قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۱۵۰۱ تا ۱۵۲۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۱۵۰۱

منم فتنه هزاران فتنه زادمبه من بنگر که داد فتنه دادم
ز من مگریز زیرا درفتادیبگو الحمدلله درفتادم
عجب چیزی است عشق و من عجبترتو گویی عشق را خود من نهادم
بیا گر من منم خونم بریزیدکه تا خود من نمردم من نزادم
نگویم سر تو کان غمز باشدولی ناگفته بندی برگشادم

غزل شماره ۱۵۰۲

ز زندان خلق را آزاد کردمروان عاشقان را شاد کردم
دهان اژدها را بردریدمطریق عشق را آباد کردم
ز آبی من جهانی برتنیدمپس آنگه آب را پرباد کردم
ببستم نقش ها بر آب کان رانه بر عاج و نه بر شمشاد کردم
ز شادی نقش خود جان می دراندکه من نقش خودش میعاد کردم
ز چاهی یوسفان را برکشیدمکه از یعقوب ایشان یاد کردم
چو خسرو زلف شیرینان گرفتماگر قصد یکی فرهاد کردم
زهی باغی که من ترتیب کردمزهی شهری که من بنیاد کردم
جهان داند که تا من شاه اویمبدادم داد ملک و داد کردم
جهان داند که بیرون از جهانمتصور بهر استشهاد کردم
چه استادان که من شهمات کردمچه شاگردان که من استاد کردم
بسا شیران که غریدند بر ماچو روبه عاجز و منقاد کردم
خمش کن آنک او از صلب عشق استبسستش اینک من ارشاد کردم
ولیک آن را که طوفان بلا بردفروشد گر چه من فریاد کردم
مگر از قعر طوفانش برآرمچنانک نیست را ایجاد کردم
برآمد شمس تبریزی بزد تیغزبان از تیغ او پولاد کردم

غزل شماره ۱۵۰۳

غلامم خواجه را آزاد کردممنم کاستاد را استاد کردم
منم آن جان که دی زادم ز عالمجهان کهنه را بنیاد کردم
منم مومی که دعوی من این استکه من پولاد را پولاد کردم
بسی بی دیده را سرمه کشیدمبسی بی عقل را استاد کردم
منم ابر سیه اندر شب غمکه روز عید را دلشاد کردم
عجب خاکم که من از آتش عشقدماغ چرخ را پرباد کردم
ز شادی دوش آن سلطان نخفته ستکه من بنده مر او را یاد کردم
ملامت نیست چون مستم تو کردیاگر من فاشم و بیداد کردم
خمش کن کآینه زنگار گیردچو بر وی دم زدم فریاد کردم

غزل شماره ۱۵۰۴

حسودان را ز غم آزاد کردمدل گله خران را شاد کردم
به بیدادان بدادم داد پنهانولی در حق خود بیداد کردم
چو از صبرم همه فریاد کردندچنان باشد که من فریاد کردم
مرا استاد صبر است و از این روخلاف مذهب استاد کردم
جهانی که نشد آباد هرگزبه ویران کردنش آباد کردم
در این تیزاب که چون برگ کاه استبه مشتی گل در او بنیاد کردم
فراموشم مکن یا رب ز رحمتاگر غیر تو را من یاد کردم

غزل شماره ۱۵۰۵

یکی مطرب همی خواهم در این دمکه نشناسد ز مستی زیر از بم
حریفی نیز خواهم غمگساریز بی خویشی نداند شادی از غم
همه اجزای او مستی گرفتهمبدل گشته از اولاد آدم
مسلمانی منور گشته از ویمسلم گشته از هستی مسلم
چو با نه کس بیاید بشمری دهده تو نه بود از ده یکی کم
خدایا نوبتی مست بفرستکه ما از می دهل کردیم اشکم
دهل کوبان برون آییم از خویشکه ما را عزم ساقی شد مصمم
دهلزن گر نباشد عید عید استجهان پرعید شد والله اعلم
پراکنده بخواهم گفت امروزچه گوید مرد درهم جز که درهم
مگر ساقی بینداید دهانماز آن جام و از آن رطل دمادم
مرادم کیست زین ها شمس تبریزازیرا شمس آمد جان عالم

