قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۱۴۵۱ تا ۱۴۷۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۱۴۵۱

گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتمتو قصه خود می گو من قصه خود گفتم
بس کردم از دستان زیرا مثل مستاناز خواب به هر سویی می جنبم و می افتم
من تشنه آن یارم گر خفته و بیدارمبا نقش خیال او همراهم و هم جفتم
چون صورت آیینه من تابع آن رویمزان رو صفت او را بنمودم و بنهفتم
آن دم که بخندید او من نیز بخندیدموان دم که برآشفت او من نیز برآشفتم
باقیش بگو تو هم زیرا که ز بحر توستدرهای معانی که در رشته دم سفتم

غزل شماره ۱۴۵۲

ساقی چو شه من بد بیش از دگران خوردمبرگشت سر از مستی تخلیط و خطا کردم
آن ساقی بایستم چون دید که سرمستمبگرفت سر دستم بوسید رخ زردم
گفتم که تو سلطانی جانی و دو صد جانیتو خود نمکستانی شوری دگر آوردم
از جام می خالص پرعربده شد مجلساز عربده کی ترسم من عربده پروردم
بی او نکنم عشرت گر تشنه و مخمورمجفت نظرش باشم گر جفتم وگر فردم
من شاخ ترم اما بی باد کجا رقصممن سایه آن سروم بی سرو کجا گردم
نور دل ابر آمد آن ماه اگر ابرمشاه همه مردان است آن شاه اگر مردم
می رفت شه شیرین گفتم نفسی بنشینای مستی هر جزوم ای داروی هر دردم
خورشید حمل کی بود ای گرمی تو بی حدای محو شده در تو هم گرمم و هم سردم
در کاس تو افتادم کز باده تو شادمدر طاس تو افتادم چون مهره آن نردم
ساکن شوم از گفتن گر اوم نشوراندزیرا که سوار است او من در قدمش گردم

غزل شماره ۱۴۵۳

در آینه چون بینم نقش تو به گفت آرمآیینه نخواهد دم ای وای ز گفتارم
در آب تو را بینم در آب زنم دستیهم تیره شود آبم هم تیره شود کارم
ای دوست میان ما ای دوست نمی گنجدای یار اگر گویم ای یار نمی یارم
زان راه که آه آمد تا باز رود آن رهمن راه دهان بستم من ناله نمی آرم
گر ناله و آه آمد زان پرده ماه آمدنظاره مه خوشتر ای ماه ده و چارم

غزل شماره ۱۴۵۴

گفتم به مهی کز تو صد گونه طرب دارمگفتا که به غیر آن صد چیز عجب دارم
گفتم که در این بازی ما را سببی سازیگفتا که من این بازی بیرون سبب دارم
هر طایفه با قومی خویشی و نسب دارندمن با غم عشق تو خویشی و نسب دارم
بیرون مشو از دیده ای نور پسندیدهکز دولت نور تو مطلوب طلب دارم
آنم که ز هر آهش در چرخ زنم آتشوز آتش بر آتش از عشق لهب دارم

غزل شماره ۱۴۵۵

ای خواجه سلام علیک من عزم سفر دارموز بام فلک پنهان من راه گذر دارم
جان عزم سفر دارد تا معدن و اصل خودزان سو که نظر بخشد آن سوی نظر دارم
نک می کشدم سیلم آن سوی که بد میلمکز فرقت آن دریا بس گرم جگر دارم
می تازم ترکانه تا حضرت خاقانیکز وی مثل خرگه صد بند کمر دارم
چون سایه فنا گردم در تابش خورشیدیکاندر پی او دایم من سیر قمر دارم
چون لعل ز خورشیدش جز گرمی و جز تابشمن فر دگر گیرم من عشق دگر دارم
گر بشکند این جوزم هم مغزم و هم نغزمور بشکندم چون نی صد قند شکر دارم
چون سروم و چون سوسن هم بسته هم آزادمچون سنگم و چون آهن در سینه شرر دارم
یا من هو فی قلبی یسبی ادبی یسبیحسبی ابدا حسبی آنچ از تو به بر دارم
مولای فنی صبری لا تخرج من صدریلا تبعد نستبری کز هجر ضرر دارم
ای عشق صلا گفتی می آیم بسم اللهآخر به چه آرامم گر از تو حذر دارم
گر در دل تابوتم مهر تو بود قوتمقوت ملکی دارم گر شکل بشر دارم
آفندی کلیتیشی کالیسو کیتیشیشیلیسو نسندیشی دل زیر و زبر دارم
افندی مناخوسی بویسی کلیمو بویسیتینما خو نتیلوسی یاد تو سمر دارم
باقیش بفرما تو ای خسرو دریاخوبستم چو صدف من لب یعنی که گهر دارم

