قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۱۳۷۶ تا ۱۴۰۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۱۳۷۶

کاری ندارد این جهان تا چند گل کاری کنمحاجت ندارد یار من تا که منش یاری کنم
من خاک تیره نیستم تا باد بر بادم دهدمن چرخ ازرق نیستم تا خرقه زنگاری کنم
دکان چرا گیرم چو او بازار و دکانم بودسلطان جانم پس چرا چون بنده جانداری کنم
دکان خود ویران کنم دکان من سودای اوچون کان لعلی یافتم من چون دکانداری کنم
چون سرشکسته نیستم سر را چرا بندم بگوچون من طبیب عالمم بهر چه بیماری کنم
چون بلبلم در باغ دل ننگست اگر جغدی کنمچون گلبنم در گلشنش حیفست اگر خاری کنم
چون گشته ام نزدیک شه از ناکسان دوری کنمچون خویش عشق او شدم از خویش بیزاری کنم
زنجیر بر دستم نهد گر دست بر کاری نهمدر خنب می غرقم کند گر قصد هشیاری کنم
ای خواجه من جام میم چون سینه را غمگین کنمشمع و چراغ خانه ام چون خانه را تاری کنم
یک شب به مهمان من آ تا قرص مه پیشت کشمدل را به پیش من بنه تا لطف و دلداری کنم
در عشق اگر بی جان شوی جان و جهانت من بسمگر دزد دستارت برد من رسم دستاری کنم
دل را منه بر دیگری چون من نیابی گوهریآسان درآ و غم مخور تا منت غمخواری کنم
اخرجت نفسی عن کسل طهرت روحی عن فشللا موت الا بالاجل بر مرگ سالاری کنم
شکری علی لذاتها صبری علی آفاتهایا ساقیی قم هاتها تا عیش و خماری کنم
الخمر ما خمرته و العیش ما باشرتهپخته ست انگورم چرا من غوره افشاری کنم
ای مطرب صاحب نظر این پرده می زن تا سحرتا زنده باشم زنده سر تا چند مرداری کنم
پندار کامشب شب پری یا در کنار دلبریبی خواب شو همچون پری تا من پری داری کنم
قد شیدوا ارکاننا و استوضحوا برهانناحمدا علی سلطاننا شیرم چه کفتاری کنم
جاء الصفا زال الحزن شکر الوهاب المننای مشتری زانو بزن تا من خریداری کنم
زان از بگه دف می زنم زیرا عروسی می کنمآتش زنم اندر تتق تا چند ستاری کنم
زین آسمان چون تتق من گوشه گیرم چون افقذوالعرش را گردم قنق بر ملک جباری کنم
الدار من لا دار له و المال من لا مال لهخامش اگر خامش کنی بهر تو گفتاری کنم
با شمس تبریزی اگر همخو و هم استاره امچون شمس اندر شش جهت باید که انواری کنم

غزل شماره ۱۳۷۷

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنمتو کعبه ای هر جا روم قصد مقامت می کنم
هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظریشب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم
گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنمگه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم
گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنمور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم
دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیستزان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم
ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور توای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم
من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهممن گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم
در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تواین ها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم
ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو راهر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم
ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گربنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم
گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلفیک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت می کنم
گر سال ها ره می روی چون مهره ای در دست منچیزی که رامش می کنی زان چیز رامت می کنم
ای شه حسام الدین حسن می گوی با جانان که منجان را غلاف معرفت بهر حسامت می کنم

غزل شماره ۱۳۷۸

ای آسمان این چرخ من زان ماه رو آموختمخورشید او را ذره ام این رقص از او آموختم
ای مه نقاب روی او ای آب جان در جوی اوبر رو دویدن سوی او زان آب جو آموختم
گلشن همی گوید مرا کاین نافه چون دزدیده ایمن شیری و نافه بری ز آهوی هو آموختم
از باغ و از عرجون او وز طره میگون اواینک رسن بازی خوش همچون کدو آموختم
از نقش های این جهان هم چشم بستم هم دهانتا نقش بندی عجب بی رنگ و بو آموختم
دیدم گشاد داد او وان جود و آن ایجاد اومن دادن جان دم به دم زان دادخو آموختم
در خواب بی سو می روی در کوی بی کو می رویشش سو مرو وز سو مگو چون غیر سو آموختم

