قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۱۴۷۶ تا ۱۵۰۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۱۴۷۶

طبیبیم حکیمیم طبیبان قدیمیمشرابیم و کبابیم و سهیلیم و ادیمیم
چو رنجور تن آید چو معجون نجاحیمچو بیمار دل آید نگاریم و ندیمیم
طبیبان بگریزند چو رنجور بمیردولی ما نگریزیم که ما یار کریمیم
شتابید شتابید که ما بر سر راهیمجهان درخور ما نیست که ما ناز و نعیمیم
غلط رفت غلط رفت که این نقش نه ماییمکه تن شاخ درختی است و ما باد نسیمیم
ولی جنبش این شاخ هم از فعل نسیم استخمش باش خمش باش هم آنیم و هم اینیم

غزل شماره ۱۴۷۷

از اول امروز چو آشفته و مستیمآشفته بگوییم که آشفته شدستیم
آن ساقی بدمست که امروز درآمدصد عذر بگفتیم و زان مست نرستیم
آن باده که دادی تو و این عقل که ما راستمعذور همی دار اگر جام شکستیم
امروز سر زلف تو مستانه گرفتیمصد بار گشادیمش و صد بار ببستیم
رندان خرابات بخوردند و برفتندماییم که جاوید بخوردیم و نشستیم
وقت است که خوبان همه در رقص درآیندانگشت زنان گشته که از پرده بجستیم
یک لحظه بلانوش ره عشق قدیمیمیک لحظه بلی گوی مناجات الستیم
از گفت بلی صبر نداریم ازیرابسرشته و بر رسته سغراق الستیم
بالا همه باغ آمد و پستی همگی گنجما بوالعجبانیم نه بالا و نه پستیم
خاموش که تا هستی او کرد تجلیهستیم بدان سان که ندانیم که هستیم
تو دست بنه بر رگ ما خواجه حکیماکز دست شدستیم ببین تا ز چه دستیم
هر چند پرستیدن بت مایه کفر استما کافر عشقیم گر این بت نپرستیم
جز قصه شمس حق تبریز مگوییداز ماه مگویید که خورشیدپرستیم

غزل شماره ۱۴۷۸

المنه لله که ز پیکار رهیدیمزین وادی خم در خم پرخار رهیدیم
زین جان پر از وهم کژاندیشه گذشتیمزین چرخ پر از مکر جگرخوار رهیدیم
دکان حریصان به دغل رخت همه برددکان بشکستیم و از آن کار رهیدیم
در سایه آن گلشن اقبال بخفتیموز غرقه آن قلزم زخار رهیدیم
بی اسب همه فارس و بی می همه مستیماز ساغر و از منت خمار رهیدیم
ما توبه شکستیم و ببستیم دو صد باردیدیم مه توبه به یک بار رهیدیم
زان عیسی عشاق و ز افسون مسیحشاز علت و قاروره و بیمار رهیدیم
چون شاهد مشهور بیاراست جهان رااز شاهد و از برده بلغار رهیدیم
ای سال چه سالی تو که از طالع خوبتز افسانه پار و غم پیرار رهیدیم
در عشق ز سه روزه وز چله گذشتیممذکور چو پیش آمد از اذکار رهیدیم
خاموش کز این عشق و از این علم لدنیشاز مدرسه و کاغذ و تکرار رهیدیم
خاموش کز این کان و از این گنج الهیاز مکسبه و کیسه و بازار رهیدیم
هین ختم بر این کن که چو خورشید برآمداز حارس و از دزد و شب تار رهیدیم

غزل شماره ۱۴۷۹

آن خانه که صد بار در او مایده خوردیمبر گرد حوالی گه آن خانه بگردیم
ماییم و حوالی گه آن خانه دولتما نعمت آن خانه فراموش نکردیم
آن خانه مردی است و در او شیردلاننداز خانه مردی بگریزیم چه مردیم
آن جا همه مستی است و برون جمله خمار استآن جا همه لطفیم و دگر جا همه دردیم
آن جا طرب انگیزتر از باده لعلیموین جا بد و رخ زردتر از شیشه زردیم
آن جای به گرمی همه خورشید تموزیموین جای به سردی همه چون بهمن سردیم
آن جا همه آمیخته چون شکر و شیریموین جا همه آویخته در جنگ و نبردیم
آن جا شه شطرنج بساط دو جهانیموین جا همه سرگشته تر از مهره نردیم
چرخی است کز آن چرخ چو یک برق بتابدبر چرخ برآییم و زمین را بنوردیم

