قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۱۳۵۱ تا ۱۳۷۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۱۳۵۱

شد پی این لولیان در حرم ذوالجلالچشمه و سبزه مقام شوخی و دزدی حلال
رهزنی آن کس کند کو نشناسد رهیخانه دغل او بود کو نشناسد جمال
اهل جهان عنکبوت صید همه خرمگسهیچ از ایشان مگو تام نگیرد ملال
دزد نهان خانه را شاهد و غماز کیستچهره چون زعفران اشک چو آب زلال
اشک چرا می دود تا بکشد آتشیزرد چرا می شود تا بکند وصف حال
اشک و رخ عاشقان می کشدت که بیاپیشگه عشق رو خیز ز صف نعال
زردی رخ آینه ست سرخی معشوق رااشک رقم می کشد بر صحف خط و خال
این همه خوبی و کش بر رخ خاک حبشتافته از ماه غیب پرتو نور کمال
صبر کن این یک دو روز با همه فر و فروزبازرود سوی اصل بازکند اتصال

غزل شماره ۱۳۵۲

چند از این قیل و قال عشق پرست و ببالتا تو بمانی چو عشق در دو جهان بی زوال
چند کشی بار هجر غصه و تیمار هجرخاصه که منقار هجر کند تو را پر و بال
آه ز نفس فضول آه ز ضعف عقولآه ز یار ملول چند نماید ملال
آن که همی خوانمش عجز نمی دانمشتا که بترسانمش از ستم و از وبال
جمله سوال و جواب زوست منم چون ربابمی زندم او شتاب زخمه که یعنی بنال
یک دم بانگ نجات یک دم آواز ماتمی زند آن خوش صفات بر من و بر وصف حال
تصلح میزاننا تحسن الحانناتذهب احزاننا انت شدید المحال

غزل شماره ۱۳۵۳

چگونه برنپرد جان چو از جناب جلالخطاب لطف چو شکر به جان رسد که تعال
در آب چون نجهد زود ماهی از خشکیچو بانگ موج به گوشش رسد ز بحر زلال
چرا ز صید نپرد به سوی سلطان بازچو بشنود خبر ارجعی ز طبل و دوال
چرا چو ذره نیاید به رقص هر صوفیدر آفتاب بقا تا رهاندش ز زوال
چنان لطافت و خوبی و حسن و جان بخشیکسی از او بشکیبد زهی شقا و ضلال
بپر بپر هله ای مرغ سوی معدن خویشکه از قفص برهید و باز شد پر و بال
ز آب شور سفر کن به سوی آب حیاترجوع کن به سوی صدر جان ز صف نعال
برو برو تو که ما نیز می رسیم ای جاناز این جهان جدایی بدان جهان وصال
چو کودکان هله تا چند ما به عالم خاککنیم دامن خود پر ز خاک و سنگ و سفال
ز خاک دست بداریم و بر سما پریمز کودکی بگریزیم سوی بزم رجال
مبین که قالب خاکی چه در جوالت کردجوال را بشکاف و برآر سر ز جوال
به دست راست بگیر از هوا تو این نامهنه کودکی که ندانی یمین خود ز شمال
بگفت پیک خرد را خدا که پا برداربگفت دست اجل را که گوش حرص بمال
ندا رسید روان را روان شو اندر غیبمنال و گنج بگیر و دگر ز رنج منال
تو کن ندا و تو آواز ده که سلطانیتو راست لطف جواب و تو راست علم سوال

