غزل شماره ۱۵۵۱
از اصل چو حورزاد باشیمشاید که همیشه شاد باشیم
ما داد طرب دهیم تا مادر عشق امیرداد باشیم
چون عشق بنا نهاد ما رادانی که نکونهاد باشیم
در عشق توام گشاد دیدهچون عشق تو باگشاد باشیم
ما را چو مراد بی مرادی استپس ما همه بر مراد باشیم
چون بنده بندگان عشقیمکیخسرو و کیقباد باشیم
چون یوسف آن عزیز مصریمهر چند که در مزاد باشیم
بر چهره یوسفی حجابی استاندر پس پرده راد باشیم
خود باد حجاب را ربایدما منتظران باد باشیم
ما دل به صلاح دین سپردیمتا در دل او به یاد باشیم
غزل شماره ۱۵۵۲
ما آفت جان عاشقانیمنی خانه نشین و خانه بانیم
اندر دل تو اگر خیال استمی پنداری که ما ندانیم
اسرار خیال ها نه ماییمهر سودا را نه ما پزانیم
دل ها بر ما کبوترانندهر لحظه به جانبی پرانیم
تن گفت به جان از این نشان کوجان گفت که سر به سر نشانیم
آخر تو به گفت خویش بنگرکاندر دهن تو می نشانیم
هر دم بغل تو را گرفتهدر راحت و رنج می کشانیم
تا آتش و آب و بادطبعیما باده خاکیت چشانیم
وان گاه دهان تو بشوییمآن جا برسی که ما نهانیم
چون رخت تو در نهان کشیدیمآنگه بینی که ما چه سانیم
چون نقش تو از زمین ببردیمدانی که عجایب زمانیم
هر سو نگری زمان نبینیپس لاف زنی که لامکانیم
همرنگ دلت شود تن تودر رقص آیی که جمله جانیم
لب بر لب ما نهی تو بی لباقرار کنی که همزبانیم
ای شمس الدین و شاه تبریزاز بندگیت شهنشهانیم
غزل شماره ۱۵۵۳
ما صحبت همدگر گزینیمبر دامن همدگر نشینیم
یاران همه پیشتر نشینیدتا چهره همدگر ببینیم
ما را ز درون موافقت هاستتا ظن نبری که ما همینیم
این دم که نشسته ایم با هممی بر کف و گل در آستینیم
از عین به غیب راه داریمزیرا همراه پیک دینیم
از خانه به باغ راه داریمهمسایه سرو و یاسمینیم
هر روز به باغ اندرآییمگل های شکفته صد ببینیم
وز بهر نثار عاشقان رادامن دامن ز گل بچینیم
از باغ هر آنچ جمع کردیمدر پیش نهیم و برگزینیم
از ما دل خویش درمدزدیدما دزد نه ایم ما امینیم
اینک دم ما نسیم آن گلما گلبن گلشن یقینیم
عالم پر شد نسیم آن گلیعنی که بیا که ما چنینیم
بومان ببرد چو بوی بردیممه مان کند ار چه ما کهینیم
هر چند کمین غلام عشقیمچون عشق نشسته در کمینیم
غزل شماره ۱۵۵۴
چون ذره به رقص اندرآییمخورشید تو را مسخر آییم
در هر سحری ز مشرق عشقهمچون خورشید ما برآییم
در خشک و تر جهان بتابیمنی خشک شویم و نی تر آییم
بس ناله مس ها شنیدیمکای نور بتاب تا زر آییم
از بهر نیاز و درد ایشانما بر سر چرخ و اختر آییم
از سیمبری که هست دلبراز بهر قلاده عنبر آییم
زان خرقه خویش ضرب کردیمتا زین به قبای ششتر آییم
ما صرف کشان راه فقریمسرمست نبیذ احمر آییم
گر زهر جهان نهند بر مااز باطن خویش شکر آییم
آن روز که پردلان گریزنددر عین وغا چو سنجر آییم
از خون عدو نبیذ سازیموانگه بکشیم و خنجر آییم
ما حلقه عاشقان مستیمهر روز چو حلقه بر در آییم
طغرای امان ما نوشت اوکی از اجلی به غرغر آییم
اندر ملکوت و لامکان مابر کره چرخ اخضر آییم
از عالم جسم خفیه گردیمدر عالم عشق اظهر آییم
در جسم شده ست روح طاهربی جسم شویم و اطهر آییم
شمس تبریز جان جان استدر برج ابد برابر آییم
غزل شماره ۱۵۵۵
جز جانب دل به دل نیاییمیک لحظه برون دل نپاییم
ماننده نای سربریدهبی برگ شدیم و بانواییم
همچون جگر کباب عاشقجز آتش عشق را نشاییم
ما ذره آفتاب عشقیمای عشق برآی تا برآییم
