قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۱۷۰۱ تا ۱۷۲۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۱۷۰۱

آوازه جمالت از جان خود شنیدیمچون باد و آب و آتش در عشق تو دویدیم
اندر جمال یوسف گر دست ها بریدنددستی به جان ما بر بنگر چه ها بریدیم
رندان و مفلسان را پیداست تا چه باشداین دلق پاره پاره در پای تو کشیدیم
در عشق جان سپاران مانند ما هزارانهستند لیک چون تو در خواب هم ندیدیم
ماننده ستوران در آب وقت خوردنچون عکس خویش دیدیم از خویش می رمیدیم

غزل شماره ۱۷۰۲

درده شراب یک سان تا جمله جمع باشیمتا نقش های خود را یک یک فروتراشیم
از خویش خواب گردیم همرنگ آب گردیمما شاخ یک درختیم ما جمله خواجه تاشیم
ما طبع عشق داریم پنهان آشکاریمدر شهر عشق پنهان در کوی عشق فاشیم
خود را چو مرده بینیم بر گور خود نشینیمخود را چو زنده بینیم در نوحه رو خراشیم
هر صورتی که روید بر آینه دل مارنگ قلاش دارد زیرا که ما قلاشیم
ما جمع ماهیانیم بر روی آب رانیماین خاک بوالهوس را بر روی خاک پاشیم
تا ملک عشق دیدیم سرخیل مفلسانیمتا نقد عشق دیدیم تجار بی قماشیم

غزل شماره ۱۷۰۳

من آن شب سیاهم کز ماه خشم کردممن آن گدای عورم کز شاه خشم کردم
از لطفم آن یگانه می خواند سوی خانهکردم یکی بهانه وز راه خشم کردم
گر سر کشد نگارم ور غم برد قرارمهم آه برنیارم از آه خشم کردم
گاهم فریفت با زر گاهم به جاه و لشکراز زر چو زر بجستم وز جاه خشم کردم
ز آهن ربای اعظم من آهنم گریزانوز کهربای عالم من کاه خشم کردم
ما ذره ایم سرکش از چار و پنج و از ششخود پنج و شش کی باشد ز الله خشم کردم
این را تو برنتابی زیرا برون آبیگر شبه آفتابی ز اشباه خشم کردم

غزل شماره ۱۷۰۴

اشکم دهل شده ست از این جام دم به دممی زن دهل به شکر دلا لم و لم و لم
هین طبل شکر زن که می طبل یافتیگه زیر می زن ای دل و گه بم و بم و بم
از بهر من بخر دهلی از دهلزنانتا برکنم ز باغ جهان شاخ و بیخ غم
لشکر رسید و عشق سپهدار لشکرستصحرا و کوه پر شد از طبل و از علم
ما پر شدیم تا به گلو ساقی از ستیزمی ریزد آن شراب به اسراف همچو یم
دانی که بحر موج چرا می زند به جوشاز من شنو که بحریم و بحر اندرم
تنگ آمده ست و می طلبد موضع فراخبر می جهد به سوی هوا آب لاجرم
کان آب از آسمان سفری خوی بوده ستاندر هوا و سیل و که و جوی ای صنم
آب حیات ما کم از آن آب بحر نیستما موج می زنیم ز هستی سوی عدم
نی در جهان خاک قرار است روح رانی در هوای گنبد این چرخ خم به خم
زان باغ کو شکفت همان جاست میل جانیعنی کنار صنع شهنشاه محتشم
بس بس مکن هنوز تو را باده خوردنی استما راضییم خواجه بدین ظلم و این ستم
خاموش باش فتنه درافکنده ای به شهرخاموشیش مجوی که دریاست جان عم