غزل شماره ۱۳۷۹

آمد خیال خوش که من از گلشن یار آمدمدر چشم مست من نگر کز کوی خمار آمدم
سرمایه مستی منم هم دایه هستی منمبالا منم پستی منم چون چرخ دوار آمدم
آنم کز آغاز آمدم با روح دمساز آمدمبرگشتم و بازآمدم بر نقطه پرگار آمدم
گفتم بیا شاد آمدی دادم بده داد آمدیگفتا بدید و داد من کز بهر این کار آمدم
هم من مه و مهتاب تو هم گلشن و هم آب توچندین ره از اشتاب تو بی کفش و دستار آمدم
فرخنده نامی ای پسر گر چه که خامی ای پسرتلخی مکن زیرا که من از لطف بسیار آمدم
خندان درآ تلخی بکش شاباش ای تلخی خوشگل ها دهم گر چه که من اول همه خار آمدم
گل سر برون کرد از درج کالصبر مفتاح الفرجهر شاخ گوید لاحرج کز صبر دربار آمدم

غزل شماره ۱۳۸۰

دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرمچندانک سیلی می زنی آن می نیفتد از سرم
شاه کله دوز ابد بر فرق من از فرق خودشب پوش عشق خود نهد پاینده باشد لاجرم
ور سر نماند با کله من سر شوم جمله چو مهزیرا که بی حقه و صدف رخشانتر آید گوهرم
اینک سر و گرز گران می زن برای امتحانور بشکند این استخوان از عقل و جان مغزینترم
آن جوز بی مغزی بود کو پوست بگزیده بوداو ذوق کی دیده بود از لوزی پیغامبرم
لوزینه پرجوز او پرشکر و پرلوز اوشیرین کند حلق و لبم نوری نهد در منظرم
چون مغز یابی ای پسر از پوست برداری نظردر کوی عیسی آمدی دیگر نگویی کو خرم
ای جان من تا کی گله یک خر تو کم گیر از گلهدر زفتی فارس نگر نی بارگیر لاغرم
زفتی عاشق را بدان از زفتی معشوق اوزیرا که کبر عاشقان خیزد ز الله اکبرم
ای دردهای آه گو اه اه مگو الله گواز چه مگو از جان گو ای یوسف جان پرورم

غزل شماره ۱۳۸۱

هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درمدر خانه گر می باشدم پیشش نهم با وی خورم
مستی که شد مهمان من جان منست و آن منتاج من و سلطان من تا برنشیند بر سرم
ای یار من وی خویش من مستی بیاور پیش منروزی که مستی کم کنم از عمر خویشش نشمرم
چون وقف کردستم پدر بر باده های همچو زردر غیر ساقی ننگرم وز امر ساقی نگذرم
چند آزمایم خویش را وین جان عقل اندیش راروزی که مستم کشتیم روزی که عاقل لنگرم
کو خمر تن کو خمر جان کو آسمان کو ریسمانتو مست جام ابتری من مست حوض کوثرم
مستی بیاید قی کند مستی زمین را طی کنداین خوار و زار اندر زمین وان آسمان بر محترم
گر مستی و روشن روان امشب مخسب ای ساربانخاموش کن خاموش کن زین باده نوش ای بوالکرم