ما را به میان ذره ها جویما خردترین ذره هاییم
ور زانک بجویی و نیابیبدهیم نشان که ما کجاییم
در خانه چو آفتاب درتافتگرد سر روزن سراییم
غزل شماره ۱۵۵۶
ای برده نماز من ز هنگامهین وقت نماز شد بیارام
ای خورده تو خون صد قلندرای بر تو حلال خون بیاشام
عشق تو و آنگهی سلامتای دشمن ننگ و دشمن نام
مستی تو وانگهی سر و پادیوانه وانگهی سرانجام
یک حرف بپرسمت بگوییدلسوخته دیده چنین خام
پیداست که یار من ملول استخاموش شدم به کام و ناکام
غزل شماره ۱۵۵۷
یا رب توبه چرا شکستموز لقمه دهان چرا نبستم
گر وسوسه کرد گرد پیچمدر پیچش او چرا نشستم
آخر دیدم به عقل موضعصد بار و هزار بار رستم
از بندگی خدا ملولمزیرا که به جان گلوپرستم
خود من جعل المهوم همااز لفظ رسول خوانده استم
چون بر دل من نشسته دودیچون زود چو گرد برنجستم
این ها که نبشتم از ندامتآن وقت نبشته بود دستم
غزل شماره ۱۵۵۸
دانی کامروز از چه زردمای تو همه شب حریف نردم
در نرد دل از تو متهم شدکو مهره ربود از نبردم
گفتم که دلا بیار مهرهکز رفتن مهره من به دردم
بگشاد دلم بغل که می جوگر هست بیاب من نخوردم
دیوانه شدم ز درد مهرهدل را همه شب شکنجه کردم
می گفت بلی و گاه نی نیگه عشوه بداد گرم و سردم
گفتم که تو برده ای یقین استمن از تو به عشوه برنگردم
دل گفت چگونه دزد باشممن خازن چرخ لاژوردم
زین دمدمه از خرم بیفکنددریافت که من سلیم مردم
خر رفت و رسن ببرد و دل گفتمن در پی گرد او چه گردم
غزل شماره ۱۵۵۹
من دوش به تازه عهد کردمسوگند به جان تو بخوردم
کز روی تو چشم برندارمگر تیغ زنی ز تو نگردم
درمان ز کسی دگر نجویمزیرا ز فراق توست دردم
در آتشم ار فروبری توگر آه برآورم نه مردم
برخاستم از رهت چو گردیبر خاک ره تو بازگردم
غزل شماره ۱۵۶۰
تا عشق تو سوخت همچو عودمیک عقده نماند از وجودم
گه باروی چرخ رخنه کردمگه سکه آفتاب سودم
چون مه پی آفتاب رفتمگه کاهیدم گهی فزودم
از تو دل من نمی شکیبدصد بار منش بیازمودم
این بخشش توست زور من نیستگر حلقه سیم درربودم
گر دشمن چاشتم خفاشمور منکر احمدم جهودم
تفهیم تو تیز کرد گوشمکان راز شریف را شنودم
سیل آمد و برد خفتگان رامن تشنه بدم نمی غنودم
صیقل گر سینه امر کن بودگر من ز کسل نمی زدودم
توفیر شد از مکارم توهر تقصیری که من نمودم
من جود چرا کنم به جلدیکز جود تو مو به موی جودم
از عشق تو بر فراز عرشمگر بالایم وگر فرودم
از فضل تو است اگر ضحوکماز رشک تو است اگر حسودم
بس کردم ذکر شمس تبریزای عالم سر تار و پودم
غزل شماره ۱۵۶۱
تا چهره آن یگانه دیدمدل در غم بی کرانه دیدم
گفتی فرداست روز بازاربازار تو را بهانه دیدم
دل را چو انار ترش و شیرینخون بسته و دانه دانه دیدم
زهر عالم همه عسل شدتا شهد تو در میانه دیدم
جان را چو وثاق و جای زنبوراز شهد تو خانه خانه دیدم
بر آتشم و هنوز در عشقزان دوزخ یک زبانه دیدم
شطرنج که صد هزار خانه ستاز جمله آن دو خانه دیدم
یک خانه پر از خمار دیدمیک خانه می مغانه دیدم
چون عشق چنین دو روی داردسرگشتگی زمانه دیدم
وانگه زین سر به سوی آن سردزدیده ره و دهانه دیدم
زان ره خرد دقیقه بین رااندیشه ابلهانه دیدم
او بر سر گنج بی نشانیسرگشته که من نشانه دیدم
او زیر پر همای دولتگوید که به خواب لانه دیدم
جانی که ز غم ز پا درآمددر عالم دل روانه دیدم
جانی که فسانه داند این رااو را همگی فسانه دیدم
نالنده و بی خبر ز نالشچون بربط و چون چغانه دیدم