غزل شماره ۱۳۵۴

تو را سعادت بادا در آن جمال و جلالهزار عاشق اگر مرد خون مات حلال
به یک دمم بفروزی به یک دمم بکشیچو آتشیم به پیش تو ای لطیف خصال
دل آب و قالب کوزه ست و خوف بر کوزهچو آب رفت به اصلش شکسته گیر سفال
تو را چگونه فریبم چه در جوال کنمکه اصل مکر تویی و چراغ هر محتال
تو در جوال نگنجی و دام را بدریکه دیده است که شیری رود درون جوال
نه گربه ای که روی در جوال و بسته شویکه شیر پیش تو بر ریگ می زند دنبال
هزار صورت زیبا بروید از دل و جانچو ابر عشق تو بارید در بی امثال
مثال آنک ببارد ز آسمان بارانچو قبه قبه شود جوی و حوض و آب زلال
چه قبه قبه کز آن قبه ها برون آیندگل و بنفشه و نسرین و سنبل چو هلال
بگویمت که از این ها کیان برون آیندشنودم از تکشان بانگ ژغرغ خلخال
ردای احمد مرسل بگیر ای عاشقصلای عشق شنو هر دم از روان بلال
بهل مرا که بگوییم عجایبت ای عشقدری گشایم در غیب خلق را ز مقال
همه چو کوس و چو طبلیم دل تهی پیشتبرآوریم فغان چون زنی تو زخم دوال
چگونه طبل نپرد بپر کرمناکه باشدش چو تو سلطان زننده و طبال
خود آفتاب جهانی تو شمس تبریزیولی مدام نه آن شمس کو رسد به زوال

غزل شماره ۱۳۵۵

دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصالبرآ به چرخ حقایق دگر مگو ز خیال
ستاره ها بنگر از ورای ظلمت و نورچو ذره رقص کنان در شعاع نور جلال
اگر چه ذره در آن آفتاب درنرسدولی ز تاب شعاعش شوند نور خصال
هر آن دلی که به خدمت خمید چون ابروگشاد از نظرش صد هزار چشم کمال
دهان ببند ز حال دلم که با لب دوستخدای داند کو را چه واقعه ست و چه حال
مکن اشارت سوی دلم که دل آن نیستمپر به سوی همایان شه بدان پر و بال
جراحت همه را از نمک بود فریادمرا فراق نمک هاش شد وبال وبال
چو ملک گشت وصالت ز شمس تبریزینماند حیله حال و نه التفات به قال

غزل شماره ۱۳۵۶

اگر درآید ناگه صنم زهی اقبالچو در بتان زند آتش بتم زهی اقبال
چنانک دی ز جمالش هزار توبه شکستاگر رسد عجب امروز هم زهی اقبال
نشسته اند در اومید او قطار قطاراگر ز لطف نماید کرم زهی اقبال
میان لشکر هجران که تیغ در تیغستسپاه وصل برآرد علم زهی اقبال
هزار گل بنماید که خار مست شودهزار خنده برآرد ز غم زهی اقبال
به رغم حرص شکم خوار خوان نهد با دلهزار کاسه کشد بی شکم زهی اقبال
چو عشق دست برآرد سبک شود قالبدود بگرد فلک بی قدم زهی اقبال
چو صبحدم برسد شاه شمس تبریزیچو آفتاب جهان بی حشم زهی اقبال

غزل شماره ۱۳۵۷

پیام کرد مرا بامداد بحر عسلکه موج موج عسل بین به چشم خلق غزل
به روزه دار نیاید ز آب جز بانگیولیک عاقبت آن بانگ هم رسد به عمل
سماع شرفه آبست و تشنگان در رقصحیات یابی از این بانگ آب اقل اقل
بگوید آب ز من رسته ای به من آییبه آخر آن جا آیی که بوده ای اول
به جان و سر که از این آب بر سر ار ریزدهزار طره بروید ز مشک بر سر کل
شراب خوار که نامیخت با شراب این آبکشد خمار پیاپی تو باش لاتعجل

