غزل شماره ۱۶۲۶
فلکا بگو که تا کی گله های یار گویمنبود شبی که آیم ز میان کار گویم
ز میان او مقامم کمر است و کوه و صحرابجهم از این میان و سخن و کنار گویم
ز فراق گلستانش چو در امتحان خارمبرهم ز خار چون گل سخن از عذار گویم
همه بانگ زاغ آید به خرابه های بهمنبرهم از این چو بلبل صفت بهار گویم
گرهی ز نقد غنچه بنهم به پیش سوسنصفتی ز رنگ لاله به بنفشه زار گویم
بکشد ز کبر دامن دل من چو دلبر آیدبدرد نظر گریبان چو ز انتظار گویم
بنهد کلاه از سر خم خاص خسروانیبجهد ز مهر ساقی چو من از خمار گویم
غزل شماره ۱۶۲۷
نظری به کار من کن که ز دست رفت کارمبه کسم مکن حواله که بجز تو کس ندارم
چه کمی درآید آخر به شرابخانه تواگر از شراب وصلت ببری ز سر خمارم
چو نیم سزای شادی ز خودم مدار بی غمکه در این میان همیشه غم توست غمگسارم
غزل شماره ۱۶۲۸
دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدممست بخشایش او گشتم و جان بخشیدم
جهت مهر سلیمان همه تن موم شدموز پی نور شدن موم مرا مالیدم
رای او دیدم و رای کژ خود افکندمنای او گشتم و هم بر لب او نالیدم
او به دست من و کورانه به دستش جستممن به دست وی و از بی خبران پرسیدم
ساده دل بودم و یا مست و یا دیوانهترس ترسان ز زر خویش همی دزدیدم
از ره رخنه چو دزدان به رز خود رفتمهمچو دزدان سمن از گلشن خود می چیدم
بس کن و راز مرا بر سر انگشت مپیچکه من از پنجه پیچ تو بسی پیچیدم
شمس تبریز که نور مه و اختر هم از اوستگر چه زارم ز غمش همچو هلال عیدم
غزل شماره ۱۶۲۹
دل چه خورده ست عجب دوش که من مخمورمیا نمکدان کی دیده ست که من در شورم
هر چه امروز بریزم شکنم تاوان نیستهر چه امروز بگویم بکنم معذورم
بوی جان هر نفسی از لب من می آیدتا شکایت نکند جان که ز جانان دورم
گر نهی تو لب خود بر لب من مست شویآزمون کن که نه کمتر ز می انگورم
ساقیا آب درانداز مرا تا گردنزانک اندیشه چو زنبور بود من عورم
شب گه خواب از این خرقه برون می آیمصبح بیدار شوم باز در او محشورم
هین که دجال بیامد بگشا راه مسیحهین که شد روز قیامت بزن آن ناقورم
گر به هوش است خرد رو جگرش را خون کنور نه پاره ست دلم پاره کن از ساطورم
باده آمد که مرا بیهده بر باد دهدساقی آمد به خرابی تن معمورم
روز و شب حامل می گشته که گویی قدحمبی کمر چست میان بسته که گویی مورم
سوی خم آمده ساغر که بکن تیمارمخم سر خویش گرفته ست که من رنجورم
ما همه پرده دریده طلب می رفتهمی نشسته به بن خم که چه من مستورم
تو که مست عنبی دور شو از مجلس ماکه دلت را ز جهان سرد کند کافورم
چون تنم را بخورد خاک لحد چون جرعهبر سر چرخ جهد جان که نه جسمم نورم
نیم آن شاه که از تخت به تابوت رومخالدین ابدا شد رقم منشورم
اگر آمیخته ام هم ز فرح ممزوجموگر آویخته ام هم رسن منصورم
جام فرعون نگیرم که دهان گنده کندجان موسی است روان در تن همچون طورم
هله خاموش که سرمست خموش اولیترمن فغان را چه کنم نی ز لبش مهجورم
شمس تبریز که مشهورتر از خورشید استمن که همسایه شمسم چو قمر مشهورم
غزل شماره ۱۶۳۰