غزل شماره ۱۷۰۵

از ما مشو ملول که ما سخت شاهدیماز رشک و غیرت است که در چادری شدیم
روزی که افکنیم ز جان چادر بدنبینی که رشک و حسرت ماهیم و فرقدیم
رو را بشو و پاک شو از بهر دید ماور نی تو دور باش که ما شاهد خودیم
آن شاهدی نه ایم که فردا شود عجوزما تا ابد جوان و دلارام و خوش قدیم
آن چادر ار خلق شد شاهد کهن نشدفانی است عمر چادر و ما عمر بی حدیم
چادر چو دید از آدم ابلیس کرد ردآدم نداش کرد تو ردی نه ما ردیم
باقی فرشتگان به سجود اندرآمدندگفتند در سجود که بر شاهدی زدیم
در زیر چادر است بتی کز صفات اوما را ز عقل برد و سجود اندرآمدیم
اشکال گنده پیر ز اشکال شاهدانگر عقل ما نداند در عشق مرتدیم
چه جای شاهد است که شیر خداست اوطفلانه دم زدیم که با طفل ابجدیم
با جوز و با مویز فریبند طفل راور نی که ما چه لایق جوزیم و کنجدیم
در خود و در زره چو نهان شد عجوزه ایگوید که رستم صف پیکار امجدیم
از کر و فر او همه دانند کو زن استما چون غلط کنیم که در نور احمدیم
مومن ممیز است چنین گفت مصطفیاکنون دهان ببند که بی گفت مرشدیم
بشنو ز شمس مفخر تبریز باقیشزیرا تمام قصه از آن شاه نستدیم

غزل شماره ۱۷۰۶

برخیز تا شراب به رطل و سبو خوریمبزم شهنشه ست نه ما باده می خریم
بحری است شهریار و شرابی است خوشگواردرده شراب لعل ببین ما چه گوهریم
خورشید جام نور چو برریخت بر زمینما ذره وار مست بر این اوج برپریم
خورشید لایزال چو ما را شراب داداز کبر در پیاله خورشید ننگریم
پیش آر آن شراب خردسوز دلفروزتا همچو دل ز آب و گل خویش بگذریم
پرخواره ایم کز کرم شاه واقفیمدر شرب سابقیم و به خدمت مقصریم
زیرا که سکر مانع خدمت بود یقینزین سو چو فربهیم بدان سوی لاغریم
نوری که در زجاجه و مشکات تافته ستبر ما بزن که ما ز شعاعش منوریم
بس گرم و سرد شد دل از این باده چون تنوردرسوزمان چو هیزم تا هیچ نفسریم
چون شیشه فلک پر از آتش شده ست جانچون کوره بهر ما که مس و قلب یا زریم
ای گلعذار جام چو لاله به مجلس آرکز ساغر چو لاله چو گل یاسمین بریم
خوش خوش بیا و اصل خوشی را به بزم آربا جمله ما خوشیم ولی با تو خوشتریم
ای مطرب آن ترانه تر بازگو ببینتو تری و لطیفی و ما از تو ترتریم
اندرفکن ز بانگ و خروش خوشت صدادر ما که در وفای تو چون کوه مرمریم
آن دم که از مسیح تو میراث برده ایدر گوش ما بدم که چو سرنای مضطریم
گر چه دهان پر است ز گفتار لب ببندخاموش کن که پیش حسودان منکریم

غزل شماره ۱۷۰۷

چیزی مگو که گنج نهانی خریده امجان داده ام ولیک جهانی خریده ام
رویم چو زرگر است از او این سخن شنودادم قراضه زر و کانی خریده ام
از چشم ترک دوست چه تیری که خورده اموز طاق ابروش چه کمانی خریده ام
با خلق بسته بسته بگویم من این حدیثبا کس نگویم این ز فلانی خریده ام
هر چند بی زبان شده بودم چو ماهییدیدم شکرلبی و زبانی خریده ام
ناگاه چون درخت برستم میان باغزان باغ بی نشانه نشانی خریده ام
گفتم میان باغ خود آن را میانه نیستلیک از میان نیست میانی خریده ام
کردم قران به مفخر تبریز شمس دینبیرون ز هر دو قرن قرانی خریده ام