غزل شماره ۱۳۸۲

ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرمکز بهر این آورده ای ما را ز صحرای عدم
تا جان ز فکرت بگذرد وین پرده ها را بردردزیرا که فکرت جان خورد جان را کند هر لحظه کم
ای دل خموش از قال او واقف نه ای ز احوال اوبر رخ نداری خال او گر چون مهی ای جان عم
خوبی جمال عالمان وان حال حال عارفانکو دیده کو دانش بگو کو گلستان کو بوی و شم
زان می که او سرکه شود زو ترش رویی کی روداین می مجو آن می بجو کو جام غم کو جام جم
آن می بیار ای خوبرو کاشکوفه اش حکمت بودکز بحر جان دارد مدد تا درج در شد زو شکم
بر ریز آن رطل گران بر آه سرد منکرانتا سردشان سوزان شود گردد همه لاشان نعم
گر مجسم خالی بدی گفتار من عالی بدییا نور شو یا دور شو بر ما مکن چندین ستم
مانند درد دیده ای بر دیده برچفسیده ایای خواجه برگردان ورق ور نه شکستم من قلم
هر کس که هایی می کند آخر ز جایی می کندشاهی بود یا لشکری تنها نباشد آن علم
خالی نمی گردد وطن خالی کن این تن را ز منمستست جان در آب و گل ترسم که درلغزد قدم
ای شمس تبریزی ببین ما را تو این نعم المعینای قوت پا در روش وی صحت جان در سقم

غزل شماره ۱۳۸۳

تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنمهر جا نشینم خرمم هر جا روم در گلشنم
هر جا خیال شه بود باغ و تماشاگه بوددر هر مقامی که روم بر عشرتی بر می تنم
درها اگر بسته شود زین خانقاه شش دریآن ماه رو از لامکان سر درکند در روزنم
گوید سلام علیک هی آوردمت صد نقل و میمن شاهم و شاهنشهم پرده سپاهان می زنم
من آفتاب انورم خوش پرده ها را بردرممن نوبهارم آمدم تا خارها را برکنم
هر کس که خواهد روز و شب عیش و تماشا و طربمن قندها را لذتم بادام ها را روغنم
گویم سخن را بازگو مردی کرم ز آغاز گوهین بی ملولی شرح کن من سخت کند و کودنم
گوید که آن گوش گران بهتر ز هوش دیگرانصد فضل دارد این بر آن کان جا هوا این جا منم
رو رو که صاحب دولتی جان حیات و عشرتیرضوان و حور و جنتی زیرا گرفتی دامنم
هم کوه و هم عنقا تویی هم عروه الوثقی توییهم آب و هم سقا تویی هم باغ و سرو و سوسنم
افلاک پیشت سر نهد املاک پیشت پر نهددل گویدت مومم تو را با دیگران چون آهنم

غزل شماره ۱۳۸۴

عشقا تو را قاضی برم کاشکستیم همچون صنماز من نخواهد کس گوا که شاهدم نی ضامنم
مقضی تویی قاضی تویی مستقبل و ماضی توییخشمین تویی راضی تویی تا چون نمایی دم به دم
ای عشق زیبای منی هم من توام هم تو منیهم سیلی و هم خرمنی هم شادیی هم درد و غم
آن ها تویی وین ها تویی وزین و آن تنها توییوان دشت باپهنا تویی وان کوه و صحرای کرم
شیرینی خویشان تویی سرمستی ایشان توییدریای درافشان تویی کان های پرزر و درم
عشق سخن کوشی تویی سودای خاموشی توییادراک و بی هوشی تویی کفر و هدی عدل و ستم
ای خسرو شاهنشهان ای تختگاهت عقل و جانای بی نشان با صد نشان ای مخزنت بحر عدم
پیش تو خوبان و بتان چون پیش سوزن لعبتانزشتش کنی نغزش کنی بردری از مرگ و سقم
هر نقش با نقشی دگر چون شیر بودی و شکرگر واقفندی نقش ها که آمدند از یک قلم
آن کس که آمد سوی تو تا جان دهد در کوی تورشک تو گوید که برو لطف تو خواند که نعم
لطف تو سابق می شود جذاب عاشق می شودبر قهر سابق می شود چون روشنایی بر ظلم
هر زنده ای را می کشد وهم خیالی سو به سوکرده خیالی را کفت لشکرکش و صاحب علم
دیگر خیالی آوری ز اول رباید سروریآن را اسیر این کنی ای مالک الملک و حشم
هر دم خیالی نو رسد از سوی جان اندر جسدچون کودکان قلعه بزم گوید ز قسام القسم
خامش کنم بندم دهان تا برنشورد این جهانچون می نگنجی در بیان دیگر نگویم بیش و کم

