قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۱۴۰۱ تا ۱۴۲۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۱۴۰۱

کوه نیم سنگ نیم چونک گدازان نشومدیدم جمعیت تو چونک پریشان نشوم
کوه ز کوهی برود سنگ ز سنگی بشودپس من اگر آدمیم کمتر از ایشان نشوم
آهن پولاد و حجر در کف تو موم شودمن که همه موم توام چونک بدین سان نشوم

غزل شماره ۱۴۰۲

دوش چه خورده ای بگو ای بت همچو شکرمتا همه عمر بعد از این من شب و روز از آن خورم
ای که ابیت گفته ای هر شب عند ربکمشرح بده از آن ابا بیشتر ای پیمبرم
گر تو ز من نهان کنی شعشعه جمال تونوبت ملک می زند ای قمر مصورم
لذت نامه های تو ذوق پیام های تومی نرود سوی لبم سخت شده ست در برم
لابه کنم که هی بیا درده بانگ الصلااو کتف این چنین کند که به درونه خوشترم
گشت فضای هر سری میل دل و میسرششکر که عشق شد همه میل دل و میسرم
گفتم عشق را شبی راست بگو تو کیستیگفت حیات باقیم عمر خوش مکررم
گفتمش ای برون ز جا خانه تو کجاست گفتهمره آتش دلم پهلوی دیده ترم
رنگرزم ز من بود هر رخ زعفرانییچست الاقم و ولی عاشق اسب لاغرم
غازه لاله ها منم قیمت کاله ها منملذت ناله ها منم کاشف هر مسترم
او به کمینه شیوه ای صد چو مرا ز ره بردخواجه مرا تو ره نما من به چه از رهش برم
چرخ نداش می کند کز پی توست گردشمماه نداش می کند کز رخ تو منورم
عقل ز جای می جهد روح خراج می دهدسر به سجود می رود کز پی تو مدورم
من که فضول این دهم وز فن خویش فربهمز آتش آفتاب او آب شده ست اکثرم
بس کن ای فسانه گو سیر شدم ز گفت و گوتا به سخن درآید آنک مست شده ست از او سرم

غزل شماره ۱۴۰۳

آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برمور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمده ام چو عقل و جان از همه دیده ها نهانتا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمده که رهزنم بر سر گنج شه زنمآمده ام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکنگر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنماوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کندپیش گشادتیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خودتاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشدو آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشته اموز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش منگفت بخور نمی خوری پیش کسی دگر برم

غزل شماره ۱۴۰۴

کار مرا چو او کند کار دگر چرا کنمچونک چشیدم از لبش یاد شکر چرا کنم
از گلزار چون روم جانب خار چون شوماز پی شب چو مرغ شب ترک سحر چرا کنم
باده اگر چه می خورم عقل نرفت از سرممجلس چون بهشت را زیر و زبر چرا کنم
چونک کمر ببسته ام بهر چنان قمررخیاز پی هر ستاره گو ترک قمر چرا کنم
بر سر چرخ هفتمین نام زمین چرا برمغیرت هر فرشته ام ذکر بشر چرا کنم

غزل شماره ۱۴۰۵

میل هواش می کنم طال بقاش می زنمحلقه به گوش و عاشقم طبل وفاش می زنم
از دل و جان شکسته ام بر سر ره نشسته امقافله خیال را بهر لقاش می زنم
غیر طواشی غمش یا یلواج مرهمشهر چه سری برون کند بر سر و پاش می زنم
این دل همچو چنگ را مست خراب دنگ رازخمه به کف گرفته ام همچو سه تاش می زنم
دل که خرید جوهری از تک حوض کوثریخفت و بها نمی دهد بهر بهاش می زنم
شب چو به خواب می رود گوش کشانش می کشمچون به سحر دعا کند وقت دعاش می زنم
لذت تازیانه ام کی برسد به لاشه اشچون که گمان برد که من بهر فناش می زنم
گر قمر و فلک بود ور خرد و ملک بودچونک حجاب دل شود زود قفاش می زنم
گفتم شیشه مرا بر سر سنگ می زنیگفت چو لاف عشق زد تیغ بلاش می زنم
هر رگ این رباب را ناله نو نوای نوتا ز نواش پی برد دل که کجاش می زنم
در دل هر فغان او چاشنی سرشته امتا نبری گمان که من سهو و خطاش می زنم
خشم شهان گه عطا خنجر و گرز می زندمن به سخاش می کشم من به عطاش می زنم
سخت لطیف می زنم دیده بدان نمی رسددل که هوای ما کند همچو هواش می زنم
خامش باش زین حنین پرده راست نیست اینراه شماست این نوا پیش شماش می زنم