گر مرا خار زند آن گل خندان بکشمور لبش جور کند از بن دندان بکشم
ور بسوزد دل مسکین مرا همچو سپندپای کوبان شوم و سوز سپندان بکشم
گر سر زلف چو چوگانش مرا دور کندهمچنین سجده کنان تا بن میدان بکشم
لعل در کوه بود گوهر در قلزم تلخاز پی لعل و گهر این بخورم آن بکشم
این نبوده ست و نباشد که من از طنز و گزافگهر از ره ببرم لعل بدخشان بکشم
رخم از خون جگر صدره اطلس پوشیدچه شود گر ز خطا خلعت سلطان بکشم
من چو در سایه آن زلف پریشان جمعملازمم نیست که من راه پریشان بکشم
همرهانم همه رفتند سوی رهزن دلبگشایید رهم تا سوی ایشان بکشم
گر کسی قصه کند بارکشی مجنونیاز درون نعره زند دل که دو چندان بکشم
ور به زندان بردم یوسف من بی گنهیهمچو یوسف بروم وحشت زندان بکشم
گر دلم سر کشد از درد تو جان سیر شودجان و دل تا برود بی دل و بی جان بکشم
شور و شر در دو جهان افتد از عنبر و مشکچونک من دامن مشکین تو پنهان بکشم
غزل شماره ۱۶۳۱
در فروبند که ما عاشق این میکده ایمدرده آن باده جان را که سبک دل شده ایم
برجه ای ساقی چالاک میان را بربندبه خدا کز سفر دور و دراز آمده ایم
برگشا مشک طرب را که ز رشک کف تواز کف زهره به صد لابه قدح نستده ایم
در فروبند و ز رحمت در پنهان بگشاچاره رطل گران کن که همه می زده ایم
زان سبو غسل قیامت بده از وسوسه امبه حق آنک ز آغاز حریفان بده ایم
ما همه خفته تو بر ما لگدی چند زدیبرجهیدیم خمارانه در این عربده ایم
گر علی الریق تو را باده دهی قاعده نیستهین بده ما ملک الموت چنین قاعده ایم
فلسفی زین بخورد فلسفه اش غرق شودکه گمان داشت که ما زان علل فاسده ایم
آن نهنگیم که دریا بر ما یک قدح استما نه مردان ثرید و عدس و مایده ایم
هله خاموش کن و فایده و فضل بهلکه ز فضله فایده فایده ایم
غزل شماره ۱۶۳۲
هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیمجهت توشه ره ذکر وصالت بردیم
تا که ما را و تو را تذکره ای باشد یاددل خسته به تو دادیم و خیالت بردیم
آن خیال رخ خوبت که قمر بنده اوستوان خم ابروی مانند هلالت بردیم
وان شکرخنده خوبت که شکر تشنه اوستز شکرخانه مجموع خصالت بردیم
چون کبوتر چو بپریم به تو بازآییمزانک ما این پر و بال از پر و بالت بردیم
هر کجا پرد فرعی به سوی اصل آیدهر چه داریم همه از عز و جلالت بردیم
شمس تبریز شنو خدمت ما را ز صباگر شمال است و صبا هم ز شمالت بردیم
غزل شماره ۱۶۳۳
در فروبند که ما عاشق این انجمنیمتا که با یار شکرلب نفسی دم بزنیم
نقل و باده چه کم آید چو در این بزم دریمسرو و سوسن چه کم آید چو میان چمنیم
باده تو به کف و باد تو اندر سر ماستفارغ از باد و بروت حسن و بوالحسنیم
چو تویی مشعله ما ز تو شمع فلکیمچو تویی ساقی بگزیده گزین زمنیم
رسن دام تو ما را چو رهانید ز چاهما از آن روز رسن باز و حریف رسنیم
عقل عقل و دل دل جان دو صد جان چو توییواجب آید که به اقبال تو بر تن نتنیم
چونک بر بام فلک از پی ما خیمه زدندما از این خرگله خرگاه چرا برنکنیم
همچو سیمرغ دعاییم که بر چرخ پریمهمچو سرهنگ قضاییم که لشکر شکنیم
