قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۱۷۲۶ تا ۱۷۵۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۱۷۲۶

بیار باده که دیر است در خمار تواماگر چه دلق کشانم نه یار غار توام
بیار رطل و سبو کارم از قدح بگذشتغلام همت و داد بزرگوار توام
در این زمان که خمارم مطیع من می باشچو مست گشتم از آن پس به اختیار توام
بیار جام اناالحق شراب منصوریدر این زمان که چو منصور زیر دار توام
به یاد آر سخن ها و شرط ها که ز الستقرار دادی با من بر آن قرار توام
بگو به ساغرش ای کف تو گر سوار منیعجبتر اینک در این لحظه من سوار توام
میان حلقه به ظاهر تو در دوار منیولی چو درنگرم نیک در دوار توام
به زیر چرخ ننوشم شراب ای زهرهکه من عدو قدح های زهربار توام
چو شیشه زان شده ام تا که جام شه باشمشها بگیر به دستم که دست کار توام
عجب که شیشه شکافید و می نمی ریزدچگونه ریزد داند که بر کنار توام
اگر به قد چو کمانم ولی ز تیر توامچو زعفران شدم اما به لاله زار توام
چگونه کافر باشم چو بت پرست توامچگونه فاسق باشم شرابخوار توام
بیا بیا که تو راز زمانه می دانیبپوش راز دل من که رازدار توام
چو آفتاب رخ تو بتافت بر رخ منگمان فتاد رخم را که هم عذار توام
شمرد مرغ دلم حلقه های دام تو رااز آن خویش شمارم که در شمار توام
اگر چه در چه پستم نه سربلند تواموگر چه اشتر مستم نه در قطار توام
میان خون دل پرخون بگفت خاک تو رااگر چه غرقه خونم نه در تغار توام
اگر چه مال ندارم نه دستمال تواماگر چه کار ندارم نه مست کار توام
برآی مفخر آفاق شمس تبریزیکه عاشق رخ پرنور شمس وار توام

غزل شماره ۱۷۲۷

به غم فرونروم باز سوی یار رومدر آن بهشت و گلستان و سبزه زار روم
ز برگ ریز خزان فراق سیر شدمبه گلشن ابد و سرو پایدار روم
من از شمار بشر نیستم وداع وداعبه نقل و مجلس و سغراق بی شمار روم
نمی شکیبد ماهی ز آب من چه کنمچو آب سجده کنان سوی جویبار روم
به عاقبت غم عشقم کشان کشان ببردهمان به ست که اکنون به اختیار روم
ز داد عشق بود کار و بار سلطانانبه عشق درنروم در کدام کار روم
شنیده ام که امیر بتان به صید شده ستاگر چه لاغرم سوی مرغزار روم
چو شیر عشق فرستد سگان خود به شکاربه عشق دل به دهان سگ شکار روم
چو بر براق سعادت کنون سوار شدمبه سوی سنجق سلطان کامیار روم
جهان عشق به زیر لوای سلطانی استچو از رعیت عشقم بدان دیار روم
منم که در نظرم خوار گشت جان و جهانبدان جهان و بدان جان بی غبار روم
غبار تن نبود ماه جان بود آن جاسزد سزد که بر آن چرخ برق وار روم
اگر کلیم حلیمم بدان درخت شوموگر خلیل جلیلم در آن شرار روم
خموش کی هلدم تشنگی این یارانمگر که از بر یاران به یار غار روم
جوار مفخر آفاق شمس تبریزیبهشت عدن بود هم در آن جوار روم

غزل شماره ۱۷۲۸

مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهموگر درم نگشایی مقیم درگاهم
چو ماهیم که بیفکند موج بیرونشبه غیر آب نباشد پناه و دلخواهم
کجا روم به سر خویش کی دلی دارممن و تن و دل من سایه شهنشاهم
به توست بیخودیم گر خراب و سرمستمبه توست آگهی من اگر من آگاهم
نه دلربام تویی گر مرا دلی باقی استنه کهربام تویی گر مثل پر کاهم
نه از حلاوت حلوای بی حد لب توستکه چون کلیچه فتاده کنون در افواهم
ز هر دو عالم پهلوی خود تهی کردمچو هی نشسته به پهلوی لام اللهم
ز جاه و سلطنت و سروری نیندیشمبس است دولت عشق تو منصب و جاهم
چو قل هو الله مجموع غرق تنزیهمنه چون مشبهیان سرنگون اشباهم
اگر تتار غمت خشم و ترکیی آردبه عشق و صبر کمربسته همچو خرگاهم
اگر چه کاهل و بی گاه خیز قافله امبه سوی توست سفرهای گاه و بی گاهم
برآ چو ماه تمام و تمام این تو بگوکه زیر عقده هجرت بمانده چون ماهم