غزل شماره ۱۴۸۰

خیزید مخسپید که نزدیک رسیدیمآواز خروس و سگ آن کوی شنیدیم
والله که نشان های قروی ده یارستآن نرگس و نسرین و قرنفل که چریدیم
از ذوق چراگاه و ز اشتاب چریدنوز حرص زبان و لب و پدفوز گزیدیم
چون تیر پریدیم و بسی صید گرفتیمگر چه چو کمان از زه احکام خمیدیم
ما عاشق مستیم به صد تیغ نگردیمشیریم که خون دل فغفور چشیدیم
مستان الستیم بجز باده ننوشیمبر خوان جهان نی ز پی آش و ثریدیم
حق داند و حق دید که در وقت کشاکشاز ما چه کشیدید وز ایشان چه کشیدیم
خیزید مخسپید که هنگام صبوح استاستاره روز آمد و آثار بدیدیم
شب بود و همه قافله محبوس رباطیخیزید کز آن ظلمت و آن حبس رهیدیم
خورشید رسولان بفرستاد در آفاقکاینک یزک مشرق و ما جیش عتیدیم
هین رو به شفق آر اگر طایر روزیکز سوی شفق چون نفس صبح دمیدیم
هر کس که رسولی شفق را بشناسدما نیز در اظهار بر او فاش و پدیدیم
وان کس که رسولی شفق را نپذیردهم محرم ما نیست بر او پرده تنیدیم
خفاش نپذرفت فرودوخت از او چشمما پرده آن دوخته را هم بدریدیم
تریاق جهان دید و گمان برد که زهر استای مژده دلی را که ز پندار خریدیم
خامش کن تا واعظ خورشید بگویدکو بر سر منبر شد و ما جمله مریدیم

غزل شماره ۱۴۸۱

ما آتش عشقیم که در موم رسیدیمچون شمع به پروانه مظلوم رسیدیم
یک حمله مردانه مستانه بکردیمتا علم بدادیم و به معلوم رسیدیم
در منزل اول به دو فرسنگی هستیدر قافله امت مرحوم رسیدیم
آن مه که نه بالاست نه پست است بتابیدوان جا که نه محمود و نه مذموم رسیدیم
تا حضرت آن لعل که در کون نگنجدبر کوری هر سنگ دل شوم رسیدیم
با آیت کرسی به سوی عرش پریدیمتا حی بدیدیم و به قیوم رسیدیم
امروز از آن باغ چه بابرگ و نواییمتا ظن نبری خواجه که محروم رسیدیم
ویرانه به بومان بگذاریم چو بازانما بوم نه ایم ار چه در این بوم رسیدیم
زنار گسستیم بر قیصر رومیتبریز ببر قصه که در روم رسیدیم

غزل شماره ۱۴۸۲

چون در عدم آییم و سر از یار برآریماز سنگ سیه نعره اقرار برآریم
بر کارگه دوست چو بر کار نشینیممر جمله جهان را همه از کار برآریم
گلزار رخ دوست چو بی پرده ببینیمصد شعله ز عشق از گل گلزار برآریم
بر دلدل دل چون فکند دولت ما زینبس گرد که ما از ره اسرار برآریم
چون از می شمس الحق تبریز بنوشیمصد جوش عجب از خم و خمار برآریم

غزل شماره ۱۴۸۳

امروز مها خویش ز بیگانه ندانیممستیم بدان حد که ره خانه ندانیم
در عشق تو از عاقله عقل برستیمجز حالت شوریده دیوانه ندانیم
در باغ بجز عکس رخ دوست نبینیموز شاخ بجز حالت مستانه ندانیم
گفتند در این دام یکی دانه نهاده ستدر دام چنانیم که ما دانه ندانیم
امروز از این نکته و افسانه مخوانیدکافسون نپذیرد دل و افسانه ندانیم
چون شانه در آن زلف چنان رفت دل ماکز بیخودی از زلف تو تا شانه ندانیم
باده ده و کم پرس که چندم قدح است اینکز یاد تو ما باده ز پیمانه ندانیم