غزل شماره ۱۳۵۸

به گوش دل پنهانی بگفت رحمت کلکه هر چه خواهی می کن ولی ز ما مسکل
تو آن ما و من آن تو همچو دیده و روزچرا روی ز بر من به هر غلیظ و عتل
بگفت دل که سکستن ز تو چگونه بودچگونه بی ز دهلزن کند غریو دهل
همه جهان دهلند و تویی دهلزن و بسکجا روند ز تو چونک بسته است سبل
جواب داد که خود را دهل شناس و مباشگهی دهلزن و گاهی دهل که آرد ذل
نجنبد این تن بیچاره تا نجنبد جانکه تا فرس بنجنبد بر او نجنبد جل
دل تو شیر خدایست و نفس تو فرس استچنان که مرکب شیر خدای شد دلدل
چو درخور تک دلدل نبود عرصه عقلز تنگنای خرد تاخت سوی عرصه قل
تو را و عقل تو را عشق و خارخار چراستکه وقت شد که بروید ز خار تو آن گل
از این غم ار چه ترش روست مژده ها بشنوکه گر شبی سحر آمد وگر خماری مل
ز آه آه تو جوشید بحر فضل الهمسافر امل تو رسید تا آمل
دمی رسید که هر شوق از او رسد به مشوقشهی رسید کز او طوق می شود هر غل
حطام داد از این جیفه دایه تبدیلدر آفتاب فکنده ست ظل حق غلغل
از این همه بگذر بی گه آمدست حبیبشبم یقین شب قدرست قل للیلی طل
چو وحی سر کند از غیب گوش آن سر باشاز آنک اذن من الراس گفت صدر رسل
تو بلبل چمنی لیک می توانی شدبه فضل حق چمن و باغ با دو صد بلبل
خدای را بنگر در سیاست عالمعقول را بنگر در صناعت انمل
چو مست باشد عاشق طمع مکن خمشیچو نان رسد به گرسنه مگو که لاتاکل
ز حرف بگذر و چون آب نقش ها مپذیرکه حرف و صوت ز دنیاست و هست دنیا پل

غزل شماره ۱۳۵۹

ز خود شدم ز جمال پر از صفا ای دلبگفتمش که زهی خوبی خدا ای دل
غلام تست هزار آفتاب و چشم و چراغز پرتو تو ظلالست جان ها ای دل
نهایتیست که خوبی از آن گذر نکندگذشت حسن تو از حد و منتها ای دل
پری و دیو به پیش تو بسته اند کمرملک سجود کند و اختر و سما ای دل
کدام دل که بر او داغ بندگی تو نیستکدام داغ غمی کش نه ای دوا ای دل
به حکم تست همه گنج های لم یزلیچه گنج ها که نداری تو در فنا ای دل
نظر ز سوختگان وامگیر کز نظرتچه کوثرست و دوا دفع سوز را ای دل
بگفتم این مه ماند به شمس تبریزیبگفت دل که کجایست تا کجا ای دل

غزل شماره ۱۳۶۰

باده ده ای ساقی جان باده بی درد و دغلکار ندارم جز از این گر بزیم تا به اجل
هات حبیبی سکرا لا بفتور و کسلیقطع عن شاربه کل ملال و فشل
باده چو زر ده که زرم ساغر پر ده که نرمغرقه مقصود شدی تا چه کنی علم و عمل
اصبح قلبی سهرا من سکر مفتخراان کذب الیوم صدق ان ظلم الیوم عدل
ای قدح امروز تو را طاق و طرنبیست بیاباده خنب ملکی داده حق عز و جل
طفت به معتمرا فزت به مفتخرامن سقی الیوم کذی جمله ما دام حصل
مست و خوشی خواجه حسن نی نی چنان مست که منکیسه زر مست کند لیک نه چون جام ازل
لواء نا مرتفع و شملنا مجتمعو روحنا کما تری فی درجات و دول
توبه ما جان عمو توبه ماهیست ز جواز دل و جان توبه کند هیچ تن ای شیخ اجل
عشقک قد جادلنا ثم عدا جادلنامن سکر مفتضح شاربه حیث دخل
بحر که مسجور بود تلخ بود شور بوددر دل ماهی روشش به بود از قند و عسل
یا اسدا عن لنا فنعم ما سن لناحبک قد حببنا فاعف لنا کل زلل
بس بود ای مست خمش جان ز بدن رست خمشباده ستان که دگران عربده دارند و جدل
اسکت یا صاح کفی واعف عفا الله عفاهات رحیقا به صفا قد وصل الوصل وصل

