غزل شماره ۱۴۲۶
چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارمرخ زرین من منگر که پای آهنین دارم
بدان شه که مرا آورد کلی روی آوردموزان کو آفریدستم هزاران آفرین دارم
گهی خورشید را مانم گهی دریای گوهر رادرون عز فلک دارم برون ذل زمین دارم
درون خمره عالم چو زنبوری همی گردممبین تو ناله ام تنها که خانه انگبین دارم
دلا گر طالب مایی برآ بر چرخ خضراییچنان قصری است حصن من که امن الومنین دارم
چه باهول است آن آبی که این چرخ است از او گردانچو من دولاب آن آبم چنین شیرین حنین دارم
چو دیو و آدمی و جن همی بینی به فرمانمنمی دانی سلیمانم که در خاتم نگین دارم
چرا پژمرده باشم من که بشکفته ست هر جزومچرا خربنده باشم من براقی زیر زین دارم
چرا از ماه وامانم نه عقرب کوفت بر پایمچرا زین چاه برنایم چون من حبل متین دارم
کبوترخانه ای کردم کبوترهای جان ها رابپر ای مرغ جان این سو که صد برج حصین دارم
شعاع آفتابم من اگر در خانه ها گردمعقیق و زر و یاقوتم ولادت ز آب و طین دارم
تو هر گوهر که می بینی بجو دری دگر در رویکه هر ذره همی گوید که در باطن دفین دارم
تو را هر گوهری گوید مشو قانع به حسن منکه از شمع ضمیر است آن که نوری در جبین دارم
خمش کردم که آن هوشی که دریابد نداری تومجنبان گوش و مفریبان که چشمی هوش بین دارم
غزل شماره ۱۴۲۷
من از اقلیم بالایم سر عالم نمی دارمنه از آبم نه از خاکم سر عالم نمی دارم
اگر بالاست پراختر وگر دریاست پرگوهروگر صحراست پرعبهر سر آن هم نمی دارم
مرا گویی ظریفی کن دمی با ما حریفی کنمرا گفته ست لاتسکن تو را همدم نمی دارم
مرا چون دایه فضلش به شیر لطف پرورده ستچو من مخمور آن شیرم سر زمزم نمی دارم
در آن شربت که جان سازد دل مشتاق جان بازدخرد خواهد که دریازد منش محرم نمی دارم
ز شادی ها چو بیزارم سر غم از کجا دارمبه غیر یار دلدارم خوش و خرم نمی دارم
پی آن خمر چون عندم شکم بر روزه می بندمکه من آن سرو آزادم که برگ غم نمی دارم
درافتادم در آب جو شدم شسته ز رنگ و بوز عشق ذوق زخم او سر مرهم نمی دارم
تو روز و شب دو مرکب دان یکی اشهب یکی ادهمبر اشهب بر نمی شینم سر ادهم نمی دارم
جز این منهاج روز و شب بود عشاق را مذهبکه بر مسلک به زیر این کهن طارم نمی دارم
به باغ عشق مرغانند سوی بی سویی پرانمن ایشان را سلیمانم ولی خاتم نمی دارم
منم عیسی خوش خنده که شد عالم به من زندهولی نسبت ز حق دارم من از مریم نمی دارم
ز عشق این حرف بشنیدم خموشی راه خود دیدمبگو عشقا که من با دوست لا و لم نمی دارم
غزل شماره ۱۴۲۸
همه بازان عجب ماندند در آهنگ پروازمکبوتر همچو من دیدی که من در جستن بازم
به هر هنگام هر مرغی به هر پری همی پردمگر من سنگ پولادم که در پرواز آغازم
دهان مگشای بی هنگام و می ترس از زبان منزبانت گر بود زرین زبان درکش که من گازم
به دنبل دنبه می گوید مرا نیشی است در باطنتو را بشکافم ای دنبل گر از آغاز بنوازم
بمالم بر تو من خود را به نرمی تا شوی ایمنبه ناگاهانت بشکافم که تا دانی چه فن سازم
دهان مگشای این ساعت ازیرا دنبل خامیچو وقت آید شوی پخته به کار تو بپردازم