غزل شماره ۱۴۵۶

توبه نکنم هرگز زین جرم که من دارمزان کس که کند توبه زین واقعه بیزارم
مجنون ز غم لیلی چون توبه نکرد ای جانصد لیلی و صد مجنون درجست در اسرارم
بس بی سر و پا عشقی که عاشق و معشوقمهم زارم و بیمارم هم صحت بیمارم
اندیشه پرنده زین سوخته پر گشتهکه من قفص تنگم که جعفر طیارم

غزل شماره ۱۴۵۷

من خفته وشم اما بس آگه و بیدارمهر چند که بی هوشم در کار تو هشیارم
با شیره فشارانت اندر چرش عشقمپای از پی آن کوبم کانگور تو افشارم
تو پای همی بینی و انگور نمی بینیبستان قدحی شیره دریاب که عصارم
اندر چرش جان آ گر پای همی کوبیتا غوطه خورم یک دم در شیره بسیارم
زین باده نگردد سر زین شیره نشورد دلهین چاشنیی بستان زین باده که من دارم
زین باده که داری تو پیوسته خماری تودانم که چه داری تو در روت نمی آرم
دامی که درافتادی بنگر سوی دام افکنتا ناظر حق باشی ای مرغ گرفتارم
دام ار تک چه باشد فردوس کند حقشور خار خسک باشد حق سازد گلزارم
آن دم که به چاه آمد یوسف خبرش آمدکه کار تو می سازد ای خسته بیمارم
داروی تو می کوبم خرگاه تو می روبماز ضد ضدش انگیزم من قادر و قهارم
گویم به حجر حی شو گویم به عدم شی ء شوگویم به چمن دی شو داری عجب اقرارم
شمس الحق تبریزی تو روشنی روزیو اندر پی روز تو من چون شب سیارم

غزل شماره ۱۴۵۸

یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی دارمزیرا که تویی کارم زیرا که تویی بارم
از قند تو می نوشم با پند تو می کوشممن صید جگرخسته تو شیر جگرخوارم
جان من و جان تو گویی که یکی بوده ستسوگند بدین یک جان کز غیر تو بیزارم
از باغ جمال تو یک بند گیاهم منوز خلعت وصل تو یک پاره کلهوارم
بر گرد تو این عالم خار سر دیوار استبر بوی گل وصلت خاری است که می خارم
چون خار چنین باشد گلزار تو چون باشدای خورده و ای برده اسرار تو اسرارم
خورشید بود مه را بر چرخ حریف ای جاندانم که بنگذاری در مجلس اغیارم
رفتم بر درویشی گفتا که خدا یارتگویی به دعای او شد چون تو شهی یارم
دیدم همه عالم را نقش در گرمابهای برده تو دستارم هم سوی تو دست آرم
هر جنس سوی جنسش زنجیر همی دردمن جنس کیم کاین جا در دام گرفتارم
گرد دل من جانا دزدیده همی گردیدانم که چه می جویی ای دلبر عیارم
در زیر قبا جانا شمعی پنهان داریخواهی که زنی آتش در خرمن و انبارم
ای گلشن و گلزارم وی صحت بیمارمای یوسف دیدارم وی رونق بازارم
تو گرد دلم گردان من گرد درت گرداندر دست تو در گردش سرگشته چو پرگارم
در شادی روی تو گر قصه غم گویمگر غم بخورد خونم والله که سزاوارم
بر ضرب دف حکمت این خلق همی رقصندبی پرده تو رقصد یک پرده نپندارم
آواز دفت پنهان وین رقص جهان پیداپنهان بود این خارش هر جای که می خارم
خامش کنم از غیرت زیرا ز نبات توابر شکرافشانم جز قند نمی بارم
در آبم و در خاکم در آتش و در بادماین چار بگرد من اما نه از این چارم
گه ترکم و گه هندو گه رومی و گه زنگیاز نقش تو است ای جان اقرارم و انکارم
تبریز دل و جانم با شمس حق است این جاهر چند به تن اکنون تصدیع نمی آرم