غزل شماره ۱۳۶۱

عمرک یا واحدا فی درجات الکمالقد نزل الهم بی یا سندی قم تعال
چند از این قیل و قال عشق پرست و ببالتا تو بمانی چو عشق در دو جهان بی زوال
یا فرجی مونسی یا قمر المجلسوجهک بدر تمام ریقک خمر حلال
چند کشی بار هجر غصه و تیمار هجرخاصه که منقار هجر کند تو را پر و بال
روحک بحر الوفا لونک لمع الصفاعمرک لو لا التقی قلت ایا ذا الجلال
آه ز نفس فضول آه ز ضعف عقولآه ز یار ملول چند نماید ملال
تطرب قلب الوری تسکرهم بالهویتدرک ما لا یری انت لطیف الخیال
آنک همی خوانمش عجز نمی دانمشتا که بترسانمش از ستم و از وبال
تدخل ارواحهم تسکر اشباحهمتجلسهم مجلسا فیه کووس ثقال
جمله سوال و جواب زوست و منم چون ربابمی زندم او شتاب زخمه که یعنی بنال
تصلح میزاننا تحسن الحانناتذهب احزاننا انت شدید المحال
یک دم آواز مات یک دم بانگ نجاتمی زند آن خوش صفات بر من و بر وصف حال

غزل شماره ۱۳۶۲

لجکنن اغلن هی بزه کلکلدغدن دغدا هی کزه کلکل
آی بکی سنسن کن بکی سنسنبی مزه کلمه بامزه کلکل
لذ لحبی من حرکاتیارسل کنزا للصدقات
خلص روحی من هفواتیاعتق قلبی من شبکاتی
رفتم آن جا لنگان لنگانشربت خوردم پنگان پنگان
دیدم آن جا قومی شنگانگشته ز ساغر خیره و دنگان
صورت عشقی صاحب مخزنشوخ جهانی رندی و رهزن
آتش جان را سنگی و آهنهر که نه عاشق ریشش برکن
یا رحمونا منه صبونایا رهبونا عز علینا
صدر صدور جاء الینابدر بدور بات لدینا
دنب خری تو ای خر ملعوننی کم گردی نی شوی افزون
ای دل و جانم از کژی تووز فن و مکرت خسته و پرخون
لاح صباحی طیب حالیجاء ربیعی هب شمالی
خصب غصنی ماء زلالیاسکر قلبی خمر وصال

غزل شماره ۱۳۶۳

کجکنن اغلن اودیا کلکلیوک بلمسک دغدغ کز کل
ای سر مستان ای شه مقبلمکرم و مشفق پردل و بی دل
اول ججکی کم یازده بلدککمیه ورما خصمنا ور کل
سلسله بنگر گر بکشندتجذب الهی کردت مقبل
نبود این هم بی سر و معنیهر متحول بی ز محول

غزل شماره ۱۳۶۴

ایها النور فی الفواد تعالغایه الجد و المراد تعال
انت تدری حیاتنا بیدیکلا تضیق علی العباد تعال
ایها العشق ایها المعشوقحل عن الصد و العناد تعال
یا سلیمان ذی الهداهد لکفتفقد بالافتقاد تعال
ایها السابق الذی سبقتمنک مصدوقه الوداد تعال
فمن الهجر ضجت الارواحانجر العود یا معاد تعال
استر العیب و ابذل المعروفهکذا عاده الجواد تعال
چه بود پارسی تعال بیایا بیا یا بده تو داد تعال
چون بیایی زهی گشاد و مرادچون نیایی زهی کساد تعال
ای گشاد عرب قباد عجمتو گشایی دلم به یاد تعال
ای درونم تعال گویان تووی ز بود تو بود و باد تعال
طفت فیک البلاد یا قمرابی محیطا و بالبلاد تعال
انت کالشمس اذ دنت و ناتیا قریبا علی العباد تعال

