قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۱۶۵۱ تا ۱۶۷۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۱۶۵۱

ما سر و پنجه و قوت نه از این جان داریمما کر و فر سعادت نه ز کیوان داریم
آتش دولت ما نیست ز خورشید و اثیرسبحات رخ تابنده ز سبحان داریم
رگ و پی نی و در آن دجله خون می جوشیمدست و پا نی و در آن معرکه جولان داریم
هفت دریا بر ما غرقه یک قطره بودکه به کف شعشعه جوهر انسان داریم
چه کم ار سر نبود چونک سراسر جانیمچه غم ار زر نبود چون مدد از کان داریم
بوهریره صفتیم و به گه داد و ستددل بدان سابقه و دست در انبان داریم
اهرمن دیو و پری جمله به جان عاشق ماستچونک در عشق خدا ملک سلیمان داریم
در چه و حبس جهان گر چه رهین دلویمچند یعقوب دل آشفته به کنعان داریم
شمس تبریز شهنشاه همه مردان استما از آن قطب جهان حجت و برهان داریم

غزل شماره ۱۶۵۲

ای دریغا که شب آمد همه از هم ببریممجلس آخر شد و ما تشنه و مخمورسریم
رفت این روز دراز و در حس گشت فرازز اول روز خماریم به شب زان بتریم
باطن ما چو فلک تا به ابد مستسقی استگر چه روزی دو سه در نقش و نگار بشریم
معده گاو گرفته ست ره معده دلور نه در مرج بقا صاحب جوع بقریم
نزد یزدان نه صباح است برادر نه مساچیز دیگر بود و ما تبع آن دگریم
همه زندان جهان پر ز نگارست و نقوشهمه محبوس نقوش و وثنات صوریم
کوزه ها دان تو صور را و ز هر شربت فکرهمچو کوزه همه هر لحظه تهی ایم و پریم
نفسی پر ز سماع و نفسی پر ز نزاعنفسی لست ابالی نفسی نفع و ضریم
شربت از کوزه نروید بود از جای دگرهمچو کوزه ز اصول مددش بی خبریم
از دهنده نظر ار چه که نظر محجوب استزان است محجوب که ما غرق دهنده نظریم
آن چنانک نتوان دید ز بعد مفرطسبب قربت مفرط معزول از بصریم
گه ز تمزیج جمادات چو یخ منجمدیمگه در آن شیر گدازنده مثال شکریم
اگر این یخ نرود زان است که خورشید رمیدوگر آن مه نرسد زان است که بند اگریم
گر چه دل را ز لقا بر جگرش آبی نیستمتصل با کرم دوست چو آب و جگریم
چو مهندس جهت جان وطن غیبی ساختبا مهندس ز درون هندسه ای برشمریم
چو سلیمان اگر او تاج نهد بر سر ماهمچو مور از پی شکرش همه بسته کمریم
از زکاتی که فرستد بر ما آن خورشیدقمر اندر قمر اندر قمر اندر قمریم
وز سحابی که فرستد بر ما آن دریاگهر اندر گهر اندر گهر اندر گهریم
زان بهاری که خزانی نبود در پی اوهمه سرسبز و فزاینده چو سرو و شجریم
جان چو روز است و تن ما چو شب و ما به میانواسطه روز و شب خویش مثال سحریم
من خمش کردم ای خواجه ولیکن زنهارهله منگر سوی ما سست که احدی الکبریم

غزل شماره ۱۶۵۳

من از این خانه پرنور به در می نروممن از این شهر مبارک به سفر می نروم
منم و این صنم و عاشقی و باقی عمرمن از او گر بکشی جای دگر می نروم
گر جهان بحر شود موج زند سرتاسرمن بجز جانب آن گنج گهر می نروم
شهر ما تختگه و مجلس آن سلطان استمن ز سلطان سلاطین به حشر می نروم
شهر ما از شه ما کان عقیق و گهر استمن ز گنجینه گوهر به حجر می نروم
شهر ما از شه ما جنت و فردوس خوش استمن ز فردوس و ز جنت به سقر می نروم
شهر پر شد که فلان بن فلان می برودشهر اراجیف چرا پر شد اگر می نروم
این خبر رفت به هر سوی و به هر گوش رسیدمن از این بی خبری سوی خبر می نروم
یار ما جان و خداوند قضا و قدر استمن از این جان قدر جز به قدر می نروم
تو مسافر شده ای تا که مگر سود کنیمن از این سود حقیقت به مگر می نروم
مغز را یافته ام پوست نخواهم خاییدایمنی یافته ام سوی خطر می نروم
تو جگرگوشه مایی برو الله معکمن چو دل یافته ام سوی جگر می نروم
تو کمربسته چو موری پی حرص روزیمن فکنده کله و سوی کمر می نروم
نشنوم پند کسی پندم مده جان پدرمن پدر یافته ام سوی پدر می نروم
شمس تبریز مرا طالع زهره داده ستتا چو زهره همه شب جز به بطر می نروم

