قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۱۶۷۶ تا ۱۷۰۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۱۶۷۶

عاقبت ای جان فزا نشکیفتمخشم رفتم بی شما نشکیفتم
در جدایی خواستم تا خو کنمراستی گویم جدا نشکیفتم
کی شکیبد خود کهی از کهرباکاهم و از کهربا نشکیفتم
هر جفاکش طالب روز وفاستمن جفاکش از وفا نشکیفتم
نرم نرمک گویدم بازآمدیگویمش ای جان ما نشکیفتم
ای دل و ای جان و چشم روشنمبی پناه توتیا نشکیفتم
بر سرم می زد که دیدی تو سزاناسزایم ناسزا نشکیفتم
آزمودم مردگی و زندگیدر فنا و در بقا نشکیفتم
مطربا این پرده گو بهر خداای خدا و ای خدا نشکیفتم

غزل شماره ۱۶۷۷

یک دمی خوش چو گلستان کندمیک دمی همچو زمستان کندم
یک دمم فاضل و استاد کندیک دمی طفل دبستان کندم
یک دمی سنگ زند بشکندمیک دمی شاه درستان کندم
یک دمم چشمه خورشید کندیک دمی جمله شبستان کندم
دامنش را بگرفتم به دو دستتا ببینم که چه دستان کندم
دردی درد خوشش را قدحمگر چه او ساقی مستان کندم
زان ستانم شکر او شب و روزتا لقب هم شکرستان کندم

غزل شماره ۱۶۷۸

من اگر نالم اگر عذر آرمپنبه در گوش کند دلدارم
هر جفایی که کند می رسدشهر جفایی که کند بردارم
گر مرا او به عدم انگاردستمش را به کرم انگارم
داروی درد دلم درد وی استدل به دردش ز چه رو نسپارم
عزت و حرمتم آنگه باشدکه کند عشق عزیزش خوارم
باده آنگه شود انگور تنمکه بکوبد به لگد عصارم
جان دهم زیر لگد چون انگورتا طرب ساز شود اسرارم
گر چه انگور همه خون گریدکه از این جور و جفا بیزارم
پنبه در گوش کند کوبندهکه من از جهل نمی افشارم
تو گر انکار کنی معذوریلیک من بوالحکم این کارم
چون ز سعی و قدمم سر کردیآنگهی شکر کنی بسیارم

غزل شماره ۱۶۷۹

من اگر مستم اگر هشیارمبنده چشم خوش آن یارم
بی خیال رخ آن جان و جهاناز خود و جان و جهان بیزارم
بنده صورت آنم که از اوروز و شب در گل و در گلزارم
این چنین آینه ای می بینمچشم از این آینه چون بردارم
دم فروبسته ام و تن زده امدم مده تا علالا برنارم
بت من گفت منم جان بتانگفتم این است بتا اقرارم
گفت اگر در سر تو شور من استاز تو من یک سر مو نگذارم
منم آن شمع که در آتش خودهر چه پروانه بود بسپارم
گفتمش هر چه بسوزی تو ز مندود عشق تو بود آثارم
راست کن لاف مرا با دیدهجز چنان راست نیاید کارم
من ز پرگار شدم وین عجب استکاندر این دایره چون پرگارم
ساقی آمد که حریفانه بدهگفتم اینک به گرو دستارم
غلطم سر بستان لیک دمیمددم ده قدری هشیارم
آن جهان پنهان را بنماکاین جهان را به عدم انگارم

غزل شماره ۱۶۸۰

من اگر پرغم اگر شادانمعاشق دولت آن سلطانم
تا که خاک قدمش تاج من استاگرم تاج دهی نستانم
تا لب قند خوشش پندم دادقند روید بن هر دندانم
گلم ار چند که خارم در پاستیوسفم گر چه در این زندانم
هر کی یعقوب من است او را منمونس زاویه احزانم
در وصال شب او همچو نیمقند می نوشم و در افغانم
پای من گر چه در این گل مانده ستنه که من سرو چنین بستانم
ز جهان گر پنهانم چه عجبکه نهان باشد جان من جانم
گر چه پرخارم سر تا به قدمکوری خار چو گل خندانم
بوده ام مومن توحید کنونمومنان را پس از این ایمانم
سایه شخصم و اندازه اوقامتش چند بود چندانم
هر کی او سایه ندارد چو فلکاو بداند که ز خورشیدانم
قیمتم نبود هر چند زرمکه به بازار نیم در کانم
من درون دل این سنگ دلانچون زر و خاک به کان یک سانم
چونک از کان جهان بازرهمزان سوی کون و مکان من دانم

