غزل شماره ۱۵۷۶
ما زنده به نور کبریاییمبیگانه و سخت آشناییم
نفس است چو گرگ لیک در سربر یوسف مصر برفزاییم
مه توبه کند ز خویش بینیگر ما رخ خود به مه نماییم
درسوزد پر و بال خورشیدچون ما پر و بال برگشاییم
این هیکل آدم است روپوشما قبله جمله سجده هاییم
آن دم بنگر مبین تو آدمتا جانت به لطف دررباییم
ابلیس نظر جدا جدا داشتپنداشت که ما ز حق جداییم
شمس تبریز خود بهانه ستماییم به حسن لطف ماییم
با خلق بگو برای روپوشکو شاه کریم و ما گداییم
ما را چه ز شاهی و گداییشادیم که شاه را سزاییم
محویم به حسن شمس تبریزدر محو نه او بود نه ماییم
غزل شماره ۱۵۷۷
امروز نیم ملول شادمغم را همه طاق برنهادم
بر سبلت هر کجا ملولی استگر میر من است و اوستادم
امروز میان به عیش بستمروبند ز روی مه گشادم
امروز ظریفم و لطیفمگویی که مگر ز لطف زادم
یاری که نداد بوسه از نازاو بوسه بجست و من ندادم
من دوش عجب چه خواب دیدمکامروز عظیم بامرادم
گفتی تو که رو که پادشاهیآری که خوش و خجسته بادم
بی ساقی و بی شراب مستمبی تخت و کلاه کیقبادم
در من ز کجا رسد گمان هاسبحان الله کجا فتادم
غزل شماره ۱۵۷۸
من جز احد صمد نخواهممن جز ملک ابد نخواهم
جز رحمت او نبایدم نقلجز باده که او دهد نخواهم
اندیشه عیش بی حضورشترسم که بدو رسد نخواهم
بی او ز برای عشرت منخورشید سبو کشد نخواهم
من مایه باده ام چو انگورجز ضربت و جز لگد نخواهم
از لذت زخم هاش جانمیک ساعت اگر رهد نخواهم
وقت است که جان شویم خالصکاین زحمت کالبد نخواهم
احمد گوید برای روپوشاز احمد جز احد نخواهم
مجموع همه است شمس تبریزحق است که من عدد نخواهم
غزل شماره ۱۵۷۹
ما آب دریم ما چه دانیمچه شور و شریم ما چه دانیم
هر دم ز شراب بی نشانیخود مستتریم ما چه دانیم
تا گوهر حسن تو بدیدیمرخ همچو زریم ما چه دانیم
تا عشق تو پای ما گرفته ستبی پا و سریم ما چه دانیم
خشک و تر ما همه تویی توخوش خشک و تریم ما چه دانیم
سرحلقه زلف تو گرفتیمخوش می شمریم ما چه دانیم
گر زیر و زبر شود دو عالمزیر و زبریم ما چه دانیم
گر سبزه و باغ خشک گرددما از تو چریم ما چه دانیم
گلزار اگر همه بریزدگل از تو بریم ما چه دانیم
گر چرخ هزار مه نمایددر تو نگریم ما چه دانیم
گر زانک شکر جهان بگیردما باده خوریم ما چه دانیم
شمس تبریز ز آفتابتهمچون قمریم ما چه دانیم
غزل شماره ۱۵۸۰
تا دلبر خویش را نبینیمجز در تک خون دل نشینیم
ما به نشویم از نصیحتچون گمره عشق آن بهینیم
اندر دل درد خانه داریمدرمان نبود چو همچنینیم
در حلقه عاشقان قدسیسرحلقه چو گوهر نگینیم
حاشا که ز عقل و روح لافیمآتش در ما اگر همینیم
گر از عقبات روح جستیمستانه مرو که در کمینیم
چون فتنه نشان آسمانیمچون است که فتنه زمینیم
چون ساده تر از روان پاکیمپرنقش چرا مثال چینیم
پژمرده شود هزار دولتما تازه و تر چو یاسمینیم
گر متهمیم پیش هستیاندر تتق فنا امینیم
ما پشت بدین وجود داریمکاندر شکم فنا جنینیم
تبریز ببین چه تاجداریمزان سر که غلام شمس دینیم
غزل شماره ۱۵۸۱
گر به خوبی می بلافد لا نسلم لا نسلمکاندر این مکتب ندارد کر و فری هر معلم