غزل شماره ۱۴۰۶

هر شب و هر سحر تو را من به دعا بخواستمتا به چه شیوه ها تو را من ز خدا بخواستم
تا شوی از سجود من مونس این وجود منخود بشد این وجود من چون که تو را بخواستم
در پی آفتاب تو سایه بدم ضیاطلبپاک چو سایه خوردیم چون که ضیا بخواستم
آهنیم ز عشق تو خواسته نور آینهآتش و زخم می خورم چونک صفا بخواستم
سوی تو چون شتافتم جای قدم نیافتمپاک ز جا ببردیم چون ز تو جا بخواستم

غزل شماره ۱۴۰۷

دوش چه خورده ای بگو ای بت همچو شکرمتا همه سال روز و شب باقی عمر از آن خورم
گر تو غلط دهی مرا رنگ تو غمز می کندرنگ تو تا بدیده ام دنگ شده ست این سرم
یک نفسی عنان بکش تیز مرو ز پیش منتا بفروزد این دلم تا به تو سیر بنگرم
سخت دلم همی طپد یک نفسی قرار کنخون ز دو دیده می چکد تیز مرو ز منظرم
چون ز تو دور می شوم عبرت خاک تیره امچونک ببینمت دمی رونق چرخ اخضرم
چون رخ آفتاب شد دور ز دیده زمینجامه سیاه می کند شب ز فراق لاجرم
خور چو به صبح سر زند جامه سپید می کندای رخت آفتاب جان دور مشو ز محضرم
خیره کشی مکن بتا خیره مریز خون منتنگ دلی مکن بتا درمشکن تو گوهرم
ساغر می خیال تو بر کف من نهاد دیتا بندیدمت در او میل نشد به ساغرم
داروی فربهی ز تو یافت زمین و آسمانتربیتی نما مرا از بر خود که لاغرم
ای صنم ستیزه گر مست ستیزه ات شکرجان تو است جان من اختر توست اخترم
چند به دل بگفته ام خون بخور و خموش کندل کتفک همی زند که تو خموش من کرم

غزل شماره ۱۴۰۸

تا به کی ای شکر چو تن بی دل و جان فغان کنمچند ز برگ ریز غم زرد شوم خزان کنم
از غم و اندهان من سوخت درون جان منجمله فروغ آتشین تا به کیش نهان کنم
چند ز دوست دشمنی جان شکنی و تن زنیچند من شکسته دل نوحه تن به جان کنم
مومن عشقم ای صنم نعره عشق می زنمهمچو اسیرکان ز غم تا به کی الامان کنم
چونک خیال تو سحر سوی من آید ای قمرچون گذرد ز موج خون خاصه که خون فشان کنم
سنگ شد آب از غمم آه نه سنگ و آهنمکآتش روید از تنم چونک حدیث آن کنم
ای تبریز شمس دین با تو قرین و چون قریندور قمر اگر هله با تو یکی قران کنم