غزل شماره ۱۷۰۸

ای گوش من گرفته تویی چشم روشنمباغم چه می بری چو تویی باغ و گلشنم
عمری است کز عطای تو من طبل می خورمدر سایه لوای کرم طبل می زنم
می مالم این دو چشم که خواب است یا خیالباور نمی کنم عجب ای دوست کاین منم
آری منم ولیک برون رفته از منیچون ماه نو ز بدر تو باریک می تنم
در تاج خسروان به حقارت نظر کنمتا شوق روی توست مها طوق گردنم
با ماهیان ز بحر تو من نزل می خورمبا خاکیان ز رشک تو چون آب و روغنم
گر چه ز بحر صنعت من آب خوردنی استچون ماهیم نبیند کس آب خوردنم
گر ناخن جفا بخراشد رگ مرامن خوش صدا چو چنگ ز آسیب ناخنم
خود پی ببرده ای تو که رگ دار نیستمگر می جهد رگی بنما تاش برکنم
گفتی چه کار داری بر نیست کار نیستگر نیست نیستم ز چه شد نیست مسکنم
نفخ قیامتی تو و من شخص مرده امتا جان نوبهاری و من سرو و سوسنم
من نیم کاره گفتم باقیش تو بگوتو عقل عقل عقلی و من سخت کودنم
من صورتی کشیدم جان بخشی آن توستتو جان جان جانی و من قالب تنم

غزل شماره ۱۷۰۹

ما قحطیان تشنه و بسیارخواره ایمبیچاره نیستیم که درمان و چاره ایم
در بزم چون عقار و گه رزم ذوالفقاردر شکر همچو چشمه و در صبر خاره ایم
ما پادشاه رشوت باره نبوده ایمبل پاره دوز خرقه دل های پاره ایم
از ما مپوش راز که در سینه توایموز ما مدزد دل که نه ما دل فشاره ایم
ما آب قلزمیم نهان گشته زیر کاهیا آفتاب تن زده اندر ستاره ایم
ما را ببین تو مست چنین بر کنار بامداند کنار بام که ما بی کناره ایم
مهتاب را چه ترس بود از کنار بامپس ما چه غم خوریم که بر مه سواره ایم
گر تیردوز گشت جگرهای ما ز عشقبی زحمت جگر تو ببین خون چه کاره ایم
قصاب ده اگر چه که ما را بکشت زارهم می چریم در ده و هم بر قناره ایم
ما مهره ایم و هم جهت مهره حقه ایمهنگامه گیر دل شده و هم نظاره ایم
خاموش باش اگر چه به بشرای احمدیهمچون مسیح ناطق طفل گواره ایم
در عشق شمس مفخر تبریز روز و شببر چرخ دیوکش چو شهاب و شراره ایم

غزل شماره ۱۷۱۰

با روی تو ز سبزه و گلزار فارغیمبا چشم تو ز باده و خمار فارغیم
خانه گرو نهاده و در کوی تو مقیمدکان خراب کرده و از کار فارغیم
رختی که داشتیم به یغما ببرد عشقاز سود و از زیان و ز بازار فارغیم
دعوی عشق وانگه ناموس و نام و ننگما ننگ را خریده و از عار فارغیم
غم را چه زهره باشد تا نام ما برددستی بزن که از غم و غمخواره فارغیم
ای روترش که کاله گران است چون خرمبگذر مخر که ما ز خریدار فارغیم
ما را مسلم آمد شادی و خوشدلیکز باد و بود اندک و بسیار فارغیم
بررفت و برگذشت سر ما ز آسمانکز ذوق عشق از سر و دستار فارغیم
ما لاف می زنیم و تو انکار می کنیز اقرار هر دو عالم و ز انکار فارغیم
مشتی سگان نگر که به هم درفتاده اندما سگ نزاده ایم و ز مردار فارغیم
اسرار تو خدای همی داند و بس استما از دغا و حیلت و مکار فارغیم
درسی که عشق داد فراموش کی شوداز بحث و از جدال و ز تکرار فارغیم
پنهان تو هر چه کاری پیدا بروید آنهر تخم را که خواهی می کار فارغیم
آهن ربای جذب رفیقان کشید حرفور نی در این طریق ز گفتار فارغیم
با نور روی مفخر تبریز شمس دیناز شمس چرخ گنبد دوار فارغیم