متهم شو همچو یوسف تا در آن زندان درآییزانک در زندان نیاید جز مگر بدنام و ظالم
جای عاقل صدر دیوان جای مجنون قعر زندانحبس و تهمت قسم عاشق تخت و منبر جای عالم
کم طمع شد آن کسی کو طمع در عشق تو بنددکم سخن شد آن کسی که عشق با او شد مکالم
پنجه اندر خون شیران دارد آن شیر سماییغمزه خون خوار دارد غم ندارد از مظالم
گر بگویم ور خموشم ور بجوشم ور نجوشماندر این فتنه خوشم من تو برو می باش سالم
مشک بربند ای سقا تو گر چه اندر وقت خوردنمستی آرد این معانی حیرت آرد این معالم
غزل شماره ۱۵۸۲
هرچ گویی از بهانه لا نسلم لا نسلمکار دارم من به خانه لا نسلم لا نسلم
گفته ای فردا بیایم لطف و نیکویی نمایموعده ست این بی نشانه لا نسلم لا نسلم
گفته ای رنجور دارم دل ز غم پرشور دارماین فریب است و بهانه لا نسلم لا نسلم
گفت مادر مادرانه چون ببینی دام و دانهاین چنین گو ره روانه لا نسلم لا نسلم
گوییم امروز زارم نیت حمام دارممی نمایی سنگ و شانه لا نسلم لا نسلم
هر کجا خوانند ما را تا فریبانند ما راغیر این عالی ستانه لا نسلم لا نسلم
بر سر مستان بیایی هر دمی زحمت نماییکاین فلان است آن فلانه لا نسلم لا نسلم
گوییم من خواجه تاشم عاقبت اندیش باشمتا درافتی در میانه لا نسلم لا نسلم
رو ترش کرد آن مبرسم تا ز شکل او بترسمای عجوزه بامثانه لا نسلم لا نسلم
دست از خشمم گزیدی گویی از عشقت گزیدممغلطه است این ای یگانه لا نسلم لا نسلم
جمله را نتوان شمردن شرح یک یک حیله کردننیست مکرت را کرانه لا نسلم لا نسلم
غزل شماره ۱۵۸۳
می خرامد جان مجلس سوی مجلس گام گامدر جبینش آفتاب و در یمینش جام جام
می خرامد بخت ما کو هست نقد وقت مامشنو ای پخته از این پس وعده های خام خام
جاء نصر الله حقا مستجیبا داعیاان تعالوا یا کرامی و ادخلوا بین الکرام
قال ان الله یدعوا اخرجوا من ضیقکمان عقبا ملتقانا مشعر البیت الحرام
ترجمانش این بود کز خود برون آیید زودور نه هر دم بند باشد هر دو گامی دام دام
از خودی بیرون رویم آخر کجا در بیخودیبیخودی معنی است معنی باخودی ها نام نام
ان تکن اسما فاسم بالمسمی مازجلا کاسم شبه غمد و المسمی کالحسام
مجلس خاص اندرآ و عام را وادان ز خاصای درونت خاص خاص و ای برونت عام عام
غزل شماره ۱۵۸۴
هر که گوید کان چراغ دیده ها را دیده امپیش من نه دیده اش را کامتحان دیده ام
چشم بد دور از خیالش دوشمان بس لطف کردمن پس گوش از خجالت تا سحر خاریده ام
گر چه او عیار و مکار است گرد خویشتناز میان رخت او من نقدها دزدیده ام
پای از دزدی کشیدم چونک دست از کار شدزانک دزدی دزدتر از خویشتن بشنیده ام
جمله مرغان به پر و بال خود پریده اندمن ز بال و پر خود بی بال و پر پریده ام
من به سنگ خود همیشه جام خود بشکسته اممن به چنگ خود همیشه پرده ام بدریده ام
من به ناخن های خود هم اصل خود برکنده اممن ز ابر چشم خود بر کشت جان باریده ام
ای سیه دل لاله بر کشتم چرا خندیده اینوبهارت وانماید آنچ من کاریده ام
چون بهارم از بهار شمس تبریزی خدیواز درونم جمله خنده وز برون زاریده ام