غزل شماره ۱۴۵۹

تا عاشق آن یارم بی کارم و بر کارمسرگشته و پابرجا ماننده پرگارم
ماننده مریخی با ماه و فلک خشمموز چرخ کله زرین در ننگم و در عارم
گر خویش منی یارا می بین که چه بی خویشمز اسرار چه می پرسی چون شهره و اظهارم
جز خون دل عاشق آن شیر نیاشامدمن زاده آن شیرم دلجویم و خون خوارم
رنجورم و می دانی هم فاتحه می خوانیای دوست نمی بینی کز فاتحه بیمارم
حلاج اشارت گو از خلق به دار آمدوز تندی اسرارم حلاج زند دارم
اقرار مکن خواجه من با تو نمی گویممن مرده نمی شویم من خاره نمی خارم
ای منکر مخدومی شمس الحق تبریزیز اقرار چو تو کوری بیزارم و بیزارم

غزل شماره ۱۴۶۰

بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورمبرده ز فلک خرقه آورده که من عورم
وای از دل سنگینش وز عشوه رنگینشاو نیست منم سنگین کاین فتنه همی شورم
من در تک خونستم وز خوردن خون مستمگویی که نیم در خون در شیره انگورم
ای عشق که از زفتی در چرخ نمی گنجیچون است که می گنجی اندر دل مستورم
در خانه دل جستی در را ز درون بستیمشکات و زجاجم من یا نور علی نورم
تن حامله زنگی دل در شکمش رومیپس نیم ز مشکم من یک نیم ز کافورم
بردی دل و من قاصد دل از دگران جویمنادیده همی آرم اما نه چنین کورم
گر چهره زرد من در خاک رود روزیروید گل زرد ای جان از خاک سر گورم
آخر نه سلیمان هم بشنید غم موریآخر تو سلیمانی انگار که من مورم
گفتی که چه می نالی صد خانه عسل داریمی مالم و می نالم هم خرقه زنبورم
می نالم از این علت اما به دو صد دولتنفروشم یک ذره زین علت ناسورم
چون چنگ همی زارم چون بلبل گلزارمچون مار همی پیچم چون بر سر گنجورم
گویی که انا گفتی با کبر و منی جفتیآن عکس تو است ای جان اما من از آن دورم
من خامم و بریانم خندنده و گریانمحیران کن و حیرانم در وصلم و مهجورم

غزل شماره ۱۴۶۱

پایی به میان درنه تا عیش ز سر گیرمتو تلخ مشو با من تا تنگ شکر گیرم
بی رنگ فرورفتم در عشق تو ای دلبربرکش تو از این خنبم تا رنگ دگر گیرم
دلتنگتر از میمم چون در طمع و بیمممن قرص به دو نیمم چون شکل قمر گیرم
ای از رخ شاه جان صد بیذق را سلطانبر اسب نشین ای جان تا غاشیه برگیرم
وز باد لجاج خود وز غصه نیک و بدهر چند بدم در خود والله که بتر گیرم
امنی است مرا از تو امنم تویی ای مه رویا امن دهم زین سو یا راه خطر گیرم
چون سرو خمید از من گلزار چرید از منایمان چو رمید از من ترسم که کفر گیرم
تو غمزه غمازی از تیر سپر سازیچون تیر تو اندازی پس من چه سپر گیرم
زیر و زبر عشقم شمس الحق تبریز استجان را ز پی عشقش من زیر و زبر گیرم