غزل شماره ۱۶۸۱

من از این خانه به در می نروممن از این شهر سفر می نروم
منم و این صنم و باقی عمرمن از او جای دگر می نروم
به خدا طوطی و طوطی بچه امجز سوی تنگ شکر می نروم
یک زمانی که ز من دور شودجز که در خون جگر می نروم
گر جهان بحر شود موج زندمن بجز سوی گهر می نروم
بلبل مستم و در باغ طربجز به سوی گل تر می نروم
در سرم بوی میی افتاده ستتا چو می جز که به سر می نروم
این چنین باغ و چنین سرو و چمنجای آن هست اگر می نروم

غزل شماره ۱۶۸۲

من اگر پرغم اگر خندانمعاشق دولت آن سلطانم
هوس عشق ملک تاج من استاگرم تاج دهی نستانم
رنگ شاخ گل او برگ من استزانک من بلبل آن بستانم
جز که بر خاک درش ننشینمجز که در جان و دلش ننشانم
روز و شب غرقه شیر و شکرمدر گل و یاسمن و ریحانم
گر خراب است جهان گر معمورمن خراب ویم این می دانم
نظری هست ملک را بر منگر چه با خاک زمین یک سانم
زر با خاک درآمیخته امباش در کوره روم در کانم

غزل شماره ۱۶۸۳

من که حیران ز ملاقات توامچون خیالی ز خیالات توام
به مراعات کنی دلجوییاه که بی دل ز مراعات توام
ذات من نقش صفات خوش توستمن مگر خود صفت ذات توام
گر کرامات ببخشد کرمتمو به مو لطف و کرامات توام
نقش و اندیشه من از دم توستگویی الفاظ و عبارات توام
گاه شه بودم و گاهت بندهاین زمان هر دو نیم مات توام
دل زجاج آمد و نورت مصباحمن بی دل شده مشکات توام
ای مهندس که تو را لوحم و خاکچون رقم محو تو و اثبات توام
چه کنم ذکر که من ذکر توامچه کنم رای که رایات توام
سنریهم شد و فی انفسهمهم توام خوان که ز آیات توام

غزل شماره ۱۶۸۴

من از این خانه به در می نروممن از این شهر سفر می نروم
منم و این صنم و باقی عمرمن از او جای دگر می نروم
خاکیان رو به اثر آوردندمن ز اثیرم به اثر می نروم
ای دو دیده ز نظر دورم کنمن چو دیده به نظر می نروم
بخت من زیر و زبر کرد غمشچون فلک زیر و زبر می نروم
خانه چرخ و زمین تاریک استمن ز خرگاه قمر می نروم
گر چو خورشید مرا تیغ زندمن ز تیغش به سپر می نروم
بس بود عشق شهم تاج و کمرمن سوی تاج و کمر می نروم
گم کنم خویش در اوصاف ملکمن در اوصاف بشر می نروم
عشق او چون شجر و من موسیمن گزافه به شجر می نروم
زان شجر خواند یکی نور مراور نه من بهر خضر می نروم
چون شجر خوش بکشم آب حیاتمن چو هیزم به سفر می نروم
شمس تبریز که نور سحر استجز به نورش به سحر می نروم