غزل شماره ۱۴۸۴

بشکن قدح باده که امروز چنانیمکز توبه شکستن سر توبه شکنانیم
گر باده فنا گشت فنا باده ما بسما نیک بدانیم گر این رنگ ندانیم
باده ز فنا دارد آن چیز که داردگر باده بمانیم از آن چیز نمانیم
از چیزی خود بگذر ای چیز به ناچیزکاین چیز نه پرده ست نه ما پرده درانیم
با غمزه سرمست تو میریم و اسیریمبا عشق جوان بخت تو پیریم و جوانیم
گفتی چه دهی پند و زین پند چه سود استکان نقش که نقاش ازل کرد همانیم
این پند من از نقش ازل هیچ جدا نیستزین نقش بدان نقش ازل فرق ندانیم
گفتی که جدا مانده ای از بر معشوقما در بر معشوق ز انده در امانیم
معشوق درختی است که ما از بر اوییماز ما بر او دور شود هیچ نمانیم
چون هیچ نمانیم ز غم هیچ نپیچیمچون هیچ نمانیم هم اینیم و هم آنیم
شادی شود آن غم که خوریمش چو شکر خوشای غم بر ما آی که اکسیر غمانیم
چون برگ خورد پیله شود برگ بریشمما پیله عشقیم که بی برگ جهانیم
ماییم در آن وقت که ما هیچ نمانیمآن وقت که پا نیست شود پای دوانیم
بستیم دهان خود و باقی غزل راآن وقت بگوییم که ما بسته دهانیم

غزل شماره ۱۴۸۵

صبح است و صبوح است بر این بام برآییماز ثور گریزیم و به برج قمر آییم
پیکار نجوییم و ز اغیار نگوییمهنگام وصال است بدان خوش صور آییم
روی تو گلستان و لب تو شکرستاندر سایه این هر دو همه گلشکر آییم
خورشید رخ خوب تو چون تیغ کشیده ستشاید که به پیش تو چو مه شب سپر آییم
زلف تو شب قدر و رخ تو همه نوروزما واسطه روز و شبش چون سحر آییم
این شکل ندانیم که آن شکل نمودیور زانک دگرگونه نمایی دگر آییم
خورشید جهانی تو و ما ذره پنهاندرتاب در این روزن تا در نظر آییم
خورشید چو از روی تو سرگشته و خیره ستما ذره عجب نیست که خیره نگر آییم
گفتم چو بیایید دو صد در بگشاییدگفتند که این هست ولیکن اگر آییم
گفتم که چو دریا به سوی جوی نیایدچون آب روان جانب او در سفر آییم
ای ناطقه غیب تو برگوی که تا مااز مخبر و اخبار خوشت خوش خبر آییم

غزل شماره ۱۴۸۶

چون آینه رازنما باشد جانمتانم که نگویم نتوانم که ندانم
از جسم گریزان شدم از روح بپرهیزسوگند ندانم نه از اینم نه از آنم
ای طالب بو بردن شرط است به مردنزنده منگر در من زیرا نه چنانم
اندر کژیم منگر وین راست سخن بینتیر است حدیث من و من همچو کمانم
این سر چو کدو بر سر وین دلق تن منبازار جهان در به کی مانم به کی مانم
وان گاه کدو بر سر من پر ز شرابیدارمش نگوسار از او من نچکانم
ور زان که چکانم تو ببین قدرت حق راکز بحر بدان قطره جواهر بستانم
چون ابر دو چشمم بستد جوهر آن بحربر چرخ وفا آید این ابر روانم
در حضرت شمس الحق تبریز ببارمتا سوسن ها روید بر شکل زبانم

غزل شماره ۱۴۸۷

امروز چنانم که خر از بار ندانمامروز چنانم که گل از خار ندانم
امروز مرا یار بدان حال ز سر بردبا یار چنانم که خود از یار ندانم
دی باده مرا برد ز مستی به در یارامروز چه چاره که در از دار ندانم
از خوف و رجا پار دو پر داشت دل منامروز چنان شد که پر از پار ندانم
از چهره زار چو زرم بود شکایترستم ز شکایت چو زر از زار ندانم
از کار جهان کور بود مردم عاشقاما نه چو من خود که کر از کار ندانم
جولاهه تردامن ما تار بدریدمی گفت ز مستی که تر از تار ندانم
چون چنگم از زمزمه خود خبرم نیستاسرار همی گویم و اسرار ندانم
مانند ترازو و گزم من که به بازاربازار همی سازم و بازار ندانم
در اصبع عشقم چو قلم بیخود و مضطرطومار نویسم من و طومار ندانم

