو بگذشتی تو گردون را بدیدی بحر پرخون راببین تو ماه بی چون را به شهر لامکان ای دل
زبون آن کشش باشد کسی کان ره خوشش باشدروانش پرچشش باشد زهی جان و روان ای دل
دهد نوری طبیعت را دهد دادی شریعت راچو بسپارد ودیعت را بدان سرحد جان ای دل
شنودی شمس تبریزی گمان بردی از او چیزییکی سری دل آمیزی تو را آمد عیان ای دل
غزل شماره ۱۳۳۹
مهم را لطف در لطفست از آنم بی قرار ای دلدلم پرچشمه حیوان تنم در لاله زار ای دل
به زیر هر درختی بین نشسته بهر روی شهملیحی یوسفی مه رو لطیفی گلعذار ای دل
فکنده در دل خوبان روحانی و جسمانیز عشق روح و جسم خود ز سوداها شرار ای دل
درآکنده ز شادی ها درون چاکران خودمثال دانه های در که باشد در انار ای دل
به بزم او چو مستان را کنار و لطف ها باشدبگیرد آب با آتش ز عشقش هم کنار ای دل
در آن خلوت که خوبان را به جام خاص بنوازدبود روح الامین حارس و خضرش پرده دار ای دل
چو از بزمش برون آید کمینه چاکرش سکرانز ملک و ملک و تخت و بخت دارد ننگ و عار ای دل
جهان بستان او را دان و این عالم چو غاری دانبرون آرد تو را لطفش از این تاریک غار ای دل
گلستان ها و ریحان ها شقایق های گوناگونبنفشه زارها بر خاک و باد و آب و ناز ای دل
که این گل های خاکی هم ز عکس آن همی رویدتو خاکی می خوری این جا تو را آن جا چه کار ای دل
بزن دستی و رقصی کن ز عشق آن خداوندانکه چون بوسی از او یابی کند آفت کنار ای دل
به جان پاک شمس الدین خداوند خداوندانکه پرها هم از او یابی اگر خواهی فرار ای دل
به خاک پای تبریزی که اکسیرست خاک اوکه جان ها یابی ار بر وی کنی جانی نثار ای دل
کنون از هجر بر پایم چنین بندیست از آتشز یادش مست و مخمورم اگر چندم نزار ای دل
مثال چنگ می باشم هزاران نغمه ها داردبه لحن عشق انگیزش وگر نالید زار ای دل
به سودای چنان بختی که معشوق از سر دستیبه دستم داده بود از لطف دنبال مهار ای دل
بگرد مرکبم بودی به زیر سایه آن شاههزاران شاه در خدمت به صف ها در قطار ای دل
از این سو نه از آن سوی جهان روح تا دانیکه آن جا که نه امسالست و آن سالست پار ای دل
چو دیدم من عنایت ها ز صدر غیب شمس الدینشدم مغرور خاصه مست و مجنون خمار ای دل
چنان حلمی و تمکینی چنان صبر خداوندیکه اندر صبر ایوبش نتاند بود یار ای دل
عنان از من چنان برتافت جایی شد که وهم آن جابه جسم او نیابد راه و نی چشمش غبار ای دل
به درگاه خدا نالم که سایه آفتابی رابه ما آرد که دل را نیست بی او پود و تار ای دل
امیدست ای دل غمگین که ناگاهان درآید اوتو این جان را به صد حیله همی کن داردار ای دل
غزل شماره ۱۳۴۰
هر آن کو صبر کرد ای دل ز شهوت ها در این منزلعوض دیدست او حاصل به جان زان سوی آب و گل
چو شخصی کو دو زن دارد یکی را دل شکن داردبدان دیگر وطن دارد که او خوشتر بدش در دل
تو گویی کاین بدین خوبی زهی صبر وی ایوبیوزین غبن اندر آشوبی که این کاریست بی طایل
و او گوید ز سرمستی که آن را تو بدیدستیکه آن علوست و تو پستی که تو نقصی و آن کامل
بدو گر باز رو آرد و تخم دوستی کاردحجابی آن دگر دارد کز این سو راند او محمل
چو باز آن خوب کم نازد و با این شخص درسازددگربار او نپردازد از این سون رخت دل حاصل
سر رشته صبوری را ببین بگذار کوری راببین تو حسن حوری را صبوری نبودت مشکل
همه کدیه از این حضرت به سجده و وقفه و رکعتبرای دید این لذت کز او شهوت شود حامل
بفرما صبر یاران را به پندی حرص داران رابمشنو نفس زاران را مباش از دست حرص آکل
کسی را چون دهی پندی شود حرص تو را بندیصبوری گرددت قندی پی آجل در این عاجل