غزل شماره ۱۶۵۴

تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریماز بد و نیک جهان همچو جهان بی خبریم
نظری کرد سوی خوبی تو دیده مااز پیروی تو تا حشر غلام نظریم
دین ما مهر تو و مذهب ما خدمت توتا نگویی که در این عشق تو ما مختصریم
زهر بر یاد یکی نوش تو ای آهوچشمگر به از نوش ننوشیم پس از سگ بتریم

غزل شماره ۱۶۵۵

دوش می گفت جانم کی سپهر معظمبس معلق زنانی شعله ها اندر اشکم
بی گنه بی جنایت گردشی بی نهایتبر تنت در شکایت نیلیی رسم ماتم
گه خوش و گاه ناخوش چون خلیل اندر آتشهم شه و هم گداوش چون براهیم ادهم
صورتت سهمناکی حالتت دردناکیگردش آسیاها داری و پیچ ارقم
گفت چرخ مقدس چون نترسم از آن کسکو بهشت جهان را می کند چون جهنم
در کفش خاک مومی سازدش رنگ و رومیسازدش باز و بومی سازدش شکر و سم
او نهانی است یارا این چنین آشکاراپیش کرده است ما را تا شود او مکتم
کی شود بحر کیهان زیر خاشاک پنهانگشته خاشاک رقصان موج در زیر و در بم
چون تن خاکدانت بر سر آب جانتجان تتق کرده تن را در عروسی و در غم
در تتق نوعروسی تندخویی شموسیمی کند خوش فسوسی بر بد و نیک عالم
خاک از او سبزه زاری چرخ از او بی قراریهر طرف بختیاری زو معاف و مسلم
عقل از او مستقینی صبر از او مستعینیعشق از او غیب بینی خاک او نقش آدم
باد پویان و جویان آب ها دست شویانما مسیحانه گویان خاک خامش چو مریم
بحر با موج ها بین گرد کشتی خاکینکعبه و مکه ها بین در تک چاه زمزم
شه بگوید تو تن زن خویش در چه میفکنکه ندانی تو کردن دلو و حبل از شلولم

غزل شماره ۱۶۵۶

هم به درد این درد را درمان کنمهم به صبر این کار را آسان کنم
یا برآرم پای جان زین آب و گلیا دل و جان وقف دلداران کنم
داغ پروانه ستم از شمع الستخدمت شمع همان سلطان کنم
عشق مهمان شد بر این سوختهیک دلی دارم پیش قربان کنم
نفس اگر چون گربه گوید که میاوگربه وارش من در این انبان کنم
از ملولی هر کی گرداند سریدرکشم در چرخش و گردان کنم
آن ملولی دنبل بی عشقی استجان او را عاشق ایشان کنم
عاشقی چه بود کمال تشنگیپس بیان چشمه حیوان کنم
من نگویم شرح او خامش کنمآنچ اندر شرح ناید آن کنم

غزل شماره ۱۶۵۷

می رسد بوی جگر از دو لبممی برآید دودها از یاربم
می بنالد آسمان از آه منجان سپردن هر دمی شد مذهبم
اندکی دانستیی از حال منگر خبر بودی شبت را از شبم
مکتب تعلیم عشاق آتش استمن شب و روز اندرون مکتبم
روی خود بر روی زرد من بنهدست نه بر سینه ام کاندر تبم
گفتمش گویم به گوشت یک سخنگفت ترسم تا نسوزد غبغبم
گفتمش دور از جمالت چشم بدچشم من نزدیک اگر چه معجبم

