قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۱۵۲۶ تا ۱۵۵۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۱۵۲۶

از آن باده ندانم چون فنایماز آن بی جا نمی دانم کجایم
زمانی قعر دریایی درافتمدمی دیگر چو خورشیدی برآیم
زمانی از من آبستن جهانیزمانی چون جهان خلقی بزایم
چو طوطی جان شکر خاید به ناگهشوم سرمست و طوطی را بخایم
به جایی درنگنجیدم به عالمبجز آن یار بی جا را نشایم
منم آن رند مست سخت شیدامیان جمله رندان های هایم
مرا گویی چرا با خود نیاییتو بنما خود که تا با خود بیایم
مرا سایه هما چندان نوازدکه گویی سایه او شد من همایم
بدیدم حسن را سرمست می گفتبلایم من بلایم من بلایم
جوابش آمد از هر سو ز صد جانترایم من ترایم من ترایم
تو آن نوری که با موسی همی گفتخدایم من خدایم من خدایم
بگفتم شمس تبریزی کیی گفتشمایم من شمایم من شمایم

غزل شماره ۱۵۲۷

بیا کامروز گرد یار گردیمبه سر گردیم و چون پرگار گردیم
بیا کامروز گرد خود نگردیمبه گرد خانه خمار گردیم
مگو با ما که ما دیوانگانیمبر آتش های بی زنهار گردیم
سبک گردیم چون باد بهاریحریف سبزه و گلزار گردیم
چرا چون گوش جمله باد گیریمچرا چون موش در انبار گردیم
در آن طبله شکر پر کرد عطاربه گرد طبله عطار گردیم
چو سرمه خدمت دیده گزینیمچو دیده جملگی دیدار گردیم

غزل شماره ۱۵۲۸

به پیش باد تو ما همچو گردیمبدان سو که تو گردی چون نگردیم
ز نور نوبهارت سبز و گرمیمز تاثیر خزانت سرد و زردیم
ز عکس حلم تو تسلیم باشیمز عکس خشم تو اندر نبردیم
عدم را برگماری جمله هیچیمکرم را برفزایی جمله مردیم
عدم را و کرم را چون شکستیجهان را و نهان را درنوردیم
چو دیدیم آنچ از عالم فزون استدو عالم را شکستیم و بخوردیم
به چشم عاشقان جان و جهانیمبه چشم فاسقان مرگیم و دردیم
زمستان و تموز از ما جدا شدنه گرمیم ای حریفان و نه سردیم
زمستان و تموز احوال جسم استنه جسمیم این زمان ما روح فردیم
چو نطع عشق خود ما را نمودیبه مهره مهر تو کاستاد نردیم
چو گفتی بس بود خاموش کردیماگر چه بلبل گلزار و وردیم

غزل شماره ۱۵۲۹

شب دوشینه ما بیدار بودیمهمه خفتند و ما بر کار بودیم
حریف غمزه غماز گشتیمندیم طره طرار بودیم
به گرد نقطه خوبی و مستیبه سر گردنده چون پرگار بودیم
تو چون دی زاده ای با تو چه گویمکه با یار قدیمی یار بودیم
مثال کاسه های لب شکستهبه دکان شه جبار بودیم
چرا چون جام شه زرین نباشیمچو اندر مخزن اسرار بودیم
چرا خود کف ما دریا نباشدچو اندر قعر دریابار بودیم
خمش باش و دو عالم را به گفت آرکز اول گفت بی گفتار بودیم

غزل شماره ۱۵۳۰

من و تو دوش شب بیدار بودیمهمه خفتند و ما بر کار بودیم
حریف غمزه غماز گشتیمبه پیش طره طرار بودیم
بیا تا ظاهر و پیدا بگوییمکه با عشق نهانی یار بودیم
اگر چه پیش و پس آن جا نگنجدبه پیش صانع جبار بودیم
عجب نبود اگر ما را ندیدندکه ما در مخزن اسرار بودیم
بیاوردیم درها ارمغانیکه یعنی ما به دریابار بودیم

