غزل شماره ۱۶۰۱
بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیمیار آمد در میان ما از میان برخاستیم
از فنا رو تافتیم و در بقا دربافتیمبی نشان را یافتیم و از نشان برخاستیم
گرد از دریا برآوردیم و دود از نه فلکاز زمان و از زمین و آسمان برخاستیم
هین که مستان آمدند و راه را خالی کنیدنی غلط گفتم ز راه و راهبان برخاستیم
آتش جان سر برآورد از زمین کالبدخاست افغان از دل و ما چون فغان برخاستیم
کم سخن گوییم وگر گوییم کم کس پی بردباده افزون کن که ما با کم زنان برخاستیم
هستی است آن زنان و کار مردان نیستی استشکر کاندر نیستی ما پهلوان برخاستیم
غزل شماره ۱۶۰۲
می بسازد جان و دل را بس عجایب کان صیامگر تو خواهی تا عجب گردی عجایب دان صیام
گر تو را سودای معراج است بر چرخ حیاتدانک اسب تازی تو هست در میدان صیام
هیچ طاعت در جهان آن روشنی ندهد تو راچونک بهر دیده دل کوری ابدان صیام
چونک هست این صوم نقصان حیات هر ستورخاص شد بهر کمال معنی انسان صیام
چون حیات عاشقان از مطبخ تن تیره بودپس مهیا کرد بهر مطبخ ایشان صیام
چیست آن اندر جهان مهلکتر و خون ریزتربر دل و جان و جا خون خواره شیطان صیام
خدمت خاص نهانی تیزنفع و زودسودچیست پیش حضرت درگاه این سلطان صیام
ماهی بیچاره را آب آن چنان تازه نکردآنچ کرد اندر دل و جان های مشتاقان صیام
در تن مرد مجاهد در ره مقصود دلهست بهتر از حیات صد هزاران جان صیام
گر چه ایمان هست مبنی بر بنای پنج رکنلیک والله هست از آن ها اعظم الارکان صیام
لیک در هر پنج پنهان کرده قدر صوم راچون شب قدر مبارک هست خود پنهان صیام
سنگ بی قیمت که صد خروار از او کس ننگردلعل گرداند چو خورشیدش درون کان صیام
شیر چون باشی که تو از روبهی لرزان شویچیره گرداند تو را بر بیشه شیران صیام
بس شکم خاری کند آن کو شکم خواری کندنیست اندر طالع جمع شکم خواران صیام
خاتم ملک سلیمان است یا تاجی که بختمی نهد بر تارک سرهای مختاران صیام
خنده صایم به است از حال مفطر در سجودزانک می بنشاندت بر خوان الرحمان صیام
در خورش آن بام تون از تو به آلایش بودهمچو حمامت بشوید از همه خذلان صیام
شهوت خوردن ستاره نحس دان تاریک دلنور گرداند چو ماهت در همه کیوان صیام
هیچ حیوانی تو دیدی روشن و پرنور علمتن چو حیوان است مگذار از پی حیوان صیام
شهوت تن را تو همچون نیشکر درهم شکنتا درون جان ببینی شکر ارزان صیام
قطره ای تو سوی بحری کی توانی آمدنسوی بحرت آورد چون سیل و چون باران صیام
پای خود را از شرف مانند سر گردان به صومزانک هست آرامگاه مرد سرگردان صیام
خویشتن را بر زمین زن در گه غوغای نفسدست و پایی زن که بفروشم چنین ارزان صیام
گر چه نفست رستمی باشد مسلط بر دلتلرز بر وی افکند چون بر گل لرزان صیام
ظلمتی کز اندرونش آب حیوان می زهدهست آن ظلمت به نزد عقل هشیاران صیام
گر تو خواهی نور قرآن در درون جان خویشهست سر نور پاک جمله قرآن صیام
بر سر خوان های روحانی که پاکان شسته اندمر تو را همکاسه گرداند بدان پاکان صیام
روزه چون روزت کند روشن دل و صافی روانروز عید وصل شه را ساخته قربان صیام