غزل شماره ۱۷۲۹

اگر چه شرط نهادیم و امتحان کردیمز شرط ها بگذشتیم و رایگان کردیم
اگر چه یک طرف از آسمان زمینی شدنه پاره پاره زمین را هم آسمان کردیم
اگر چه بام بلندست آسمان مگریزچه غم خوری ز بلندی چو نردبان کردیم
پرت دهیم که چون تیر بر فلک بپریاگر ز غم تن بیچاره را کمان کردیم
اگر چه جان مدد جسم شد کثیفی یافتلطافتش بنمودیم و باز جان کردیم
اگر تو دیوی ما دیو را فرشته کنیموگر تو گرگی ما گرگ را شبان کردیم
تو ماهیی که به بحر عسل بخواهی تاختهزار بارت از آن شهد در دهان کردیم
اگر چه مرغ ضعیفی بجوی شاخ بلندبر این درخت سعادت که آشیان کردیم
بگیر ملک دو عالم که مالک الملکیمبیا به بزم که شمشیر در میان کردیم
هزار ذره از این قطب آفتابی یافتبسا قراضه قلبی که ماش کان کردیم
بسا یخی بفسرده کز آفتاب کرمفسردگیش ببردیم و خوش روان کردیم
گر آب روح مکدر شد اندر این گردابز سیل ها و مددهاش خوش عنان کردیم
چرا شکفته نباشی چو برگ می لرزیچه ناامیدی از ما که را زیان کردیم
بسا دلی که چو برگ درخت می لرزیدبه آخرش بگزیدیم و باغبان کردیم
الست گفتیم از غیب و تو بلی گفتیچه شد بلی تو چون غیب را عیان کردیم
پنیر صدق بگیر و به باغ روح بیاکه ما بلی تو را باغ و بوستان کردیم
خموش باش که تا سر به سر زبان گردیزبان نبود زبان تو ما زبان کردیم

غزل شماره ۱۷۳۰

چه روز باشد کاین جسم و رسم بنوردیممیان مجلس جان حلقه حلقه می گردیم
همی خوریم می جان به حضرت سلطانچنانک بی لب و ساغر نخست می خوردیم
خراب و مست به ساقی جان همی گوییمبرآر دست که ما دست ها برآوردیم
بیار نقل که ما نقل کرده ایم این سوبیار باده احمر که زار و رخ زردیم
بکن سلام که تسلیم ابتلای توییمبپرس گرم که افسرده دم سردیم
جوابمان دهد آن ساقیم که نوش خوریدکه ما به نورفشانی چو مه جوامردیم
تو ملک کدکن وهب لی بگو سلیمان وارکه ما به منع عطا مور را نیازردیم
ز هجر و فرقت ما درد و غم بسی دیدیمدرآی در بر ما ما دوای هر دردیم
دل آر خسته به خار جفا و گل بستانچه تحفه آری ماورد را که ما وردیم
اگر ز مونس و جفتان خود جدا ماندیبیا که در کرم و حسن لطف ما فردیم
اگر تو کار نکردی و مفلسی از خیربیا که کار چو تو صد هزار ما کردیم
بیار اشک چو مشتاق و گرد را بنشانکه روی ماه نبینیم تا در این گردیم
خمش گزاف مینداز مهره اندر طاسبه ما گذار که ما اوستاد این نردیم