غزل شماره ۱۵۸۵
ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختمصد هزاران محنت و رنج و بلا بشناختم
تو چراگاه خرانی نی مقام عیسییاین چراگاه خران را من چرا بشناختم
آب شیرینم ندادی تا که خوان گسترده ایدست و پایم بسته ای تا دست و پا بشناختم
دست و پا را چون نبندی گاهواره ت خواند حقدست و پا را برگشایم پاگشا بشناختم
چون درخت از زیر خاکی دست ها بالا کنمدر هوای آن کسی کز وی هوا بشناختم
ای شکوفه تو به طفلی چون شدی پیر تمامگفت رستم از صبا تا من صبا بشناختم
شاخ بالا زان رود زیرا ز بالا آمده ستسوی اصل خویش یازم کاصل را بشناختم
زیر و بالا چند گویم لامکان اصل من استمن نه از جایم کجا را از کجا بشناختم
نی خمش کن در عدم رو در عدم ناچیز شوچیزها را بین که از ناچیزها بشناختم
غزل شماره ۱۵۸۶
خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختمخویش را چون سرکه دیدم در شکر آمیختم
کاسه پرزهر بودم سوی تریاق آمدمساغری دردی بدم در آب حیوان ریختم
دیده پردرد بودم دست در عیسی زدمخام دیدم خویش را در پخته ای آویختم
خاک کوی عشق را من سرمه جان یافتمشعر گشتم در لطافت سرمه را می بیختم
عشق گوید راست می گویی ولی از خود مبینمن چو بادم تو چو آتش من تو را انگیختم
غزل شماره ۱۵۸۷
عشوه دادستی که من در بی وفایی نیستمبس کن آخر بس کن آخر روستایی نیستم
چون جدا کردی به خنجر عاشقان را بند بندچون مرا گویی که دربند جدایی نیستم
من یکی کوهم ز آهن در میان عاشقانمن ز هر بادی نگردم من هوایی نیستم
من چو آب و روغنم هرگز نیامیزم به کسزانک من جان غریبم این سرایی نیستم
ای در اندیشه فرورفته که آوه چون کنمخود بگو من کدخدایم من خدایی نیستم
من نگویم چون کنم دریا مرا تا چون بردغرقه ام در بحر و دربند سقایی نیستم
در غم آنم که او خود را نماید بی حجابهیچ اندربند خویش و خودنمایی نیستم
غزل شماره ۱۵۸۸
من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خمآنک خم را ساخت هم او می شناسد خوی خم
کوزه ها محتاج خم و خم ها محتاج جودر میان خم چه باشد آنچ دارد جوی خم
مستیان بس پدید و خمشان را کس ندیدعالمی زیر و زبر پیچان شده از بوی خم
گر نبودی بوی آن خم در دماغ خاص و عامپس به هر محفل چرا دارند گفت و گوی خم
بوی خمش خلق را در کوزه فقاع کردشد هزاران ترک و رومی بنده و هندوی خم
جادوی بر خم نشیند می دواند شهر شهرجادوان را ریش خندی می کند جادوی خم
در سر خود پیچ ای دل مست و بیخود چون شرابهمچنین می رو خراب از بوی خم تا روی خم
تا ببینی ناگهان مستی رمیده از جهاننزد خم ای جان عمم که منم خالوی خم
روی از آن سو کن کز این سو گفت و گو را راه نیستچون ز شش سو وارهیدی بازیابی سوی خم
غزل شماره ۱۵۸۹
چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برمپیش آن عید ازل جان بهر قربان می برم
چون کبوترخانه جان ها از او معمور گشتپس چرا این زیره را من سوی کرمان می برم
زانک هر چیزی به اصلش شاد و خندان می رودسوی اصل خویش جان را شاد و خندان می برم