غزل شماره ۱۶۵۸

عاشقم از عاشقان نگریختموز مصاف ای پهلوان نگریختم
حمله بردم سوی شیران همچو شیرهمچو روبه از میان نگریختم
قصد بام آسمان می داشتماز میان نردبان نگریختم
چون که من دارو بدم هر درد رااز صداع این و آن نگریختم
هیچ دیدی دارو کز دردی گریختداروم من همچنان نگریختم
پیرو پیغامبران بودم به جانمن ز تهدید خسان نگریختم
زنده کوشم در شکار زندگیزنده باشم چون ز جان نگریختم
چشم تیراندازش آنگه یافتمکه ز تیر خرکمان نگریختم
زخم تیغ و تیر من منصور شدچون که از زخم سنان نگریختم
بحر قندم از ترش باکیم نیستسودمندم از زیان نگریختم
شمس تبریزی چو آمد آشکارز آشکارا و نهان نگریختم

غزل شماره ۱۶۵۹

دست من گیر ای پسر خوش نیستمای قد تو چون شجر خوش نیستم
نی بهل دستم که رنجم از دل استدرد دل را گلشکر خوش نیستم
تا تو رفتی قوت و صبرم برفتتا تو رفتی من دگر خوش نیستم
دست ها را چون کمر کن گرد منهین که من بی این کمر خوش نیستم
ناتوانم رفتم از دست ای حکیمدست بر من نه مگر خوش نیستم
ای گرفته آتشت زیر و زبراین چنین زیر و زبر خوش نیستم
چه خبر پرسی که بی جام لبتباخبر یا بی خبر خوش نیستم
سر همی پیچم به هر سو همچنینچیست یعنی من ز سر خوش نیستم
چشم می بندم به هر دم تا به دیرزانک بی تو با نظر خوش نیستم

غزل شماره ۱۶۶۰

ای گزیده یار چونت یافتمای دل و دلدار چونت یافتم
می گریزی هر زمان از کار مادر میان کار چونت یافتم
چند بارم وعده کردی و نشدای صنم این بار چونت یافتم
زحمت اغیار آخر چند چندهین که بی اغیار چونت یافتم
ای دریده پرده های عاشقانپرده را بردار چونت یافتم
ای ز رویت گلستان ها شرمساردر گل و گلزار چونت یافتم
ای دل اندک نیست زخم چشم بدپس مگو بسیار چونت یافتم
ای که در خوابت ندیده خسرواناین عجب بیدار چونت یافتم
شمس تبریزی که انوار از تو تافتاندر آن انوار چونت یافتم

غزل شماره ۱۶۶۱

سالکان راه را محرم شدمساکنان قدس را همدم شدم
طارمی دیدم برون از شش جهتخاک گشتم فرش آن طارم شدم
خون شدم جوشیده در رگ های عشقدر دو چشم عاشقانش نم شدم
گه چو عیسی جملگی گشتم زبانگه دل خاموش چون مریم شدم
آنچ از عیسی و مریم یاوه شدگر مرا باور کنی آن هم شدم
پیش نشترهای عشق لم یزلزخم گشتم صد ره و مرهم شدم
هر قدم همراه عزرائیل بودجان مبادم گر از او درهم شدم
رو به رو با مرگ کردم حرب هاتا ز عین مرگ من خرم شدم
سست کردم تنگ هستی را تمامتا که بر زین بقا محکم شدم
بانگ نای لم یزل بشنو ز منگر چو پشت چنگ اندر خم شدم
رو نمود الله اعلم مر مراکشته الله و پس اعلم شدم
عید اکبر شمس تبریزی بودعید را قربانی اعظم شدم

غزل شماره ۱۶۶۲

بوی آن خوب ختن می آیدمبوی یار سیمتن می آیدم
می رسد در گوش بانگ بلبلانبوی باغ و یاسمن می آیدم
درد چون آبستنان می گیردمطفل جان اندر چمن می آیدم
بوی زلف مشکبار روح قدسهمچو جان اندر بدن می آیدم
یوسفم افتاده در چاه فراقاز شه مصر آن رسن می آیدم
من شهید عشقم و پرخون کفنخونبها اندر کفن می آیدم
بر سرم نه آن کلاه خسرویکان چنان شیرین ذقن می آیدم
سر نهادم همچو شمع اندر لگنسر نگر کاندر لگن می آیدم
جان ها بر بام تن صف صف زدندکان قباد صف شکن می آیدم
گوییا آن چنگ عشرت ساز یافتتا نوای تن تنن می آیدم
گوییا ساقی جان بر کار شدتا چنین می در دهن می آیدم
یا ز شعشاع عقیق احمدیبوی رحمان از یمن می آیدم
یا ز بوی شمس تبریزی ز عشقنعره ها بی خویشتن می آیدم