در صیام ار پا نهی شادی کنان نه با گشادچون حرام است و نشاید پیش غمناکان صیام
زود باشد کز گریبان بقا سر برزندهر که در سر افکند ماننده دامان صیام
غزل شماره ۱۶۰۳
چونک در باغت به زیر سایه طوبیستمگرم در کار آمدم موقوف مطرب نیستم
همچو سایه بر طوافم گرد نور آفتابگه سجودش می کنم گاهی به سر می ایستم
گه درازم گاه کوته همچو سایه پیش نورجمله فرعونم چو هستم چون نیم موسیستم
من میان اصبعین حکم حقم چون قلمدر کف موسی عصا گاهی و گه افعیستم
عشق را اندیشه نبود زانک اندیشه عصاستعقل را باشد عصا یعنی که من اعمیستم
روح موقوف اشارت می بنالد هر دمیبر سر ره منتظر موقوف یک آریستم
چون از این جا نیستم این جا غریبم من غریبچون در این جا بی قرارم آخر از جاییستم
غزل شماره ۱۶۰۴
بده آن باده دوشین که من از نوش تو مستمبده ای حاتم عالم قدح زفت به دستم
ز من ای ساقی مردان نفسی روی مگرداندل من مشکن اگر نه قدح و شیشه شکستم
قدحی بود به دستم بفکندم بشکستمکف صد پای برهنه من از آن شیشه بخستم
تو بدان شیشه پرستی که ز شیشه است شرابتمی من نیست ز شیره ز چه رو شیشه پرستم
بکش ای دل می جانی و بخسب ایمن و فارغکه سر غصه بریدم ز غم و غصه برستم
دل من رفت به بالا تن من رفت به پستیمن بیچاره کجایم نه به بالا نه به پستم
چه خوش آویخته سیبم که ز سنگت نشکیبمز بلی چون بشکیبم من اگر مست الستم
تو ز من پرس که این عشق چه گنج است و چه داردتو مرا نیز از او پرس که گوید چه کسستم
به لب جوی چه گردی بجه از جوی چو مردیبجه از جوی و مرا جو که من از جوی بجستم
فلان قمت اقمنا و لان رحت رحلناچو بخوردی تو بخوردم چو نشستی تو نشستم
منم آن مست دهلزن که شدم مست به میداندهل خویش چو پرچم به سر نیزه ببستم
چه خوش و بیخود شاهی هله خاموش چو ماهیچو ز هستی برهیدم چه کشی باز به هستم
غزل شماره ۱۶۰۵
بزن آن پرده نوشین که من از نوش تو مستمبده ای حاتم مستان قدح زفت به دستم
هله ای سرده مستان به غضب روی مگردانکه من از عربده ناگه قدحی چند شکستم
چه کم آید قدح آن را که دهد بیست سبوکشبشکن شیشه هستی که چو تو نیست پرستم
تو مپرسم که کیی تو بده آن ساغر شش سوچو شدم مست ببینی چه کسستم چه کسستم
چو من از باده پرستی شده ام غرقه مستیدگرم خیره چه جویی که من از جوی تو جستم
بده ای خواجه بابا مکن امروز محاباکه رگ غصه بریدم ز غم و غصه برستم
چو منم سایه حسنت بکنم آنچ بکردیچو بخوردی تو بخوردم چو نشستی تو نشستم
منم آن مست دهلزن که شدم مست به میداندهل خویش چو پرچم به سر نیزه ببستم
خمش ار فانی راهی که فنا خامشی آردچو رهیدیم ز هستی تو مکن باز به هستم
غزل شماره ۱۶۰۶
هله دوشت یله کردم شب دوشت یله کردمدغل و عشوه که دادی به دل پاک بخوردم
بده امشب هم از آنم نخورم عشوه من امشبتو گر از عهد بگردی من از آن عهد نگردم
چو همه نور و ضیایی به دل و دیده درآییبه دم گرم بپرسی چو شنیدی دم سردم
نفسی شاخ نباتم نفسی پیش تو ماتمچه کنم چاره چه دارم به کفت مهره نردم
چو روی مست و پیاده قدمت را همه فرشمچو روی راه سواره ز پی اسب تو گردم