ما چو سیلیم و تو دریا ز تو دور افتادیمبه سر و روی دوان گشته به سوی وطنیم
روکشان نعره زنانیم در این راه چو سیلنه چو گردابه گندیده به خود مرتهنیم
هین از آن رطل گران ده سبکم بیش مگوور بگویی تو همین گو که غریق مننیم
شمس تبریز که سرمایه لعل است و عقیقما از او لعل بدخشان و عقیق یمنیم
غزل شماره ۱۶۳۴
عقل گوید که من او را به زبان بفریبمعشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
جان به دل گوید رو بر من و بر خویش مخندچیست کو را نبود تاش بدان بفریبم
نیست غمگین و پراندیشه و بی هوشی جویتا من او را به می و رطل گران بفریبم
ناوک غمزه او را به کمان حاجت نیستتا خدنگ نظرش را به کمان بفریبم
نیست محبوس جهان بسته این عالم خاکتا من او را به زر و ملک جهان بفریبم
او فرشته ست اگر چه که به صورت بشر استشهوتی نیست که او را به زنان بفریبم
خانه کاین نقش در او هست فرشته برمدپس کیش من به چنین نقش و نشان بفریبم
گله اسب نگیرد چو به پر می پردخور او نور بود چونش به نان بفریبم
نیست او تاجر و سوداگر بازار جهانتا به افسونش به هر سود و زیان بفریبم
نیست محجوب که رنجور کنم من خود راآه آهی کنم او را به فغان بفریبم
سر ببندم بنهم سر که من از دست شدمرحمتش را به مرض یا خفقان بفریبم
موی در موی ببیند کژی و فعل مراچیست پنهان بر او کش به نهان بفریبم
نیست شهرت طلب و خسرو شاعربارهکش به بیت غزل و شعر روان بفریبم
عزت صورت غیبی خود از آن افزون استکه من او را به جنان یا به جنان بفریبم
شمس تبریز که بگزیده و محبوب وی استمگر او را به همان قطب زمان بفریبم
غزل شماره ۱۶۳۵
دم به دم از ره دل پیک خیالش رسدمتابشی نو به نو از حسن و جمالش رسدم
یا رب این بوی طرب از طرف فردوس استیا نسیمی است که از روز وصالش رسدم
این ز عشق است که مغزم ز طرب خیره شده ستیا که جامی است که از خمر حلالش رسدم
یا چو بازی است که از عشق همی پراندیا کبوتربچگان از پر و بالش رسدم
سرکشان از طرف غیب به من می آیندوین مددها همه از لذت حالش رسدم
غزل شماره ۱۶۳۶
از بت باخبر من خبری می رسدموز لب چون شکر او شکری می رسدم
شکر اندر شکر اندر شکر استشکری در دهن است و دگری می رسدم
هر دم از گلشن او طرفه گلی می سکلمهر زمان تازه گل از شاخ تری می رسدم
خیره از عشق ویم کز هوسش هر نفسیعاشق سوخته خیره سری می رسدم
آن یکی زرد شده کآتش او می کشدموین دگر هست که از وی نظری می رسدم
وان دگر بر در آن خانه او بنشستهکه در ار باز نشد بانگ دری می رسدم
وان یکی بر سر آن خاک سرک بنهادهکه ز خاکش صفت جانوری می رسدم
غزل شماره ۱۶۳۷
منم آن دزد که شب نقب زدم ببریدمسر صندوق گشادم گهری دزدیدم
ز زلیخای حرم چادر سر بربودمچو بدیدم رخ یوسف کف خود ببریدم
سر سودای کسی قصد سر من داردکی برد سر ز کف آنک از آن سر دیدم
چو بگفتم نبرم سر سر من گفت آمینچون غمش کند ز بیخم پس از آن روییدم
این چه ماه است که اندر دل و جان ها گرددکه من از گردش او بس چو فلک گردیدم
جان اخوان صفا اوست که اندر هوسشهمه دردی جهان در سر خود مالیدم