کدامین شوخ برد از ما که دیده شوخ کردستیچه خوانی دیده پیهی را که پس فرداش بگدازم
کمان نطق من بستان که تیر قهر می پردکه از مستی مبادا تیر سوی خویش اندازم
یکی سوزی است سازنده عتاب شمس تبریزیرهم از عالم ناری چو با این سوز درسازم
غزل شماره ۱۴۲۹
نه آن بی بهره دلدارم که از دلدار بگریزمنه آن خنجر به کف دارم کز این پیکار بگریزم
منم آن تخته که با من دروگر کارها داردنه از تیشه زبون گردم نه از مسمار بگریزم
مثال تخته بی خویشم خلاف تیشه نندیشمنشایم جز که آتش را گر از نجار بگریزم
چو سنگم خوار و سرد ار من به لعلی کم سفر سازمچو غارم تنگ و تاری گر ز یار غار بگریزم
نیابم بوس شفتالو چو بگریزم ز بی برگینبویم مشک تاتاری گر از تاتار بگریزم
از آن از خود همی رنجم که منهم در نمی گنجمسزد چون سر نمی گنجد گر از دستار بگریزم
هزاران قرن می باید که این دولت به پیش آیدکجا یابم دگربارش اگر این بار بگریزم
نه رنجورم نه نامردم که از خوبان بپرهیزمنه فاسد معده ای دارم که از خمار بگریزم
نیم بر پشت پالانی که در میدان سپس مانمنیم فلاح این ده من که از سالار بگریزم
همی گویم دلا بس کن دلم گوید جواب منکه من در کان زر غرقم چرا ز ایثار بگریزم
غزل شماره ۱۴۳۰
نهادم پای در عشق که بر عشاق سر باشممنم فرزند عشق جان ولی پیش از پدر باشم
اگر چه روغن بادام از بادام می زایدهمی گوید که جان داند که من بیش از شجر باشم
به ظاهربین همی گوید چو مسجود ملایک شدکه ای ابله روا داری که جسم مختصر باشم
زمانی بر کف عشقش چو سیمابی همی لرزمزمانی در بر معدن همه دل همچو زر باشم
منم پیدا و ناپیدا چو جان و عشق در قالبگهی اندر میان پنهان گهی شهره کمر باشم
در آن زلفین آن یارم چه سوداها که من دارمگهی در حلقه می آیم گهی حلقه شمر باشم
اگر عالم بقا یابد هزاران قرن و من رفتهمیان عاشقان هر شب سمر باشم سمر باشم
مرا معشوق پنهانی چو خود پنهان همی خواهدوگر نی رغم شب کوران عیان همچون قمر باشم
مرا گردون همی گوید که چون مه بر سرت دارمبگفتم نیک می گویی بپرس از من اگر باشم
اگر ساحل شود جنت در او ماهی نیارامدحدیث شهد او گویم پس آنگه در شکر باشم
به روز وصل اگر ما را از آن دلدار بشناسیپس آن دلبر دگر باشد من بی دل دگر باشم
بسوزا این تنم گر من ز هر آتش برافروزممبادم آب اگر خود من ز هر سیلاب تر باشم
در آن محوی که شمس الدین تبریزیم پالایدملک را بال می ریزد من آن جا چون بشر باشم
غزل شماره ۱۴۳۱
مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشمچو غم بر من فروریزی ز لطف غم خجل باشم
غمان تو مرا نگذاشت تا غمگین شوم یک دمهوای تو مرا نگذاشت تا من آب و گل باشم
همه اجزای عالم را غم تو زنده می داردمنم کز تو غمی خواهم که در وی مستقل باشم
عجب دردی برانگیزی که دردم را دوا گرددعجب گردی برانگیزی که از وی مکتحل باشم
فدایی را کفیلی کو که ارزد جان فدا کردنکسایی را کسایی کو که آن را مشتمل باشم
مرا رنج تو نگذارد که رنجوری به من آیدمرا گنج تو نگذارد که درویش و مقل باشم