غزل شماره ۱۷۳۱

اگر زمین و فلک را پر از سلام کنیموگر سگان تو را فرش سیم خام کنیم
وگر همای تو را هر سحر که می آیدز جان و دیده و دل حلقه های دام کنیم
وگر هزار دل پاک را به هر سر راهبه دست نامه پرخون به تو پیام کنیم
وگر چو نقره و زر پاک و خالص از پی تومیان آتش تو منزل و مقام کنیم
به ذات پاک منزه که بعد این همه کاربه هر طرف نگرانیم تا کدام کنیم
قرار عاقبت کار هم بر این افتادکه خویش را همه حیران و خیره نام کنیم
و آنگهی که رسد باده های حیرانانز شیشه خانه دل صد هزار جام کنیم
چو سیمبر به صفا تنگمان به بر گیردفلک که کره تند است ماش رام کنیم
چو مغز روح از آن باده ها به جوش آیدچهار حد جهان را به تک دو گام کنیم
ز شمس تبریز انگشتری چو بستانیمهزار خسرو تمغاج را غلام کنیم

غزل شماره ۱۷۳۲

به حق آنک بخواندی مرا ز گوشه باماشارتی که بکردی به سر به جای سلام
به حق آنک گشادی کمر که می نرومکه شد قمر کمرت را چو من کمینه غلام
به حق آنک نداند دل خیال اندیشمثال های خیال مرا به وقت پیام
به حق آنک به فراش گفته ای که بروبز چند گنده بغل خانه را برای کرام
به حق آنک گزیدی دو لب که جام بگیربنوش جام رها کن حدیث پخته و خام
به حق آنک تو را دیدم و قلم افتادز دست عشق نویسم به پیش تو ناکام
به حق آنک گمان های بد فرستی توبه هدهدی که بخواهی که جان ببر زین دام
به حق حلقه رندان که باده می نوشندبه پیش خلق هویدا میان روز صیام
هزار شیشه شکستند و روزه شان نشکستاز آنک شیشه گر عشق ساخته ست آن جام
به ماه روزه جهودانه می مخور تو به شببیا به بزم محمد مدام نوش مدام
میان گفت بدم من که سست خندیدیکه ای سلیم دل آخر کشیده دار لگام
بگفتمش چو دهان مرا نمی دوزیبدوز گوش کسی را که نیست یار تمام
به حق آنک حلال است خون من بر توکه بر عدو سخنم را حرام دار حرام
خیال من ز ملاقات شمس تبریزیهزار صورت بیند عجب پی اعلام

غزل شماره ۱۷۳۳

به جان عشق که از بهر عشق دانه و دامکه عزم صد سفرستم ز روم تا سوی شام
نمی خورم به حلال و حرام من سوگندبه جان عشق که بالاست از حلال و حرام
به جان عشق که از جان جان لطیفتر استکه عاشقان را عشق است هم شراب و طعام
فتاده ولوله در شهر از ضمیر حسودکه بازگشت فلان کس ز دوست دشمن کام
نه عشق آتش و جان من است سامندرنه عشق کوره و نقد من است زر تمام
نه عشق ساقی و مخمور اوست جان شب و روزنه آن شراب ازل را شده ست جسمم جان
نهاده بر کف جامی بر من آمد عشقکه ای هزار چو من عشق را غلام غلام
هزار رمز به هم گفته جان من با عشقدر آن رموز نگنجیده نظم حرف و کلام
بیار باده خامی که خالی است وطنکه عاشق زر پخته ز عشق باشد خام
ورای وهم حریفی کنیم خوش با عشقنه عقل گنجد آن جا نه زحمت اجسام
چو گم کنیم من و عشق خویشتن در میبیاید آن شه تبریز شمس دین که سلام