غزل شماره ۱۶۶۳

نو به نو هر روز باری می کشموین بلا از بهر کاری می کشم
زحمت سرما و برف ماه دیبر امید نوبهاری می کشم
پیش آن فربه کن هر لاغریاین چنین جسم نزاری می کشم
از دو صد شهرم اگر بیرون کنندبهر عشق شهریاری می کشم
گر دکان و خانه ام ویران شودبر وفای لاله زاری می کشم
عشق یزدان پس حصاری محکم استرخت جان اندر حصاری می کشم
ناز هر بیگانه سنگین دلیبهر یاری بردباری می کشم
بهر لعلش کوه و کانی می کنمبهر آن گل بار خاری می کشم
بهر آن دو نرگس مخمور اوهمچو مخموران خاری می کشم
بهر صیدی کو نمی گنجد به دامدام و داهول شکاری می کشم
گفت ای غم تا قیامت می کشیمی کشم ای دوست آری می کشم
سینه غار و شمس تبریزی است یارسخره بهر یار غاری می کشم

غزل شماره ۱۶۶۴

می شناسد پرده جان آن صنمچون نداند پرده را صاحب حرم
چون ز پرده قصد عقل ما کندتو فسون بر ما مخوان و برمدم
کس ندارد طاقت ما آن نفسعاقل از ما می رمد دیوانه هم
آن چنان کردیم ما مجنون که دوشماه می انداخت از غیرت علم
پرده هایی می نوازد پرده درتارهایی می زند بی زیر و بم
عقل و جان آن جا کند رقص الجملکو بدرد پرده شادی و غم
این نفس آن پرده را از سر گرفتما به سر رقصان چو بر کاغذ قلم

غزل شماره ۱۶۶۵

عاشقی بر من پریشانت کنمکم عمارت کن که ویرانت کنم
گر دو صد خانه کنی زنبوروارچون مگس بی خان و بی مانت کنم
تو بر آنک خلق را حیران کنیمن بر آنک مست و حیرانت کنم
گر که قافی تو را چون آسیاآرم اندر چرخ و گردانت کنم
ور تو افلاطون و لقمانی به علممن به یک دیدار نادانت کنم
تو به دست من چو مرغی مرده ایمن صیادم دام مرغانت کنم
بر سر گنجی چو ماری خفته ایمن چو مار خسته پیچانت کنم
خواه دلیلی گو و خواهی خود مگودر دلالت عین برهانت کنم
خواه گو لاحول خواهی خود مگوچون شهت لاحول شیطانت کنم
چند می باشی اسیر این و آنگر برون آیی از این آنت کنم
ای صدف چون آمدی در بحر ماچون صدف ها گوهرافشانت کنم
بر گلویت تیغ ها را دست نیستگر چو اسماعیل قربانت کنم
چون خلیلی هیچ از آتش مترسمن ز آتش صد گلستانت کنم
دامن ما گیر اگر تردامنیتا چو مه از نور دامانت کنم
من همایم سایه کردم بر سرتتا که افریدون و سلطانت کنم
هین قرائت کم کن و خاموش باشتا بخوانم عین قرآنت کنم

غزل شماره ۱۶۶۶

گفته ای من یار دیگر می کنمبر تو دل چون سنگ مرمر می کنم
پس تو خود این گو که از تیغ جفاعاشقی را قصد و بی سر می کنم
گوهری را زیر مرمر می کشممرمری را لعل و گوهر می کنم
صد هزاران مومن توحید رابسته آن زلف کافر می کنم
عاشقان را در کشاکش همچو ماهگاه فربه گاه لاغر می کنم
کله های عشق را از خنب جانکیل باده همچو ساغر می کنم
باغ دل سرسبز و تر باشد ولیکاز فراقش خشک و بی بر می کنم
گلبنان را جمله گردن می زنمقصد شاخ تازه و تر می کنم
چونک بی من باغ حال خود بدیدجور هشتم داد و داور می کنم
از بهار وصل بر بیمار دیمغفرت را روح پرور می کنم
بار دیگر از بر سیمین خوددست بی سیمان پر از زر می کنم
بندگان خویش را بر هر دو کونخسرو و خاقان و سنجر می کنم
شمس تبریزی همی گوید به روحمن ز عین روح سرور می کنم