صباح تو مرا نگذاشت تا شمعی برافروزمعیان تو مرا نگذاشت تا من مستدل باشم
خیالی کان به پیش آید خیالت را بپوشانداگر خونش بریزم من ز خون او بحل باشم
بسوزانم ز عشق تو خیال هر دو عالم رابسوزند این دو پروانه چو من شمع چگل باشم
خمش کن نقل کمتر کن ز حال خود به قال خودچنان نقلی که من دارم چرا من منتقل باشم
غزل شماره ۱۴۳۲
تو خود دانی که من بی تو عدم باشم عدم باشمعدم خود قابل هست است از آن هم نیز کم باشم
چو زان یوسف جدا مانم یقین در بیت احزانمحریف ظن بد باشم ندیم هر ندم باشم
چو شحنه شهر شه باشم عسس گردم چو مه باشمشکنجه دزد غم باشم سقام هر سقم باشم
ببندم گردن غم را چو اشتر می کشم هر جابجز خارش ننوشانم چو در باغ ارم باشم
قضایش گر قصاص آرد مرا اشتر کند روزیجمازه حج او گردم حمول آن حرم باشم
منم محکوم امر مر گه اشتربان و گه اشترگهی لت خواره چون طبلم گهی شقه علم باشم
اگر طبال اگر طبلم به لشکرگاه آن فضلماز این تلوین چه غم دارم چو سلطان را حشم باشم
بگیرم خرس فکرت را ره رقصش بیاموزمبه هنگامه بتان آرم ز رقصش مغتنم باشم
چو شمعی ام که بی گفتن نمایم نقش هر چیزیمکن اندیشه کژمژ که غماز رقم باشم
یقول العشق یا صاحی تساکر و اغتنم راحیفاشبعناک یا طاوی و داویناک یا اخشم
شکرنا نعمه المولی و مولانا به اولیفهذا العیش لا یفنی و هذا الکاس لا یهشم
افندی کالی میراسوذ لزمونو تا کالاسواذی نازس کنا خارس که تا من محتشم باشم
یزک ای یار روحانی ورر عیسی بکی جانیسنک اول ایلکل قانی اگر من متهم باشم
خمش باشم ترش باشم به قاصد تا بگوید اوخمش چونی ترش چونی تو را چون من صنم باشم
غزل شماره ۱۴۳۳
من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشمچو هنگام وصال آمد بتان را بت شکن باشم
مرا چون او ولی باشد چه سخره بوعلی باشمچو حسن خویش بنماید چه بند بوالحسن باشم
دو صورت پیش می آرد گهی شمع است و گه شاهددوم را من چو آیینه نخستین را لگن باشم
مرا وامی است در گردن که بسپارم به عشقش جانولی نگزارمش تا از تقاضا ممتحن باشم
چو زندانم بود چاهی که در قعرش بود یوسفخنک جان من آن روزی که در زندان شدن باشم
چو دست او رسن باشد که دست چاهیان گیردچه دستک ها زنم آن دم که پابست رسن باشم
مرا گوید چه می نالی ز عشقی تا که راهت زدخنک آن کاروان کش من در این ره راه زن باشم
چو چنگم لیک اگر خواهی که دانی وقت ساز منغنیمت دار آن دم را که در تن تن تنن باشم
چو یار ذوفنون من زند پرده جنون منخدا داند دگر کس نی که آن دم در چه فن باشم
ز کوب غم چه غم دارم که با او پای می کوبمچه تلخی آیدم چون من بر شیرین ذقن باشم
چو بیش از صد جهان دارم چرا در یک جهان باشمچو پخته شد کباب من چرا در بابزن باشم
کبوترباز عشقش را کبوتر بود جان منچو برج خویش را دیدم چرا اندر بدن باشم
گهی با خویش در جنگم گهی بی خویشم و دنگمچو آمد یار گلرنگم چرا با این سه فن باشم
چو در گرمابه عشقش حجابی نیست جان ها رانیم من نقش گرمابه چرا در جامه کن باشم
خمش کن ای دل گویا که من آواره خواهم شدوطن آتش گرفت از تو چگونه در وطن باشم
اگر من در وطن باشم وگر بیرون ز تن باشمز تاب شمس تبریزی سهیل اندر یمن باشم