زیر دندان تا نیاید قند شیرین کی بودجان همچون قند را من زیر دندان می برم
تا که زر در کان بود او را نباشد رونقیسوی زرگر اندک اندک زودش از کان می برم
دود آتش کفر باشد نور او ایمان بودشمع جان را من ورای کفر و ایمان می برم
سوی هر ابری که او منکر شود خورشید راآفتابی زیر دامن بهر برهان می برم
شمس تبریز ارمغانم گوهر بحر دل استمن ز شرم جان پاکت همچو عمان می برم
غزل شماره ۱۵۹۰
چون ز صورت برتر آمد آفتاب و اخترماز معانی در معانی تا روم من خوشترم
در معانی گم شدستم همچنین شیرینتر استسوی صورت بازنایم در دو عالم ننگرم
در معانی می گدازم تا شوم همرنگ اوزانک معنی همچو آب و من در او چون شکرم
دل نگیرد هیچ کس را از حیات جان خویشمن از این معنی ز صورت یاد نارم لاجرم
می خرامم من به باغ از باغ با روحانیانچون گل سرخ لطیف و تازه چون نیلوفرم
کشتی تن را چو موجم تخته تخته بشکنمخویشتن را بسکلم چون خویشتن را لنگرم
ور من از سختی دل در کار خود سستی کنمزود از دریا برآید شعله های آذرم
همچو زر خندان خوشم اندر میان آتششزانک گر ز آتش برآیم همچو زر من بفسرم
من ز افسونی چو ماری سر نهادم بر خطشتا چه افتد ای برادر از خط او بر سرم
من ز صورت سیر گشتم آمدم سوی صفاتهر صفت گوید درآ این جا که بحر اخضرم
چون سکندر ملک دارم شمس تبریزی ز لطفسوی لشکرهای معنی لاجرم سرلشکرم
غزل شماره ۱۵۹۱
وقت آن آمد که من سوگندها را بشکنمبندها را بردرانم پندها را بشکنم
چرخ بدپیوند را من برگشایم بند بندهمچو شمشیر اجل پیوندها را بشکنم
پنبه ای از لاابالی در دو گوش دل نهمپند نپذیرم ز صبر و بندها را بشکنم
مهر برگیرم ز قفل و در شکرخانه رومتا ز شاخی زان شکر این قندها را بشکنم
تا به کی از چند و چون آخر ز عشقم شرم بادکی ز چونی برتر آیم چندها را بشکنم
غزل شماره ۱۵۹۲
نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنمنی تو گفتی عالمی در عشق او برهم زنم
نی تو دست او گرفتی عهد کردی دو به دوکز پی آن جان و دل این جان و دل را برکنم
نور چشمت چون منم دورم مبین ای نور چشمسوی بالا بنگر آخر زانک من بر روزنم
ای سررشته طرب ها عیسی دوران توییسر از این روزن فروکن گر چه من چون سوزنم
عشق را روز قیامت آتش و دودی بودنور آن آتش تو باشی دود آن آتش منم
تا نبینم روی چون گلزار آن صد نوبهارهمچو لاله من سیه دل صدزبان چون سوسنم
شاه شمس الدین تبریزی منت عاشق بسمروز بزمت همچو مومم روز رزمت آهنم
غزل شماره ۱۵۹۳
روی نیکت بد کند من نیک را بر بد نهمعاشقی بس پخته ام این ننگ را بر خود نهم
ننگ عاشق ننگ دارد از همه فخر جهانننگ را من بر سر آن عشرت بی حد نهم
علم چون چادر گشاید در برم گیرد به لطفحرف های علم را بر گردن ابجد نهم
تاج زرین چون نهد از عاشقی بر فرق منتخت خود را من برآرم بر سر فرقد نهم
چون در آب زندگانی صورتم پنهان شودصورت خود را به پیش صورت احمد نهم
نام شمس الدین تبریزی چو بنویسم بدانکشکر دلخواه را در اشکم کاغذ نهم
غزل شماره ۱۵۹۴
ایها العشاق آتش گشته چون استاره ایملاجرم رقصان همه شب گرد آن مه پاره ایم