اندر این چاه جهان یوسف حسنی است نهانمن بر این چرخ از او همچو رسن پیچیدم
هله ای عشق بیا یار منی در دو جهاناز همه خلق بریدم به تو برچفسیدم
زان چنین در فرحم کز قدحت سرمستمزان گزیده ست مرا حق که تو را بگزیدم
بنهان از همه خلقان چه خوش آیین باغی استکه چو گل در چمنش جامه جان بدریدم
اندر آن باغ یکی دلبر بالاشجری استکه چو برگ از شجر اندر قدمش ریزیدم
بس کنم آنچ بگفت او که بگو من گفتمو آنچ فرمود بپوشان و مگو پوشیدم
شمس تبریز که آفاق از او شد پرنورمن به هر سوی چو سایه ز پیش گردیدم
غزل شماره ۱۶۳۸
مادرم بخت بده است و پدرم جود و کرمفرح ابن الفرح ابن الفرح ابن الفرحم
هین که بکلربک شادی به سعادت برسیدپر شد این شهر و بیابان سپه و طبل و علم
گر به گرگی برسم یوسف مه روی شوددر چهی گر بروم گردد چه باغ ارم
آنک باشد ز بخیلی دل او آهن و سنگخاتم وقت شود پیش من از جود و کرم
خاک چون در کف من زر شود و نقره خامچون مرا راه زند فتنه گر زر و درم
صنمی دارم گر بوی خوشش فاش شودجان پذیرد ز خوشی گر بود از سنگ صنم
مرد غم در فرحش که جبر الله عزاکآن چنان تیغ چگونه نزند گردن غم
بستاند به ستم او دل هر کی خواهدعدل ها جمله غلامان چنین ظلم و ستم
آن چه خال است بر آن رخ که اگر جلوه کندزود بیگانه شود در هوسش خال زعم
گفتم ار بس کنم و قصه فروداشت کنمتو تمامش کنی و شرح کنی گفت نعم
غزل شماره ۱۶۳۹
ای خوشا روز که پیش چو تو سلطان میرمپیش کان شکر تو شکرافشان میرم
صد هزاران گل صدبرگ ز خاکم رویدچونک در سایه آن سرو گلستان میرم
ای بسا دست که خایند حریصان حیاتچونک در پای تو من دست فشانان میرم
شربت مرگ چو اندر قدح من ریزیبر قدح بوسه دهم مست و خرامان میرم
چون به بوی خوش یک سیب تو موسی جان دادپس عجب نیست کز آسیب تو چون جان میرم
چون خزان از خبر مرگ اگر زرد شومچون بهار از لب خندان تو خندان میرم
بارها مردم من وز دم تو زنده شدمگر بمیرم ز تو صد بار بدان سان میرم
من پراکنده بدم خاک بدم جمع شدمپیش جمع تو نشاید که پریشان میرم
همچو فرزند که اندر بر مادر میرددر بر رحمت و بخشایش رحمان میرم
چه حدیث است کجا مرگ بود عاشق رااین محالت که در چشمه حیوان میرم
شمس تبریز کسانی که به تو زنده نیندسوی تو زنده شوم از سوی ایشان میرم
غزل شماره ۱۶۴۰
گر تو خواهی که تو را بی کس و تنها نکنموامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم
این تعلق به تو دارد سر رشته مگذارکژ مباز ای کژ کژباز مکن تا نکنم
گفته ای جان دهمت نان جوین می ندهیبی خبر دانیم ار هیچ مکافا نکنم
گوش تو تا بنمالم نگشاید چشمتدهمت بیم مبارات تو اما نکنم
متفرق شود اجزای تو هنگام اجلتو گمان برده که جمعیت اجزا نکنم
منشی روز و شبم نیست شود هست کنمپس چرا روز تو را عاقبت انشا نکنم
هر دمی حشر نوستت ز ترح تا به فرحپس چرا صبر تو را شکر شکرخا نکنم
هر کسی عاشق کاری ز تقاضای من استپس چه شد کار جزا را که تقاضا نکنم
تا ز زهدان جهان همچو جنینت نبرمدر جهان خرد و عقل تو را جا نکنم
گلشن عقل و خرد پرگل و ریحان طری استچشم بستی به ستیزه که تماشا نکنم