غزل شماره ۱۵۰۶

همیشه من چنین مجنون نبودمز عقل و عافیت بیرون نبودم
چو تو عاقل بدم من نیز روزیچنین دیوانه و مفتون نبودم
مثال دلبران صیاد بودممثال دل میان خون نبودم
در این بودم که این چون است و آن چونچنین حیران آن بی چون نبودم
تو باری عاقلی بنشین بیندیشکز اول بوده ام اکنون نبودم
همی جستم فزونی بر همه کسچو صید عشق روزافزون نبودم
چو دود از حرص بالا می دویدمبه معنی جز سوی هامون نبودم
چو گنج از خاک بیرون اوفتادمکه گنجی بودم و قارون نبودم

غزل شماره ۱۵۰۷

ایا یاری که در تو ناپدیدمتو را شکل عجب در خواب دیدم
چو خاتونان مصر از عشق یوسفترنج و دست بیخود می بریدم
کجا آن مه کجا آن چشم دوشینکجا آن گوش کان ها می شنیدم
نه تو پیدا نه من پیدا نه آن دمنه آن دندان که لب را می گزیدم
منم انبار آکنده ز سوداکز آن خرمن همه سودا کشیدم
تو آرام دل سوداییانیتو ذاالنون و جنید و بایزیدم

غزل شماره ۱۵۰۸

سفر کردم به هر شهری دویدمبه لطف و حسن تو کس را ندیدم
ز هجران و غریبی بازگشتمدگرباره بدین دولت رسیدم
از باغ روی تو تا دور گشتمنه گل دیدم نه یک میوه بچیدم
به بدبختی چو دور افتادم از توز هر بدبخت صد زحمت کشیدم
چه گویم مرده بودم بی تو مطلقخدا از نو دگربار آفریدم
عجب گویی منم روی تو دیدهمنم گویی که آوازت شنیدم
بهل تا دست و پایت را ببوسمبده عیدانه کامروز است عیدم
تو را ای یوسف مصر ارمغانیچنین آیینه روشن خریدم

غزل شماره ۱۵۰۹

سفر کردم به هر شهری دویدمچو شهر عشق من شهری ندیدم
ندانستم ز اول قدر آن شهرز نادانی بسی غربت کشیدم
رها کردم چنان شکرستانیچو حیوان هر گیاهی می چریدم
پیاز و گندنا چون قوم موسیچرا بر من و سلوی برگزیدم
به غیر عشق آواز دهل بودهر آوازی که در عالم شنیدم
از آن بانگ دهل از عالم کلبدین دنیای فانی اوفتیدم
میان جان ها جان مجردچو دل بی پر و بی پا می پریدم
از آن باده که لطف و خنده بخشدچو گل بی حلق و بی لب می چشیدم
ندا آمد ز عشق ای جان سفر کنکه من محنت سرایی آفریدم
بسی گفتم که من آن جا نخواهمبسی نالیدم و جامه دریدم
چنانک اکنون ز رفتن می گریزماز آن جا آمدن هم می رمیدم
بگفت ای جان برو هر جا که باشیکه من نزدیک چون حبل الوریدم
فسون کرد و مرا بس عشوه ها دادفسون و عشوه او را خریدم
فسون او جهان را برجهاندکی باشم من که من خود ناپدیدم
ز راهم برد وان گاهم به ره کردگر از ره می نرفتم می رهیدم
بگویم چون رسی آن جا ولیکنقلم بشکست چون این جا رسیدم

غزل شماره ۱۵۱۰

اگر عشقت به جای جان ندارمبه زلف کافرت ایمان ندارم
چو گفتی ننگ می داری ز عشقمغم عشق تو را پنهان ندارم
تو می گفتی مکن در من نگاهیکه من خون ها کنم تاوان ندارم
من سرگشته چون فرمان نبردماز آن بر نیک و بد فرمان ندارم
چو هر کس لطف می یابند از تومن بیچاره آخر جان ندارم

غزل شماره ۱۵۱۱

بیا ای آنک بردی تو قرارمدرآ چون تنگ شکر در کنارم
دل سنگین خود را بر دلم نهنمی بینی که از غم سنگسارم
بیا نزدیک و بر رویم نظر کننشانی ها نگر کز عشق دارم
بسوزم پرده هفت آسمان رااگر از سوز دل دودی برآرم
خزان گر باغ و بستان را بسوزدبخنداند جهان را نوبهارم
جهان گوید که بازآ ای بهارانکه از ظلم خزان صد داغ دارم
بگردان ساقیا جام خزانیکه از عشق بهار اندر خمارم
بده چیزی که پنهان است چون جانبه جان تو مده بیش انتظارم