غزل شماره ۱۳۶۵

یا منیر البدر قد اوضحت بالبلبال بالبالهوی زلزلتنی و العقل فی الزلزال زال
کم انادی انظر و نقتبس من نورکمقد رجعنا جانبا من طور انوار الجلال
من رآی نورا انیسا یملا الدنیا هویللسری منه جمال للعدی منه ملال
کل امر منه حق مستحق نافذینفع الامراض طرا ینجلی منه الکلال
من شکا مغلاق باب فلینل مفتاحهمن شکا ضر الظما فلیستقی الماء الزلال
لیس ذا اسماء صفر باطل سمیتهدعوه التحقیق حال خدعه الدنیا محال
حبذا اسواق اشواق ربت ارباجهاحبذا نور یکون الشمس فیه کالهلال
ما علیکم لو سهرتم لیله الف الهویربما تلقون ضیفا تعرفوا لیل الرحال
یا محبا قم تنادم فالمحب لا ینامیا نعوسا قم تفرج حسن ربات الحجال
دولتش همسایه شد همسایگان را مژده شومرغ جان ها را ببخشد کر و فرش پر و بال

غزل شماره ۱۳۶۶

یا بدیع الحسن قد اوضحت بالبلبال بالبالهوی زلزلتنی و العقل فی الزلزال زال
قد رجعنا قد رجعنا جانبا من طورکمانظرونا انظرونا نستقی الماء الزلال
کل شی ء منکم عندی لذیذ طیبمنک طابت کل ارض ان ذا سحر حلال

غزل شماره ۱۳۶۷

رشاء العشق حبیبی لشرود و مضلکل قلب لهواه وجد الصبر یصل
سنه الوصل قصیر عجل معتجلسنه الهجر طویل و مدید و ممل
یملاء الکاس حبیبی و طبیبی و تذرفعلن مفتعلن او فعلاتن و فعل
ناول الکاس نهارا و جهارا و قحالا یخاف رهقا من به محیاک قتل

غزل شماره ۱۳۶۸

عمرک یا واحدا فی درجات الکمالقد نزل الهم بی یا سندی قم تعال
یا فرحی مونسی یا قمر المجلسوجهک بدر تمام ریقک خمر حلال
روحک بحر الوفا لونک لمع الصفاعمرک لو لا التقی قلت ایا ذا الجلال
تسکن قلب الوری تسکرهم بالهویتدرک ما لا یری انت لطیف الخیال
تسکن ارواحهم تسکر اشباحهمتجلسهم مجلسا فیه کووس ثقال

غزل شماره ۱۳۶۹

تعال یا مدد العیش و السرور تعالتعال یا فرج الهم فاتح الاقفال
لقاء وجهک فی الهم فالق الاصباحسقا جودک فی الفقر منتهی الاقبال
تعال انک عیسی فاحی موتاناتعال و ادفع عنا خدیعه الدجال
تعال انک داوود فاتخذ زرداتصون مهجتنا من اصابه الانصال
تعال انک موسی تشق بحر ردیلکی تغرق فرعون سیی ء الافعال
تعال انک نوح و نحن فی الطوفاناما سفینه نوح تعد للاهوال
فهم صفاتک لکن تصورت بشرافکم لفضلک امثالهم بلا امثال
یحیل طالب دنیا وجودک الاعلیو فی وجودک دنیاه باطل و محال