غزل شماره ۱۴۰۹

ای تو بداده در سحر از کف خویش باده امناز رها کن ای صنم راست بگو که داده ام
گر چه برفتی از برم آن بنرفت از سرمبر سر ره بیا ببین بر سر ره فتاده ام
چشم بدی که بد مرا حسن تو در حجاب شددوختم آن دو چشم را چشم دگر گشاده ام
چون بگشاید این دلم جز به امید عهد دوستنامه عهد دوست را بر سر دل نهاده ام
زاده اولم بشد زاده عشقم این نفسمن ز خودم زیادتم زانک دو بار زاده ام
چون ز بلاد کافری عشق مرا اسیر بردهمچو روان عاشقان صاف و لطیف و ساده ام
من به شهی رسیده ام زلف خوشش کشیده امخانه شه گرفته ام گر چه چنین پیاده ام
از تبریز شمس دین بازبیا مرا ببینمات شدم ز عشق تو لیک از او زیاده ام

غزل شماره ۱۴۱۰

تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدمدیو نیم پری نیم از همه چون نهان شدم
برف بدم گداختم تا که مرا زمین بخوردتا همه دود دل شدم تا سوی آسمان شدم
نیستم از روان ها بر حذرم ز جان هاجان نکند حذر ز جان چیست حذر چو جان شدم
آنک کسی گمان نبرد رفت گمان من بدوتا که چنین به عاقبت بر سر آن گمان شدم
از سر بیخودی دلم داد گواهیی به دستاین دل من ز دست شد و آنچ بگفت آن شدم
این همه ناله های من نیست ز من همه از اوستکز مدد می لبش بی دل و بی زبان شدم
گفت چرا نهان کنی عشق مرا چو عاشقیمن ز برای این سخن شهره عاشقان شدم
جان و جهان ز عشق تو رفت ز دست کار منمن به جهان چه می کنم چونک از این جهان شدم

غزل شماره ۱۴۱۱

گرم درآ و دم مده باده بیار ای صنملابه بنده گوش کن گوش مخار ای صنم
فوق فلک مکان تو جان و روان روان توهل طربی که برکند بیخ خمار ای صنم
این دو حریف دلستان باد قرین دوستانجیم جمال خوب تو جام عقار ای صنم
مرغ دل علیل را شهپر جبرئیل راغیر بهشت روی تو نیست مطار ای صنم
خمر عصیر روح را نیست نظیر در جهانذوق کنار دوست را نیست کنار ای صنم
معجز موسوی تویی چون سوی بحر غم رویاز تک بحر برجهد گرد و غبار ای صنم
جام پر از عقار کن جان مرا سوار کنزود پیاده را ببین گشته سوار ای صنم
مرکب من چو می بود هر عدمیم شی ء بودموجب حبس کی بود وام قمار ای صنم
هین که فزود شور من هم تو بخوان زبور منکرد دل شکور من ترک شکار ای صنم

غزل شماره ۱۴۱۲

بیا هر کس که می خواهد که تا با وی گرو بندمکه سنگ خاره جان گیرد بپیوند خداوندم
همی گفتم به گل روزی زهی خندان قلاوزیمرا گل گفت می دانی تو باری کز چه می خندم
خیال شاه خوش خویم تبسم کرد در رویمچنین شد نسل بر نسلم چنین فرزند فرزندم
شه من گفت هر مسکین که عمرش نیست من عمرمبدین وعده من مسکین امید از عمر برکندم
دل من بانگ بر من زد چه باشد قدر عمری خودچه منت می نهی بر من تو خود چندی و من چندم
شهی کز لطف می آید اگر منت نهد شایدکه چاهی پرحدث بودی منت از زر درآگندم
کمر نابسته در خدمت مرا تاج خرد داد اوتو خود اندیشه کن با خود چه بخشد گر بپیوندم
یقول العشق لی سرا تنافس و اغتنم براو لا تفجر و لا تهجر و الا تبتاس تندم
همه شاهان غلامان را به خرسندی ثنا گفتههمه خشم خداوندی بر من این که خرسندم
مضی فی صحوتی یومی و فاض السکر فی قومیفاسرع و اسقنی خمرا حمیرا تشبه العندم
بیا درده یکی جامی پر از شادی و آرامیکه بنمایم سرانجامی چو مخموران بپرسندم
میازارید از خویم که من بسیار می گویمجهانی طوطیان دارم اگر بسیار شد قندم