غزل شماره ۱۵۱۲

گهی در گیرم و گه بام گیرمچو بینم روی تو آرام گیرم
زبون خاص و عامم در فراقتبیا تا ترک خاص و عام گیرم
دلم از غم گریبان می دراندکه کی دامان آن خوش نام گیرم
نگیرم عیش و عشرت تا نیایدوگر گیرم در آن هنگام گیرم
چو زلف انداز من ساقی درآیدبه دستی زلف و دستی جام گیرم
اگر در خرقه زاهد درآیدشوم حاجی و راه شام گیرم
وگر خواهد که من دیوانه باشمشوم خام و حریف خام گیرم
وگر چون مرغ اندر دل بپردشوم صیاد مرغان دام گیرم
چو گویم شب نخسپم او بگویدکه من خواب از نماز شام گیرم
وگر گویم عنایت کن بگویدکه نی من جنگیم دشنام گیرم
مراد خویش بگذارم همان دممراد دلبر خودکام گیرم

غزل شماره ۱۵۱۳

اگر سرمست اگر مخمور باشممهل کز مجلس تو دور باشم
رخم از قبله جان نور گیردچو با یاد تو اندر گور باشم
قرارم کی بود خود در تک گورچو بر دمگاه نفخ صور باشم
صد افسنتین و داروهای نافعتویی جان را چو من رنجور باشم
شوم شیرین ز لطف گوهر تواگر چون بحر تلخ و شور باشم
اگر غم همچو شب عالم بگیردبرآ ای صبح تا منصور باشم
تویی روز و منم استاره روزعجب نبود اگر مشهور باشم
به من شادند جمله روزجویانچو پیش آهنگ چون تو نور باشم
مرا مخمور می داری نه از بخلولی تا ساکن و مستور باشم
بدان مستور می داری چو حوتمکه تا از عقربت مهجور باشم
چه غم دارم ز نیش عقرب ای ماهچو غرق شهد چون زنبور باشم
خمش کردم ولیکن عشق خواهدکه پیش زخمه اش طنبور باشم

غزل شماره ۱۵۱۴

خداوندا مده آن یار را غممبادا قامت آن سرو را خم
تو می دانی که جان باغ ما اوستمبادا سرو جان از باغ ما کم
همیشه تازه و سرسبز دارشبر او افشان کرامت ها دمادم
معظم دارش اندر دین و دنیابه حق حرمت اسمای اعظم
وجودش در بنی آدم غریب استبدو صد فخر دارد جان آدم
مخلد دار او را همچو جنتکه او جنات جنات است مبهم
ز رنج اندرون و رنج بیرونمعافش دار یا رب و مسلم
جهان شاد است وز او صد شکر داردکه عیسی شکرها دارد ز مریم
دعاهایی که آن در لب نیایدکه بر اجزای روح است آن مقسم
مجاب و مستجابش کن پی اوکه تو داناتری والله اعلم

غزل شماره ۱۵۱۵

چه نزدیک است جان تو به جانمکه هر چیزی که اندیشی بدانم
از این نزدیکتر دارم نشانیبیا نزدیک و بنگر در نشانم
به درویشی بیا اندر میانهمکن شوخی مگو کاندر میانم
میان خانه ات همچون ستونمز بامت سرفرو چون ناودانم
منم همراز تو در حشر و در نشرنه چون یاران دنیا میزبانم
میان بزم تو گردان چو خمرمگه رزم تو سابق چون سنانم
اگر چون برق مردن پیشه سازمچو برق خوبی تو بی زبانم
همیشه سرخوشم فرقی نباشداگر من جان دهم یا جان ستانم
به تو گر جان دهم باشد تجارتکه بدهی به هر جانی صد جهانم
در این خانه هزاران مرده بیش اندتو بنشسته که اینک خان و مانم
یکی کف خاک گوید زلف بودمیکی کف خاک گوید استخوانم
شوی حیران و ناگه عشق آیدکه پیشم آ که زنده جاودانم
بکش در بر بر سیمین ما راکه از خویشت همین دم وارهانم
خمش کن خسروا هم گو ز شیرینز شیرینی همی سوزد دهانم