مکن ای جان همه ساله تو به فردام حوالهتو مرا گول گرفتی که سلیمم سره مردم
خود اگر گول و سلیمم تو روا داری و شایدکه دل سنگ بسوزد چو شود واقف دردم
به خدا کت نگذارم کم از این نیز نباشدکه نهی چهره سرخت نفسی بر رخ زردم
وگر از لطف درآیی که بر این هم بفزاییبه یکی بوسه ز شادی دو جهان را بنوردم
فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتنتو گمان داشتی ای جان که مگر رفتم و مردم
غزل شماره ۱۶۰۷
ز فلک قوت بگیرم دهن از لوت ببندمشکم ار زار بگرید من عیار بخندم
مثل بلبل مستم قفس خویش شکستمسوی بالا بپریدم که من از چرخ بلندم
نه چنان مست و خرابم که خورد آتش و آبمهمگی غرق جنونم همگی سلسله مندم
کله ار رفت بر او گو نه کلم سلسله مویمخر اگر مرد بر او گو که بر این پشت سمندم
همه پرباد از آنم که منم نای و تو ناییچو تویی خویش من ای جان پی این خویش پسندم
ز پی قند و نبات تو بسی طبله شکستمز پی آب حیات تو بسی جوی بکندم
چو تویی روح جهان را جهت چشم بدان رااگرم پاک بسوزی سزد ایرا که سپندم
اگر از سوز چو عودم وگر از ساز چو عیدمنه از آن عید بخندم نه از این عود برندم
سر سودای تو دارم سر اندیشه نخارمخبرم نیست که چونم نظرم نیست که چندم
ترشی نیست در آن خد ترش او کرد به قاصدکه اگر روترشم من نه همان شهدم و قندم
چو دلم مست تو باشد همه جان هاست غلامموگر از دست تو آید نکند زهر گزندم
طرف سدره جان را تو فروکش به کفم نهسوی آن قلعه عالی تو برانداز کمندم
نه بر این دخل بچفسم نه از این چرخ بترسمچو فزون خرج کنم من نه فزون دخل دهندم
غزل شماره ۱۶۰۸
چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندمگه از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندم
ز کشاکش چو کمانم به کف گوش کشانمقدر از بام درافتد چو در خانه ببندم
مگر استاره چرخم که ز برجی سوی برجیبه نحوسیش بگریم به سعودیش بخندم
به سما و به بروجش به هبوط و به عروجشنفسی همتک بادم نفسی من هلپندم
نفسی آتش سوزان نفسی سیل گریزانز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم
نفسی فوق طباقم نفسی شام و عراقمنفسی غرق فراقم نفسی راز تو رندم
نفسی همره ماهم نفسی مست الهمنفسی یوسف چاهم نفسی جمله گزندم
نفسی رهزن و غولم نفسی تند و ملولمنفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم
بزن ای مطرب قانون هوس لیلی و مجنونکه من از سلسله جستم وتد هوش بکندم
به خدا که نگریزی قدح مهر نریزیچه شود ای شه خوبان که کنی گوش به پندم
هله ای اول و آخر بده آن باده فاخرکه شد این بزم منور به تو ای عشق پسندم
بده آن باده جانی ز خرابات معانیکه بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم
بپران ناطق جان را تو از این منطق رسمیکه نمی یابد میدان بگو حرف سمندم
غزل شماره ۱۶۰۹
چو یکی ساغر مردی ز خم یار برآرمدو جهان را و نهان را همه از کار برآرم
ز پس کوه برآیم علم عشق نمایمز دل خاره و مرمر دم اقرار برآرم
ز تک چاه کسی را تو به صد سال برآریمن دیوانه بی دل به یکی بار برآرم
چو از آن کوه بلندم کمر عشق ببندمز کمرگاه منافق سر زنار برآرم