غزل شماره ۱۴۱۳

کشید این دل گریبانم به سوی کوی آن یارمدر آن کویی که می خوردم گرو شد کفش و دستارم
ز عقل خود چو رفتم من سر زلفش گرفتم منکنون در حلقه زلفش گرفتارم گرفتارم
چو هر دم می فزون باشد ببین حالم که چون باشدچنان می های صدساله چنین عقلی که من دارم
بگوید در چنان مستی نهان کن سر ز من رستیمسلمانان در آن حالت چه پنهان ماند اسرارم
مرا می گوید آن دلبر که از عاشق فنا خوشترنگارا چند بشتابی نه آخر اندر این کارم
چو ابر نوبهاری من چه خوش گریان و خندانماز آن می های کاری من چه خوش بی هوش هشیارم
چو عنقا کوه قافی را تو پران بینی از عشقشاگر آن که خبر یابد ز لعل یار عیارم
منم چو آسمان دوتو ز عشق شمس تبریزیبزن تو زخمه آهسته که تا برنسکلد تارم

غزل شماره ۱۴۱۴

درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانممرا می خواند آن آتش مگر موسی عمرانم
دخلت التیه بالبلوی و ذقت المن و السلویچهل سال است چون موسی به گرد این بیابانم
مپرس از کشتی و دریا بیا بنگر عجایب هاکه چندین سال من کشتی در این خشکی همی رانم
بیا ای جان تویی موسی وین قالب عصای توچو برگیری عصا گردم چو افکندیم ثعبانم
تویی عیسی و من مرغت تو مرغی ساختی از گلچنانک دردمی در من چنان در اوج پرانم
منم استون آن مسجد که مسند ساخت پیغامبرچو او مسند دگر سازد ز درد هجر نالانم
خداوند خداوندان و صورت ساز بی صورتچه صورت می کشی بر من تو دانی من نمی دانم
گهی سنگم گهی آهن زمانی آتشم جملهگهی میزان بی سنگم گهی هم سنگ و میزانم
زمانی می چرم این جا زمانی می چرند از منگهی گرگم گهی میشم گهی خود شکل چوپانم
هیولایی نشان آمد نشان دایم کجا ماندنه این ماند نه آن ماند بداند آن من آنم

غزل شماره ۱۴۱۵

ز فرزین بند آن رخ من چه شهماتم چه شهماتممکن ای شه مکافاتم مکن ای شه مکافاتم
دلم پر گشت از مهری که بر چشمت از او مهریاگر در پیش محرابم وگر کنج خراباتم
به لخت این دل پاره مگر رحمت شد آوارهمرا فریاد رس آخر که در دریای آفاتم
چو شاه خوش خرام آمد جز او بر من حرام آمدچه بی برگم ز هجرانش اگر در باغ و جناتم
مرا رخسار او باید چه سود از ماه و پروینمچو شام زلف او خواهم چه سود از شام و شاماتم
چو از دستش خورم باده منم آزاد و آزادهچو پیش او زمین بوسم به بالای سماواتم
سعادت ها که من دارم ز شمس الدین تبریزیسعادت ها سجود آرد به پیش این سعاداتم

غزل شماره ۱۴۱۶

ترش رویی و خشمینی چنین شیرین ندیدستمز افسون هاش مجنونم ز افسان هاش سرمستم
بتان بس دیده ام جانا ولیکن نی چنین زیباتویی پیوندم و خویشم کنون در خویش درجستم
همه شب از پریشانی چنان بودم که می دانیولیک این دم ز حیرانی کریما از دگر دستم
از این حالت که دل دارد بگیر و برجهان او راکه من خاکی ز سعی تو ز روی خاک برجستم