غزل شماره ۱۷۱۱

بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیمحاشا که چشم خویش از آن روی برکنیم
پروانه ای تو بهر تو بفروز سینه راتا خویش را ز عشق بر آن سینه برزنیم
بفزای خوف عشق نخواهیم ایمنیزیرا ز خوف عشق تو ما سخت ایمنیم
پروانه را ز شمع تو هر روز مژده ای استیعنی که مات شو که همی مات ضامنیم
شادیم آن زمان که تو دعوی کنی که منبی من شویم از خود و ز عشق صد منیم
تا باغ گلستان جمال تو دیده ایمچون سرو سربلند و زبانور چو سوسنیم
بر گلشن زمانه برو آتشی بزنزیرا ز عشق روی تو زان سوی گلشنیم
ای آنک سست دل شده ای در طریق عشقدر ما گریز زود که ما برج آهنیم
از ذوق آتش شه تبریز شمس دینداریم آب رو و همه محض روغنیم

غزل شماره ۱۷۱۲

ما در جهان موافقت کس نمی کنیمما خانه زیر گنبد اطلس نمی کنیم
مخمور و مست و تشنه و بسیارخواره ایمبس کرده اند جمله و ما بس نمی کنیم
این موج رحمت است و عدو چون کف و خس استما ترک موج دل پی هر خس نمی کنیم
ما قصر و چارطاق بر این عرصه فناچون عاد و چون ثمود مقرنس نمی کنیم
جز صدر قصر عشق در آن ساحت خلودچون نوح و چون خلیل موسس نمی کنیم
ما را مطار زان سوی قاف است در شکارما قصد صید مرده چو کرکس نمی کنیم
دیو سیاه غرچه فریب پلید رابر جای حور پاک معرس نمی کنیم
ما آن نهاله را که بر و میوه اش جفاستدر تیره خاک حرص مغرس نمی کنیم
از لذتی که هست نظر را ز قدس اوما خود نظر به جان مقدس نمی کنیم
خاموش نظم و قافیه را ما از این سپساز رشک غیر جنس مجنس نمی کنیم

غزل شماره ۱۷۱۳

خیزید عاشقان که سوی آسمان رویمدیدیم این جهان را تا آن جهان رویم
نی نی که این دو باغ اگر چه خوش است و خوبزین هر دو بگذریم و بدان باغبان رویم
سجده کنان رویم سوی بحر همچو سیلبر روی بحر زان پس ما کف زنان رویم
زین کوی تعزیت به عروسی سفر کنیمزین روی زعفران به رخ ارغوان رویم
از بیم اوفتادن لرزان چو برگ و شاخدل ها همی طپند به دارالامان رویم
از درد چاره نیست چو اندر غریبییموز گرد چاره نیست چو در خاکدان رویم
چون طوطیان سبز به پر و به بال نغزشکرستان شویم و به شکرستان رویم
این نقش ها نشانه نقاش بی نشانپنهان ز چشم بد هله تا بی نشان رویم
راهی پر از بلاست ولی عشق پیشواستتعلیممان دهد که در او بر چه سان رویم
هر چند سایه کرم شاه حافظ استدر ره همان به ست که با کاروان رویم
ماییم همچو باران بر بام پرشکافبجهیم از شکاف و بدان ناودان رویم
همچون کمان کژیم که زه در گلوی ماستچون راست آمدیم چو تیر از کمان رویم
در خانه مانده ایم چو موشان ز گربگانگر شیرزاده ایم بدان ارسلان رویم
جان آینه کنیم به سودای یوسفیپیش جمال یوسف با ارمغان رویم
خامش کنیم تا که سخن بخش گوید ایناو آن چنانک گوید ما آن چنان رویم