غزل شماره ۱۳۸۵

بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شومتو حکم می کردی که من خمخانه سیکی شوم
خمخانه خاصان شدم دریای غواصان شدمخورشید بی نقصان شدم تا طب تشکیکی شوم
نقش ملایک ساختی بر آب و گل افراختیدورم بدان انداختی کاکسیر نزدیکی شوم
هاروتیی افروختی پس جادویش آموختیز آنم چنین می سوختی تا شمع تاریکی شوم
ترکی همه ترکی کند تاجیک تاجیکی کندمن ساعتی ترکی شوم یک لحظه تاجیکی شوم
گه تاج سلطانان شوم گه مکر شیطانان شومگه عقل چالاکی شوم گه طفل چالیکی شوم
خون روی را ریختم با یوسفی آمیختمدر روی او سرخی شوم در موش باریکی شوم

غزل شماره ۱۳۸۶

آمد بهار ای دوستان منزل به سروستان کنیمتا بخت در رو خفته را چون بخت سرواستان کنیم
همچون غریبان چمن بی پا روان گشته به فنهم بسته پا هم گام زن عزم غریبستان کنیم
جانی که رست از خاکدان نامش روان آمد روانما جان زانوبسته را هم منزل ایشان کنیم
ای برگ قوت یافتی تا شاخ را بشکافتیچون رستی از زندان بگو تا ما در این حبس آن کنیم
ای سرو بر سرور زدی تا از زمین سر ورزدیسر در چه سیر آموختت تا ما در آن سیران کنیم
ای غنچه گلگون آمدی وز خویش بیرون آمدیبا ما بگو چون آمدی تا ما ز خود خیزان کنیم
آن رنگ عبهر از کجا وان بوی عنبر از کجاوین خانه را در از کجا تا خدمت دربان کنیم
ای بلبل آمد داد تو من بنده فریاد توتو شاد گل ما شاد تو کی شکر این احسان کنیم
ای سبزپوشان چون خضر ای غیب ها گویان به سرتا حلقه گوش از شما پردر و پرمرجان کنیم
بشنو ز گلشن رازها بی حرف و بی آوازهابرساخت بلبل سازها گر فهم آن دستان کنیم
آواز قمری تا قمر بررفت و طوطی بر شکرمی آورد الحان تر جان مست آن الحان کنیم

غزل شماره ۱۳۸۷

هین خیره خیره می نگر اندر رخ صفراییمهر کس که او مکی بود داند که من بطحاییم
زان لاله روی دلستان روید ز رویم زعفرانهر لحظه زان شادی فزا بیش است کارافزاییم
مانند برف آمد دلم هر لحظه می کاهد دلمآن جا همی خواهد دلم زیرا که من آن جاییم
هر جا حیاتی بیشتر مردم در او بی خویشترخواهی بیا در من نگر کز شید جان شیداییم
آن برف گوید دم به دم بگذارم و سیلی شومغلطان سوی دریا روم من بحری و دریاییم
تنها شدم راکد شدم بفسردم و جامد شدمتا زیر دندان بلا چون برف و یخ می خاییم
چون آب باش و بی گره از زخم دندان ها بجهمن تا گره دارم یقین می کوبی و می ساییم
برف آب را بگذار هین فقاع های خاص بینمی جوشد و بر می جهد که تیزم و غوغاییم
هر لحظه بخروشانترم برجسته و جوشانترمچون عقل بی پر می پرم زیرا چو جان بالاییم
بسیار گفتم ای پدر دانم که دانی این قدرکه چون نیم بی پا و سر در پنجه آن ناییم
گر تو ملولستی ز من بنگر در آن شاه زمنتا گرم و شیرینت کند آن دلبر حلواییم
ای بی نوایان را نوا جان ملولان را دواپران کننده جان که من از قافم و عنقاییم
من بس کنم بس از حنین او بس نخواهد کرد از اینمن طوطیم عشقش شکر هست از شکر گویاییم