تا بود خورشید حاضر هست استاره ستیربی رخ خورشید ما می دانک ما آواره ایم
الصلا ای عاشقان هان الصلا این کاریانباده کاری است این جا زانک ما این کاره ایم
هر سحر پیغام آن پیغامبر خوبان رسدکالصلا بیچارگان ما عاشقان را چاره ایم
نعره لبیک لبیک از همه برخاستهمصحف معنی تویی ما هر یکی سی پاره ایم
خونبهای کشتگان چون غمزه خونی اوستدر میان خون خود چون طفلک خون خواره ایم
کوه طور از باده اش بیخود شد و بدمست شدما چه کوه آهنیم آخر چه سنگ خاره ایم
یک جو از سرش نگوییم ار همه جو جو شویمگرد خرمنگاه چرخ ار چه که ما سیاره ایم
همچو مریم حامله نور خدایی گشته ایمگر چو عیسی بسته این جسم چون گهواره ایم
از درون باره این عقل خود ما را مجوزانک در صحرای عشقش ما برون باره ایم
عشق دیوانه ست و ما دیوانه دیوانه ایمنفس اماره ست و ما اماره اماره ایم
مفخر تبریز شمس الدین تو بازآ زین سفربهر حق یک بارگی ما عاشق یک باره ایم
غزل شماره ۱۵۹۵
سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیمعالمی برهم زدیم و چست و بیرون تاختیم
چون براق عشق عرشی بود زیر ران ماگنبدی کردیم و سوی چرخ گردون تاختیم
عالم چون را مثال ذره ها برهم زدیمتا به پیش تخت آن سلطان بی چون تاختیم
فهم و وهم و عقل انسان جملگی در ره بریختچونک از شش حد انسان سخت افزون تاختیم
چونک در سینور مجنونان آن لیلی شدیمسرکش آمد مرکب و از حد مجنون تاختیم
نفس چون قارون ز سعی ما درون خاک شدبعد از آن مردانه سوی گنج قارون تاختیم
دشت و هامون روح گیرد گر بیابد ذره ایز آنچ ما از نور او در دشت و هامون تاختیم
بس صدف های چو گوهر زیر سنگی کوفتیمتا به سوی گنج های در مکنون تاختیم
سوی شمع شمس تبریزی به بیشه شیر جانبوده پروانه نپنداری که اکنون تاختیم
غزل شماره ۱۵۹۶
چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیمیار تنهاماندگان را دم به دم می خواندیم
جمله یاران چون خیال از پیش ما برخاستندما خیال یار خود را پیش خود بنشاندیم
ساعتی از جوی مهرش آب بر دل می زدیمساعتی زیر درختش میوه می افشاندیم
ساعتی می کرد بر ما شکر و گوهر نثارساعتی از شکر او ما مگس می راندیم
چون خیال او درآمد بر درش دربان شدیمچون خیال او برون شد ما در این درماندیم
غزل شماره ۱۵۹۷
این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریمجمع مستان را بخوان تا باده ها با هم خوریم
باده ای کابرار را دادند اندر یشربونبا جنید و بایزید و شبلی و ادهم خوریم
ابر نبود ماه ما را تا جفای شب کشیممرگ نبود عاشقان را تا غم ماتم خوریم
نفس ماده کیست تا ما تیغ خود بر وی زنیمزخم بر رستم زنیم و زخم از رستم خوریم
بود مردم خوار عالم خلق عالم را بخوردخالق آورده ست ما را تا که ما عالم خوریم
این جهان افسونگرست و وعده فردا دهدما از آن زیرکتریم ای خوش پسر که دم خوریم
گر پری زادیم شب جمعیت پریان بودور ز آدم زاده ایم آن باده با آدم خوریم
گه از آن کف گوهر هستی و سرمستی بریمگه از آن دف نعره و فریاد زیر و بم خوریم
ماهییم و ساقی ما نیست جز دریای عشقهیچ دریا کم شود زان رو که بیش و کم خوریم