طبل باز شهم ای باز بر این بانگ بیاپیش از آن که بروم نظم غزل ها نکنم
غزل شماره ۱۶۴۱
من چو در گور درون خفته همی فرسایمچو بیایی به زیارت سره بیرون آیم
نفخ صور منی و محشر من پس چه کنممرده و زنده بدان جا که تویی آن جایم
مثل نای جمادیم و خمش بی لب توچه نواها زنم آن دم که دمی در نایم
نی مسکین تو با شکرلب خو کرده ستیاد کن از من مسکین که تو را می پایم
چون نیابم مه رویت سر خود می بندمچون نیابم لب نوشت کف خود می خایم
غزل شماره ۱۶۴۲
ساقیا ما ز ثریا به زمین افتادیمگوش خود بر دم شش تای طرب بنهادیم
دل رنجور به طنبور نوایی دارددل صدپاره خود را به نوایش دادیم
به خرابات بدستیم از آن رو مستیمکوی دیگر نشناسیم در این کو زادیم
ساقیا زین همه بگذر بده آن جام شرابهمه را جمله یکی کن که در این افرادیم
همه را غرق کن و بازرهان زین اعدادمزه ای بخش که ما بی مزه اعدادیم
دل ما یافت از این باده عجایب بوییلاجرم از دم این باده لطیف اورادیم
از برون خسته یاریم و درون رسته یارلاجرم مست و طربناک و قوی بنیادیم
همه مستیم و خرابیم و فنای ره دوستدر خرابات فنا عاقله ایجادیم
هله خاموش بیارام عروسی داریمهله گردک بنشینیم که ما دامادیم
غزل شماره ۱۶۴۳
چند خسپیم صبوح است صلا برخیزیمآب رحمت بستانیم و بر آتش ریزیم
آن کمیت عربی را که فلک پیمای استوقت زین است و لگام است چرا ننگیزیم
خوش برانیم سوی بیشه شیران سیاهشیرگیرانه ز شیران سیه نگریزیم
در زندان جهان را به شجاعت بکنیمشحنه عشق چو با ماست ز کی پرهیزیم
زنگیان شب غم را همه سر برداریمزنگ و رومی چه بود چون به وغا یستیزیم
قدح باده نسازیم جز از کاسه سرگرد هر دیگ نگردیم نه ما کفلیزیم
ز آخور ثور برانیم سوی برج اسدچو اسد هست چه با گله گاو آمیزیم
اندر این منزل هر دم حشری گاو آردچاره نبود ز سر خر چو در این پالیزیم
موج دریای حقایق که زند بر که قافزان ز ما جوش برآورد که ما کاریزیم
بدر ما راست اگر چه چو هلالیم نزارصدر ما راست اگر چه که در این دهلیزیم
گلرخان روی نمایند چو رو بنماییمکه بهاریم در آن باغ نه ما پاییزیم
وز سر ناز بگوییم چه چیزید شماسجده آرند که ما پیش شما ناچیزیم
گلعذاریم ولی پیش رخ خوب شماروی ناشسته و آلوده و بی تمییزیم
آهوان تبتی بهر چرا آمده اندزانک امروز همه مشک و عبر می بیزیم
چون دهد جام صفا بر همه ایثار کنیمور زند سیخ بلا همچو خران نسکیزیم
تاب خورشید ازل بر سر ما می تابدمی زند بر سر ما تیز از آن سرتیزیم
طالع شمس چو ما راست چه باشد اخترروز و شب در نظر شمس حق تبریزیم
غزل شماره ۱۶۴۴
جز ز فتان دو چشمت ز کی مفتون باشیمجز ز زنجیر دو زلفت ز کی مجنون باشیم
جز از آن روی چو ماهت که مهش جویان استدگر از بهر که سرگشته چو گردون باشیم
نار خندان تو ما را صنما گریان کردتا چو نار از غم تو با دل پرخون باشیم
چشم مست تو قدح بر سر ما می ریزدما چه موقوف شراب و می و افیون باشیم
گلفشان رخ تو خرمن گل می بخشدما چه موقوف بهار و گل گلگون باشیم
همچو موسی ز درخت تو حریف نوریمما چرا عاشق برگ و زر قارون باشیم