بر من نیست من و ما عدمم بی سر و بی پاسر و دل زان بنهادم که سر از یار برآرم
به تو دیوار نمایم سوی خود در بگشایمبه میان دست نباشد در و دیوار برآرم
تا چه از کار فزایی سر و دستار نماییکه من از هر سر مویی سر و دستار برآرم
تو ز بی گاه چه لنگی ز شب تیره چه ترسیکه من از جانب مغرب مه انوار برآرم
تو ز تاتار هراسی که خدا را نشناسیکه دو صد رایت ایمان سوی تاتار برآرم
هله این لحظه خموشم چو می عشق بنوشمزره جنگ بپوشم صف پیکار برآرم
هله شمس الحق تبریز ز فراق تو چنانمکه هیاهوی و فغان از سر بازار برآرم
غزل شماره ۱۶۱۰
منم آن عاشق عشقت که جز این کار ندارمکه بر آن کس که نه عاشق بجز انکار ندارم
دل غیر تو نجویم سوی غیر تو نپویمگل هر باغ نبویم سر هر خار ندارم
به تو آوردم ایمان دل من گشت مسلمانبه تو دل گفت که ای جان چو تو دلدار ندارم
چو تویی چشم و زبانم دو نبینم دو نخوانمجز یک جان که تویی آن به کس اقرار ندارم
چو من از شهد تو نوشم ز چه رو سرکه فروشمجهت رزق چه کوشم نه که ادرار ندارم
ز شکربوره سلطان نه ز مهمانی شیطانبخورم سیر بر این خوان سر ناهار ندارم
نخورم غم نخورم غم ز ریاضت نزنم دمرخ چون زر بنگر گر زر بسیار ندارم
نخورد خسرو دل غم مگر الا غم شیرینبه چه دل غم خورم آخر دل غمخوار ندارم
پی هر خایف و ایمن کنمی شرح ولیکنز سخن گفتن باطن دل گفتار ندارم
تو که بی داغ جنونی خبری گوی که چونیکه من از چون و چگونه دگر آثار ندارم
چو ز تبریز برآمد مه شمس الحق و دینمسر این ماه شبستان سپهدار ندارم
غزل شماره ۱۶۱۱
مکن ای دوست غریبم سر سودای تو دارممن و بالای مناره که تمنای تو دارم
ز تو سرمست و خمارم خبر از خویش ندارمسر خود نیز نخارم که تقاضای تو دارم
دل من روشن و مقبل ز چه شد با تو بگویمکه در این آینه دل رخ زیبای تو دارم
مکن ای دوست ملامت بنگر روز قیامتهمه موجم همه جوشم در دریای تو دارم
مشنو قول طبیبان که شکر زاید صفرابه شکر داروی من کن چه که صفرای تو دارم
هله ای گنبد گردون بشنو قصه ام اکنونکه چو تو همره ماهم بر و پهنای تو دارم
بر دربان تو آیم ندهد راه و براندخبرش نیست که پنهان چه تماشای تو دارم
ز درم راه نباشد ز سر بام و دریچهستر الله علینا چه علالای تو دارم
هله دربان عوان خو مدهم راه و سقط گوچو دفم می زن بر رو دف و سرنای تو دارم
چو دف از سیلی مطرب هنرم بیش نمایدبزن و تجربه می کن همه هیهای تو دارم
هله زین پس نخروشم نکنم فتنه نجوشمبه دلم حکم کی دارد دل گویای تو دارم
غزل شماره ۱۶۱۲
منم آن کس که نبینم بزنم فاخته گیرممن از آن خارکشانم که شود خار حریرم
به کی مانم به کی مانم که سطرلاب جهانمهمه اشکال فلک را به یکایک بپذیرم
ز پس کوه معانی علم عشق برآمدچو علمدار برآمد برهاند ز زحیرم
ز سحر گر بگریزم تو یقین دان که خفاشمز ضرر گر بگریزم تو یقین دان که ضریرم
چو ز بادی بگریزم چو خسم سخره بادمچو دهانم نپذیرد به خدا خام و خمیرم
نه چو خورشید جهانم شه یک روزه فانیکه نیندیشد و گوید که چه میرم که بمیرم
نه چو گردون نه چو چرخم نه چو مرغم نه چو فرخمنه چو مریخ سلح کش نه چو مه نیمه و زیرم