غزل شماره ۱۴۳۴
چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشمچو هر خاری از او گل شد چرا من یاسمن باشم
چو هر سنگی عسل گردد چرا مومی کند مومیهمه اجسام چون جان شد چرا استیزه تن باشم
یقین هر چشم جو گردد چو آن آب روان آمدچو در جلوه ست حسن او چه بند بوالحسن باشم
اگر چه در لگن بودم مثال شمع تا اکنونچو شمعم جمله گشت آتش چرا اندر لگن باشم
چو از نحس زحل رستم چه زیر آسمان باشمچو محنت جمله دولت گشت از چه ممتحن باشم
حسد بر من حسد دارد مرا بر کی حسد باشدز جوی خمر چون مستم چرا تشنه لبن باشم
غزل شماره ۱۴۳۵
به گرد دل همی گردی چه خواهی کرد می دانمچه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد می دانم
یکی بازی برآوردی که رخت دل همه بردیچه خواهی بعد از این بازی دگر آورد می دانم
به یک غمزه جگر خستی پس آتش اندر او بستیبخواهی پخت می بینم بخواهی خورد می دانم
به حق اشک گرم من به حق آه سرد منکه گرمم پرس چون بینی که گرم از سرد می دانم
مرا دل سوزد و سینه تو را دامن ولی فرق استکه سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می دانم
به دل گویم که چون مردان صبوری کن دلم گویدنه مردم نی زن ار از غم ز زن تا مرد می دانم
دلا چون گرد برخیزی ز هر بادی نمی گفتیکه از مردی برآوردن ز دریا گرد می دانم
جوابم داد دل کان مه چو جفت و طاق می بازدچو ترسا جفت گویم گر ز جفت و فرد می دانم
چو در شطرنج شد قایم بریزد نرد شش پنجیبگویم مات غم باشم اگر این نرد می دانم
غزل شماره ۱۴۳۶
تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی نمی دانموزین سرگشته مجنون چه می خواهی نمی دانم
در این درگاه بی چونی همه لطف است و موزونیچه صحرایی چه خضرایی چه درگاهی نمی دانم
به خرمنگاه گردونی که راه کهکشان داردچو ترکان گرد تو اختر چه خرگاهی نمی دانم
ز رویت جان ما گلشن بنفشه و نرگس و سوسنز ماهت ماه ما روشن چه همراهی نمی دانم
زهی دریای بی ساحل پر از ماهی درون دلچنین دریا ندیدستم چنین ماهی نمی دانم
شهی خلق افسانه محقر همچو شه دانهبجز آن شاه باقی را شهنشاهی نمی دانم
زهی خورشید بی پایان که ذراتت سخن گویانتو نور ذات اللهی تو اللهی نمی دانم
هزاران جان یعقوبی همی سوزد از این خوبیچرا ای یوسف خوبان در این چاهی نمی دانم
خمش کن کز سخن چینی همیشه غرق تلوینیدمی هویی دمی هایی دمی آهی نمی دانم
خمش کردم که سرمستم از آن افسون که خوردستمکه بی خویشی و مستی را ز آگاهی نمی دانم
غزل شماره ۱۴۳۷
چو رعد و برق می خندد ثنا و حمد می خوانمچو چرخ صاف پرنورم به گرد ماه گردانم
زبانم عقده ای دارد چو موسی من ز فرعونانز رشک آنک فرعونی خبر یابد ز برهانم
فروبندید دستم را چو دریابید هستم رابه لشکرگاه فرعونی که من جاسوس سلطانم
نه جاسوسم نه ناموسم من از اسرار قدوسمرها کن چونک سرمستم که تا لافی بپرانم
ز باده باد می خیزد که باده باد انگیزدخصوصا این چنین باده که من از وی پریشانم
همه زهاد عالم را اگر بویی رسد زین میچه ویرانی پدید آید چه گویم من نمی دانم