غزل شماره ۱۷۳۴

سماع چیست ز پنهانیان دل پیغامدل غریب بیابد ز نامه شان آرام
شکفته گردد از این باد شاخه های خردگشاده گردد از این زخمه در وجود مسام
سحر رسد ز ندای خروس روحانیظفر رسد ز صدای نقاره بهرام
عصیر جان به خم جسم تیر می انداختچو دف شنید برآرد کفی نشان قوام
حلاوتی عجبی در بدن پدید آیدکه از نی و لب مطرب شکر رسید به کام
هزار کزدم غم را کنون ببین کشتههزار دور فرح بین میان ما بی جام
فسون رقیه کزدم نویس عید رسیدکه هست رقیه کزدم به کوی عشق مدام
ز هر طرف بجهد بی قرار یعقوبیکه بوی پیرهن یوسفی بیافت مشام
چو جان ما ز نفخت است فیه من روحیروا بود که نفختش بود شراب و طعام
چو حشر جمله خلایق به نفخ خواهد بودز ذوق زمزمه بجهند مردگان ز منام
که خاک بر سر جان کسی که افسرده ستاثر نگیرد از آن نفخ و کم بود ز اعدام
تن و دلی که بنوشید از این رحیق حلالبر آتش غم هجران حرام گشت حرام
جمال صورت غیبی ز وصف بیرون استهزار دیده روشن به وام خواه به وام
درون توست یکی مه کز آسمان خورشیدندا همی کندش کای منت غلام غلام
ز جیب خویش بجو مه چو موسی عمراننگر به روزن خویش و بگو سلام سلام
سماع گرم کن و خاطر خران کم جوکه جان جان سماعی و رونق ایام
زبان خود بفروشم هزار گوش خرمکه رفت بر سر منبر خطیب شهدکلام

غزل شماره ۱۷۳۵

به گوش من برسانید هجر تلخ پیامکه خواب شیرین بر عاشقان شده ست حرام
بکرد بر خور و بر خواب چارتکبیریهر آن کسی که بر او کرد عشق نیم سلام
به من نگر که بدیدم هزار آزادیچو عشق را دل و جانم کنیزک است و غلام
عظیم نور قدیم است عشق پیش خواصاگر چه صورت و شهوت بود به پیش عوام
دلم چو زخم نیابد رود که توبه کندمخند بر من و بر خود کدام توبه کدام
زهی گناه که کفر است توبه کردن از اونه پس طریق گریز و نه پیش جای مقام
به چار مذهب خونش حلال و ریختنیاز آنک عشق نریزد به غیر خون کرام
بکش مرا که چو کشتی به عشق زنده شدمخموش کردم و مردم تمام گشت کلام

غزل شماره ۱۷۳۶

به گرد تو چو نگردم به گرد خود گردمبه گرد غصه و اندوه و بخت بد گردم
چو نیم مست من از خواب برجهم به صبوحبه گرد ساقی خود طالب مدد گردم
به گرد لقمه معدود خلق گردانندبه گرد خالق و بر نقد بی عدد گردم
قوام عالم محدود چون ز بی حدی استمگیر عیب اگر من برون ز حد گردم
کسی که او لحد سینه را چو باغی کردروا نداشت که من بسته لحد گردم
لحد چه باشد در آسمان نگنجد جانز پنج و شش گذرم زود بر احد گردم
اگر چه آینه روشنم ز بیم غبارروا بود که دو سه روز بر نمد گردم
اگر گلی بده ام زین بهار باغ شوموگر یکی بده ام زین وصال صد گردم
میان صورت ها این حسد بود ناچارولی چو آینه گشتم بر حسد گردم
من از طویله این حرف می روم به چراستور بسته نیم از چه بر وتد گردم

غزل شماره ۱۷۳۷

بیار باده که اندر خمار خمارمخدا گرفت مرا زان چنین گرفتارم
بیار جام شرابی که رشک خورشید استبه جان عشق که از غیر عشق بیزارم
بیار آنک اگر جان بخوانمش حیف استبدان سبب که ز جان دردهای سر دارم
بیار آنک نگنجد در این دهان نامشکه می شکافد از او شقه های گفتارم
بیار آنک چو او نیست گولم و نادانچو با ویم ملک گربزان و طرارم
بیار آنک دمی کز سرم شود خالیسیاه و تیره شوم گوییا ز کفارم
بیار آنک رهاند از این بیار و میاربیار زود و مگو دفع کز کجا آرم
بیار و بازرهان سقف آسمان ها راشب دراز ز دود و فغان بسیارم
بیار آنک پس مرگ من هم از خاکمبه شکر و گفت درآرد مثال نجارم
بیار می که امین میم مثال قدحکه هر چه در شکمم رفت پاک بسپارم
نجار گفت پس مرگ کاشکی قوممگشاده دیده بدندی ز ذوق اسرارم
به استخوان و به خونم نظر نکردندیبه روح شاه عزیزم اگر به تن خوارم
چه نردبان که تراشیده ام من نجاربه بام هفتم گردون رسید رفتارم
مسیح وار شدم من خرم بماند به زیرنه در غم خرم و نی به گوش خروارم
بلیس وار ز آدم مبین تو آب و گلیببین که در پس گل صد هزار گلزارم
طلوع کرد از این لحم شمس تبریزیکه آفتابم و سر زین وحل برون آرم
غلط مشو چو وحل در رویم دیگربارکه برقرارم و زین روی پوش در عارم
به هر صبوح درآیم به کوری کورانبرای کور طلوع و غروب نگذارم