غزل شماره ۱۵۳۱

بیا کامروز شه را ما شکاریمسر خویش و سر عالم نداریم
بیا کامروز چون موسی عمرانبه مردی گرد از دریا برآریم
همه شب چون عصا افتاده بودیمچو روز آمد چو ثعبان بی قراریم
چو گرد سینه خود طوف کردیمید بیضا ز جیب جان برآریم
بدان قدرت که ماری شد عصاییبه هر شب چون عصا و روز ماریم
پی فرعون سرکش اژدهاییمپی موسی عصا و بردباریم
به همت خون نمرودان بریزیمتو این منگر که چون پشه نزاریم
برافزاییم بر شیران و پیلاناگر چه در کف آن شیر زاریم
اگر چه همچو اشتر کژنهادیمچو اشتر سوی کعبه راهواریم
به اقبال دوروزه دل نبندیمکه در اقبال باقی کامکاریم
چو خورشید و قمر نزدیک و دوریمچو عشق و دل نهان و آشکاریم
برای عشق خون آشام خون خوارسگانش را چو خون اندر تغاریم
چو ماهی وقت خاموشی خموشیمبه وقت گفت ماه بی غباریم

غزل شماره ۱۵۳۲

بیا تا عاشقی از سر بگیریمجهان خاک را در زر بگیریم
بیا تا نوبهار عشق باشیمنسیم از مشک و از عنبر بگیریم
زمین و کوه و دشت و باغ و جان راهمه در حله اخضر بگیریم
دکان نعمت از باطن گشاییمچنین خو از درخت تر بگیریم
ز سر خوردن درخت این برگ و بر یافتز سر خویش برگ و بر بگیریم
در دل ره برده اند ایشان به دلبرز دل ما هم ره دلبر بگیریم
مسلمانی بیاموزیم از ویاگر آن طره کافر بگیریم
دلی دارد غمش چون سنگ مرمراز آن مرمر دو صد گوهر بگیریم
چو جوشد سنگ او هفتاد چشمهسبو و کوزه و ساغر بگیریم
کمینه چشمه اش چشمی است روشنکه ما از نور او صد فر بگیریم

غزل شماره ۱۵۳۳

بیا امروز ما مهمان میریمبیا تا پیش میر خود بمیریم
ز مرگ ما جهانی زنده گرددازیرا ما نه قربان حقیریم
به مرغی جبرئیلی را ببندیمبه جانی ما جهانی را بگیریم
سبو بدهیم و دریایی ستانیمچرا ما از چنین سودی نفیریم
غلام ماست ازرق پوش گردونغلام خویشتن را چون اسیریم
چو ما شیریم و شیر شیر خوردیمچرا چون یوز مفتون پنیریم
خمش کن نیست حاجت وانمودنبه پیش تیر باشی گر چه تیریم

غزل شماره ۱۵۳۴

بیا ما چند کس با هم بسازیمچو شادی کم شود با غم بسازیم
بیا تا با خدا خلوت گزینیمچو عیسی با چنین مریم بسازیم
گر از فرزند آدم کس نماندچه غم داریم با آدم بسازیم
ور آدم نیز از ما گوشه گیردبه جان تو که بی او هم بسازیم
یکی جانی است ما را شادی انگیزکه گر ویران شود عالم بسازیم
اگر دریا شود آتش بنوشیموگر زخمی رسد مرهم بسازیم
به پیش کعبه رویش بمیریمبدان چاه و بدان زمزم بسازیم

غزل شماره ۱۵۳۵

بیا تا قدر یک دیگر بدانیمکه تا ناگه ز یک دیگر نمانیم
چو مومن آینه مومن یقین شدچرا با آینه ما روگرانیم
کریمان جان فدای دوست کردندسگی بگذار ما هم مردمانیم
فسون قل اعوذ و قل هو اللهچرا در عشق همدیگر نخوانیم
غرض ها تیره دارد دوستی راغرض ها را چرا از دل نرانیم
گهی خوشدل شوی از من که میرمچرا مرده پرست و خصم جانیم
چو بعد از مرگ خواهی آشتی کردهمه عمر از غمت در امتحانیم
کنون پندار مردم آشتی کنکه در تسلیم ما چون مردگانیم
چو بر گورم بخواهی بوسه دادنرخم را بوسه ده کاکنون همانیم
خمش کن مرده وار ای دل ازیرابه هستی متهم ما زین زبانیم