چه جای می که گر بویی از آن انفاس سرمستانرسد در سنگ و در مرمر بلافد کآب حیوانم
وجود من عزبخانه ست و آن مستان در او جمعنددلم حیران کز ایشانم عجب یا خود من ایشانم
اگر من جنس ایشانم وگر من غیر ایشانمنمی دانم همین دانم که من در روح و ریحانم
غزل شماره ۱۴۳۸
ندارد پای عشق او دل بی دست و بی پایمکه روز و شب چو مجنونم سر زنجیر می خایم
میان خونم و ترسم که گر آید خیال اوبه خون دل خیالش را ز بی خویشی بیالایم
خیالات همه عالم اگر چه آشنا داندبه خون غرقه شود والله اگر این راه بگشایم
منم افتاده در سیلی اگر مجنون آن لیلیز من گر یک نشان خواهد نشانی هاش بنمایم
همه گردد دل پاره همه شب همچو استارهشده خواب من آواره ز سحر یار خودرایم
ز شب های من گریان بپرس از لشکر پریانکه در ظلمت ز آمدشد پری را پای می سایم
اگر یک دم بیاسایم روان من نیاسایدمن آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم
رها کن تا چو خورشیدی قبایی پوشم از آتشدر آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیارایم
که آن خورشید بر گردون ز عشق او همی سوزدو هر دم شکر می گوید که سوزش را همی شایم
رها کن تا که چون ماهی گدازان غمش باشمکه تا چون مه نکاهم من چو مه زان پس نیفزایم
غزل شماره ۱۴۳۹
من این ایوان نه تو را نمی دانم نمی دانممن این نقاش جادو را نمی دانم نمی دانم
مرا گوید مرو هر سو تو استادی بیا این سوکه من آن سوی بی سو را نمی دانم نمی دانم
همی گیرد گریبانم همی دارد پریشانممن این خوش خوی بدخو را نمی دانم نمی دانم
مرا جان طرب پیشه ست که بی مطرب نیارامدمن این جان طرب جو را نمی دانم نمی دانم
یکی شیری همی بینم جهان پیشش گله آهوکه من این شیر و آهو را نمی دانم نمی دانم
مرا سیلاب بربوده مرا جویای جو کردهکه این سیلاب و این جو را نمی دانم نمی دانم
چو طفلی گم شدستم من میان کوی و بازاریکه این بازار و این کو را نمی دانم نمی دانم
مرا گوید یکی مشفق بدت گویند بدگویاننکوگو را و بدگو را نمی دانم نمی دانم
زمین چون زن فلک چو شو خورد فرزند چون گربهمن این زن را و این شو را نمی دانم نمی دانم
مرا آن صورت غیبی به ابرو نکته می گویدکه غمزه چشم و ابرو را نمی دانم نمی دانم
منم یعقوب و او یوسف که چشمم روشن از بویشاگر چه اصل این بو را نمی دانم نمی دانم
جهان گر رو ترش دارد چو مه در روی من خنددکه من جز میر مه رو را نمی دانم نمی دانم
ز دست و بازوی قدرت به هر دم تیر می پردکه من آن دست و بازو را نمی دانم نمی دانم
در آن مطبخ درافتادم که جان و دل کباب آمدمن این گندیده طزغو را نمی دانم نمی دانم
دکان نانبا دیدم که قرصش قرص ماه آمدمن این نان و ترازو را نمی دانم نمی دانم
چو مردان صف شکستم من به طفلی بازرستم منکه این لالای لولو را نمی دانم نمی دانم
تو گویی شش جهت منگر به سوی بی سوی برپربیا این سو من آن سو را نمی دانم نمی دانم
خمش کن چند می گویی چه قیل و قال می جوییکه قیل و قال و قالو را نمی دانم نمی دانم
به دستم یرلغی آمد از آن قان همه قانانکه من با چو و با تو را نمی دانم نمی دانم