چو منی خوار نباشد که تویی حافظ و یارمبر خلق ابن قلیلم بر تو ابن کثیرم
هنر خویش بپوشم ز همه تا نخرندمبدو صد عیب بلنگم که خرد جز تو امیرم
نخورم جز جگر و دل که جگرگوشه شیرمنه چون یوزان خسیسم که بود طعمه پنیرم
ز شرر زان نگریزم که زرم نی زر قلبمز خطر زان نگریزم که در این ملک خطیرم
همگان مردنیانند نمایند و نپایندتو بیا کآب حیاتی که ز تو نیست گزیرم
تو مرا جان بقایی که دهی جام حیاتمتو مرا گنج عطایی که نهی نام فقیرم
هله بس کن هله بس کن کم آواز جرس کنکه کهم من نه صدایم قلمم من نه صریرم
فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتنهمه می گوی و مزن دم ز شهنشاه شهیرم
غزل شماره ۱۶۱۳
به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزموگر از من طلبی جان نستیزم نستیزم
قدحی دارم بر کف به خدا تا تو نیاییهله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم
سحرم روی چو ماهت شب من زلف سیاهتبه خدا بی رخ و زلفت نه بخسبم نه بخیزم
ز جلال تو جلیلم ز دلال تو دلیلمکه من از نسل خلیلم که در این آتش تیزم
بده آن آب ز کوزه که نه عشقی است دوروزهچو نماز است و چو روزه غم تو واجب و ملزم
به خدا شاخ درختی که ندارد ز تو بختیاگرش آب دهد یم شود او کنده هیزم
بپر ای دل سوی بالا به پر و قوت مولاکه در آن صدر معلا چو تویی نیست ملازم
همگان وقت بلاها بستایند خدا راتو شب و روز مهیا چو فلک جازم و حازم
صفت مفخر تبریز نگویم به تمامتچه کنم رشک نخواهد که من آن غالیه بیزم
غزل شماره ۱۶۱۴
بزن آن پرده دوشین که من امروز خموشمز تف آتش عشقت من دلسوز خموشم
منم آن باز که مستم ز کله بسته شدستمز کله چشم فرازم ز کله دوز خموشم
ز نگار خوش پنهان ز یکی آتش پنهانچو دل افروخته گشتم ز دلفروز خموشم
چو بدیدم که دهانم شد غماز نهانمسخن فاش چه گویم که ز مرموز خموشم
به ره عشق خیالش چو قلاووز من آمدز رهش گویم لیکن ز قلاووز خموشم
ز غم افروخته گشتم به غم آموخته گشتمز غم ار ناله برآرم ز غم آموز خموشم
غزل شماره ۱۶۱۵
من اگر دست زنانم نه من از دست زنانمنه از اینم نه از آنم من از آن شهر کلانم
نه پی زمر و قمارم نه پی خمر و عقارمنه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه چنانم
من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابمنه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهل زمانم
خرد پوره آدم چه خبر دارد از این دمکه من از جمله عالم به دو صد پرده نهانم
مشنو این سخن از من و نه زین خاطر روشنکه از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم
رخ تو گر چه که خوب است قفص جان تو چوب استبرم از من که بسوزی که زبانه ست زبانم
نه ز بویم نه ز رنگم نه ز نامم نه ز ننگمحذر از تیر خدنگم که خدایی است کمانم
نه می خام ستانم نه ز کس وام ستانمنه دم و دام ستانم هله ای بخت جوانم
چو گلستان جنانم طربستان جهانمبه روان همه مردان که روان است روانم
شکرستان خیالت بر من گلشکر آردبه گلستان حقایق گل صدبرگ فشانم
چو درآیم به گلستان گل افشان وصالتز سر پا بنشانم که ز داغت به نشانم