غزل شماره ۱۵۳۶

میان ما درآ ما عاشقانیمکه تا در باغ عشقت درکشانیم
مقیم خانه ما شو چو سایهکه ما خورشید را همسایگانیم
چو جان اندر جهان گر ناپدیدیمچو عشق عاشقان گر بی نشانیم
ولیک آثار ما پیوسته توستکه ما چون جان نهانیم و عیانیم
هر آن چیزی که تو گویی که آنیدبه بالاتر نگر بالای آنیم
تو آبی لیک گردابی و محبوسدرآ در ما که ما سیل روانیم
چو ما در فقر مطلق پاکبازیمبجز تصنیف نادانی ندانیم

غزل شماره ۱۵۳۷

چرا شاید چو ما شه زادگانیمکه جز صورت ز یک دیگر ندانیم
چو مرغ خانه تا کی دانه چینیمچه شد دریا چو ما مرغابیانیم
برو ای مرغ خانه تو چه دانیکه ما مرغان در آن دریا چه سانیم
مزن بر عاشقان عشق تشنیعتو را چه کاین چنینیم و چنانیم
چنینیم و چنان و هر چه هستیماسیر دام عشق بی امانیم
چرا از جهل بر ما می دوانینه گردون را چنین ما می دوانیم
عجب نبود اگر ما را بخایندکه آتش دیده و پخته چو نانیم
وگر چون گرگ ما را می درانندچه چاره چون به حکم آن شبانیم
چو چرخ اندر زبان ها اوفتادیمچو چرخ بی گناه و بی زبانیم
حریف کهرباییم ار چو کاهیمنه در زندان چو کاه کاهدانیم
نتاند باد کاه ما ربودنکه ما زان کهربا اندر امانیم
تو را باد و دم شهوت ربایدنه ما که کهربای عقل و جانیم
خمش کن کاه و کوه و کهربا چیستکه آنچ از فهم بیرون است آنیم

غزل شماره ۱۵۳۸

بر آن بودم که فرهنگی بجویمکه آن مه رو نهد رویی به رویم
بگفتم یک سخن دارم به خاطربه پیش آ تا به گوش تو بگویم
که خوابی دیده ام من دوش ای جانز تو خواهم که تعبیرش بجویم
ندارم محرم این خواب جز توتو بشنو ای شه ستارخویم
بجنبانید سر را و بخندیدسری را که بداند مو به مویم
که یعنی حیله با من می سکالیکه من آیینه هر رنگ و بویم
مثال لعبتی ام در کف اوکه نقش سوزن زردوز اویم
نباشد بی حیات آن نقش کو کردکمین نقشش منم درهای و هویم

غزل شماره ۱۵۳۹

مگردان روی خود ای دیده رویمبه من بنگر که تا از تو برویم
سبوی جسمم از چشمه ات پرآب استمکن ای سنگ دل مشکن سبویم
تو جویایی و من جویانتر از توکی داند تو چه جویی من چه جویم
همین دانم که از بوی گل تومثال گل قبا در خون بشویم
منم ضراب و عشقت چون ترازواز این خاموش گویا چند گویم
زهی مشکل که تو خود سو نداریو من در جستن تو سو به سویم
تو اندر هیچ کویی درنگنجیو من اندر پی تو کو به کویم

غزل شماره ۱۵۴۰

بیا با هم سخن از جان بگوییمز گوش و چشم ها پنهان بگوییم
چو گلشن بی لب و دندان بخندیمچو فکرت بی لب و دندان بگوییم
به سان عقل اول سر عالمدهان بربسته تا پایان بگوییم
سخندانان چو مشرف بر دهانندبرون از خرگه ایشان بگوییم
کسی با خود سخن پیدا نگویداگر جمله یکیم آن سان بگوییم
تو با دست تو چون گویی که برگیرچو همدستیم از آن دستان بگوییم
بداند دست و پا از جنبش دلدهان ساکن دل جنبان بگوییم
بداند ذره ذره امر تقدیراگر خواهی مثال آن بگوییم