بس شانه مکن که طره عشقبیرون ز حدود شانه دیدم
صد شب بر او ترانه گوییروزت گوید تو را ندیدم
هر درد که آن دوا نداردسوی دل خود دوانه دیدم
غزل شماره ۱۵۶۲
گر ناز تو را به گفت نارممهر تو درون سینه دارم
بی مهر تو گر گلی ببویمدر حال بسوز همچو خارم
ماننده ماهی ار خموشمچون موج و چو بحر بی قرارم
ای بر لب من نهاده مهریمی کش تو به سوی خود مهارم
مقصود تو چیست من چه دانمدانم که من اندر این قطارم
نشخوار غمت زنم چو اشترچون اشتر مست کف برآرم
هر چند نهان کنم نگویمدر حضرت عشق آشکارم
ماننده دانه زیر خاکمموقوف اشارت بهارم
تا بی دم خود زنم دمی خوشتا بی سر خود سری بخارم
غزل شماره ۱۵۶۳
من اشتر مست شهریارمآن خایم کز گلو برآرم
چون گلبن روی اوست خویماشکوفه من بود نثارم
چون بحر اگر ترش کنم روپرگوهر و در بود کنارم
گر یار وصال ما نجویدبا عشق وصال یار غارم
خواری که به پیش خلق عار استآن عار شده ست افتخارم
باد منطق برون کن از لنجکز باد نطق در این غبارم
غزل شماره ۱۵۶۴
روزی که گذر کنی به گورمیاد آور از این نفیر و شورم
پرنور کن آن تک لحد راای دیده و ای چراغ نورم
تا از تو سجود شکر آرداندر لحد این تن صبورم
ای خرمن گل شتاب مگذارخوش کن نفسی بدان بخورم
وان گاه که بگذری مینگارکز روزن و درگه تو دورم
گر سنگ لحد ببست راهماز راه خیال بی فتورم
گر صد کفنم بود ز اطلسبی خلعت صورت تو عورم
از صحن سرای تو برآیمدر نقب زنی مگر که مورم
من مور توام تویی سلیمانیک دم مگذار بی حضورم
خامش کردم بگو تو باقیکز گفت و شنود خود نفورم
شمس تبریز دعوتم کنچون دعوت توست نفخ صورم
غزل شماره ۱۵۶۵
ای دشمن روزه و نمازموی عمر و سعادت درازم
هر پرده که ساختم دریدیبگذشت از آنک پرده سازم
ای من چو زمین و تو بهاریپیدا شده از تو جمله رازم
چون صید شدم چگونه پرمچون مات توام دگر چه بازم
پروانه من چو سوخت بر شمعدیگر ز چه باشد احترازم
نزدیکتری به من ز عقلمپس سوی تو من چگونه یازم
بگداز مرا که جمله قندمگر من فسرم وگر گدازم
یک بارگی از وفا مشو دستیک بار دگر ببین نیازم
یک بار دگر مرا فسون خوانوز روح مسیح کن طرازم
بر قنطره بست باج دارماز بهر عبور ده جوازم
خاموش که گفت حاجتش نیستدر گفتن خویش یاوه تازم
خاموش که عاقبت مرا کارمحمود بود چو من ایازم
غزل شماره ۱۵۶۶
تا با تو قرین شده ست جانمهر جا که روم به گلستانم
تا صورت تو قرین دل شدبر خاک نیم بر آسمانم
گر سایه من در این جهان استغم نیست که من در آن جهانم
من عاریه ام در آن که خوش نیستچیزی که بدان خوشم من آنم
در کشتی عشق خفته ام خوشدر حالت خفتگی روانم
امروز جمادها شکفته ستامروز میان زندگانم
چون علم بالقلم رهم دادپس تخته نانبشته خوانم
چون کان عقیق در گشاده ستچه غم که خراب شد دکانم
زان رطل گران دلم سبک شدگر دل سبک است سرگرانم
ای ساقی تاج بخش پیش آتا بر سر و دیده ات نشانم
جز شمع و شکر مگوی چیزیچیزی بمگو که من ندانم
غزل شماره ۱۵۶۷
امروز مرا چه شد چه دانمامروز من از سبک دلانم
در دیده عقل بس مکینمدر دیده عشق بی مکانم
افسوس که ساکن زمینمانصاف که صارم زمانم
این طرفه که با تن زمینیبر پشت فلک همی دوانم
آن بار که چرخ برنتابداز قوت عشق می کشانم
از سینه خویش آتشش راتا سینه سنگ می رسانم
از لذت و از صفای قندشپرشهد شده ست این دهانم
از مشکل شمس حق تبریزمن نکته مشکل جهانم
غزل شماره ۱۵۶۸
ای جان لطیف و ای جهانماز خواب گرانت برجهانم