غزل شماره ۱۴۱۷

به حق روی تو که من چنین رویی ندیدستمچه مانی تو بدان صورت که از مردم شنیدستم
چنین باغی در این عالم نرسته ست و نروید همنه در خواب و نه بیداری چنین میوه نچیدستم
دعای یک پدر نبود دعای صد نبی باشدکز این سان دولتی گشتم بدین دولت رسیدستم
شنیدم ز آسمان روزی که دارم از غمت سوزیز رفعت های سوز او در این گردش خمیدستم
مرا می گوید اندیشه ز عشق آموختم پیشهز عدل دوست قفلستم ز لطف او کلیدستم
گرفته هر یکی ذره یکی آیینه پیش روکز آن آیینه گر این را به نرخ جان خریدستم
کدام است او یکی اویی همه اوها از او بوییکه از بعدش یزیدستم ز قربش بایزیدستم
بگفتم نیشکر را من که از کی پرشکر گشتیاشارت کرد سوی تو کز انفاسش چشیدستم
به جان گفتم که چون غنچه چرا چهره نهان کردیبگفت از شرم روی او به جسم اندر خزیدستم
جهان پیر را گفتم که هم بندی و هم پندیبگفتا گر چه پیرم من ولیک او را مریدستم
چو سوسن صد زبان دارد جهان در شکر و آزادیکز آن جان و جهان خورش مزید اندر مزیدستم
بهار آمد چو طاووسی هزاران رنگ بر پرشکه من از باغ حسن او بدین جانب پریدستم
ز بهر عشرت جان ها کشیدم راح و ریحان هابرای رنج رنجوران عقاقیری کشیدستم
شبی عشق فریبنده بیامد جانب بندهکه بسم الله که تتماجی برای تو پزیدستم
یکی تتماج آورد او که گم کردم سر رشتهشکستم سوزن آن ساعت گریبان ها دریدستم
چو نوشیدم ز تتماجش فروکوبید چون سیرمچو طزلق رو ترش کردم کز آن شیرین بریدستم
به دست من بجز سیخی از آن تتماج او نامدولی چون سیخ سرتیزم در آنچ مستفیدستم
به هر برگی از آن تتماج بشکفته ست نوعی گلشکوفه کرد هر باغی که چون من بشکفیدستم
شکوفه چون همی ریزد عقیبش میوه می خیزدبقا در نفی دان که من بدید از نابدیدستم
همه بالیدن عاشق پی پالودنی آیدپی قربان همی دان تو هر آنچ پروریدستم
ندارد فایده چیزی بجز هنگام کاهیدنگزافه نیست این که من ز غم کاهش گزیدستم
بنال ای یار چون سرنا که سرنا بهر ما نالداز آن دم ها پرآتش که در سرنا دمیدستم
مجو از من سخن دیگر برو در روضه اخضراز آن حسن و از آن منظر بجو که من خریدستم

غزل شماره ۱۴۱۸

دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستمکنون عزم لقا دارم من اینک رخت بربستم
تویی قبله همه عالم ز قبله رو نگردانمبدین قبله نماز آرم به هر وادی که من هستم
مرا جانی در این قالب وانگه جز توم مذهبکه من از نیستی جانا به عشق تو برون جستم
اگر جز تو سری دارم سزاوار سر دارموگر جز دامنت گیرم بریده باد این دستم
به هر جا که روم بی تو یکی حرفیم بی معنیچو هی دو چشم بگشادم چو شین در عشق بنشستم
چو من هی ام چو من شینم چرا گم کرده ام هش راکه هش ترکیب می خواهد من از ترکیب بگسستم
جهانی گمره و مرتد ز وسواس هوای خودبه اقبال چنین عشقی ز شر خویشتن رستم
به سربالای عشق این دل از آن آمد که صافی شدکه از دردی آب و گل من بی دل در این پستم
زهی لطف خیال او که چون در پاش افتادمقدم های خیالش را به آسیب دو لب خستم
بشستم دست از گفتن طهارت کردم از منطقحوادث چون پیاپی شد وضوی توبه بشکستم