غزل شماره ۱۳۸۸

ای نفس کل صورت مکن وی عقل کل بشکن قلمای مرد طالب کم طلب بر آب جو نقش قدم
ای عاشق صافی روان رو صاف چون آب روانکاین آب صافی بی گره جان می فزاید دم به دم
از باد آب بی گره گر ساعتی پوشد زرهبر آب جو تهمت منه کو را نه ترس است و نه غم
در نقش بی نقشی ببین هر نقش را صد رنگ و بودر برگ بی برگی نگر هر شاخ را باغ ارم
زان صورت صورت گسل کو منبع جان است و دلتن ریخته از شرم او بگریخته جان در حرم
از باده و از باد او بس بنده و آزاد اوچون کان فروبر نفس چون که برآورده شکم
از بحر گویم یا ز در یا از نفاذ حکم مرنی از مقالت هم ببر می تاز تا پای علم
چپ راست دان این راه را در چاه دان این چاه راچون سوی موج خون روی در خون بود خوان کرم
در آتش آبی تعبیه در آب آتش تعبیهدر آتشش جان در طرب در آب او دل در ندم
یا من ولی انعامنا ثبت لنا اقدامناای بی تو راحت ها عنا ای بی تو صحت ها سقم

غزل شماره ۱۳۸۹

ای پاک رو چون جام جم وز عشق آن مه متهماین مرگ خود پیدا کند پاکی تو را کم خور تو غم
ای جان من با جان تو جویای در در بحر خونتا در که را پیدا شود پیدا شود ای جان عم
من چون شوم کوته نظر در عشق آن بحر گهرکز ساحل دریای جان آید بشارت دم به دم
من ترک فضل و فاضلی کردم به عشق از کاهلیکز عشق شه کم بیشی است وز عشق شه بیشی است کم
بیخ دل از صفرای او می خورد زد زردی به رخچون دیده عشقش بر رخم زد بر رخم آن شه رقم
تلوین این رخسار بین در عشق بی تلوین شهیگاه از غمش چون زعفران گاه از خجالت چون بقم
من فانی مطلق شدم تا ترجمان حق شدمگر مست و هشیارم ز من کس نشنود خود بیش و کم
بازار مصر اندرشدم تا جانب مهتر شدمدیدم یکی یوسف رخی گفتم به غفلت ذابکم
گفتا عزیز مصر گر تو عاشقی بخشیدمتمن غایه الاحسان او من جوده او من کرم
من قدر آن نشناختم آن را هوس پنداشتمیا حسرتی من هجره یا غبنتی یا ذا الندم
ای صد محال از قوتش گشته حقیقت عین حالما کان فی الدارین قط و الله مثل ذالقدم
تبریز این تعظیم را تو از الست آورده ایاز مفخر من شمس دین از اول جف القلم

غزل شماره ۱۳۹۰

بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدمدر من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدمچندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
آن جا روم آن جا روم بالا بدم بالا رومبازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدمدامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم
من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصرآخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم
ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببینآن جا بیا ما را ببین کان جا سبکبار آمدم
از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هممن گوهر کانی بدم کاین جا به دیدار آمدم
یارم به بازار آمده ست چالاک و هشیار آمده ستور نه به بازارم چه کار وی را طلبکار آمدم
ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنیکاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم

غزل شماره ۱۳۹۱

تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنموقت است جان پاک را تا میر میدانی کنم
بیرون شدم ز آلودگی با قوت پالودگیاوراد خود را بعد از این مقرون سبحانی کنم
نیزه به دستم داد شه تا نیزه بازی ها کنمتا کی به دست هر خسی من رسم چوگانی کنم
آن پادشاه لم یزل داده ست ملک بی خللباشد بتر از کافری گر یاد دربانی کنم
چون این بنا برکنده شد آن گریه هامان خنده شدچون در بنا بستم نظر آهنگ دربانی کنم
ای دل مرا در نیم شب دادی ز دانایی خبراکنون به تو در خلوتم تا آنچ می دانی کنم
در چاه تخمی کاشتن بی عقل را باشد روااین جا به داد عقل کل کشت بیابانی کنم
دشوارها رفت از نظر هر سد شد زیر و زبربر جای پا چون رست پر دوران به آسانی کنم
در حضرت فرد صمد دل کی رود سوی عدددر خوان سلطان ابد چون غیر سرخوانی کنم
تا چند گویم بس کنم کم یاد پیش و پس کنماندر حضور شاه جان تا چند خط خوانی کنم

غزل شماره ۱۳۹۲

یار شدم یار شدم با غم تو یار شدمتا که رسیدم بر تو از همه بیزار شدم
گفت مرا چرخ فلک عاجزم از گردش توگفتم این نقطه مرا کرد که پرگار شدم
غلغله ای می شنوم روز و شب از قبه دلاز روش قبه دل گنبد دوار شدم
تا که فتادم چو صدا ناگه در چنگ غمتاز هوس زخمه تو کم ز یکی تار شدم
دزدد غم گردن خود از حذر سیلی منزانک من از بیشه جان حیدر کرار شدم
تا که بدیدم قدحش سرده اوباش منمتا که بدیدم کلهش بی دل و دستار شدم
تا که قلندردل من داد می مذهل منرقص کنان دلق کشان جانب خمار شدم
گفت مرا خواجه فرج صبر رهاند ز حرجهیچ مگو کز فرج است اینک گرفتار شدم
چرخ بگردید بسی تا که چنین چرخ زدمیار بنالید بسی تا که در این غار شدم
نیم شبی همره مه روی نهادم سوی رهدر هوس خوبی او جانب گلزار شدم
گاه چو سوسن پی گل شاعر و مداح شدمگاه چو بلبل به سحر سخره تکرار شدم
زوبع اندیشه شدم صدفن و صدپیشه شدمکار تو را دید دلم عاقبت از کار شدم

غزل شماره ۱۳۹۳

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدمدولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرازهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ایرفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ایرفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ایپیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکیگول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدیجمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبریشیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهمدر هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشوزانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکنگفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشید تویی سایه گه بید منمچونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلماطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
صورت جان وقت سحر لاف همی زد ز بطربنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم
شکر کند کاغذ تو از شکر بی حد توکآمد او در بر من با وی ماننده شدم
شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خمکز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم
شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملککز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبقبر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدمیوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگرکز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبانکز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