بی شرم و حیا کنم تقاضادانی که غریم بی امانم
گر بر دل تو غبار بینماز اشک خودش فرونشانم
ای گلبن جان برای مجلسبگرفته امت که گل فشانم
یک بوسه بده که اندر این راهمن باج عقیق می ستانم
بسیار شب است کاندر این دشتمن از پی باج راهبانم
شب نعره زنم چو پاسبانانچون طالب باج کاروانم
همخانه گریخت از نفیرمهمسایه گریست از فغانم
غزل شماره ۱۵۶۹
ناآمده سیل تر شدستیمنارفته به دام پای بستیم
شطرنج ندیده ایم و ماتیمیک جرعه نخورده ایم و مستیم
همچون شکن دو زلف خوباننادیده مصاف ما شکستیم
ما سایه آن بتیم گوییکز اصل وجود بت پرستیم
سایه بنماید و نباشدما نیز چو سایه نیست هستیم
غزل شماره ۱۵۷۰
آن عشرت نو که برگرفتیمپا دار که ما ز سر گرفتیم
آن دلبر خوب باخبر رامست و خوش و بی خبر گرفتیم
هر لحظه ز حسن یوسف خودصد مصر پر از شکر گرفتیم
در خانه حسن بود ماهیرفتیمش و بام و در گرفتیم
آن آب حیات سرمدی راچون آب در این جگر گرفتیم
چون گوشه تاج او بدیدیممستانه اش از کمر گرفتیم
هر نقش که بی وی است مرده ستاز بهر تو جانور گرفتیم
هر جانوری که آن ندارداو را علف سقر گرفتیم
هر کس گهری گرفت از کاناز کان همه سیمبر گرفتیم
از تابش نور آفتابیچون ماه جمال و فر گرفتیم
شمس تبریز چون سفر کردچون ماه از آن سفر گرفتیم
غزل شماره ۱۵۷۱
در عشق قدیم سال خوردیموز گفت حسود برنگردیم
زین دمدمه ها زنان بترسندبر ما تو مخوان که مرد مردیم
مردانه کنیم کار مردانپنهان نکنیم آنچ کردیم
ما را تو به زرد و سرخ مفریبکز خنجر عشق روی زردیم
بر درد هزار آفرین بادباقی بر ما که یار دردیم
غزل شماره ۱۵۷۲
گر گمشدگان روزگاریمره یافتگان کوی یاریم
گم گردد روزگار چون ماگر آتش دل بر او گماریم
نی سر ماند نه عقل او راگر ما سر فتنه را بخاریم
این مرگ که خلق لقمه اوستیک لقمه کنیم و غم نداریم
تو غرقه وام این قماریما وام گزار این قماریم
جانی مانده ست رهن این وامجان را بدهیم و برگزاریم
غزل شماره ۱۵۷۳
ما عاشق و بی دل و فقیریمهم کودک و هم جوان و پیریم
چون کبریتیم و هیزم خشکما آتش عشق زو پذیریم
از آتش عشق برفروزیماما چون برق زو نمیریم
ما خون جگر خوریم چون شیرچون یوز نه عاشق پنیریم
گویند شما چه دست گیریدکو دست تو را که دست گیریم
بر خویش پرست همچو خاریمبر دوست پرست چون حریریم
عاشق که چو شمع می بسوزداو را چو فتیله ناگزیریم
از ما مگریز زانک با توآمیخته همچو شهد و شیریم
تو میر شکار بی نظیریما نیز شکار بی نظیریم
در حسن تو را تنور گرم استما را بربند ما خمیریم
ما را به قدوم خویش دربافزیر قدم تو چون حصیریم
غزل شماره ۱۵۷۴
نی سیم و نه زر نه مال خواهیماز لطف تو پر و بال خواهیم
نی حاکمی و نه حکم خواهیمبر حکم تو احتمال خواهیم
ای عمر عزیز عمر ما باشنی هفته نه مه نه سال خواهیم
ما بدر نی ایم و از پی بدرخود را چو قد هلال خواهیم
از بهر مطالعه خیالتخود را به کم از خیال خواهیم
چون دلو مسافران چاهیمکان یوسف خوش خصال خواهیم
چون آینه نقش خود زدایمچون عکس چنان جمال خواهیم
چون چشم نظر کند بجز توجان را ز تو گوشمال خواهیم
خاموش ز قال چند لافیچون حال آمد چه قال خواهیم
غزل شماره ۱۵۷۵
ما شاخ گلیم نی گیاهیمما شیوه تر و تازه خواهیم
اشکوفه باغ آسمانیمنقل و می مجلس الهیم
ما جوی نه ایم بلک آبیمما ابر نه ایم بلک ماهیم
لوح و قلمیم نی حروفیمتیغ و علمیم نی سپاهیم
هم خسته غمزه چو تیریمهم بسته طره سیاهیم