هر زمان عشق درآید که حریفان چونیدما ز چون گفتن او واله و بی چون باشیم
ما چو زاییده و پرورده آن دریاییمصاف و تابنده و خوش چون در مکنون باشیم
ما ز نور رخ خورشید چو اجرا داریمهمچو مه تیزرو و چابک و موزون باشیم
به دعا نوح خیالت یم و جیحون خواهدبهر این سابح و با چشم چو جیحون باشیم
همچو عشقیم درون دل هر سوداییلیک چون عشق ز وهم همه بیرون باشیم
چونک در مطبخ دل لوت طبق بر طبق استما چرا کاسه کش مطبخ هر دون باشیم
وقف کردیم بر این باده جان کاسه سرتا حریف سری و شبلی و ذاالنون باشیم
شمس تبریز پی نور تو زان ذره شدیمتا ز ذرات جهان در عدد افزون باشیم
غزل شماره ۱۶۴۵
گر تو مستی بر ما آی که ما مستانیمور نه ما عشوه و ناموس کسی نستانیم
یوسفانند که درمان دل پردردندکه ز مستی بندانند که ما درمانیم
ور بدانند حق و قیمت خود درشکنندچونک درمان سر خود گیرد ما درمانیم
ما خرابیم و خرابات ز ما شوریده ستگنج عیشیم اگر چند در این ویرانیم
کدخدامان به خرابات همان ساقی و بسکدخدا اوست و خدا اوست همو را دانیم
مست را با غم و اندیشه و تدبیر چه کارکه سزای سر صدریم و یا دربانیم
هر کی از صدر خبر دارد او دربان استما ز جان بی خبریم و بر آن جانانیم
من نخواهم که سخن گویم الا ساقیمی دمد در دل ما زانک چو نای انبانیم
خوش بود سیمتنی کو بنداند که کییمبار ما می کشد و ماش همی رنجانیم
یار ما داند کو کیست ولی برشکندخویش کاسد کند و گوید ما ارزانیم
سر فرود آرد چون شاخ تر از لطف و کرمما چو برگ از حذر فرقت او لرزانیم
یک زمانم بهل ای جان که خموشانه خوش استما سخن گوی خموشیم که چون میزانیم
بس کن ار چند بیان طرق از ارکان استما به ارکان به چه مشغول شویم ار کانیم
غزل شماره ۱۶۴۶
روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیمنظری سیر بر آن روی چو گلنار زنیم
مشتری وار سر زلف مه خود گیریمفتنه و غلغله اندر همه بازار زنیم
اندرافتیم در آن گلشن چون باد صباهمه بر جیب گل و جعد سمن زار زنیم
نفسی کوزه زنیم و نفسی کاسه خوریمتا سبووار همه بر خم خمار زنیم
تا به کی نامه بخوانیم گه جام رسیدنامه را یک نفسی در سر دستار زنیم
چنگ اقبال ز فر رخ تو ساخته شدواجب آید که دو سه زخمه بر آن تار زنیم
وقت شور آمد و هنگام نگه داشت نماندما که مستیم چه دانیم چه مقدار زنیم
خاک زر می شود اندر کف اخوان صفاخاک در دیده این عالم غدار زنیم
می کشانند سوی میمنه ما را به طنابخیمه عشرت از این بار در اسرار زنیم
شد جهان روشن و خوش از رخ آتشروییخیز تا آتش در مکسبه و کار زنیم
پاره پاره شود و زنده شود چون که طورگر ز برق دل خود بر که و کهسار زنیم
هله باقیش تو گو که به وجود چو تویسرد و حیف است که ما حلقه گفتار زنیم
غزل شماره ۱۶۴۷
روز شادی است بیا تا همگان یار شویمدست با هم بدهیم و بر دلدار شویم
چون در او دنگ شویم و همه یک رنگ شویمهمچنین رقص کنان جانب بازار شویم
روز آن است که خوبان همه در رقص آیندما ببندیم دکان ها همه بی کار شویم
روز آن است که تشریف بپوشد جان هاما به مهمان خدا بر سر اسرار شویم