عجب ای عشق چه جفتی چه غریبی چه شگفتیچو دهانم بگرفتی به درون رفت بیانم
چو به تبریز رسد جان سوی شمس الحق و دینمهمه اسرار سخن را به نهایت برسانم
غزل شماره ۱۶۱۶
ز یکی پسته دهانی صنمی بسته دهانمچو برویید نباتش چو شکر بست زبانم
همه خوبی قمر او همه شادی است مگر اوکه از او من تن خود را ز شکر بازندانم
تو چه پرسی که کدامی تو در این عشق چه نامیصنما شاه جهانی ز تو من شاد جهانم
چو قدح ریخته گشتم به تو آمیخته گشتمچو بدیدم که تو جانی مثل جان پنهانم
وگرم هست اگر من بنه انگشت تو بر منکه من اندر طلب خود سر انگشت گزانم
چو از او در تک و تابم ز پیش سخت شتابمچو مرا برد به نارم دو چو خود بازستانم
چو شکرگیر تو گشتم چو من از تیر تو گشتمچه شد ار بهر شکارت شکند تیر و کمانم
چو صلاح دل و دین را مه خورشید یقین رابه تو افتاد محبت تو شدی جان و روانم
غزل شماره ۱۶۱۷
بت بی نقش و نگارم جز تو یار ندارمتویی آرام دل من مبر ای دوست قرارم
ز جفای تو حزینم جز عشقت نگزینمهوسی نیست جز اینم جز از این کار ندارم
تو به رخسار چو ماهی چه لطیفی و چه شاهیتو مرا پشت و پناهی ز تو آراسته کارم
جز عشقت نپذیرم جز زلف تو نگیرمکه در این عهد چو تیرم که بر این چنگ چو تارم
تن ما را همه جان کن همه را گوهر کان کنز طرب چشمه روان کن به سوی باغ و بهارم
غزل شماره ۱۶۱۸
علم عشق برآمد برهانم ز زحیرمبه لب چشمه حیوان بکشم پای بمیرم
به که مانم به که مانم که سطرلاب جهانمچو قضا حکم روانم نه امیرم نه وزیرم
بروی ای عالم هستی همه را پای ببستیتو اگر جان منستی نپذیرم نپذیرم
غزل شماره ۱۶۱۹
تو گواه باش خواجه که ز توبه توبه کردمبشکست جام توبه چو شراب عشق خوردم
به جمال بی نظیرت به شراب شیرگیرتکه به گرد عهد و توبه نروم دگر نگردم
به لب شکرفشانت به ضمیر غیب دانتکه نه سخره جهانم نه زبون سرخ و زردم
به رخ چو آفتابت به حلاوت خطابتکه هزارساله ره من ز ورای گرم و سردم
به هوای همچو رخشت به لوای روح بخشتکه بجز تو کس نداند که کیم چگونه مردم
به سعادت صباحت به قیامت صبوحتکه سجل آسمان را به فر تو درنوردم
هله ای شه مخلد تو بگو به ساقی خودچو کسی ترش درآید دهدش ز درد در دم
هله تا دوی نباشد کهن و نوی نباشدکه در این مقام عشرت من از آن جمع فردم
بدهش از آن رحیقی که شود خوشی عشیقیکه ز مستی و خرابی برهد ز عکس و طردم
نه در او حسد بماند نه غم جسد بماندخوش و پاک بازآید به سوی بساط نردم
به صفا مثال زهره به رضا به سان مهرهنه نصیبه جو نه بهره که ببردم و نبردم
بپریده از زمانه ز هوای دام و دانهکه در این قمارخانه چو گواه بی نبردم
پس از این خموش باشم همه گوش و هوش باشمکه نه بلبلم نه طوطی همه قند و شاخ وردم
غزل شماره ۱۶۲۰
هوسی است در سر من که سر بشر ندارممن از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم
دو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانیمن از او بجز جمالش طمعی دگر ندارم
کمر و کلاه عشقش به دو کون مر مرا بسچه شد ار کله بیفتد چه غم ار کمر ندارم