غزل شماره ۱۴۶۲

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازموانگه همه بت ها را در پیش تو بگدازم
صد نقش برانگیزم با روح درآمیزمچون نقش تو را بینم در آتشش اندازم
تو ساقی خماری یا دشمن هشیارییا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم
جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با توچون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم
هر خون که ز من روید با خاک تو می گویدبا مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم
در خانه آب و گل بی توست خراب این دلیا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم

غزل شماره ۱۴۶۳

شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزمتا زان لب خندانت یک خنده بیاموزم
ای چشمه آگاهی شاگرد نمی خواهیچه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم
باری ز شکاف در برق رخ تو بینمزان آتش دهلیزی صد شمع برافروزم
یک لحظه بری رختم در راه که عشارمیک لحظه روی پیشم یعنی که قلاوزم
گه در گنهم رانی گه سوی پشیمانیکژ کن سر و دنبم را من همزه مهموزم
در حوبه و در توبه چون ماهی بر تابهاین پهلو و آن پهلو بر تابه همی سوزم
بر تابه توام گردان این پهلو و آن پهلودر ظلمت شب با تو براقتر از روزم
بس کن همه تلوینم در پیشه و اندیشهیک لحظه چو پیروزه یک لحظه چو پیروزم

غزل شماره ۱۴۶۴

سر برمزن از هستی تا راه نگردد گمدر بادیه مردان محوست تو را جم جم
در عالم پرآتش در محو سر اندرکشدر عالم هستی بین نیلین سر چون قاقم
زیر فلک ناری در حلقه بیداریهر چند که سر داری نه سر هلدت نی دم
هر رنج که دیده ست او در رنج شدیدست اومحو است که عید است او باقی دهل و لم لم
سرگشتگی حالم تو فهم کن از قالمکای هیزم از آن آتش برخوان که و ان منکم
کی روید از این صحرا جز لقمه پرصفراکی تازد بر بالا این مرکب پشمین سم
ور پرد چون کرکس خاکش بکشد واپسهر چیز به اصل خود بازآید می دانم
رو آر گر انسانی در جوهر پنهانیکو آب حیات آمد در قالب همچون خم
شمس الحق تبریزی ما بیضه مرغ تودر زیر پرت جوشان تا آید وقت قم

غزل شماره ۱۴۶۵

ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانمزان روی که حیرانم من خانه نمی دانم
ای گشته ز تو واله هم شهر و هم اهل دهکو خانه نشانم ده من خانه نمی دانم
زان کس که شدی جانش زان کس مطلب دانشپیش آ و مرنجانش من خانه نمی دانم
وان کز تو بود شورش می دار تو معذورشوز خانه مکن دورش من خانه نمی دانم
من عاشق و مشتاقم من شهره آفاقمرحم آر و مکن طاقم من خانه نمی دانم
ای مطرب صاحب صف می زن تو به زخم کفبر راه دلم این دف من خانه نمی دانم
شمس الحق تبریزم جز با تو نیامیزممی افتم و می خیزم من خانه نمی دانم

غزل شماره ۱۴۶۶

در عشق سلیمانی من همدم مرغانمهم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم
هر کس که پری خوتر در شیشه کنم زودتربرخوانم افسونش حراقه بجنبانم
زین واقعه مدهوشم باهوشم و بی هوشمهم ناطق و خاموشم هم لوح خموشانم
فریاد که آن مریم رنگی دگر است این دمفریاد کز این حالت فریاد نمی دانم
زان رنگ چه بی رنگم زان طره چو آونگمزان شمع چو پروانه یا رب چه پریشانم
گفتم که مها جانی امروز دگر سانیگفتا که بر او منگر از دیده انسانم
ای خواجه اگر مردی تشویش چه آوردیکز آتش حرص تو پردود شود جانم
یا عاشق شیدا شو یا از بر ما واشودر پرده میا با خود تا پرده نگردانم
هم خونم و هم شیرم هم طفلم و هم پیرمهم چاکر و هم میرم هم اینم و هم آنم
هم شمس شکرریزم هم خطه تبریزمهم ساقی و هم مستم هم شهره و پنهانم