غزل شماره ۱۴۱۹

بگفتم حال دل گویم از آن نوعی که دانستمبرآمد موج آب چشم و خون دل نتانستم
شکسته بسته می گفتم پریر از شرح دل چیزیتنک شد جام فکر و من چو شیشه خرد بشکستم
چو تخته تخته بشکستند کشتی ها در این طوفانچه باشد زورق من خود که من بی پا و بی دستم
شکست از موج این کشتی نه خوبی ماند و نه زشتیشدم بی خویش و خود را من سبک بر تخته ای بستم
نه بالایم نه پست اما ولیک این حرف پست آمدکه گه زین موج بر اوجم گهی زان اوج در پستم
چه دانم نیستم هستم ولیک این مایه می دانمچو هستم نیستم ای جان ولی چون نیستم هستم
چه شک ماند مرا در حشر چون صد ره در این محشرچو اندیشه بمردم زار و چون اندیشه برجستم
جگر خون شد ز صیادی مرا باری در این وادیز صیدم چون نبد شادی شدم من صید و وارستم
بود اندیشه چون بیشه در او صد گرگ و یک میشهچه اندیشه کنم پیشه که من ز اندیشه ده مستم
به هر چاهی که برکندم ز اول من درافتادمبه هر دامی که بنهادم من اندر دام پیوستم
خسی که مشتریش آمد خیال خام ریش آمدسبال از کبر می مالد که رو من کار کردستم
چه کردی آخر ای کودن نشاندی گل در این گلخننرست از گلشنت برگی ولیک از خار تو خستم
مرا واجب کند که من برون آیم چو گل از تنکه عمرم شد به شصت و من چو سین و شین در این شستم

غزل شماره ۱۴۲۰

اگر شد سود و سرمایه چه غمگینی چو من هستمبرآور سر ز جود من که لاتاسوا نمودستم
اگر فانی شود عالم ز دریایی بود شبنمگر افتاده ست او از خود نیفتاده ست از دستم
جهان ماهی عدم دریا درون ماهی این غوغاکنم صیدش اگر گم شد که من صیاد بی شستم

غزل شماره ۱۴۲۱

بیا بشنو که من پیش و پس اسبت چرا گردمازیرا نعل اسبت را به هنگام چرا گردم
امانی از ندم دادی نه لافیدی نه دم دادیزهی عیسی دم فردم زهی باکر و بافر دم
چو دخلم از لبی دادی که پاک آمد ز بیدادیکی داند وسعت خرجم کجا گشته ست هر خرجم
چو دیدم داد و جود تو شدم محو وجود تویکی رنگی برآوردم که گویی باغ را وردم
تو داوود جوانمردی امام قدرالسردیچو من محصون آن سردم برون از گرم و از سردم
چو عکس جیش حسن تو طراد آورد بر نقشمبرون جستم ز فکرت من نه در عکسم نه در طردم
خمش کن کاندر این وادی شرابی بود جاویدیرواق و درد او خوردم که هر دو بود درخوردم