ز بی چون بین که چون ها شد ز بی سون بین که سون ها شدز حلمی بین که خون ها شد ز حقی چند گون باطل
حروف تخته کانی بدین تاویل می خوانیخلاصه صبر می دانی بر آن تاویل شو عامل
صبوری کن مکن تیزی ز شمس الدین تبریزیبشر خسپی ملک خیزی که او شاهیست بس مفضل
غزل شماره ۱۳۴۱
امروز بحمدالله از دی بترست این دلامروز در این سودا رنگی دگرست این دل
در زیر درخت گل دی باده همی خورد اواز خوردن آن باده زیر و زبرست این دل
از بس که نی عشقت نالید در این پردهاز ذوق نی عشقت همچون شکرست این دل
بند کمرت گشتم ای شهره قبای منتا بسته بگرد تو همچون کمرست این دل
از پرورش آبت ای بحر حلاوت هاهمچون صدفست این تن همچون گهرست این دل
چون خانه هر مومن از عشق تو ویران شدهر لحظه در این شورش بر بام و درست این دل
شمس الحق تبریزی تابنده چو خورشیدستوز تابش خورشیدش همچون سحرست این دل
غزل شماره ۱۳۴۲
چه کارستان که داری اندر این دلچه بت ها می نگاری اندر این دل
بهار آمد زمان کشت آمدکی داند تا چه کاری اندر این دل
حجاب عزت ار بستی ز بیرونبه غایت آشکاری اندر این دل
در آب و گل فروشد پای طالبسرش را می بخاری اندر این دل
دل از افلاک اگر افزون نبودینکردی مه سواری اندر این دل
اگر دل نیستی شهر معظمنکردی شهریاری اندر این دل
عجایب بیشه ای آمد دل ای جانکه تو میر شکاری اندر این دل
ز بحر دل هزاران موج خیزدچو جوهرها بیاری اندر این دل
خمش کردم که در فکرت نگنجدچو وصف دل شماری اندر این دل
غزل شماره ۱۳۴۳
صد هزاران همچو ما غرقه در این دریای دلتا چه باشد عاقبتشان وای دل ای وای دل
گر امان خواهی امانی ندهدت آن بی امانمی کشد جان را از این گل تا به سربالای دل
هر نواحی فوج فوج اندر گوی یا پشته ایگاه پشته گاه گو از چیست از غوغای دل
قلزم روحست دل یا کشتی نوحست دلموج موج خون فراز جوشش و گرمای دل
شور می نوشان نگر وان نور خاموشان نگرجملگی سر گشت آن کو مرد اندر پای دل
گرد ما در می پری ای رشک ماه و مشتریآمدی تا دل بری ای قاف و ای عنقای دل
ای که کالیوه بگشتی در جهان با پر جانهیچ دیدی شیوه ای تو لایق سودای دل
غزل شماره ۱۳۴۴
شتران مست شدستند ببین رقص جملز اشتر مست که جوید ادب و علم و عمل
علم ما داده او و ره ما جاده اوگرمی ما دم گرمش نه ز خورشید حمل
دم او جان دهدت روز نفخت بپذیرکار او کن فیکون ست نه موقوف علل
ما در این ره همه نسرین و قرنفل کوبیمما نه زان اشتر عامیم که کوبیم وحل
شتران وحلی بسته این آب و گلندپیش جان و دل ما آب و گلی را چه محل
ناقه الله بزاده به دعای صالحجهت معجزه دین ز کمرگاه جبل
هان و هان ناقه حقیم تعرض مکنیدتا نبرد سرتان را سر شمشیر اجل
سوی مشرق نرویم و سوی مغرب نرویمتا ابد گام زنان جانب خورشید ازل
هله بنشین تو بجنبان سر و می گوی بلیشمس تبریز نماید به تو اسرار غزل
غزل شماره ۱۳۴۵
تو مرا می بده و مست بخوابان و بهلچون رسد نوبت خدمت نشوم هیچ خجل
چو گه خدمت شه آید من می دانمگر ز آب و گلم ای دوست نیم پای به گل
در نمازش چو خروسم سبک و وقت شناسنه چو زاغم که بود نعره او وصل گسل
من ز راز خوش او یک دو سخن خواهم گفتدل من دار دمی ای دل تو بی غش و غل
لذت عشق بتان را ز زحیران مطلبصبح کاذب بود این قافله را سخت مضل
من بحل کردم ای جان که بریزی خونمور نریزی تو مرا مظلمه داری نه بحل
پس خمش کردم و با چشم و به ابرو گفتمسخنانی که نیاید به زبان و به سجل
گر چه آن فهم نکردی تو ولی گرم شدیهله گرمی تو بیفزا چه کنی جهد مقل
سردی از سایه بود شمس بود روشن و گرمفانی طلعت آن شمس شو ای سرد چو ظل
تا درآمد بت خوبم ز در صومعه مستچند قندیل شکستم پی آن شمع چگل