غزل شماره ۱۵۴۱

مرا خواندی ز در تو خستی از بامزهی بازی زهی بازی زهی دام
از آن بازی که من می دانم و توچه بازی ها تو پختستی و من خام
تویی کز مکر و از افسوس و وعدهچو خواهی سنگ و آهن را کنی رام
مها با این همه خوشی تو چونیز زحمت های ما وز جور ایام
چه می پرسم تو خود چون خوش نباشیکه در مجلس تو داری جام بر جام
مرا در راه دی دشنام دادیچنین مستم ز شیرینی دشنام

غزل شماره ۱۵۴۲

چنان مستم چنان مستم من این دمکه حوا را بنشناسم ز آدم
ز شور من بشوریده ست دریاز سرمستی من مست است عالم
زهی سر ده که سر ببریده جلادکه تا دنیا نبیند هیچ ماتم
حلال اندر حلال اندر حلال استمی خنب خدا نبود محرم
از این باده جوان گر خورده بودینبودی پشت پیر چرخ را خم
زمین ار خورده بودی فارغستیاز آن که ابر تر بارد بر او نم
دل بی عقل شرح این بگفتیاگر بودی به عالم نیم محرم
ز آب و گل برون بردی شما رااگر بودی شما را پای محکم

غزل شماره ۱۵۴۳

کجایی ساقیا درده مداممکه من از جان غلامت را غلامم
می اندرده تهی دستم چه داریکه از خون جگر پر گشت جامم
ز ننگ من نگوید نام من کسچو من مردی چه جای ننگ و نامم
چو بر جانم زدی شمشیر عشقتتمامم کن که زنده ناتمامم
گهم زاهد همی خوانند و گه رندمن مسکین ندانم تا کدامم
ز من چون شمع تا یک ذره باقی استنخواهد بود جز آتش مقامم
مرا جز سوختن راه دگر نیستبیا تا خوش بسوزم زانک خامم

غزل شماره ۱۵۴۴

مرا گویی چه سانی من چه دانمکدامی وز کیانی من چه دانم
مرا گویی چنین سرمست و مخمورز چه رطل گرانی من چه دانم
مرا گویی در آن لب او چه داردکز او شیرین زبانی من چه دانم
مرا گویی در این عمرت چه دیدیبه از عمر و جوانی من چه دانم
بدیدم آتشی اندر رخ اوچو آب زندگانی من چه دانم
اگر من خود توام پس تو کدامیتو اینی یا تو آنی من چه دانم
چنین اندیشه ها را من کی باشمتو جان مهربانی من چه دانم
مرا گویی که بر راهش مقیمیمگر تو راهبانی من چه دانم
مرا گاهی کمان سازی گهی تیرتو تیری یا کمانی من چه دانم
خنک آن دم که گویی جانت بخشمبگویم من تو دانی من چه دانم
ز بی صبری بگویم شمس تبریزچنینی و چنانی من چه دانم

غزل شماره ۱۵۴۵

شراب شیره انگور خواهمحریف سرخوش مخمور خواهم
مرا بویی رسید از بوی حلاجز ساقی باده منصور خواهم
ز مطرب ناله سرنای خواهمز زهره زاری طنبور خواهم
چو یارم در خرابات خراب استچرا من خانه معمور خواهم
بیا نزدیکم ای ساقی که امروزمن از خود خویشتن را دور خواهم
اگر گویم مرا معذور می دارمرا گوید تو را معذور خواهم
مرا در چشم خود ره ده که خود راز چشم دیگران مستور خواهم
یکی دم دست را از روی برگیرکه در دنیا بهشت و حور خواهم
اگر چشم و دلم غیر تو بینددر آن دم چشم ها را کور خواهم
ببستم چشم خود از نور خورشیدکه من آن چهره پرنور خواهم
چو رنجوران دل را تو طبیبیسزد گر خویش را رنجور خواهم
چو تو مر مردگان را می دهی جانسزد گر خویش را در گور خواهم