غزل شماره ۱۶۶۷

من ز وصلت چون به هجران می رومدر بیابان مغیلان می روم
من به خود کی رفتمی او می کشدتا نپنداری که خواهان می روم
چشم نرگس خیره در من مانده ستکز میان باغ و بستان می روم
عقل هم انگشت خود را می گزدزانک جان این جاست و بی جان می روم
دست ناپیدا گریبان می کشدمن پی دست و گریبان می روم
این چنین پیدا و پنهان دست کیستتا که من پیدا و پنهان می روم
این همان دست است کاول او مراجمع کرد و من پریشان می روم
در تماشای چنین دست عجبمن شدم از دست و حیران می روم
من چو از دریای عمان قطره امقطره قطره سوی عمان می روم
من چو از کان معانی یک جومهمچنین جو جو بدان کان می روم
من چو از خورشید کیوان ذره امذره ذره سوی کیوان می روم
این سخن پایان ندارد لیک منآمدم زان سر به پایان می روم

غزل شماره ۱۶۶۸

من به سوی باغ و گلشن می رومتو نمی آیی میا من می روم
روز تاریک است بی رویش مرامن برای شمع روشن می روم
جان مرا هشته ست و پیشین می رودجان همی گوید که بی تن می روم
بوی سیب آمد مرا از باغ جانمست گشتم سیب خوردن می روم
عیش باقی شد مرا آن جا که مناز برای عیش کردن می روم
من به هر بادی نگردم زانک مندر رهش چون کوه آهن می روم
من گریبان را دریدم از فراقدر پی او همچو دامن می روم
آتشم گر چه به صورت روغنمو اندر آتش همچو روغن می روم
همچو کوهی می نمایم لیک منذره ذره سوی روزن می روم

غزل شماره ۱۶۶۹

آتشی نو در وجود اندرزدیمدر میان محو نو اندرشدیم
نیک و بد اندر جهان هستی استما نه نیکیم ای برادر نی بدیم
هر چه چرخ دزد از ما برده بودشب عسس رفتیم و از وی بستدیم
ما یکی بودیم با صد ما و منیک جوی زان یک نماند و ما صدیم
از خودی نارفته نتوان آمدناز خودی رفتیم وانگه آمدیم
قد ما شد پست اندر قد عشققد ما چون پست شد عالی قدیم
پیشه مردی ز حق آموختیمپهلوان عشق و یار احمدیم
بیست و نه حرف است بر لوح وجودحرف ها شستیم و اندر ابجدیم
سعد شمس الدین تبریزی بتافتوز قران سعد او ما اسعدیم

غزل شماره ۱۶۷۰

ما به خرمنگاه جان بازآمدیمجانب شه همچو شهباز آمدیم
سیر گشتیم از غریبی و فراقسوی اصل و سوی آغاز آمدیم
وارهیدیم از گدایی و نیازپای کوبان جانب ناز آمدیم
در کنار محرمان جان پروریمچونک اندر پرده راز آمدیم
او کمند انداخت و ما را برکشیدما به دست صانع انگاز آمدیم
پیش از آن کاین خانه ویران کرد اجلحمدلله خانه پرداز آمدیم
نان ما پخته ست و بویش می رسدتا به بوی نان به خباز آمدیم
هین خمش کن تا بگوید ترجمانکز مذلت سوی اعزاز آمدیم