غزل شماره ۱۶۸۵

ای مطرب این غزل گو کی یار توبه کردماز هر گلی بریدم وز خار توبه کردم
گه مست کار بودم گه در خمار بودمزان کار دست شستم زین کار توبه کردم
در جرم توبه کردن بودیم تا به گردناز توبه های کرده این بار توبه کردم
ای می فروش این ده ساغر به دست من دهمن ننگ را شکستم وز عار توبه کردم
مانند مست صرعم بیرون ز چار طبعماز گرم و سرد و خشکی هر چار توبه کردم
ای مطرب الله الله می بی رهم تو بر رهبردار چنگ می زن بر تار توبه کردم
ز اندیشه های چاره دل بود پاره پارهبیچارگی است چاره ناچار توبه کردم
بنمای روی مه را خوش کن شب سیه راکز ذوق آن گنه را بسیار توبه کردم
گفتم که وقت توبه ست شوریده ای مرا گفتمن تایب قدیمم من پار توبه کردم
بهر صلاح دین را محروسه یقین رامنکر به عشق گوید ز انکار توبه کردم

غزل شماره ۱۶۸۶

گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستمگفتا چگونه بندی چیزی که من شکستم
با وی چو شهد و شیرم هم دامنش بگیرماما چگونه گیرم چون من شکسته دستم
خود دامنش نگیرد الا شکسته دستیاکنون بلند گردم کز جور کرد پستم
تا من بلند باشم پستم کند به داورچون نیست کرد آنگه بازآورد به هستم
ای حلقه های زلفش پیچیده گرد حلقمافغان ز چشم مستش کان مست کرد مستم
آمد خیال مستش مستانه حمله آوردچندان بهانه کردم وز دست او نرستم
حلقه زدم به در بر آواز داد دلبرگفتا که نیست این جا یعنی بدان که هستم
گفتم که بنده آمد گفت این دم تو دام استمن کی شکار دامم من کی اسیر شستم
گفتم اگر بسوزی جان مرا سزایمای بت مرا بسوزان زیرا که بت پرستم
من خشک از آن شدستم تا خوش مرا بسوزیچون تو مرا بسوزی از سوختن برستم
هر جا روی بیایم هر جا روم بیاییدر مرگ و زندگانی با تو خوشم خوشستم
ای آب زندگانی با تو کجاست مردندر سایه تو بالله جستم ز مرگ جستم

غزل شماره ۱۶۸۷

گر جان منکرانت شد خصم جان مستماندر جواب ایشان خوبی تو بسستم
در دفع آن خیالش وز بهر گوشمالشبنمایمش جمالت از دور من برستم
گوید که نیست جوهر وز منش نیست باورزان نیست ای برادر هستم چنانک هستم
دوش از رخ نگاری دل مست گشت باریتا پیش شهریاری من ساغری شکستم
من مست روی ماهم من شاد از آن گناهممن جرم دار شاهم نک بشکنید دستم
بس رندم و قلاشم در دین عشق فاشممن ملک را چه باشم تا تحفه ای فرستم
دل دزد و دزدزاده بر مخزن ایستادهشه مخزنش گشاده چون دست دزد بستم
ای بی خبر ز شاهی گویی که بر چه راهیمن می روم چو ماهی آن سو که برد شستم
شمس الحق است رازم تبریز شد نیازماو قبله نمازم او نور آب دستم

غزل شماره ۱۶۸۸

رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادمدر بیخودی مطلق با خود چه نیک شادم
چشمم بدوخت دلبر تا غیر او نبینمتا چشم ها به ناگه در روی او گشادم
با من به جنگ شد جان گفتا مرا مرنجانگفتم طلاق بستان گفتا بده بدادم
مادر چو داغ عشقت می دید در رخ مننافم بر آن برید او آن دم که من بزادم
گر بر فلک روانم ور لوح غیب خوانمای تو صلاح جانم بی تو چه در فسادم
ای پرده برفکنده تا مرده گشته زندهوز نور رویت آمد عهد الست یادم
از عشق شاه پریان چون یاوه گشتم ای جاناز خویش و خلق پنهان گویی پری نژادم
تبریز شمس دین را گفتم تنا کی باشیتن گفت خاک و جان گفت سرگشته همچو بادم