غزل شماره ۱۵۴۶

رفتم تصدیع از جهان بردمبیرون شدم از زحیر و جان بردم
کردم بدرود همنشینان راجان را به جهان بی نشان بردم
زین خانه شش دری برون رفتمخوش رخت به سوی لامکان بردم
چون میر شکار غیب را دیدمچون تیر پریدم و کمان بردم
چوگان اجل چو سوی من آمدمن گوی سعادت از میان بردم
از روزن من مهی عجب درتافترفتم سوی بام و نردبان بردم
این بام فلک که مجمع جان هاستز آن خوشتر بد که من گمان بردم
شاخ گل من چو گشت پژمردهبازش سوی باغ و گلستان بردم
چون مشتریی نبود نقدم رازودش سوی اصل اصل کان بردم
زین قلب زنان قراضه جان راهم جانب زرگر ارمغان بردم
در غیب جهان بی کران دیدمآلاجق خود بدان کران بردم
بر من مگری که زین سفر شادمچون راه به خطه جنان بردم
این نکته نویس بر سر گورمکه سر ز بلا و امتحان بردم
خوش خسپ تنا در این زمین که منپیغام تو سوی آسمان بردم
بربند زنخ که من فغان ها راسرجمله به خالق فغان بردم
زین بیش مگو غم دل ایرا مندل را به جناب غیب دان بردم

غزل شماره ۱۵۴۷

من با تو حدیث بی زبان گویموز جمله حاضران نهان گویم
جز گوش تو نشنود حدیث منهر چند میان مردمان گویم
در خواب سخن نه بی زبان گوینددر بیداری من آن چنان گویم
جز در بن چاه می ننالم مناسرار غم تو بی مکان گویم
بر روی زمین نشسته باشم خوشاحوال زمین بر آسمان گویم
معشوق همی شود نهان از منهر چند علامت نشان گویم
جان های لطیف در فغان آیندآن دم که من از غمت فغان گویم

غزل شماره ۱۵۴۸

روی تو چو نوبهار دیدمگل را ز تو شرمسار دیدم
تا در دل من قرار کردیدل را ز تو بی قرار دیدم
من چشم شدم همه چو نرگسکان نرگس پرخمار دیدم
در عشق روم که عشق را مناز جمله بلا حصار دیدم
از ملک جهان و عیش عالممن عشق تو اختیار دیدم
خود ملک تویی و جان عالمیک بود و منش هزار دیدم
من مردم و از تو زنده گشتمپس عالم را دو بار دیدم
ای مطرب اگر تو یار ماییاین پرده بزن که یار دیدم
در شهر شما چه یار جویمچون یاری شهریار دیدم
چون در بر خود خوشش فشردمآیین شکرفشار دیدم
چون بستم من دهان ز گفتنبس گفتن بی شمار دیدم
چون پای نماند اندر این رهمن رفتن راهوار دیدم
سر درنکشم ز ضر که بی سرسرهای کلاه دار دیدم
بس کن که ملول گشت دلبربر خاطر او غبار دیدم

غزل شماره ۱۵۴۹

زنهار مرا مگو که پیرمپیری و فنا کجا پذیرم
من ماهی چشمه حیاتممن غرقه بحر شهد و شیرم
جز از لب لعل جان ننوشمغیر سر زلف او نگیرم
گر کژ نهدم کمان ابرودر حکم کمان او چو تیرم
انداخته ای چو تیر دورمبرگیر که از تو ناگزیرم
پرم تو دهی چرا نپرممیرم چو تویی چرا بمیرم

غزل شماره ۱۵۵۰

گر از غم عشق عار داریمپس ما به جهان چه کار داریم
یا رب تو مده قرار ما راگر بی رخ تو قرار داریم
ای یوسف یوسفان کجاییما روی در آن دیار داریم
هر صبح بر آن دو زلف مشکینچون باد صبا گذار داریم
چون حلقه زلف خود شماریما چشم در آن شمار داریم
چشم تو شکار کرد جان راما دیده در آن شکار داریم
ای آب حیات در کنارتاین آتش از آن کنار داریم
زان لاله ستان چه زار گشتیمیا رب که چه لاله زار داریم
گوییم ز رشک شمس تبریزنی سیم و نه زر نه یار داریم