شمس تبریز مگر ماه ندانست حقتکه گرفتار شدست او به چنین علت سل
غزل شماره ۱۳۴۶
رفت عمرم در سر سودای دلوز غم دل نیستم پروای دل
دل به قصد جان من برخاستهمن نشسته تا چه باشد رای دل
دل ز حلقه دین گریزد زانک هستحلقه زلفین خوبان جای دل
گرد او گردم که دل را گرد کردکو رسد فریادم از غوغای دل
خواب شب بر چشم خود کردم حرامتا ببینم صبحدم سیمای دل
قد من همچون کمان شد از رکوعتا ببینم قامت و بالای دل
آن جهان یک تابش از خورشید دلوین جهان یک قطره از دریای دل
لب ببند ایرا به گردون می رسدبی زبان هیهای دل هیهای دل
غزل شماره ۱۳۴۷
سوی آن سلطان خوبان الرحیلسوی آن خورشید جانان الرحیل
کاروان بس گران آهنگ کردهین سبکتر ای گرانان الرحیل
سوی آن دریای مردی و بقامردوار ای مردمان هان الرحیل
آفتاب روی شه عالم گرفتصبح شد ای پاسبانان الرحیل
همچو مرغان خلیلی سوی سرزانک بی سر نیست سامان الرحیل
سوی اصل خویش یعنی بحر جانجمع یاران همچو باران الرحیل
ای شده بگلربگان ملک غیبکمترینه عاشق قان الرحیل
خانه و فرزند و بستر ترک کناسپ و استر زین و پالان الرحیل
پیش شمس الدین تبریزی شاهخاک بی جان گشته با جان الرحیل
غزل شماره ۱۳۴۸
امروز روز شادی و امسال سال گلنیکوست حال ما که نکو باد حال گل
گل را مدد رسید ز گلزار روی دوستتا چشم ما نبیند دیگر زوال گل
مستست چشم نرگس و خندان دهان باغاز کر و فر و رونق و لطف و کمال گل
سوسن زبان گشاده و گفته به گوش سرواسرار عشق بلبل و حسن خصال گل
جامه دران رسید گل از بهر داد مازان می دریم جامه به بوی وصال گل
گل آن جهانیست نگنجد در این جهاندر عالم خیال چه گنجد خیال گل
گل کیست قاصدیست ز بستان عقل و جانگل چیست رقعه ایست ز جاه و جمال گل
گیریم دامن گل و همراه گل شویمرقصان همی رویم به اصل و نهال گل
اصل و نهال گل عرق لطف مصطفاستزان صدر بدر گردد آن جا هلال گل
زنده کنند و باز پر و بال نو دهندهر چند برکنید شما پر و بال گل
مانند چار مرغ خلیل از پی فنادر دعوت بهار ببین امتثال گل
خاموش باش و لب مگشا خواجه غنچه وارمی خند زیر لب تو به زیر ظلال گل
غزل شماره ۱۳۴۹
تا نزند آفتاب خیمه نور جلالحلقه مرغان روز کی بزند پر و بال
از نظر آفتاب گشت زمین لاله زارخانه نشستن کنون هست وبال وبال
تیغ کشید آفتاب خون شفق را بریختخون هزاران شفق طلعت او را حلال
چشم گشا عاشقا بر فلک جان ببینصورت او چون قمر قامت من چون هلال
عرضه کند هر دمی ساغر جام بقاشیشه شده من ز لطف ساغر او مال مال
چشم پر از خواب بود گفتم شاها شبستگفت که با روی من شب بود اینک محال
تا که کبود است صبح روز بود در گمانچونک بشد نیم روز نیست دگر قیل و قال
تیز نظر کن تو نیز در رخ خورشید جانوز نظر من نگر تا تو ببینی جمال
در لمع قرص او صورت شه شمس دینزینت تبریز کوست سعد مبارک به فال
غزل شماره ۱۳۵۰
چشم تو با چشم من هر دم بی قیل و قالدارد در درس عشق بحث و جواب و سوال
گاه کند لاغرم همچو لب ساغرمگاه کند فربهم تا نروم در جوال
چون کشدم سوی طوی من بکشم گوش شیرچونک نهان کرد روی ناله کنم از شغال
چون نگرم سوی نقش گوید ای بت پرستچشم نهم سوی مال او دهدم گوشمال
گویمش ای آفتاب بر همه دل ها بتابجمله جهان ذره ها نور خوشت را عیال
سر بزن ای آفتاب از پس کوه سحابهر نظری را نما بی سخنی شرح حال
بازمگیر آب پاک از جگر شوره خاکمنع مکن از جلال پرتو نور جلال
جلوه چو شد نور ما آن ملک نورهانور شود جمله روح عقل شود بی عقال
ای که میش خورده ای از چه تو پژمرده ایباغ رخش دیده ای باز گشا پر و بال
باز سرم گشت مست هیچ مگو دست دستباقی این بایدت رو شب و فردا تعال