غزل شماره ۱۴۸۸

ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانممن مرد غریبم نه از این شهر جهانم
گر دم نزنم تا حسد خلق نجنبددانم که نگویم نتوانم که ندانم
آن کل کلهی یافت و کل خویش نهان کردبا بنده به خشم است که دانای نهانم
گر صلح کند داروی کلیش بسازیماز ننگ کلی و کلهش بازرهانم

غزل شماره ۱۴۸۹

ساقی ز پی عشق روان است روانملیکن ز ملولی تو کند است زبانم
می پرم چون تیر سوی عشرت و نوشتای دوست بمشکن به جفاهات کمانم
چون خیمه به یک پای به پیش تو بپایمدر خرگهت ای دوست درآر و بنشانم
هین آن لب ساغر بنه اندر لب خشکموانگه بشنو سحر محقق ز دهانم
بشنو خبر بابل و افسانه وایلزیرا ز ره فکرت سیاح جهانم
معذور همی دار اگر شور ز حد شدچون می ندهد عشق یکی لحظه امانم
آن دم که ملولی ز ملولیت ملولمچون دست بشویی ز من انگشت گزانم
آن شب که دهی نور چو مه تا به سحرگاهمن در پی ماه تو چو سیاره دوانم
وان روز که سر برزنی از شرق چو خورشیدماننده خورشید سراسر همه جانم
وان روز که چون جان شوی از چشم نهانیمن همچو دل مرغ ز اندیشه طپانم
در روزن من نور تو روزی که بتابددر خانه چو ذره به طرب رقص کنانم
این ناطقه خاموش و چو اندیشه نهان روتا بازنیابد سبب اندیش نشانم

غزل شماره ۱۴۹۰

از شهر تو رفتیم تو را سیر ندیدیماز شاخ درخت تو چنین خام فتیدیم
در سایه سرو تو مها سیر نخفتیموز باغ تو از بیم نگهبان نچریدیم
بر تابه سودای تو گشتیم چو ماهیتا سوخته گشتیم ولیکن نپزیدیم
گشتیم به ویرانه به سودای چو تو گنجچون مار به آخر به تک خاک خزیدیم
چون سایه گذشتیم به هر پاکی و ناپاکاکنون به تو محویم نه پاک و نه پلیدیم
ما را چو بجویید بر دوست بجوییدکز پوست فناییم و بر دوست پدیدیم
تا بر نمک و نان تو انگشت زدستیمدر فرقت و در شور بس انگشت گزیدیم
چون طبل رحیل آمد و آواز جرس هاما رخت و قماشات بر افلاک کشیدیم
شکر است که تریاق تو با ماست اگر چهزهری که همه خلق چشیدند چشیدیدم
آن دم که بریده شد از این جوی جهان آبچون ماهی بی آب بر این خاک طپیدیم
چون جوی شد این چشم ز بی آبی آن جویتا عاقبت الامر به سرچشمه رسیدیم
چون صبر فرج آمد و بی صبر حرج بودخاموش مکن ناله که ما صبر گزیدیم

غزل شماره ۱۴۹۱

خلقان همه نیکند جز این تن که گزیدیمکه از سفهش بس سر انگشت گزیدیم
گر هیچ گریزی بگریز از هوس خویشزیرا همه رنج از هوس بیهده دیدیم
والله که مفری بجز از فر رخش نیستکاندر خضر و گلشن او می نگریدیم
هر روز که برخیزی رو پاک بشوییآن سوی دو ای دل که گه درد دویدیم
آن سوی که در ساعت دشوار دل خلقآید که خدایا همه محتاج و مریدیم
هر دانه که چیدیم هله دام بلا بودسوی تو پراشکسته و تن خسته پریدیم