غزل شماره ۱۴۲۲

طواف حاجیان دارم بگرد یار می گردمنه اخلاق سگان دارم نه بر مردار می گردم
مثال باغبانانم نهاده بیل بر گردنبرای خوشه خرما به گرد خار می گردم
نه آن خرما که چون خوردی شود بلغم کند صفراولیکن پر برویاند که چون طیار می گردم
جهان مارست و زیر او یکی گنجی است بس پنهانسر گنجستم و بر وی چو دم مار می گردم
ندارم غصه دانه اگر چه گرد این خانهفرورفته به اندیشه چو بوتیمار می گردم
نخواهم خانه ای در ده نه گاو و گله فربهولیکن مست سالارم پی سالار می گردم
رفیق خضرم و هر دم قدوم خضر را جویانقدم برجا و سرگردان که چون پرگار می گردم
نمی دانی که رنجورم که جالینوس می جویمنمی بینی که مخمورم که بر خمار می گردم
نمی دانی که سیمرغم که گرد قاف می پرمنمی دانی که بو بردم که بر گلزار می گردم
مرا زین مردمان مشمر خیالی دان که می گرددخیال ار نیستم ای جان چه بر اسرار می گردم
چرا ساکن نمی گردم بر این و آن همی گویمکه عقلم برد و مستم کرد ناهموار می گردم
مرا گویی مرو شپشپ که حرمت را زیان داردز حرمت عار می دارم از آن بر عار می گردم
بهانه کرده ام نان را ولیکن مست خبازمنه بر دینار می گردم که بر دیدار می گردم
هر آن نقشی که پیش آید در او نقاش می بینمبرای عشق لیلی دان که مجنون وار می گردم
در این ایوان سربازان که سر هم در نمی گنجدمن سرگشته معذورم که بی دستار می گردم
نیم پروانه آتش که پر و بال خود سوزممنم پروانه سلطان که بر انوار می گردم
چه لب را می گزی پنهان که خامش باش و کمتر گوینه فعل و مکر توست این هم که بر گفتار می گردم
بیا ای شمس تبریزی شفق وار ار چه بگریزیشفق وار از پی شمست بر این اقطار می گردم

غزل شماره ۱۴۲۳

تو تا دوری ز من جانا چنین بی جان همی گردمچو در چرخم درآوردی به گردت زان همی گردم
چو باغ وصل خوش بویم چو آب صاف در جویمچو احسان است هر سویم در این احسان همی گردم
مرا افتاد کار خوش زهی کار و شکار خوشچو باد نوبهار خوش در این بستان همی گردم
چه جای باغ و بستانش که نفروشم به صد جانششدم من گوی میدانش در این میدان همی گردم
کسی باشد ملول ای جان که او نبود قبول ای جانمنم آل رسول ای جان پس سلطان همی گردم
تو را گویم چرا مستم ز لعلش بوی بردستمکلند عشق در دستم به گرد کان همی گردم
منم از کیمیای جان چه جای دل چه جای جاننه چون تو آسیای نان که گرد نان همی گردم
قدح وارم در این دوران میان حلقه مستانز دست این به دست آن بدین دستان همی گردم

غزل شماره ۱۴۲۴

بگفتم عذر با دلبر که بی گه بود و ترسیدمجوابم داد کای زیرک بگاهت نیز هم دیدم
بگفتم ای پسندیده چو دیدی گیر نادیدهبگفت او ناپسندت را به لطف خود پسندیدم
بگفتم گر چه شد تقصیر دل هرگز نگردیده ستبگفت آن را هم از من دان که من از دل نگردیدم
بگفتم هجر خونم خورد بشنو آه مهجورانبگفت آن دام لطف ماست کاندر پات پیچیدم
چو یوسف کابن یامین را به مکر از دشمنان بستدتو را هم متهم کردند و من پیمانه دزدیدم
بگفتم روز بی گاه است و بس ره دور گفتا روبه من بنگر به ره منگر که من ره را نوردیدم
به گاه و بی گه عالم چه باشد پیش این قدرتکه من اسرار پنهان را بر این اسباب نبریدم
اگر عقل خلایق را همه بر همدگر بندینیابد سر لطف ما مگر آن جان که بگزیدم

غزل شماره ۱۴۲۵

دعا گویی است کار من بگویم تا نطق دارمقبول تو دعاها را بر آن باری چه حق دارم
به گرد شمع سمع تو دعاهاام همی گردداز آن چون پر پروانه دعای محترق دارم
به دارالکتب حاجاتم درآ که بهر اصغایتصحف فوق صحف دارم ورق زیر ورق دارم
سرم در چرخ کی گنجد که سر بخشیده فضل استدلم شاد است و می گوید غم رب الفلق دارم
چو شاخ بید اندیشه ز هر بادی اگر پیچدچو بیخ سدره خضرا اصول متفق دارم