غزل شماره ۱۷۱۴

چند روی بی خبر آخر بنگر به بامبام چه باشد بگو بر فلک سبزفام
تا قمری همچو جان جلوه شود ناگهانصد مه و صد آفتاب چهره او را غلام
از هوس عشق او چرخ زند نه فلکوز می او جان و دل نوش کند جام جام
چون به تجلی بتافت جانب جان ها شتافتباده جان شد مباح خوردن و خفتن حرام
گفت جهان سلیم چیست خبر ای نسیمگفت ندارم ز بیم جز نفسی والسلام

غزل شماره ۱۷۱۵

هر کی بمیرد شود دشمن او دوستکامدشمنم از مرگ من کور شود والسلام
آن شکرستان مرا می کشد اندر شکرای که چنین مرگ را جان و دل من غلام
در غلط افکنده ست نام و نشان خلق راعمر شکربسته را مرگ نهادند نام
از جهت این رسول گفت که الفقر کنزفقر کند نام گنج تا غلط افتند عام
وحی در ایشان بود گنج به ویران بودتا که زر پخته را ره نبرد هیچ خام
گفتم ای جان ببین زین دلم سست تنگگفت که زین پس ز جهل وامکش از پس لگام
تا که سرانجام تو گردد بر کام توتوسن خنگ فلک باشد زیر تو رام
گر تو بدانی که مرگ دارد صد باغ و برگهست حیات ابد جوییش از جان مدام
خامش کن لب ببند بی دهنی خای قندنیست شو از خود که تا هست شوی زو تمام

غزل شماره ۱۷۱۶

امشب جان را ببر از تن چاکر تمامتا نبود در جهان بیش مرا نقش و نام
این دم مست توام رطل دگر دردهمتا بشوم محو تو از دو جهان والسلام
چون ز تو فانی شدم و آنچ تو دانی شدمگیرم جام عدم می کشمش جام جام
جان چو فروزد ز تو شمع بروزد ز توگر بنسوزد ز تو جمله بود خام خام
این نفسم دم به دم درده باده عدمچون به عدم درشدم خانه ندانم ز بام
چون عدمت می فزود جان کندت صد سجودای که هزاران وجود مر عدمت را غلام
باده دهم طاس طاس ده ز وجودم خلاصباده شد انعام خاص عقل شد انعام عام
موج برآر از عدم تا برباید مرابر لب دریا به ترس چند روم گام گام
دام شهم شمس دین صید به تبریز کردمن چو به دام اندرم نیست مرا ترس دام

غزل شماره ۱۷۱۷

لولیکان توییم در بگشا ای صنملولیکان را دمی بار ده ای محتشم
ای تو امان جهان ای تو جهان را چو جانای شده خندان دهان از کرمت دم به دم
امن دو عالم تویی گوهر آدم توییهین که رسید از حبش بر سر کوی حشم
چون برسد کوس تو کمتر جاسوس توگردد هر لولیی صاحب طبل و علم
رایت نصرت فرست لشکر عشرت فرستتا که ز شادی ما جان نبرد هیچ غم
تیغ عرب برکنیم بر سر ترکان زنیمچون لطفت برکشد بر خط لولی رقم
خوف مهل در میان بانگ بزن کالامانعشرت با خوف جان راست نیاید به هم
مهر برآور به جوش وز دل چنگ آن خروشپر کن از عیش گوش پر کن از می شکم
تا سوی تبریز جان جانب شمس الزمانآید صافی روان گوید ای من منم