غزل شماره ۱۷۳۸

به گوشه ای بروم گوش آن قدح گیرمکه عاشق قدح و درد و خصم تدبیرم
خوش است گوشه و یا گوشه گشته ای چون منبه هر چه باشد از این دو چو شهد و چون شیرم
چو آب و روغن با هر کی مرغ آبی نیستکه زهره طالعم و شکر سکرتاثیرم
ز حلق من آن خواهم که شکر سکر کنددگر همه به تو بخشیدم ای بک و میرم
روم سری بنهم کان سری است باده جانکه خفته به سر پراحتیال و تزویرم

غزل شماره ۱۷۳۹

زهی حلاوت پنهان در این خلای شکممثال چنگ بود آدمی نه بیش و نه کم
چنانک گر شکم چنگ پر شود مثلانه ناله آید از آن چنگ پر نه زیر و نه بم
اگر ز روزه بسوزد دماغ و اشکم توز سوز ناله برآید ز سینه ات هر دم
هزار پرده بسوزی به هر دمی زان سوزهزار پایه برآری به همت و به قدم
شکم تهی شو و می نال همچو نی به نیازشکم تهی شو و اسرار گو به سان قلم
چو پر شود شکمت در زمان حشر آردبه جای عقل تو شیطان به جای کعبه صنم
چو روزه داری اخلاق خوب جمع شوندبه پیش تو چو غلامان و چاکران و حشم
به روزه باش که آن خاتم سلیمان استمده به دیو تو خاتم مزن تو ملک به هم
وگر ز کف تو شد ملک و لشکرت بگریختفرازآید لشکرت بر فراز علم
رسید مایده از آسمان به اهل صیامبه اهتمام دعاهای عیسی مریم
به روزه خوان کرم را تو منتظر می باشاز آنک خوان کرم به ز شوربای کلم

غزل شماره ۱۷۴۰

خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانمبه خواب دوش که را دیده ام نمی دانم
ز خوشدلی و طرب در جهان نمی گنجمولی ز چشم جهان همچو روح پنهانم
درخت اگر نبدی پا به گل مرا جستیکز این شکوفه و گل حسرت گلستانم
همیشه دامن شادی کشیدمی سوی خویشکشد کنون کف شادی به خویش دامانم
ز بامداد کسی غلملیج می کندمگزاف نیست که من ناشتاب خندانم
ترانه ها ز من آموزد این نفس زهرههزار زهره غلام دماغ سکرانم
شکرلبی لب ما را به گاه شیرین کردکه غرقه گشت شکر اندر آب دندانم
صلا که قامت چون سرو او صلا دردادکه من نماز شما را لطیف ارکانم
صلا که فاتحه قفل های بسته منمبدان چو فاتحه تان در نماز می خوانم
به دار ملک ملاحت لبش چو غماز استکه بنگرید نصیب مرا که دربانم
چنانک پیش جنونم عقول حیرانندمن از فسردگی این عقول حیرانم
فسرده ماند یخی که به زیر سایه بودندید شعشعه آفتاب رخشانم
تبسم خوش خورشید هر یخی که بدیدسبال مالد و گوید که آب حیوانم
بیار ناطق کلی بگو تو باقی راز گفتنم برهان من خموش برهانم

غزل شماره ۱۷۴۱

به کوی عشق تو من نامدم که بازرومچگونه قبله گذارم چو در نماز روم
بجز که کور نخواهد که من به هیچ سبببه سوی ظلمت از آن شمع صدطراز روم
کدام عقل روا بیند این که من تشنهبه غیر حضرت آن بحر بی نیاز روم
براق عشق گزیدم که تا به دور ابدبه سوی طره هندو به ترک تاز روم
شب چو باز و بط روز را بسوزد پرچو در سحر به مناجات او به راز روم
چو چشم بند قضا راه چشم بسته کندبه بوی عنبریش چشم ها فرازروم
به خاک پای خداوند شمس تبریزیکه چون شدم ز وی از دست سرفراز روم