غزل شماره ۱۴۹۲

بار دگر از راه سوی چاه رسیدیموز غربت اجسام بالله رسیدیم
با اسب بدان شاه کسی چون نرسیده ستما اسب بدادیم و بدان شاه رسیدیم
چون ابر بسی اشک در این خاک فشاندیموز ابر گذشتیم و بدان ماه رسیدیم
ای طبل زنان نوبت ما گشت بکوبیدوی ترک برون آ که به خرگاه رسیدیم
یک چند چو یوسف به بن چاه نشستیمزان سر رسن آمد به سر چاه رسیدیم
ما چند صنم پیش محمد بشکستیمتا در صنم دلبر دلخواه رسیدیم
نزدیکتر آیید که از دور رسیدیمو احوال بپرسید که از راه رسیدیم

غزل شماره ۱۴۹۳

ما عاشق و سرگشته و شیدای دمشقیمجان داده و دل بسته سودای دمشقیم
زان صبح سعادت که بتابید از آن سوهر شام و سحر مست سحرهای دمشقیم
بر باب بریدیم که از یار بریدیمزان جامع عشاق به خضرای دمشقیم
از چشمه بونواس مگر آب نخوردیما عاشق آن ساعد سقای دمشقیم
بر مصحف عثمان بنهم دست به سوگندکز لولوی آن دلبر لالای دمشقیم
از باب فرج دوری و از باب فرادیسکی داند کاندر چه تماشای دمشقیم
بر ربوه برآییم چو در مهد مسیحیمچون راهب سرمست ز حمرای دمشقیم
در نیرب شاهانه بدیدیم درختیدر سایه آن شسته و دروای دمشقیم
اخضر شده میدان و بغلطیم چو گوییاز زلف چو چوگان که به صحرای دمشقیم
کی بی مزه مانیم چو در مزه درآییمدروازه شرقی سویدای دمشقیم
اندر جبل صالح کانی است ز گوهرزان گوهر ما غرقه دریای دمشقیم
چون جنت دنیاست دمشق از پی دیدارما منتظر رایت حسنای دمشقیم
از روم بتازیم سوم بار سوی شامکز طره چون شام مطرای دمشقیم
مخدومی شمس الحق تبریز گر آن جاستمولای دمشقیم و چه مولای دمشقیم

غزل شماره ۱۴۹۴

افتادم افتادم در آبی افتادمگر آبی خوردم من دلشادم دلشادم
بر دف نی بر نی نی یک لحظه بیگارمبر خم نی بر می نی پیوسته بنیادم
در عشق دلداری مانند گلزاریجان دیدم جان دیدم دل دادم دل دادم
می خوردم می خوردم در شهرت می گردمسرتیزم سرتیزم پربادم پربادم
گر خودم گر جوشن پیروزم پیروزمگر سروم گر سوسن آزادم آزادم
از چرخی از اوجی بر بحری بر موجیخوش تختی خوش تختی بنهادم بنهادم
مولایم مولایم در حکم دریایمدر اوجش در موجش منقادم منقادم
ای کوکب ای کوکب بگشا لب بگشا لبشرحی کن شرحی کن بر وفق میعادم
هر ذره هر پره می جوید می گویدز ارشادش ز ارشادش استادم استادم

غزل شماره ۱۴۹۵

اگر تو نیستی در عاشقی خامبیا مگریز از یاران بدنام
تو آن مرغی که میل دانه دارینباشد در جهان یک دانه بی دام
مکن ناموس و با قلاش بنشینکه پیش عاشقان چه خاص و چه عام
اگر ناموس راه تو بگیردبکش او را و خونش را بیاشام
که این سودا هزاران ناز داردمکن ناز و بکش ناز و بیارام
حریفا اندر آتش صبر می کنکه آتش آب می گردد به ایام
نشان ده راه خمخانه که مستمکه دادم من جهانی را به یک جام
برادر کوی قلاشان کدام استاگر در بسته باشد رفتم از بام
به پیش پیر میخانه بمیرمزهی مرگ و زهی برگ و سرانجام