گه چو گردون از مه و خورشید اشکم پر کنیمگر چو خورشید آب ها را جمله بی اشکم خوریم
شمس تبریزی تو سلطانی و ما بنده توییملاجرم در دور تو باده به جام جم خوریم
غزل شماره ۱۵۹۸
ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیمدیده از روی نگارینش نگارستان کنیم
گر ز داغ هجر او دردی است در دل های ماز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم
چون به دست ما سپارد زلف مشک افشان خویشپیش مشک افشان او شاید که جان قربان کنیم
آن سر زلفش که بازی می کند از باد عشقمیل دارد تا که ما دل را در او پیچان کنیم
او به آزار دل ما هر چه خواهد آن کندما به فرمان دل او هر چه گوید آن کنیم
این کنیم و صد چنین و منتش بر جان ماستجان و دل خدمت دهیم و خدمت سلطان کنیم
آفتاب رحمتش در خاک ما درتافته ستذره های خاک خود را پیش او رقصان کنیم
ذره های تیره را در نور او روشن کنیمچشم های خیره را در روی او تابان کنیم
چوب خشک جسم ما را کو به مانند عصاستدر کف موسی عشقش معجز ثعبان کنیم
گر عجب های جهان حیران شود در ما رواستکاین چنین فرعون را ما موسی عمران کنیم
نیمه ای گفتیم و باقی نیم کاران بو برندیا برای روز پنهان نیمه را پنهان کنیم
غزل شماره ۱۵۹۹
چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستمگرم در کار آمدم موقوف مطرب نیستم
همچو سایه در طوافم گرد نور آفتابگه سجودش می کنم گاهی به سر می ایستم
گه درازم گاه کوته همچو سایه پیش نورجمله فرعونم چو هستم چون نیم موسیستم
من میان اصبعین حکم حقم چون قلمدر کف موسی عصا گاهی و گه افعیستم
عشق را اندیشه نبود زانک اندیشه عصاستعقل را باشد عصا یعنی که من اعمیستم
روح موقوف اشارت می بنالد هر دمیبر سر ره منتظر موقوف یک آریستم
چون از این جا نیستم این جا غریبم من غریبچون در این جا بی قرارم آخر از جاییستم
غزل شماره ۱۶۰۰
از شهنشه شمس دین من ساغری را یافتمدر درون ساغرش چشمه خوری را یافتم
تابش سینه و برت را خود ندارد چشم تابشکر ایزد را که من زین دلبری را یافتم
میرداد قهر چون ماری فروکوبد سرشآنک گوید در دو کونش هم سری را یافتم
چون درون طره اش دریافتم دل را عجبدر درون مشک رفتم عنبری را یافتم
گر ببینی طوطی جان مرا گرد لبشمی پرد پرک زنان که شکری را یافتم
گر بپرسندت حکایت کن که من بر جام لعلعاشقی مستی جوانی می خوری را یافتم
گر کسی منکر شود تو گردن او را ببندمی کشانش روسیه که منکری را یافتم
در میان طره اش رخسار چون آتش ببینگو میان مشک و عنبر مجمری را یافتم
چون گشاید لعل را او تا نثار در کندگو که در خورشید از رحمت دری را یافتم
چون دکان سرپزان سرها و دل ها پیش اوهست بی پایان در آن سرها سری را یافتم
چون نگه کردم سر من بود پر از عشق اومن برون از هر دو عالم منظری را یافتم
من به برج ثور دیدم منکر آن آفتابگاو جستم من ز ثور و خود خری را یافتم
من صف رستم دلان جستم بدیدم شاه راترک آن کردم چو بی صف صفدری را یافتم
من همی کشتی سوی تبریز راندم می نرفتپس ز جان بر کشتی خود لنگری را یافتم