دوایی دارم آخر من ز جالینوس پنهانیکه من این درد پهلو را نمی دانم نمی دانم
مرا دردی است و دارویی که جالینوس می گویدکه من این درد و دارو را نمی دانم نمی دانم
برو ای شب ز پیش من مپیچان زلف و گیسو راکه جز آن جعد و گیسو را نمی دانم نمی دانم
برو ای روز گلچهره که خورشیدت چه گلگون استکه من جز نور یاهو را نمی دانم نمی دانم
برو ای باغ با نقلت برو ای شیره با شیرتکه جز آن نقل و طزغو را نمی دانم نمی دانم
اگر صد منجنیق آید ز برج آسمان بر منبجز آن برج و بارو را نمی دانم نمی دانم
چه رومی چهرگان دارم چه ترکان نهان دارمچه عیب است ار هلاوو را نمی دانم نمی دانم
هلاوو را بپرس آخر از آن ترکان حیران کنکز آن حیرت هلا او را نمی دانم نمی دانم
دلم چون تیر می پرد کمان تن همی غرداگر آن دست و بازو را نمی دانم نمی دانم
رها کن حرف هندو را ببین ترکان معنی رامن آن ترکم که هندو را نمی دانم نمی دانم
بیا ای شمس تبریزی مکن سنگین دلی با منکه با تو سنگ و لولو را نمی دانم نمی دانم
غزل شماره ۱۴۴۰
بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان ها سمکه بنشست آن مه زیبا چو صد تنگ شکر پیشم
روان شد سوی ما کوثر پر از شیر و پر از شکربدران مشک سقا را بزن سنگی و بشکن خم
یکی آهوی جان پرور برآمد از بیابانیکه شیر نر ز بیم او زند بر ریگ سوزان دم
همه مستیم ای خواجه به روز عید می مانددهل مست و دهلزن مست و بیخود می زند لم لم
درآمد عقل در میدان سر انگشت در دندانکه با سرمست و با حیران چه گفتم من که الهاکم
یکی عاقل میان ما به دارو هم نمی یابددر این زنجیر مجنونان چه مجنون می شود مردم
به نزد من یکی ساغر به از صد خانه پرزربریزم بر تن لاغر از آن باده یکی قمقم
میان روزه داران خوش شراب عید در می کشنه آن مستی که شب آیی ز ترس خلق چون کزدم
بخور بی رطل و بی کوزه میی کو بشکند روزهنه ز انگورست و نی شیره نی از طزغو نی از گندم
شرابی نی که درریزی سحر مخمور برخیزیدروغین است آن باده از آن افتاده کوته دم
دهان بربند و محرم شو به کعبه خامشان می روپیاپی اندر این مستی نی اشتر جو و نی جم جم
غزل شماره ۱۴۴۱
بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان ها سمکه بنوشت آن مه بی کیف دعوت نامه ای پیشم
روان شد سوی ما کوثر که گنجا نیست ظرف اندربدران مشک سقا را بزن سنگی و بشکن خم
یکی آهوی چون جانی برآمد از بیابانیکه شیر نر ز بیم او زند بر ریگ سوزان دم
همه مستیم ای خواجه به روز عید می مانددهل مست و دهلزن مست و بیخود می زند لم لم
درآمد عقل در میدان سر انگشت در دندانکه بر سرمست و با حیران چه برخوانیم الهاکم
یکی عاقل میان ما به دار وهم نمی یابنددر این زنجیر مجنونان چه مجنون می شود مردم
بر مخمور یک ساغر به از صد خانه پرزربریزم بر تن لاغر از آن باده یکی قمقم
میان روزه داران خوش شراب عشق در می کشنه آن مستی که شب آیی ز شرم خلق چون کزدم
بخور بی رطل و بی کوزه میی کو نشکند روزهنه ز انگور است و نه از شیره نه از بکنی نه از گندم
شرابی نی که درریزی سر مخمور برخیزیدروغین است آن باده از آن افتاد کوته دم