غزل شماره ۱۳۷۰

آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیمگرد غریبان چمن خیزید تا جولان کنیم
امروز چون زنبورها پران شویم از گل به گلتا در عسل خانه جهان شش گوشه آبادان کنیم
آمد رسولی از چمن کاین طبل را پنهان مزنما طبل خانه عشق را از نعره ها ویران کنیم
بشنو سماع آسمان خیزید ای دیوانگانجانم فدای عاشقان امروز جان افشان کنیم
زنجیرها را بردریم ما هر یکی آهنگریمآهن گزان چون کلبتین آهنگ آتشدان کنیم
چون کوره آهنگران در آتش دل می دمیمکآهن دلان را زین نفس مستعمل فرمان کنیم
آتش در این عالم زنیم وین چرخ را برهم زنیموین عقل پابرجای را چون خویش سرگردان کنیم
کوبیم ما بی پا و سر گه پای میدان گاه سرما کی به فرمان خودیم تا این کنیم و آن کنیم
نی نی چو چوگانیم ما در دست شه گردان شدهتا صد هزاران گوی را در پای شه غلطان کنیم
خامش کنیم و خامشی هم مایه دیوانگیستاین عقل باشد کآتشی در پنبه پنهان کنیم

غزل شماره ۱۳۷۱

ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده امزان می که در پیمانه ها اندرنگنجد خورده ام
مستم ز خمر من لدن رو محتسب را غمز کنمر محتسب را و تو را هم چاشنی آورده ام
ای پادشاه صادقان چون من منافق دیده ایبا زندگانت زنده ام با مردگانت مرده ام
با دلبران و گلرخان چون گلبنان بشکفته امبا منکران دی صفت همچون خزان افسرده ام
ای نان طلب در من نگر والله که مستم بی خبرمن گرد خنبی گشته ام من شیره افشرده ام
مستم ولی از روی او غرقم ولی در جوی اواز قند و از گلزار او چون گلشکر پرورده ام
روزی که عکس روی او بر روی زرد من فتدماهی شوم رومی رخی گر زنگی نوبرده ام
در جام می آویختم اندیشه را خون ریختمبا یار خود آمیختم زیرا درون پرده ام
آویختم اندیشه را کاندیشه هشیاری کندز اندیشه بیزاری کنم ز اندیشه ها پژمرده ام
دوران کنون دوران من گردون کنون حیران مندر لامکان سیران من فرمان ز قان آورده ام
در جسم من جانی دگر در جان من قانی دگربا آن من آنی دگر زیرا به آن پی برده ام
گر گویدم بی گاه شد رو رو که وقت راه شدگویم که این با زنده گو من جان به حق بسپرده ام
خامش که بلبل باز را گفتا چه خامش کرده ایگفتا خموشی را مبین در صید شه صدمرده ام

غزل شماره ۱۳۷۲

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده اماین بار من یک بارگی از عافیت ببریده ام
دل را ز خود برکنده ام با چیز دیگر زنده امعقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام
ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمیدیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده ام
دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریختهمن با اجل آمیخته در نیستی پریده ام
امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شدخواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده ام
من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر اومن گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده ام
از کاسه استارگان وز خون گردون فارغمبهر گدارویان بسی من کاسه ها لیسیده ام
من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده امحبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده ام
در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حروندامان خون آلود را در خاک می مالیده ام
مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خونیک بار زاید آدمی من بارها زاییده ام
چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرازیرا از آن کم دیده ای من صدصفت گردیده ام
در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرازیرا برون از دیده ها منزلگهی بگزیده ام
تو مست مست سرخوشی من مست بی سر سرخوشمتو عاشق خندان لبی من بی دهان خندیده ام
من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتنبی دام و بی گیرنده ای اندر قفص خیزیده ام
زیرا قفص با دوستان خوشتر ز باغ و بوستانبهر رضای یوسفان در چاه آرامیده ام
در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکنصد جان شیرین داده ام تا این بلا بخریده ام
چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می رویبشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیده ام
پوسیده ای در گور تن رو پیش اسرافیل منکز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیده ام
نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتنمانند طاووسی نکو من دیبه ها پوشیده ام
پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق دهزیرا در این دام نزه من زهرها نوشیده ام
تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شویزیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیده ام
عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهدمن لذت حلوای جان جز از لبش نشنیده ام
خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهنبی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییده ام
هر غوره ای نالان شده کای شمس تبریزی بیاکز خامی و بی لذتی در خویشتن چغزیده ام