غزل شماره ۱۷۱۸

ای تو ترش کرده رو تا که بترسانیمبسته شکرخنده را تا که بگریانیم
ترش نگردم از آنک از تو همه شکرمگریه نصیب تن است من گهر جانیم
در دل آتش روم تازه و خندان شومهمچو زر سرخ از آنک جمله زر کانیم
در دل آتش اگر غیر تو را بنگرمدار مرا سنگسار ز آنچ من ارزانیم
هیچ نشینم به عیش هیچ نخیزم به پاجز تو که برداریم جز تو که بنشانیم
این دل من صورتی گشت و به من بنگریدبوسه همی داد دل بر سر و پیشانیم
گفتم ای دل بگو خیر بود حال چیستتو نه که نوری همه من نه که ظلمانیم
ور تو منی من توام خیرگی از خود ز چیستمست بخندید و گفت دل که نمی دانیم
رو مطلب تو محال نیست زبان را مجالسوره کهفم که تو خفته فروخوانیم
زود بر او درفتاد صورت من پیش دلگفت بگو راست ای صادق ربانیم
گفت که این حیرت از منظر شمس حق استمفخر تبریزیان آنک در او فانیم

غزل شماره ۱۷۱۹

پیشتر آ می لبا تا همه شیدا شویمبیشتر آ گوهرا تا همه دریا رویم
دست به هم وادهیم حلقه صفت جوق جوقجمع معلق زنان مست به دریا دویم
بر لب دریای عشق تازه بروییم بازهای که چون گلستان تا به ابد ما نویم
وز جگر گلستان شعله دیگر زنیمچون ز رخ آتشین مایه صد پرتویم
جوهر ما رو نمود لیک از آن سوی بحرآه که تو زین سوی آه که ما زان سویم
شاه سوارا به سر تاج بجنبان چنینتاج تو را گوهریم اسپ تو را ما جویم
بر سر دارش کنیم هر کی بگوید یکیمآتش اندرزنیم هر کی بگوید دویم

غزل شماره ۱۷۲۰

بار دگر ذره وار رقص کنان آمدیمزان سوی گردون عشق چرخ زنان آمدیم
بر سر میدان عشق چونک یکی گو شدیمگه به کران تاختیم گه به میان آمدیم
عشق نیاز آورد گر تو چنانی رواستما چو از آن سوتریم ما نه چنان آمدیم
خواجه مجلس تویی مجلسیان حاضرندآب چو آتش بیار ما نه بنان آمدیم
شکر که ناداشت وار از سبب زخم توچون که به جان آمدیم زود به جان آمدیم
شمس حق این عشق تو تشنه خون من استتیغ و کفن در بغل بهر همان آمدیم
جز نمکت نشکند شورش تبریز رافخر زمین در غمت شور زمان آمدیم

غزل شماره ۱۷۲۱

خوش سوی ما آ دمی ز آنچ که ما هم خوشیمآب حیات توایم گر چه به شکل آتشیم
تو جو کبوتربچه زاده این لانه ایگر تو نیایی به خود مات از این سو کشیم
حاضر ما شو که ما حاضر آن شاهدیممست می اش می شویم باده از او می چشیم
تیزروان همچو سیل گر چه چو که ساکنیمنعره زنان همچو رعد گر چه چنین خامشیم
جان چو دریا تو راست بر کف خود نه بیاگر چه که ما همچو چرخ بی گنهی می کشیم
زان سوی این پنج حس نوبت ما پنج کنکان سوی این شش جهت خسرو این هر ششیم
در پی سرنای عشق تیزدم و دلنوازکز رگ جان همچو چنگ بهر تو در نالشیم
صحت دعوی عشق مسند و بالش مجوما نه چو رنجورکان عاشق آن بالشیم
نور فلک شمس دین مفخر تبریز مااز رخ آن آفتاب چرخ درون مه وشیم