رسید از باده خانه پر به زیر مشک می اشتررها کن خواب خراخر که قمقم بانگ زد قم قم
دهان بربند و محرم شو به کعبه خامشان می روپیاپی اندر این مستی نه اشتر جو و نی جم جم
غزل شماره ۱۴۴۲
زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارمزهی در راه عشق تو دل بریان که من دارم
وگر در راه بازار غم عشقت خریدارمبه صد جان ها بنفروشم ز عشقت آنچ من دارم
غزل شماره ۱۴۴۳
بشستم تخته هستی سر عالم نمی دارمدریدم پرده بی چون سر آن هم نمی دارم
مرا چون دایه قدسی به شیر لطف پرورده ستملامت کی رسد در من که برگ غم نمی دارم
چنان در نیستی غرقم که معشوقم همی گویدبیا با من دمی بنشین سر آن هم نمی دارم
دمی کاندر وجود آورد آدم را به یک لحظهاز آن دم نیز بیزارم سر آن هم نمی دارم
چه گویی بوالفضولی را که یک دم آن خود نبودهزاران بار می گوید سر آن هم نمی دارم
غزل شماره ۱۴۴۴
ای عشق که کردستی تو زیر و زبر خوابمتا غرقه شده ست از تو در خون جگر خوابم
از کان شکر جستن اندر شب آبستنبگداخت در اندیشه مانند شکر خوابم
بی لطف وصال او گشتم چو هلال اوتا شب نبرد هرگز در دور قمر خوابم
چون شب بشود تاری با این همه بیداریبا عشق همی گویم کای عشق ببر خوابم
چون خواب مرا بیند بگریزد و بنشینداز من برود آید در شخص دگر خوابم
یاران که چه یاریدم تنها مگذاریدمچون عشق ملک برده ست از چشم بشر خوابم
بنشین اگری عاشق تا صبحدم صادقبا من که نمی آید تا صبح و سحر خوابم
غزل شماره ۱۴۴۵
من دلق گرو کردم عریان خراباتمخوردم همه رخت خود مهمان خراباتم
ای مطرب زیبارو دستی بزن و برگوتو آن مناجاتی من آن خراباتم
خواهی که مرا بینی ای بسته نقش تنجان را نتوان دیدن من جان خراباتم
نی مرد شکم خوارم نی درد شکم دارمزین مایده بیزارم بر خوان خراباتم
من همدم سلطانم حقا که سلیمانمکلی همه ایمانم ایمان خراباتم
با عشق در این پستی کردم طرب و مستیگفتم چه کسی گفتا سلطان خراباتم
هر جا که همی باشم همکاسه اوباشمهر گوشه که می گردم گردان خراباتم
گویی بنما معنی برهان چنین دعویروشنتر از این برهان برهان خراباتم
گر رفت زر و سیمم با سینه سیمینمور بی سر و سامانم سامان خراباتم
ای ساقی جان جانی شمع دل ویرانیویران دلم را بین ویران خراباتم
گویی که تو را شیطان افکند در این ویرانخوبی ملک دارد شیطان خراباتم
هر گه که خمش باشم من خم خراباتمهر گه که سخن گویم دربان خراباتم
غزل شماره ۱۴۴۶
گر بی دل و بی دستم وز عشق تو پابستمبس بند که بشکستم آهسته که سرمستم
در مجلس حیرانی جانی است مرا جانیزان شد که تو می دانی آهسته که سرمستم
پیش آی دمی جانم زین بیش مرنجانمای دلبر خندانم آهسته که سرمستم
ساقی می جانان بگذر ز گران جاناندزدیده ز رهبانان آهسته که سرمستم
رندی و چو من فاشی بر ملت قلاشیدر پرده چرا باشی آهسته که سرمستم
ای می بترم از تو من باده ترم از توپرجوش ترم از تو آهسته که سرمستم
از باده جوشانم وز خرقه فروشانماز یار چه پوشانم آهسته که سرمستم
تا از خود ببریدم من عشق تو بگزیدمخود را چو فنا دیدم آهسته که سرمستم
هر چند به تلبیسم در صورت قسیسمنور دل ادریسم آهسته که سرمستم