غزل شماره ۱۶۸۹

صد بار مردم ای جان وین را بیازمودمچون بوی تو بیامد دیدم که زنده بودم
صد بار جان بدادم وز پای درفتادمبار دگر بزادم چون بانگ تو شنودم
تا روی تو بدیدم از خویش نابدیدمای ساخته چو عیدم وی سوخته چو عودم
دامی است در ضمیرم تا باز عشق گیرمآن باز بازگونه چون مرغ درربودم
ای شعله های گردان در سینه های مردانگردان به گرد ماهت چون گنبد کبودم
آن ساعت خجسته تو عهدها ببستهمن توبه ها شکسته بودم چنانک بودم
عقلم ببرد از ره کز من رسی تو در شهچون سوی عقل رفتم عقلم نداشت سودم

غزل شماره ۱۶۹۰

اندر دو کون جانا بی تو طرب ندیدمدیدم بسی عجایب چون تو عجب ندیدم
گفتند سوز آتش باشد نصیب کافرمحروم ز آتش تو جز بولهب ندیدم
من بر دریچه دل بس گوش جان نهادمچندان سخن شنیدم اما دو لب ندیدم
بر بنده ناگهانی کردی نثار رحمتجز لطف بی حد تو آن را سبب ندیدم
ای ساقی گزیده مانندت ای دو دیدهاندر عجم نیامد و اندر عرب ندیدم
زان باده که عصیرش اندر چرش نیامدوان شیشه که نظیرش اندر حلب ندیدم
چندان بریز باده کز خود شوم پیادهکاندر خودی و هستی غیر تعب ندیدم
ای شمس و ای قمر تو ای شهد و ای شکر توای مادر و پدر تو جز تو نسب ندیدم
ای عشق بی تناهی وی مظهر الهیهم پشت و هم پناهی کفوت لقب ندیدم
پولادپاره هاییم آهن رباست عشقتاصل همه طلب تو در تو طلب ندیدم
خامش کن ای برادر فضل و ادب رها کنتا تو ادب بخواندی در تو ادب ندیدم
ای شمس حق تبریز ای اصل اصل جان هابی بصره وجودت من یک رطب ندیدم

غزل شماره ۱۶۹۱

خواهم که کفک خونین از دیگ جان برآرمگفتار دو جهان را از یک دهان برآرم
از خود برآمدم من در عشق عزم کردمتا همچو خود جهان را من از جهان برآرم
زنار نفس بد را من چون گلوش بستماز گفت وارهم من چون یک فغان برآرم
والله کشانم او را چندان به گرد گردونکز جان دودرنگش آتش عیان برآرم
ای بس عروس جان را روبند تن ربایموز عشق سرکشان را از خان و مان برآرم
این جمله جان ها را در عشق چنگ سازموز چنگ بی زبان من سیصد زبان برآرم
پر کرد شمس تبریز در عشق یک کمانیکز عشق زه برآید چون آن کمان برآرم

غزل شماره ۱۶۹۲

یا رب چه یار دارم شیرین شکار دارمدر سینه از نی او صد مرغزار دارم
قاصد به خشم آید چون سوی من گرایدگوید کجا گریزی من با تو کار دارم
من دوش ماه نو را پرسیدم از مه خودگفتا پیش دوانم پا در غبار دارم
خورشید چون برآمد گفتم چه زردروییگفتا ز شرم رویش رنگ نضار دارم
ای آب در سجودی بر روی و سر دوانیگفتا که از فسونش رفتار مار دارم
ای میرداد آتش پیچان چنین چراییگفتا ز برق رویش دل بی قرار دارم
ای باد پیک عالم تو دل سبک چراییگفتا بسوزد این دل گر اختیار دارم
ای خاک در چه فکری خاموشی و مراقبگفتا که در درونه باغ و بهار دارم
بگذر از این عناصر ما را خداست ناصردر سر خمار دارم در کف عقار دارم
گر خواب ما ببستی بازست راه مستیمی دردهد دودستی چون دستیار دارم
خاموش باش تا دل بی این زبان بگویدچون گفت دل نیوشم زین گفت عار دارم