غزل شماره ۱۳۹۴

دفع مده دفع مده من نروم تا نخورمعشوه مده عشوه مده عشوه مستان نخرم
وعده مکن وعده مکن مشتری وعده نیمیا بدهی یا ز دکان تو گروگان ببرم
گر تو بهایی بنهی تا که مرا دفع کنیرو که بجز حق نبری گر چه چنین بی خبرم
پرده مکن پرده مدر در سپس پرده مروراه بده راه بده یا تو برون آ ز حرم
ای دل و جان بنده تو بند شکرخنده توخنده تو چیست بگو جوشش دریای کرم
طالع استیز مرا از مه و مریخ بجوهمچو قضاهای فلک خیره و استیزه گرم
چرخ ز استیزه من خیره و سرگشته شودزانک دو چندان که ویم گر چه چنین مختصرم
گر تو ز من صرفه بری من ز تو صد صرفه برمکیسه برم کاسه برم زانک دورو همچو زرم
گر چه دورو همچو زرم مهر تو دارد نظرماز مه و از مهر فلک مه تر و افلاک ترم
لاف زنم لاف که تو راست کنی لاف مراناز کنم ناز که من در نظرت معتبرم
چه عجب ار خوش خبرم چونک تو کردی خبرمچه عجب ار خوش نظرم چونک تویی در نظرم
بر همگان گر ز فلک زهر ببارد همه شبمن شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم
هر کسکی را کسکی هر جگری را هوسیلیک کجا تا به کجا من ز هوایی دگرم
من طلب اندر طلبم تو طرب اندر طربیآن طربت در طلبم پا زد و برگشت سرم
تیر تراشنده تویی دوک تراشنده منمماه درخشنده تویی من چو شب تیره برم
میر شکار فلکی تیر بزن در دل منور بزنی تیر جفا همچو زمین پی سپرم
جمله سپرهای جهان باخلل از زخم بودبی خطر آن گاه بوم کز پی زخمت سپرم
گیج شد از تو سر من این سر سرگشته منتا که ندانم پسرا که پسرم یا پدرم
آن دل آواره من گر ز سفر بازرسدخانه تهی یابد او هیچ نبیند اثرم
سرکه فشانی چه کنی کآتش ما را بکشیکآتشم از سرکه ات افزون شود افزون شررم
عشق چو قربان کندم عید من آن روز بودور نبود عید من آن مرد نیم بلک غرم
چون عرفه و عید تویی غره ذی الحجه منمهیچ به تو درنرسم وز پی تو هم نبرم
باز توام باز توام چون شنوم طبل تو راای شه و شاهنشه من باز شود بال و پرم
گر بدهی می بچشم ور ندهی نیز خوشمسر بنهم پا بکشم بی سر و پا می نگرم

غزل شماره ۱۳۹۵

مطرب عشق ابدم زخمه عشرت بزنمریش طرب شانه کنم سبلت غم را بکنم
تا همه جان ناز شود چونک طرب ساز شودتا سر خم باز شود گل ز سرش دور کنم
چونک خلیلی بده ام عاشق آتشکده امعاشق جان و خردم دشمن نقش وثنم
وقت بهارست و عمل جفتی خورشید و حملجوش کند خون دلم آب شود برف تنم
ای مه تابان شده ای از چه گدازان شده ایگفت گرفتار دلم عاشق روی حسنم
عشق کسی می کشدم گوش کشان می بردمتیر بلا می رسدم زان همه تن چون مجنم
گر چه در این شور و شرم غرقه بحر شکرمگر چه اسیر سفرم تازه به بوی وطنم
یار وصالی بده ام جفت جمالی بده امفلسفه برخواند قضا داد جدایی به فنم
تا که رگی در تن من جنبد من سوی وطنباشم پران و دوان ای شه شیرین ذقنم
دم به دم آن بوی خوشش وان طلب گوش کششآب روان کرد مرا ساقی سرو و سمنم
همره یعقوب شدم فتنه آن خوب شدمهدیه فرستد به کرم یوسف جان پیرهنم
الحق جانا چه خوشی قوس وفا را تو کشیدر دو جهان دیده بود هیچ کسی چون تو صنم
بر بر او بربزنم گر چه برابر نزنمشیشه بر آن سنگ زنم بنده شیشه شکنم
پیل به خرطوم جفا قاصد کعبه شده استمن چو ابابیل حقم یاور هر کرگدنم
صیقل هر آینه ام رستم هر میمنه امقوت هر گرسنه ام انجم هر انجمنم
معنی هر قد و خدم سایه لطف احدمکعبه هر نیک و بدم دایه باغ و چمنم
آتش بدخوی بود سوزش هر کوی بودچونک نکوروی بود باشد خوب ختنم
گر تو بدین کژ نگری کاسه زنی کوزه خوریسایه عدل صمدم جز که مناسب نتنم
وقت شد ای شاه شهان سرور خوبان جهانکه به کرم شرح کنی آنک نگوید دهنم