غزل شماره ۱۴۶۷

این شکل که من دارم ای خواجه که را مانمیک لحظه پری شکلم یک لحظه پری خوانم
در آتش مشتاقی هم جمعم و هم شمعمهم دودم و هم نورم هم جمع و پریشانم
جز گوش رباب دل از خشم نمالم منجز چنگ سعادت را از زخمه نرنجانم
چون شکر و چون شیرم با خود زنم و گیرمطبعم چو جنون آرد زنجیر بجنبانم
ای خواجه چه مرغم من نی کبکم و نی بازمنی خوبم و نی زشتم نی اینم و نی آنم
نی خواجه بازارم نی بلبل گلزارمای خواجه تو نامم نه تا خویش بدان خوانم
نی بنده نی آزادم نی موم نه پولادمنی دل به کسی دادم نی دلبر ایشانم
گر در شرم و خیرم از خود نه ام از غیرمآن سو که کشد آن کس ناچار چنان رانم

غزل شماره ۱۴۶۸

امروز خوشم با تو جان تو و فردا هماز تو شکرافشانم این جا هم و آن جا هم
دل باده تو خورده وز خانه سفر کردهما بی دل و دل با تو با ما هم و بی ما هم
ای دل که روانی تو آن سوی که دانی توخدمت برسان از ما آن جا و موصی هم
ما منتظر وقت و دل ناظر تو دایمدر حالت آرامش در شورش و غوغا هم
از باده و باد تو چون موج شده این دلدر مستی و پستی خوش در رفعت و بالا هم
ابر خوش لطف تو با جان و روان مادر خاک اثر کرده در صخره و خارا هم
با تو پس از این عالم بی نقش بنی آدمخوش خلوت جان باشد آمیزش جان ها هم
زان غمزه مست تو زان جادو و جادوخوخیره شده هر دیده نادان هم و دانا هم
من ننگ نمی دارم مجنونم و می دانیهم عرق جنون دارم از مایه و سودا هم
از آتش و آب او ای جسته نشان بنگردر آب دو چشم ما در زردی سیما هم
در عالم آب و گل در پرده جان و دلهم ایمنی از عشقت وین فتنه و غوغا هم
زان طره روحانی زان سلسله جانیزنار تو بربسته هم مومن و ترسا هم

غزل شماره ۱۴۶۹

بیخود شده ام لیکن بیخودتر از این خواهمبا چشم تو می گویم من مست چنین خواهم
من تاج نمی خواهم من تخت نمی خواهمدر خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم
آن یار نکوی من بگرفت گلوی منگفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم
با باد صبا خواهم تا دم بزنم لیکنچون من دم خود دارم همراز مهین خواهم
در حلقه میقاتم ایمن شده ز آفاتممومم ز پی ختمت زان نقش نگین خواهم
ماهی دگر است ای جان اندر دل مه پنهانزین علم یقینستم آن عین یقین خواهم

غزل شماره ۱۴۷۰

جانم به فدا بادا آن را که نمی گویمآن روز سیه بادا کو را بنمی جویم
یک باره شوم رسوا در شهر اگر فردامن بر در دل باشم او آید در کویم
گفتم صنم مه رو گه گاه مرا می جوکز درد به خون دل رخساره همی شویم
گفتا که تو را جستم در خانه نبودی تویا رب که چنین بهتان می گوید در رویم
یک روز غزل گویان والله سپارم جانزیرا که چو مو شد جان از بس که همی مویم

غزل شماره ۱۴۷۱

مخمورم پرخواره اندازه نمی دانمجز شیوه آن غمزه غمازه نمی دانم
یاران به خبر بودند دروازه برون رفتندمن بی ره و سرمستم دروازه نمی دانم
آوازه آن یاران چون مشک جهان پر شدز آواز بشد عقلم آوازه نمی دانم
تا روی تو را دیدم من همچو گل تازهگشتم خرف و کهنه ار تازه نمی دانم
گویند که لقمان را یک کازه تنگی بدزین کوزه میی خوردم کان کازه نمی دانم