غزل شماره ۱۵۱۶

چه نزدیک است جان تو به جانمکه هر چیزی که اندیشی بدانم
ضمیر همدگر دانند یاراننباشم یار صادق گر ندانم
چو آب صاف باشد یار با یارکه بنماید در او عکس بنانم
اگر چه عامه هم آیینه هااندکه بنماید در او سود و زیانم
ولیکن آن به هر دم تیره گرددکه او را نیست صیقل های جانم
ولی آیینه ای عارف نگردداگر خاک جهان بر وی فشانم
از این آیینه روی خود مگردانکه می گوید که جانت را امانم
من و گفت من آیینه ست جان رابیابد حال خویش اندر بیانم
خمش کن تا به ابرو و به غمزههزاران ماجرا بر وی بخوانم

غزل شماره ۱۵۱۷

مرا گویی که رایی من چه دانمچنین مجنون چرایی من چه دانم
مرا گویی بدین زاری که هستیبه عشقم چون برآیی من چه دانم
منم در موج دریاهای عشقتمرا گویی کجایی من چه دانم
مرا گویی به قربانگاه جان هانمی ترسی که آیی من چه دانم
مرا گویی اگر کشته خداییچه داری از خدایی من چه دانم
مرا گویی چه می جویی دگر توورای روشنایی من چه دانم
مرا گویی تو را با این قفص چیستاگر مرغ هوایی من چه دانم
مرا راه صوابی بود گم شدار آن ترک خطایی من چه دانم
بلا را از خوشی نشناسم ایرابه غایت خوش بلایی من چه دانم
شبی بربود ناگه شمس تبریزز من یکتا دو تایی من چه دانم

غزل شماره ۱۵۱۸

من آن ماهم که اندر لامکانممجو بیرون مرا در عین جانم
تو را هر کس به سوی خویش خواندتو را من جز به سوی تو نخوانم
مرا هم تو به هر رنگی که خوانیاگر رنگین اگر ننگین ندانم
گهی گویی خلاف و بی وفاییبلی تا تو چنینی من چنانم
به پیش کور هیچم من چنانمبه پیش گوش کر من بی زبانم
گلابه چند ریزی بر سر چشمفروشو چشم از گل من عیانم
لباس و لقمه ات گل های رنگینتو گل خواری نشایی میهمانم
گل است این گل در او لطفی است بنگرچو لطف عاریت را واستانم
من آب آب و باغ باغم ای جانهزاران ارغوان را ارغوانم
سخن کشتی و معنی همچو دریادرآ زوتر که تا کشتی برانم

غزل شماره ۱۵۱۹

بیا کامروز بیرون از جهانمبیا کامروز من از خود نهانم
گرفتم دشنه ای وز خود بریدمنه آن خود نه آن دیگرانم
غلط کردم نبریدم من از خودکه این تدبیر بی من کرد جانم
ندانم کآتش دل بر چه سان استکه دیگر شکل می سوزد زبانم
به صد صورت بدیدم خویشتن رابه هر صورت همی گفتم من آنم
همی گفتم مرا صد صورت آمدو یا صورت نیم من بی نشانم
که صورت های دل چون میهمانندکه می آیند و من چون خانه بانم

غزل شماره ۱۵۲۰

مرا پرسی که چونی بین که چونمخرابم بیخودم مست جنونم
مرا از کاف و نون آورد در داماز آن هیبت دوتا چون کاف و نونم
پری زاده مرا دیوانه کرده ستمسلمانان که می داند فسونم
پری را چهره ای چون ارغوان استبنالم کارغوان را ارغنونم
مگر من خانه ماهم چو گردونکه چون گردون ز عشقش بی سکونم
غلط گفتم مزاج عشق دارمز دوران و سکونت ها برونم
درون خرقه صدرنگ قالبخیال بادشکل آبگونم
چه جای باد و آب است ای برادرکه همچون عقل کلی ذوفنونم
ولیک آنگه که جزو آید به کلشبخیزد تل مشک از موج خونم
چه داند جزو راه کل خود رامگر هم کل فرستد رهنمونم
بکش ای عشق کلی جزو خود راکه این جا در کشاکش ها زبونم
ز هجرت می کشم بار جهانیکه گویی من جهانی را ستونم
به صورت کمترم از نیم ذرهز روی عشق از عالم فزونم
یکی قطره که هم قطره ست و دریامن این اشکال ها را آزمونم
نمی گویم من این این گفت عشق استدر این نکته من از لایعلمونم
که این قصه هزاران سالگان استچه دانم من که من طفل از کنونم
ولی طفلم طفیل آن قدیم استکه می دارد قرانش در قرونم
سخن مقلوب می گویم که کرده ستجهان بازگونه بازگونم
سخن آنگه شنو از من که بجهداز این گرداب ها جان حرونم
حدیث آب و گل جمله شجون استچه یک رنگی کنم چون در شجونم
غلط گفتم که یک رنگم چو خورشیدولی در ابر این دنیای دونم
خمش کن خاک آدم را مشورانکه این جا چون پری من در کمونم