غزل شماره ۱۶۹۳

من پاکباز عشقم تخم غرض نکارمپشت و پناه فقرم پشت طمع نخارم
نی بند خلق باشم نی از کسی تراشممرغ گشاده پایم برگ قفص ندارم
من ابر آب دارم چرخ گهرنثارمبر تشنگان خاکی آب حیات بارم
موسی بدید آتش آن نور بود دلخوشمن نیز نورم ای جان گر چه ز دور نارم
شاخ درخت گردان اصل درخت ساکنگر چه که بی قرارم در روح برقرارم
من بوالعجب جهانم در مشت گل نهانمدر هر شبی چو روزم در هر خزان بهارم
با مرغ شب شبم من با مرغ روز روزماما چو باخود آیم زین هر دو برکنارم
آن لحظه باخود آیم کز محو بیخود آیمشش دانگ آن گهم که بیرون ز پنج و چارم
جان بشر به ناحق دعویش اختیار استبی اختیار گردد در فر اختیارم
آن عقل پرهنر را بادی است در سر اوآن باد او نماند چون باده ای درآرم

غزل شماره ۱۶۹۴

بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرمای بارها خریده از غصه و زحیرم
من چون زمین خشکم لطف تو ابر و مشکمجز رعد تو نخواهم جز جعد تو نگیرم
خوشتر اسیری تو صد بار از امیریخاصه دمی که گویی ای خسته دل اسیرم
خاکی به تو رسیده به از زری رمیدهخاصه دمی که گویی ای بی نوا فقیرم
از ماجرا گذر کن گو عقل ماجرا راچنگ است ورد و ذکرم باده ست شیخ و پیرم
ای جان جان مستان ای گنج تنگدستاندر جنت جمالت من غرق شهد و شیرم
من رستخیز دیدم وز خویش نابدیدمگر چون کمان خمیدم پرنده همچو تیرم
خاکی بدم ز بادت بالا گرفت خاکمبی تو کجا روم من ای از تو ناگزیرم
ای نور دیده و دین گفتی به عقل بنشینای پرده ها دریده کی می هلی ستیزم
من بنده الستم آن تو بوده استمآن خیره کش فراقت می راند خیر خیرم
کی خندد این درختم بی نوبهار رویتکی دررسد فطیرم تا نسرشی خمیرم
تا خوان تو بدیدم آزاد از ثریدمتا خویش تو بدیدم از خویش خود نفیرم
از من گذر چو کردی از عقل و جان گذشتمدر من اثر چو کردی بر گنبد اثیرم
در قعده ام سلامی ای جان گزین من کنتا بی سلام نبود این قعده اخیرم
من کف چرا نکوبم چون در کف است خوبممن پا چرا نکوبم چون بم شده ست زیرم
تبریز شمس دین را از ما رسان تو خدمتخدمت به مشرقی به کز روش مستنیرم

غزل شماره ۱۶۹۵

پیش چنین جمال جان بخش چون نمیرمدیوانه چون نگردم زنجیر چون نگیرم
چون باده تو خوردم من محو چون نگردمتو چون میی من آبم تو شهد و من چو شیرم
بگشا دهان خود را آن قند بی عدد راعذر ار نمی پذیری من عشوه می پذیرم
دانی که از چه خندم از همت بلندمزیرا به شهر عشقت بر عاشقان امیرم
با عشق لایزالی از یک شکم بزادمنوعشق می نمایم والله که سخت پیرم
آن چشم اگر گشایی جز خویش را نشاییور این نظر گشایی دانی که بی نظیرم
اندر تنور سردان آتش زنم چو مردانو اندر تنور گرمان من پخته تر خمیرم
در لطف همچو شیرم اندر گلو نگیرمتا در غلط نیفتی گر شور چون پنیرم
در عشق شمس تبریز سلطان تاجدارمچون او به تخت آید من پیش او وزیرم