غزل شماره ۱۶۷۱

گر دم از شادی وگر از غم زنیمجمع بنشینیم و دم با هم زنیم
یار ما افزون رود افزون رویمیار ما گر کم زند ما کم زنیم
ما و یاران همدل و همدم شویمهمچو آتش بر صف رستم زنیم
گر چه مردانیم اگر تنها رویمچون زنان بر نوحه و ماتم زنیم
گر به تنهایی به راه حج رویمتو مکن باور که بر زمزم زنیم
تارهای چنگ را مانیم ماچونک درسازیم زیر و بم زنیم
ما همه در جمع آدم بوده ایمبار دیگر جمله بر آدم زنیم
نکته پوشیده ست و آدم واسطهخیمه ها بر ساحل اعظم زنیم
چون به تخت آید سلیمان بقاصد هزاران بوسه بر خاتم زنیم

غزل شماره ۱۶۷۲

روز باران است و ما جو می کنیمبر امید وصل دستی می زنیم
ابرها آبستن از دریای عشقما ز ابر عشق هم آبستنیم
تو مگو مطرب نیم دستی بزنتو بیا ما خود تو را مطرب کنیم
روشن است آن خانه گویی آن کیستما غلام خانه های روشنیم
ما حجاب آب حیوان خودیمبر سر آن آب ما چون روغنیم

غزل شماره ۱۶۷۳

امشب ای دلدار مهمان توییمشب چه باشد روز و شب آن توییم
هر کجا باشیم و هر جا که رویمحاضران کاسه و خوان توییم
نقش های صنعت دست توییمپروریده نعمت و نان توییم
چون کبوترزاده برج توییمدر سفر طواف ایوان توییم
حیث ما کنتم فولوا شطرهبا زجاجه دل پری خوان توییم
هر زمان نقشی کنی در مغز ماما صحیفه خط و عنوان توییم
همچو موسی کم خوریم از دایه شیرزانک مست شیر و پستان توییم
ایمنیم از دزد و مکر راه زنزانک چون زر در حرمدان توییم
زان چنین مست است و دلخوش جان ماکه سبکسار و گران جان توییم
گوی زرین فلک رقصان ماستچون نباشد چون که چوگان توییم
خواه چوگان ساز ما را خواه گویدولت این بس که به میدان توییم
خواه ما را مار کن خواهی عصامعجز موسی و برهان توییم
گر عصا سازیم بیفشانیم برگوقت خشم و جنگ ثعبان توییم
عشق ما را پشت داری می کندزانک خندان روی بستان توییم
سایه ساز ماست نور سایه سوززانک همچون مه به میزان توییم
هم تو بگشا این دهان را هم تو بندبند آن توست و انبان توییم

غزل شماره ۱۶۷۴

ما ز بالاییم و بالا می رویمما ز دریاییم و دریا می رویم
ما از آن جا و از این جا نیستیمما ز بی جاییم و بی جا می رویم
لااله اندر پی الالله استهمچو لا ما هم به الا می رویم
قل تعالوا آیتیست از جذب حقما به جذبه حق تعالی می رویم
کشتی نوحیم در طوفان روحلاجرم بی دست و بی پا می رویم
همچو موج از خود برآوردیم سرباز هم در خود تماشا می رویم
راه حق تنگ است چون سم الخیاطما مثال رشته یکتا می رویم
هین ز همراهان و منزل یاد کنپس بدانک هر دمی ما می رویم
خوانده ای انا الیه راجعونتا بدانی که کجاها می رویم
اختر ما نیست در دور قمرلاجرم فوق ثریا می رویم
همت عالی است در سرهای مااز علی تا رب اعلا می رویم
رو ز خرمنگاه ما ای کورموشگر نه کوری بین که بینا می رویم
ای سخن خاموش کن با ما میابین که ما از رشک بی ما می رویم
ای که هستی ما ره را مبندما به کوه قاف و عنقا می رویم

غزل شماره ۱۶۷۵

دوش عشق شمس دین می باختیمسوی رفعت روح می افراختیم
در فراق روی آن معشوق جانماحضر با عشق او می ساختیم
در نثار عشق جان افزای اوقالب از جان هر زمان پرداختیم
عشق او صد جان دیگر می بدادما در این داد و ستد پرداختیم
همچو چنگ از حال خود خالی شدیمپرده عشاق را بنواختیم
اندر آن پرده بده یک پردگیکز شعاعش پرده ها بشناختیم
هر زمان خود را به سوی پرده ایحیله حیله پیشتر انداختیم
برج برج و پرده پرده بعد از آنهمچو ماه چارده می تاختیم
رو نمود از سوی تبریز آفتابتا دل از رخت طبیعت آختیم