غزل شماره ۱۷۴۲

ببسته است پری نهانیی پایمز بند اوست که من در میان غوغایم
ز کوه قافم من که غریب اطرافمبه صورتم چو کبوتر به خلق عنقایم
کبوترم چو شود صید چنگ باز اجلاز آن سپس پر عنقای روح بگشایم
ز آفتاب خرد گر چه پشت من گرم استبرای سایه نشینان چو خیمه برپایم
چو ابن وقت بود دامن پدر گیردچه صوفیم که به سودای دی و فردایم
مرا چو پرده درآویختی بر این درگاههم از برای برآویختن نمی شایم
ز لطف توست که از جغدیم برآوردیچو طوطیان ز کف تو شکر همی خایم
اگر ز جود کف تو به بحر راه برمتمام گوهر هستی خویش بنمایم
شکار درک نیم من ورای ادارکمبه پای وهم نیم من درازپهنایم
سخن به جای بمان خویش بین کجایی تومرا بجوی همان جا که من همان جایم

غزل شماره ۱۷۴۳

اگر چه ما نه خروس و نه ماکیان داریمز بیضه سر کن و بنگر که ما کیان داریم
به آفتاب حقایق به هر سحر گوییمتو جمله جانی و ما از تو نیم جان داریم
گر از صفات تو نتوان نشان نمود ولیز بی نشانی اوصاف او نشان داریم
دل چو شبنم ما را به بحر بازرسانکه دم به دم ز غریبی دو صد زیان داریم
چو یوسف از کف گرگان دریده پیرهنمولی ز همت یعقوب پاسبان داریم
به دام تو که همه دام ها زبون ویندکه هر قدم ز قدم دام امتحان داریم
ولیک بندگشا هر دم آن کند با ماکه مادر و پدر و عم مگر که آن داریم
بنوش کردن زهر این چه جرات است مگرز کان فضل تو تریاق بی کران داریم
به خرج کردن این نقد عمر مبتشریمز عمربخش مگر عمر جاودان داریم
نگیرد آینه زنگار هیچ اگر گیردز عین زنگ بدان روی دیدمان داریم
یقین بنشکند آن نردبان وگر شکندز عین رخنه اشکست نردبان داریم
رهین روز چرایی چو شب کند روزیمکان بهل که مکانی ز لامکان داریم
بهار حله دریدی ز رشک و زرد شدیاگر بدیش خبر کاین چنین خزان داریم
دهان پر است و خموشم که تا بگویی توکز آن لب شکرینت شکرفشان داریم

غزل شماره ۱۷۴۴

بیار مطرب بر ما کریم باش کریمبه کوی خسته دلانی رحیم باش رحیم
دلم چو آتش چون در دمی شود زندهچو دل مباش مسافر مقیم باش مقیم
بیامد آتش و بر راه عاشقان بنشستکه ای مسافر این ره یتیم باش یتیم
ندا رسید به آتش که بر همه عشاقچو شعله های خلیلی نعیم باش نعیم
گلیم از آب چو خواهی که تا برون آریبه زیر پای عزیزان گلیم باش گلیم
چو بایدت که تو را بحر دایه وار بودمثال دانه در رو یتیم باش یتیم
درست و راست شد ای دل که در هوا دل رادرست راست نیاید دو نیم باش دو نیم
الف مباش ز ابجد که سرکشی داردمباش بی دو سر تو چو جیم باش چو جیم

غزل شماره ۱۷۴۵

فضول گشته ام امروز جنگ می جویممنوش نکته مستان که یاوه می گویم
تنا بسوز چو هیزم که از تو سیر شدمدلا برو تو ز پیشم تو را نمی جویم
لگن نهاد خیالش به چشمه چشممبهانه کرد کز این آب جامه می شویم
بگفتمش که به خونابه جامه چون شوییبگفت خون همه زان سوست و من از این سویم
به سوی تو همه خون است و سوی من همه آبنه قبطیم که در این نیل موسوی خویم