سحری ببرد عشقش دل خسته را به جاییکه ز روز و شب گذشتم خبر از سحر ندارم
سفری فتاد جان را به ولایت معانیکه سپهر و ماه گوید که چنین سفر ندارم
ز فراق جان من گر ز دو دیده در فشاندتو گمان مبر که از وی دل پرگهر ندارم
چه شکرفروش دارم که به من شکر فروشدکه نگفت عذر روزی که برو شکر ندارم
بنمودمی نشانی ز جمال او ولیکندو جهان به هم برآید سر شور و شر ندارم
تبریز عهد کردم که چو شمس دین بیایدبنهم به شکر این سر که به غیر سر ندارم
غزل شماره ۱۶۲۱
چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویمنه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم
چو رسول آفتابم به طریق ترجمانیپنهان از او بپرسم به شما جواب گویم
به قدم چو آفتابم به خرابه ها بتابمبگریزم از عمارت سخن خراب گویم
به سر درخت مانم که ز اصل دور گشتمبه میانه قشورم همه از لباب گویم
من اگر چه سیب شیبم ز درخت بس بلندممن اگر خراب و مستم سخن صواب گویم
چو دلم ز خاک کویش بکشیده است بویشخجلم ز خاک کویش که حدیث آب گویم
بگشا نقاب از رخ که رخ تو است فرختو روا مبین که با تو ز پس نقاب گویم
چو دلت چو سنگ باشد پر از آتشم چو آهنتو چو لطف شیشه گیری قدح و شراب گویم
ز جبین زعفرانی کر و فر لاله گویمبه دو چشم ناودانی صفت سحاب گویم
چو ز آفتاب زادم به خدا که کیقبادمنه به شب طلوع سازم نه ز ماهتاب گویم
اگرم حسود پرسد دل من ز شکر ترسدبه شکایت اندرآیم غم اضطراب گویم
بر رافضی چگونه ز بنی قحانه لافمبر خارجی چگونه غم بوتراب گویم
چو رباب از او بنالد چو کمانچه رو درافتمچو خطیب خطبه خواند من از آن خطاب گویم
به زبان خموش کردم که دل کباب دارمدل تو بسوزد ار من ز دل کباب گویم
غزل شماره ۱۶۲۲
تو ز من ملول گشتی که من از تو ناشتابمصنما چه می شتابی که بکشتی از شتابم
تو رئیسی و امیری دم و پند کس نگیریصنما چه زودسیری که ز سیریت خرابم
چه شود اگر زمانی بدهی مرا امانیکه نه سیخ سوزد ای جان نه تبه شود کبابم
چه شود اگر بسازی نشتابی و نتازینشود دلم نمازی چو ببرد یار آبم
تو چه عاشق فراقی چه ملولی و چه عاقیز کف جز تو ساقی ندهد طرب شرابم
بطپد دلم که ناگه برود به حجره آن مهچو نهان شد آفتابم به دو دیده چون سحابم
به کمی چو ذره هایم من اگر گشاده پایمچه کنم وفا ندارد به طلوع آفتابم
عجب آسمان چه بارد که زمین مطیع نبودتو هر آنچ پیشم آری چه کنم که برنتابم
تو چو من اگر بجویی به شمار خاک یابیچو تویی اگر بجویم به چراغ ها نیابم
نفسی وجود دارم که تو را سجود آرمکه سجود توست جانا دعوات مستجابم
تو بگفتیم که دل را ز جهانیان فروشودل خود چگونه شویم چو ببرد هجرت آبم
صنما چو من کم آید به کمی و جان سپاریکه ز رشک دل کبابم و به اشک چون سحابم
به سحر تویی صبوحم به سفر تویی فتوحمبه بدل تویی بهشتم به عمل تویی ثوابم
تو چو بوبک ربابی به ستیزه تن زدستیمن خسته از ستیزت به نفیر چون ربابم
تو نه آن شکرجوابی که جواب من نیاییمگر احمقم گرفتی که سکوت شد جوابم
غزل شماره ۱۶۲۳
هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدمپی من تصوری را که بکرد هم بدیدم