غزل شماره ۱۴۷۲

دگربار دگربار ز زنجیر بجستماز این بند و از این دام زبون گیر بجستم
فلک پیر دوتایی پر از سحر و دغاییبه اقبال جوان تو از این پیر بجستم
شب و روز دویدم ز شب و روز بریدمو زین چرخ بپرسید که چون تیر بجستم
من از غصه چه ترسم چو با مرگ حریفمز سرهنگ چه ترسم چو از میر بجستم
به اندیشه فروبرد مرا عقل چهل سالبه شصت و دو شدم صید و ز تدبیر بجستم
ز تقدیر همه خلق کر و کور شدستندز کر و فر تقدیر و ز تقدیر بجستم
برون پوست درون دانه بود میوه گرفتارازان پوست وزان دانه چو انجیر بجستم
ز تاخیر بود آفت و تعجیل ز شیطانز تعجیل دلم رست و ز تاخیر بجستم
ز خون بود غذا اول و آخر شد خون شیرچو دندان خرد رست از آن شیر بجستم
پی نان بدویدم یکی چند به تزویرخدا داد غذایی که ز تزویر بجستم
خمش باش خمش باش به تفصیل مگو بیشز تفسیر بگویم ز تف سیر بجستم

غزل شماره ۱۴۷۳

بیایید بیایید به گلزار بگردیمبر این نقطه اقبال چو پرگار بگردیم
بیایید که امروز به اقبال و به پیروزچو عشاق نوآموز بر آن یار بگردیم
بسی تخم بکشتیم بر این شوره بگشتیمبر آن حب که نگنجید در انبار بگردیم
هر آن روی که پشت است به آخر همه زشت استبر آن یار نکوروی وفادار بگردیم
چو از خویش برنجیم زبون شش و پنجیمیکی جانب خمخانه خمار بگردیم
در این غم چو نزاریم در آن دام شکاریمدگر کار نداریم در این کار بگردیم
چو ما بی سر و پاییم چو ذرات هواییمبر آن نادره خورشید قمروار بگردیم
چو دولاب چه گردیم پر از ناله و افغانچو اندیشه بی شکوت و گفتار بگردیم

غزل شماره ۱۴۷۴

حکیمیم طبیبیم ز بغداد رسیدیمبسی علتیان را ز غم بازخریدیم
سبل های کهن را غم بی سر و بن راز رگ هاش و پی هاش به چنگاله کشیدیم
طبیبان فصیحیم که شاگرد مسیحیمبسی مرده گرفتیم در او روح دمیدیم
بپرسید از آن ها که دیدند نشان هاکه تا شکر بگویند که ما از چه رهیدیم
رسیدند طبیبان ز ره دور غریبانغریبانه نمودند دواها که ندیدیم
سر غصه بکوبیم غم از خانه بروبیمهمه شاهد و خوبیم همه چون مه عیدیم
طبیبان الهیم ز کس مزد نخواهیمکه ما پاک روانیم نه طماع و پلیدیم
مپندار که این نیز هلیله ست و بلیله ستکه این شهره عقاقیر ز فردوس کشیدیم
حکیمان خبیریم که قاروره نگیریمکه ما در تن رنجور چو اندیشه دویدیم
دهان باز مکن هیچ که اغلب همه جغدنددگر لاف مپران که ما بازپریدیم

غزل شماره ۱۴۷۵

بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریمبجز عشق بجز عشق دگر کار نداریم
در این خاک در این خاک در این مزرعه پاکبجز مهر بجز عشق دگر تخم نکاریم
چه مستیم چه مستیم از آن شاه که هستیمبیایید بیایید که تا دست برآریم
چه دانیم چه دانیم که ما دوش چه خوردیمکه امروز همه روز خمیریم و خماریم
مپرسید مپرسید ز احوال حقیقتکه ما باده پرستیم نه پیمانه شماریم
شما مست نگشتید وزان باده نخوردیدچه دانید چه دانید که ما در چه شکاریم
نیفتیم بر این خاک ستان ما نه حصیریمبرآییم بر این چرخ که ما مرد حصاریم