روز آن است که در باغ بتان خیمه زنندما به نظاره ایشان سوی گلزار شویم
غزل شماره ۱۶۴۸
ساقیا عربده کردیم که در جنگ شویممی گلرنگ بده تا همه یک رنگ شویم
صورت لطف سقی الله تویی در دو جهانرخ می رنگ نما تا همگان دنگ شویم
باده منسوخ شود چون به صفت باده شویمبنگ منسوخ شود چون همگی بنگ شویم
هین که اندیشه و غم پهلوی ما خانه گرفتباده ده تا که از او ما به دو فرسنگ شویم
مطربا بهر خدا زخمه مستانه بزنتا ز زخمه خوش تو ساخته چون چنگ شویم
مجلس قیصر روم است بده صیقل دلتا که چون آینه جان همه بی رنگ شویم
یک جهان تنگ دل و ما ز فراخی نشاطیک نفس عاشق آنیم که دلتنگ شویم
دشمن عقل کی دیده ست کز آمیزش اوهمه عقل و همه علم و همه فرهنگ شویم
شمس تبریز چو در باغ صفا رو بنمودزود در گردن عشقش همه آونگ شویم
غزل شماره ۱۶۴۹
وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویمبند را برگسلیم از همه بیگانه شویم
جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیمخانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم
تا نجوشیم از این خنب جهان برناییمکی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم
سخن راست تو از مردم دیوانه شنوتا نمیریم مپندار که مردانه شویم
در سر زلف سعادت که شکن در شکن استواجب آید که نگونتر ز سر شانه شویم
بال و پر باز گشاییم به بستان چو درختگر در این راه فنا ریخته چون دانه شویم
گر چه سنگیم پی مهر تو چون موم شویمگر چه شمعیم پی نور تو پروانه شویم
گر چه شاهیم برای تو چو رخ راست رویمتا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویم
در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیممحرم گنج تو گردیم چو پروانه شویم
ما چو افسانه دل بی سر و بی پایانیمتا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم
گر مریدی کند او ما به مرادی برسیمور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم
مصطفی در دل ما گر ره و مسند نکندشاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم
نی خمش کن که خموشانه بباید دادنپاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم
غزل شماره ۱۶۵۰
خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جاممپخته و خام تو را گر نپذیرم خامم
عاشق هدیه نیم عاشق آن دست توامسنقر دانه نیم ایبک بند دامم
از تغار تو اگر خون رسدم همچو سگانگر من آن را قدح خاص ندانم عامم
غنچه و خار تو را دایه شوم همچو زمینتا سمعنا و اطعنا کنی ای جان نامم
ملخ حکم تو تا مزرعه ام را بچریدگر نگردم تلف تو علف ایامم
ساقی صبر بیا رطل گرانم دردهتا چو ریگش به یکی بار فروآشامم
گوییم شپشپی و چون پشه بی آرامیچون دلارام نیابم به چه چیز آرامم
همچو دزدان ز عسس من همه شب در بیممهمچو خورشیدپرستان به سحر بر بامم
مهر غیر تو بود در دل من مهر ضلالشکر غیر تو بود در سر من سرسامم
به زبان گر نکنم یاد شکرخانه توکام و ناکام بود لذت آن در کامم
خبر رشک تو می آرد اشک تر مننه به تقلید بل از دیده دهد پیغامم