در مذهب بی کیشان بیگانگی خویشانبا دست بر ایشان آهسته که سرمستم
ای صاحب صد دستان بی گاه شد از مستاناحداث و گرو بستان آهسته که سرمستم
غزل شماره ۱۴۴۷
رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستمهم بی دل و بیمارم هم عاشق و سرمستم
صد گونه خلل دارم ای کاش یکی بودیبا این همه علت ها در شنقصه پیوستم
گفتا که نه تو مردی گفتم که بلی اماچون بوی توام آمد از گور برون جستم
آن صورت روحانی وان مشرق یزدانیوان یوسف کنعانی کز وی کف خود خستم
خوش خوش سوی من آمد دستی به دلم برزدگفتا ز چه دستی تو گفتم که از این دستم
چون عربده می کردم درداد می و خوردمافروخت رخ زردم وز عربده وارستم
پس جامه برون کردم مستانه جنون کردمدر حلقه آن مستان در میمنه بنشستم
صد جام بنوشیدم صد گونه بجوشیدمصد کاسه بریزیدم صد کوزه دراشکستم
گوساله زرین را آن قوم پرستیدهگوساله گرگینم گر عشق بنپرستم
بازم شه روحانی می خواند پنهانیبر می کشدم بالا شاهانه از این پستم
پابست توام جانا سرمست توام جانادر دست توام جانا گر تیرم وگر شستم
چست توام ار چستم مست توام ار مستمپست توام ار پستم هست توام ار هستم
در چرخ درآوردی چون مست خودم کردیچون تو سر خم بستی من نیز دهان بستم
غزل شماره ۱۴۴۸
در مجلس آن رستم در عربده بنشستمصد ساغر بشکستم آهسته که سرمستم
ای منکر هر زنده خنبک زنی و خندهای هم خر و خربنده آهسته که سرمستم
ای عاقل چون لنگر ای روت چو آهنگردر دلبر ما بنگر آهسته که سرمستم
تو شخصک چوبینی گر پیشترک شینیصد دجله خون بینی آهسته که سرمستم
کاهل مشو ای ساقی باقی است ز ما باقیپر ده می راواقی آهسته که سرمستم
آن ها که ملولانند زین راه چه گولانندبس سرد فضولانند آهسته که سرمستم
شمس الحق آزاده تبریز و می سادهتا حشر من افتاده آهسته که سرمستم
غزل شماره ۱۴۴۹
زان می که ز بوی او شوریده و سرمستمدریاب مرا ساقی والله که چنینستم
ای ساقی مست من بنگر به شکست منای جسته ز دست من دریاب کز آن دستم
بشکست مرا دامت بشکستم من جامتمستی تو و مستی من بشکستی و بشکستم
ای جان و دل مستان بستان سخنم بستانگویی که نه ای محرم هستم به خدا هستم
پر کن ز می پیشین بنشین بر من بنشینبنشین که چنین وقتی در خواب همی جستم
جان و سر تو یارا بر نقد بزن ما رامفریب و مگو فردا بردارم و بفرستم
والله که بنگذارم دست از تو چرا دارمتا لاف زنی گویی کز عربده وارستم
خواهم که ز باد می آتش بفروزانیخواهم که ز آب خود چون خاک کنی پستم
غزل شماره ۱۴۵۰
بستان قدح از دستم ای مست که من مستمکز حلقه هشیاران این ساعت وارستم
هشیار بر رندی ضدی بود و ضدیهمرنگ شو ای خواجه گر فوقم اگر پستم
هر چیز که اندیشی از جنگ از آن دورمهر چیز که اندیشی از مهر من آنستم
تا عشق تو بگرفتم سودای تو پذرفتمبا جنگ تو یکتاام با صلح تو همدستم
اسپانخ خویشم دان با ترش پز و شیرینبا هر چه شدم پخته تا با تو بپیوستم
بی کار بود سازش سازش نبود نازشگر جست غلط از من من مست برون جستم
مستی تو و مستی من بربسته به هم دامنچون دسته و چون هاون دو هست و یکی هستم