غزل شماره ۱۴۹۶

چه دیدم خواب شب کامروز مستمچو مجنونان ز بند عقل جستم
به بیداری مگر من خواب بینمکه خوابم نیست تا این درد هستم
مگر من صورت عشق حقیقیبدیدم خواب کو را می پرستم
بیا ای عشق کاندر تن چو جانیبه اقبالت ز حبس تن برستم
مرا گفتی بدر پرده دریدممرا گفتی قدح بشکن شکستم
مرا گفتی ببر از جمله یارانبکندم از همه دل در تو بستم
مرا دل خسته کردی جرمم این بودکه از مژگان خیالت را بجستم
ببر جان مرا تا در پناهتدو دستک می زنم کز جان بسستم
چه عالم هاست در هر تار مویتبیفشان زلف کز عالم گسستم
که در هفتم زمین با تو بلندمکه در هفتم فلک بی روت پستم

غزل شماره ۱۴۹۷

به جان جمله مستان که مستمبگیر ای دلبر عیار دستم
به جان جمله جانبازان که جانمبه جان رستگارانش که رستم
عطاردوار دفترباره بودمزبردست ادیبان می نشستم
چو دیدم لوح پیشانی ساقیشدم مست و قلم ها را شکستم
جمال یار شد قبله نمازمز اشک رشک او شد آبدستم
ز حسن یوسفی سرمست بودمکه حسنش هر دمی گوید الستم
در آن مستی ترنجی می بریدمترنج اینک درست و دست خستم
مبادم سر اگر جز تو سرم هستبسوزا هستیم گر بی تو هستم
تویی معبود در کعبه و کنشتمتویی مقصود از بالا و پستم
شکار من بود ماهی و یونسچو حاصل شد ز جعدت شصت شستم
چو دیدم خوان تو بس چشم سیرمچو خوردم ز آب تو زین جوی جستم
برای طبع لنگان لنگ رفتمز بیم چشم بد سر نیز بستم
همان ارزد کسی کش می پرستدزهی من که مر او را می پرستم
ببرد از کسی کآخر ببردبه سوی عدل بگریزید ز استم
چو ری با سین و تی و میم پیوستبدین پیوند رو بنمود رستم
یقین شد که جماعت رحمت آمدجماعت را به جان من چاکرستم
خمش کردم شکار شیر باشمکه تا گوید شکار مفترستم

غزل شماره ۱۴۹۸

بیا کز غیر تو بیزار گشتموگر خفته بدم بیدار گشتم
بیا ای جان که تا روز قیامتمقیم خانه خمار گشتم
ز پر و بال خود گل را فشاندبه کوه قاف خود طیار گشتم
ترش دیدم جهانی را من از ترسدر آن دوشاب چون آچار گشتم
عقیده این چنین سازید شیرینکه من زین خمره شکربار گشتم
یکی چندی بریدم من از اغیارکنون با خویشتن اغیار گشتم
ز حال دیگران عبرت گرفتمکنون من عبره الابصار گشتم
بیا ای طالب اسرار عالمبه من بنگر که من اسرار گشتم
بدان بسیار پیچید این سر منکه گرد جبه و دستار گشتم
از آن محبوس بودم همچو نقطهکه گرد نقطه چون پرگار گشتم

غزل شماره ۱۴۹۹

بیا کز عشق تو دیوانه گشتموگر شهری بدم ویرانه گشتم
ز عشق تو ز خان و مان بریدمبه درد عشق تو همخانه گشتم
چیان کاهل بدم کان را نگویمچو دیدم روی تو مردانه گشتم
چو خویش جان خود جان تو دیدمز خویشان بهر تو بیگانه گشتم
فسانه عاشقان خواندم شب و روزکنون در عشق تو افسانه گشتم

غزل شماره ۱۵۰۰

چنان مست است از آن دم جان آدمکه نشناسد از آن دم جان آدم
ز شور اوست چندین جوش دریاز سرمستی او مست است عالم
زهی سرده که گردن زد اجل راکه تا دنیا نبیند هیچ ماتم
شراب حق حلال اندر حلال استمی خنب خدا نبود محرم
از این باده جوان گر خورده بودینبودی پشت پیر چرخ را خم
زمین ار خورده بودی فارغستیاز آنک ابر تر بارد بر او نم
دل محرم بیان این بگفتیاگر بودی به عالم نیم محرم
ز آب و گل برون بردی شما رااگر بودی شما را پای محکم
رسید این عشق تا پای شما راکند محکم ز هر سستی مسلم
بگو باقی تو شمس الدین تبریزکه بر تو ختم شد والله اعلم