غزل شماره ۱۶۹۶

ای چرخ عیب جویم وی سقف پرستیزمتا کی به گوشه گوشه از مکر تو گریزم
ای چرخ همچو زنگی خون خواره خلایقمن ابر همچو خونم بر تو چرا بریزم
ای دل بسوز خوش خوش مگریز از این دوآتشکاین است بر تو واجب کآیی به نار تیزم
مقصود نور آمد عالم تنور آمدوین عشق همچو آتش وین خلق همچو هیزم
همچون خلیل یزدان پروانه وار شاداندر آتشش نشستم تا حشر برنخیزم

غزل شماره ۱۶۹۷

آری ستیزه می کن تا من همی ستیزمچندین زبون نیم که ز استیز تو گریزم
از حیله خواب رفتی هر سوی می بیفتیوالله که گر بخسپی این باده بر تو ریزم
ای دولت مصور پیش من آر ساغرزودم به ره مکن جان من سخت دیرخیزم
هر لحظه روت گوید من شمع شب فروزمهر لحظه موت گوید من ناف مشک بیزم
نپذیرم ای سمن بر کمتر ز هجده ساغرنرمی کن و حلیمی ای یار تند و تیزم
ای لطف بی کناره خوش گیر در کنارمچون در بر تو میرم نغز است رستخیزم
ساغر بیار و کم کن این لاغ و این ندیمیمن مست آن عروسم نی سخره جهیزم
خواهم شراب ناری تو دیگ پیشم آریکی گرد دیگ گردم آخر نه کفچلیزم
درده شراب رهبان ای همدم مسیحاننی چون خران عنگم نی عاشق کمیزم
خامش ز عشق بشنو گوید تو گر مراییمن یار رستمانم نی یار مرد حیزم

غزل شماره ۱۶۹۸

ای توبه ام شکسته از تو کجا گریزمای در دلم نشسته از تو کجا گریزم
ای نور هر دو دیده بی تو چگونه بینموی گردنم ببسته از تو کجا گریزم
ای شش جهت ز نورت چون آینه ست شش رووی روی تو خجسته از تو کجا گریزم
دل بود از تو خسته جان بود از تو رستهجان نیز گشت خسته از تو کجا گریزم
گر بندم این بصر را ور بسکلم نظر رااز دل نه ای گسسته از تو کجا گریزم

غزل شماره ۱۶۹۹

دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانمخط را کنی مسلسل یعنی که من نخوانم
بر تخته خیالات آن را نه من نبشتمچون سر دل ندانم کاندر میان جانم
از آفتاب بیشم ذرات روح پیشمرقصان و ذکرگویان سوی گهرفشانم
گر نور خود نبودی ذرات کی نمودیای ذره چون گریزی از جذبه عیانم
پروانه وار عالم پران به گرد شمعمفریش می فرستم پریش می ستانم
در خلوت است عشقی زین شرح شرحه شرحهگر شرح عشق خواهی پیش ویت نشانم
ور زان که در گمانی نقش گمان ز من دانزان نقش منکران را در قعر می کشانم
ور زان که در یقینی دام یقین ز من بینزان دام مقبلان را از کفر می رهانم
ور درد و رنج داری در من نظر کن از ویکان تیر رنج نجهد الا که از کمانم
ور رنج گشت راحت در من نگر همان دممی بین که آن نشانه ست از لطف بی نشانم
هر جا که این جمال است داد و ستد حلال استوان جا که ذوالجلال است من دم زدن نتانم

غزل شماره ۱۷۰۰

عالم گرفت نورم بنگر به چشم هایمنامم بها نهادند گر چه که بی بهایم
زان لقمه کس نخورده ست یک ذره زان نبرده ستبنگر به عزت من کان را همی بخایم
گر چرخ و عرش و کرسی از خلق سخت دور استبیدار و خفته هر دم مستانه می برآیم
آن جا جهان نور است هم حور و هم قصور استشادی و بزم و سور است با خود از آن نیایم
جبریل پرده دار است مردان درون پردهدر حلقه شان نگینم در حلقه چون درآیم
عیسی حریف موسی یونس حریف یوسفاحمد نشسته تنها یعنی که من جدایم
عشق است بحر معنی هر یک چو ماهی در بحراحمد گهر به دریا اینک همی نمایم