سگ او گزید پایم بنمود بس جفایمنگزم چو سگ من او را لب خویش را گزیدم
چو به رازهای فردان برسیده ام چو مردانچه بدین تفاخر آرم که به راز او رسیدم
همه عیب از من آمد که ز من چنین فن آمدکه به قصد کزدمی را سوی پای خود کشیدم
چو بلیس کو ز آدم بندید جز که نقشیمن از این بلیس ناکس به خدا که نابدیدم
برسان به همدمانم که من از چه روگرانمچو گزید مار رانم ز سیه رسن رمیدم
خمشان بس خجسته لب و چشم برببستهز رهی که کس نداند به ضمیرشان دویدم
چو ز دل به جانب دل ره خفیه است و کاملز خزینه های دل ها زر و نقره برگزیدم
به ضمیر همچو گلخن سگ مرده درفکندمز ضمیر همچو گلشن گل و یاسمن بچیدم
بد و نیک دوستان را به کنایت ار بگفتمبه بهینه پرده آن را چو نساج برتنیدم
چو دلم رسید ناگه به دلی عظیم و آگهز مهابت دل او به مثال دل طپیدم
چو به حال خویش شادی تو به من کجا فتادیپس کار خویشتن رو که نه شیخ و نه مریدم
به سوی تو ای برادر نه مسم نه زر سرخمز در خودم برون ران که نه قفل و نه کلیدم
تو بگیر آن چنانک بنگفتم این سخن هماگرم به یاد بودی به خدا نمی چخیدم
غزل شماره ۱۶۲۴
خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارمسر مست گفته باشد من از این خبر ندارم
شب و روز می بکوشم که برهنه را بپوشمنه چنان دکان فروشم که دکان نو برآرم
علمی به دست مستی دو هزار مست با ویبه میان شهر گردان که خمار شهریارم
به چه میخ بندم آن را که فقاع از او گشایدچه شکار گیرم آن جا که شکار آن شکارم
دهلی بدین عظیمی به گلیم درنگنجدفر و نور مه بگوید که من اندر این غبارم
به سر مناره اشتر رود و فغان برآردکه نهان شدم من این جا مکنید آشکارم
شتر است مرد عاشق سر آن مناره عشق استکه مناره هاست فانی و ابدی است این منارم
تو پیازهای گل را به تک زمین نهان کنبه بهار سر برآرد که من آن قمرعذارم
سر خنب چون گشادی برسان وظیفه ها رابه میان دور ما آ که غلام این دوارم
پی جیب توست این جا همه جیب ها دریدهپی سیب توست ای جان که چو برگ بی قرارم
همه را به لطف جان کن همه را ز سر جوان کنبه شراب اختیاری که رباید اختیارم
همه پرده ها بدران دل بسته را بپرانهله ای تو اصل اصلم به تو است هم مطارم
به خدا که روز نیکو ز بگه بدید باشدکه درآید آفتابش به وصال در کنارم
تو خموش تا قرنفل بکند حکایت گلبر شاهدان گلشن چو رسید نوبهارم
غزل شماره ۱۶۲۵
دو هزار عهد کردم که سر جنون نخارمز تو درشکست عهدم ز تو باد شد قرارم
ز ره زیاده جویی به طریق خیره روییبروم که کدخدایم غله بدروم بکارم
همه حل و عقد عالم چو به دست غیب آمدمن بوالفضول معجب تو بگو که بر چه کارم
چو قضا به سخره خواهد که ز سبلتی بخنددسگ لنگ را بگوید که برس بدان شکارم
چو بر اوش رحم آید خبرش کند که بنشینبهل اختیار خود را تو به پیش اختیارم
اگرت شکار باید ز منت شکار خوشترهمه صیدهای جان را به نثار بر تو بارم
نه ز دام من ملالی نه ز جام من وبالینه نظیر من جمالی چه غریب و ندره یارم
خمش ار دگر بگویم ز مقالت خوش اوبپرد کبوتر دل سوی اولین مطارم
تبریز و شمس دین شد سبب فروغ اختررخ شمس از او منور به فراز سبز طارم