غزل شماره ۱۵۲۱

من از عالم تو را تنها گزینمروا داری که من غمگین نشینم
دل من چون قلم اندر کف توستز توست ار شادمان وگر حزینم
بجز آنچ تو خواهی من چه باشمبجز آنچ نمایی من چه بینم
گه از من خار رویانی گهی گلگهی گل بویم و گه خار چینم
مرا تو چون چنان داری چنانممرا تو چون چنین خواهی چنینم
در آن خمی که دل را رنگ بخشیچه باشم من چه باشد مهر و کینم
تو بودی اول و آخر تو باشیتو به کن آخرم از اولینم
چو تو پنهان شوی از اهل کفرمچو تو پیدا شوی از اهل دینم
بجز چیزی که دادی من چه دارمچه می جویی ز جیب و آستینم

غزل شماره ۱۵۲۲

ورا خواهم دگر یاری نخواهمچو گل را یافتم خاری نخواهم
تو را گر غیر او یار دگر هستبرو آن جا که من باری نخواهم
بجز دیدار او بختی نجویمبه غیر کار او کاری نخواهم
چو بازان ساعد سلطان گزیدمچو کرکس بوی مرداری نخواهم
میان اهل دل جز دل نگنجدجز این دلدار دلداری نخواهم
ز من جزوی ستاند کل ببخشداز این به روز بازاری نخواهم
نه آن جزوم که غیر کل بود آننخواهم غیر را آری نخواهم

غزل شماره ۱۵۲۳

نه آن شیرم که با دشمن برآیممرا این بس که من با من برآیم
چو خاک پای عشقم تو یقین دانکز این گل چون گل و سوسن برآیم
سیه پوشم چو شب من از غم عشقوزین شب چون مه روشن برآیم
از این آتش چو دودم من سراسرکه تا چون دود از این روزن برآیم
منم طفلی که عشقم اوستاد استبنگذارد که من کودن برآیم
شوم چون عشق دایم حی و قیومچو من از خواب و از خوردن برآیم
هلا تن زن چو بوبکر ربابیکه تا من جان شوم وز تن برآیم

غزل شماره ۱۵۲۴

چو آب آهسته زیر که درآیمبه ناگه خرمن که درربایم
چکم از ناودان من قطره قطرهچو طوفان من خراب صد سرایم
سرا چه بود فلک را برشکافمز بی صبری قیامت را نپایم
بلا را من علف بودم ز اولولیک اکنون بلاها را بلایم
ز حبس جا میابا دل رهاییاگر من واقفم که من کجایم
سر نخلم ندانی کز چه سوی استدر این آب ار نگونت می نمایم
نه قلماشی است لیکن ماند آن رانه هجوی می کنم نی می ستایم
دم عشق است و عشق از لطف پنهانولی من از غلیظی های هایم
مگو که را اگر آرد صداییکه ای که نامدی گفتی که آیم
تو او را گو که بانگ که از او بودزهی گوینده بی منتهایم

غزل شماره ۱۵۲۵

ز قند یار تا شاخی نخایمنماز شام روزه کی گشایم
نمی دانم کجا می روید آن قندکز او خوردم نمی دانم کجایم
عجایب آنک نقلش عقل من بردچو عقل نیست چونش می ستایم
کی دارد روزه همچون روزه منکز او هر لحظه عیدی می ربایم
ز صبح روی او دارم صبوحینماز شام را هرگز نپایم
چو گل در باغ حسنش خوش بخندمچو صبح از آفتابش خوش برآیم
زبانم از شراب او شکسته ستز دستانش شکسته دست و پایم