غزل شماره ۱۳۷۳

هان ای طبیب عاشقان دستی فروکش بر برمتا بخت و رخت و تخت خود بر عرش و کرسی بر برم
بر گردن و بر دست من بربند آن زنجیر راافسون مخوان ز افسون تو هر روز دیوانه ترم
خواهم که بدهم گنج زر تا آن گواه دل بودگر چه گواهی می دهد رخساره همچون زرم
ور تو گواهان مرا رد می کنی ای پرجفاای قاضی شیرین قضا باری فروخوان محضرم
بی لطف و دلداری تو یا رب چه می لرزد دلمدر شوق خاک پای تو یا رب چه می گردد سرم
پیشم نشین پیشم نشان ای جان جان جان جانپر کن دلم گر کشتیم بیخم ببر گر لنگرم
گه در طواف آتشم گه در شکاف آتشمباد آهن دل سرخ رو از دمگه آهنگرم
هر روز نو جامی دهد تسکین و آرامی دهدهر روز پیغامی دهد این عشق چون پیغامبرم
در سایه ات تا آمدم چون آفتابم بر فلکتا عشق را بنده شدم خاقان و سلطان سنجرم
ای عشق آخر چند من وصف تو گویم بی دهنگه بلبلم گه گلبنم گه خضرم و گه اخضرم

غزل شماره ۱۳۷۴

ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنموی مطربان ای مطربان دف شما پرزر کنم
ای تشنگان ای تشنگان امروز سقایی کنموین خاکدان خشک را جنت کنم کوثر کنم
ای بی کسان ای بی کسان جاء الفرج جاء الفرجهر خسته غمدیده را سلطان کنم سنجر کنم
ای کیمیا ای کیمیا در من نگر زیرا که منصد دیر را مسجد کنم صد دار را منبر کنم
ای کافران ای کافران قفل شما را وا کنمزیرا که مطلق حاکمم مومن کنم کافر کنم
ای بوالعلا ای بوالعلا مومی تو اندر کف ماخنجر شوی ساغر کنم ساغر شوی خنجر کنم
تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدیسوی من آ ای آدمی تا زینت نیکوتر کنم
من غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنممن گرگ را یوسف کنم من زهر را شکر کنم
ای سردهان ای سردهان بگشاده ام زان سر دهانتا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم
ای گلستان ای گلستان از گلستانم گل ستانآن دم که ریحان هات را من جفت نیلوفر کنم
ای آسمان ای آسمان حیرانتر از نرگس شویچون خاک را عنبر کنم چون خار را عبهر کنم
ای عقل کل ای عقل کل تو هر چه گفتی صادقیحاکم تویی حاتم تویی من گفت و گو کمتر کنم

غزل شماره ۱۳۷۵

بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنموین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم
هفت اختر بی آب را کاین خاکیان را می خورندهم آب بر آتش زنم هم باده هاشان بشکنم
از شاه بی آغاز من پران شدم چون باز منتا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم
ز آغاز عهدی کرده ام کاین جان فدای شه کنمبشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم
امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفمتا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم
روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخورچون اصل های بیخشان از راه پنهان بشکنم
من نشکنم جز جور را یا ظالم بدغور راگر ذره ای دارد نمک گیرم اگر آن بشکنم
هر جا یکی گویی بود چوگان وحدت وی بردگویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم
گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم اوگشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم
چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدمگر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم
چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهیپس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم
گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام میدربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم
چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنمگردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم
خوان کرم گسترده ای مهمان خویشم برده ایگوشم چرا مالی اگر من گوشه نان بشکنم
نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان توجامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم
ای که میان جان من تلقین شعرم می کنیگر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم
از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کندمن لاابالی وار خود استون کیوان بشکنم