غزل شماره ۱۷۲۲

بدار دست ز ریشم که باده ای خوردمز بیخودی سر و ریش و سبال گم کردم
ز پیشگاه و ز درگاه نیستم آگاهبه پیشگاه خرابات روی آوردم
خرد که گرد برآورد از تک دریاهزار سال دود درنیابد او گردم
فراختر ز فلک گشت سینه تنگملطیفتر ز قمر گشت چهره زردم
دکان جمله طبیبان خراب خواهم کردکه من سعادت بیمار و داروی دردم
شرابخانه عالم شده ست سینه منهزار رحمت بر سینه جوامردم
هزار حمد و ثنا مر خدای عالم راکه دنگ عشقم و از ننگ خویشتن فردم
چو خاک شاه شدم ارغوان ز من روییدچو مات شاه شدم جمله لعب را بردم
چو دانه ای که بمیرد هزار خوشه شودشدم به فضل خدا صد هزار چون مردم
منم بهشت خدا لیک نام من عشق استکه از فشار رهد هر دلی کش افشردم
رهد ز تیر فلک وز سنان مریخشهر آن مرید که او را به عشق پروردم
چو آفتاب سعادت رسید سوی حملدو صد تموز بجوشید از دی سردم
خموش باش که گر نی ز خوف فتنه بدیهزار پرده دریدی زبان من هر دم

غزل شماره ۱۷۲۳

نیم ز کار تو فارغ همیشه در کارمکه لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم
به ذات پاک من و آفتاب سلطنتمکه من تو را نگذارم به لطف بردارم
رخ تو را ز شعاعات خویش نور دهمسر تو را به ده انگشت مغفرت خارم
هزار ابر عنایت بر آسمان رضاستاگر ببارم از آن ابر بر سرت بارم
ببسته ست میان لطف من به تیمارتکه دیده برکات وصال و تیمارم
هزار شربت شافی به مهر می جوشداز آن شبی که بگفتی به من که بیمارم
بیا به پیش که تا سرمه نوت بکشمکه چشم روشن باشی به فهم اسرارم
ز خاص خاص خودم لطف کی دریغ آیدکه از کمال کرم دستگیر اغیارم
تو را که دزد گرفتم سپردمت به عوانکه یافت شد به جوال تو صاع انبارم
تو خیره در سبب قهر و گفت ممکن نیهزار لطف در آن بود اگر چه قهارم
نه ابن یامین زان زخم یافت یوسف خویشبه چشم لطف نظر کن به جمله آثارم
به خلوتش همه تاویل آن بیان فرمودکه من گزاف کسی را به غم نیازارم
خموش کردم تا وقت خلوت تو رسدولی مبر تو گمان بد ای گرفتارم

غزل شماره ۱۷۲۴

همه جمال تو بینم چو چشم باز کنمهمه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم
حرام دارم با مردمان سخن گفتنو چون حدیث تو آید سخن دراز کنم
هزار گونه بلنگم به هر رهم که برندرهی که آن به سوی تو است ترک تاز کنم
اگر به دست من آید چو خضر آب حیاتز خاک کوی تو آن آب را طراز کنم
ز خارخار غم تو چو خارچین گردمز نرگس و گل صدبرگ احتراز کنم
ز آفتاب و ز مهتاب بگذرد نورمچو روی خود به شهنشاه دلنواز کنم
چو پر و بال برآرم ز شوق چون بهرامبه مسجد فلک هفتمین نماز کنم
همه سعادت بینم چو سوی نحس رومهمه حقیقت گردد اگر مجاز کنم
مرا و قوم مرا عاقبت شود محمودچو خویش را پی محمود خود ایاز کنم
چو آفتاب شوم آتش و ز گرمی دلچو ذره ها همه را مست و عشقباز کنم
پریر عشق مرا گفت من همه نازمهمه نیاز شو آن لحظه ای که ناز کنم
چو ناز را بگذاری همه نیاز شویمن از برای تو خود را همه نیاز کنم
خموش باش زمانی بساز با خمشیکه تا برای سماع تو چنگ ساز کنم

غزل شماره ۱۷۲۵

نگفتمت مرو آن جا که آشنات منمدر این سراب فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال ز منبه عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضیکه نقش بند سراپرده رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهیمرو به خشک که دریای باصفات منم
نگفتمت که تو را رهزنند و سرد کنندکه آتش و تبش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفت های زشت در تو نهندکه گم کنی که سرچشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهتنظام گیرد خلاق بی جهات منم
اگر چراغ دلی دانک راه خانه کجاستوگر خداصفتی دانک کدخدات منم