غزل شماره ۱۳۹۶

باز در اسرار روم جانب آن یار رومنعره بلبل شنوم در گل و گلزار روم
تا کی از این شرم و حیا شرم بسوزان و بیاهمره دل گردم خوش جانب دلدار روم
صبر نمانده ست که من گوش سوی نسیه برمعقل نمانده ست که من راه به هنجار روم
چنگ زن ای زهره من تا که بر این تنتن تنگوش بر این بانگ نهم دیده به دیدار روم
خسته دام است دلم بر در و بام است دلمشاهد دل را بکشم سوی خریدار روم
گفت مرا در چه فنی کار چرا می نکنیراه دکانم بنما تا که پس کار روم
تا که ز خود بد خبرش رفت دلم بر اثرشکو اثری از دل من تا که بر آثار روم
تا ز حریفان حسد چشم بدی درنرسدکف به کف یار دهم در کنف غار روم
درس رئیسان خوشی بی هشی است و خمشیدرس چو خام است مرا بر سر تکرار روم

غزل شماره ۱۳۹۷

زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منمگوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
چونک من از دست شدم در ره من شیشه منهور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم
زانک دلم هر نفسی دنگ خیال تو بودگر طربی در طربم گر حزنی در حزنم
تلخ کنی تلخ شوم لطف کنی لطف شومبا تو خوش است ای صنم لب شکر خوش ذقنم
اصل تویی من چه کسم آینه ای در کف توهر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم
تو به صفت سرو چمن من به صفت سایه توچونک شدم سایه گل پهلوی گل خیمه زنم
بی تو اگر گل شکنم خار شود در کف منور همه خارم ز تو من جمله گل و یاسمنم
دم به دم از خون جگر ساغر خونابه کشمهر نفسی کوزه خود بر در ساقی شکنم
دست برم هر نفسی سوی گریبان بتیتا بخراشد رخ من تا بدرد پیرهنم
لطف صلاح دل و دین تافت میان دل منشمع دل است او به جهان من کیم او را لگنم

غزل شماره ۱۳۹۸

جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشومراه تو دیدم پس از این همره ایشان نشوم
ای که تو شاه چمنی سیرکن صد چو منیچشم و دلم سیر کنی سخره این خوان نشوم
کعبه چو آمد سوی من جانب کعبه نرومماه من آمد به زمین قاصد کیوان نشوم
فربه و پرباد توام مست و خوش و شاد توامبنده و آزاد توام بنده شیطان نشوم
شاه زمینی و زمان همچو خرد فاش و نهانپیش تو ای جان و جهان جمله چرا جان نشوم

غزل شماره ۱۳۹۹

هر نفسی تازه ترم کز سر روزن بپرمچونک بهارم تو شهی باغ توام شاخ ترم
چونک تویی میر مرا در بر خود گیر مراخاک تو بادا کلهم دست تو بادا کمرم
چونک تو دست شفقت بر سر ما داشته اینیست عجب گر ز شرف بگذرد از چرخ سرم

غزل شماره ۱۴۰۰

تیز دوم تیز دوم تا به سواران برسمنیست شوم نیست شوم تا بر جانان برسم
خوش شده ام خوش شده ام پاره آتش شده امخانه بسوزم بروم تا به بیابان برسم
خاک شوم خاک شوم تا ز تو سرسبز شومآب شوم سجده کنان تا به گلستان برسم
چونک فتادم ز فلک ذره صفت لرزانمایمن و بی لرز شوم چونک به پایان برسم
چرخ بود جای شرف خاک بود جای تلفبازرهم زین دو خطر چون بر سلطان برسم
عالم این خاک و هوا گوهر کفر است و فنادر دل کفر آمده ام تا که به ایمان برسم
آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبدشد رخ من سکه زر تا که به میزان برسم
رحمت حق آب بود جز که به پستی نرودخاکی و مرحوم شوم تا بر رحمان برسم
هیچ طبیبی ندهد بی مرضی حب و دوامن همگی درد شوم تا که به درمان برسم