غزل شماره ۱۷۴۶

بر آن شده ست دلم کآتشی بگیرانمکه هر کی او نمرد پیش تو بمیرانم
کمان عشق بدرم که تا بداند عقلکه بی نظیرم و سلطان بی نظیرانم
که رفت در نظر تو که بی نظیر نشدمقام گنج شده ست این نهاد ویرانم
من از کجا و مباهات سلطنت ز کجافقیر فقرم و افتاده فقیرانم
من آن کسم که تو نامم نهی نمی دانمچو من اسیر توام پس امیر میرانم
جز از اسیری و میری مقام دیگر هستچو من فنا شوم از هر دو کس نفیرانم
چو شب بیاید میر و اسیر محو شونداسیر هیچ نداند که از اسیرانم
به خواب شب گرو آمد امیری میرانچو عشق هیچ نخسبد ز عشق گیرانم
به آفتاب نگر پادشاه یک روزه ستهمی گدازد مه منیر کز وزیرانم
منم که پخته عشقم نه خام و خام طمعخدای کرد خمیری از آن خمیرانم
خمیرکرده یزدان کجا بماند خامخمیرمایه پذیرم نه از فطیرانم
فطیر چون کند او فاطرالسموات استچو اختران سماوات از منیرانم
تو چند نام نهی خویش را خمش می باشکه کودکی است که گویی که من ز پیرانم

غزل شماره ۱۷۴۷

اگر به عقل و کفایت پی جنون باشممیان حلقه عشاق ذوفنون باشم
منم به عشق سلیمان زبان من آصفچرا ببسته هر داروی فسون باشم
خلیل وار نپیچم سر خود از کعبهمقیم کعبه شوم کعبه را ستون باشم
هزار رستم دستان به گرد ما نرسدبه دست نفس مخنث چرا زبون باشم
به دست گیرم آن ذوالفقار پرخون راشهید عشقم و اندر میان خون باشم
در این بساط منم عندلیب الرحمانمجوی حد و کنارم ز حد برون باشم
مرا به عشق بپرورد شمس تبریزیز روح قدس ز کروبیان فزون باشم

غزل شماره ۱۷۴۸

می گریزد از ما و ما قوامش داریمزن زنانش آریم کش کشانش آریم
می دود آن زیبا بر گل و سوسن هاگو بیا ما را بین ما از آن گلزاریم
می کند دلداری وان همه طراریحق آن طره او که همه طراریم
دام دل بگشاییم بوسه زو برباییمتا نپندارد که ما تهی گفتاریم
هوش ما چون اختر یار ما خورشیدیزین سبب هر صبحی کشته آن یاریم
گر بگوید فردا از غرور و سودانقد را نگذاریم پا بر این افشاریم
بحر او پرمرجان مشرب محتاجانتا بود در تن جان ما بر این اقراریم
هر چه تو فرمایی عقل و دین افزاییهین بفرما که ما بنده و اشکاریم
ای لبانت شکر گیسوانت عنبروی از آن شیرینتر که همی پنداریم
ساربان آهسته بهر هر دلخستهکن مدارا آخر کاندر این قطاریم
اندر این بیشه ستان رحم کن بر مستانگر نی ما چون شیریم هم نی چون کفتاریم
هین خمش کان مه رو وان مه نازک خوسر بپوشد چون ما کاشف اسراریم
با همو گوید سر خالق هر مخبرما هنوز از خامی سخت ناهمواریم

غزل شماره ۱۷۴۹

گه چرخ زنان همچون فلکمگه بال زنان همچون ملکم
چرخم پی حق رقصم پی حقمن زان ویم نی مشترکم
چون دید مرا بخرید مراآن کان نمک زان بانمکم
شیر است یقین در بیشه جانبدرید یقین انبان شکم
آن کو به قضا داده ست رضاقاضی کندش روزی ملکم
یاجوج منم ماجوج منمحد نیست مرا هر چند یکم
بربند دهان در باغ درآتا کم نکنی خط های چکم

غزل شماره ۱۷۵۰

تلخی نکند شیرین ذقنمخالی نکند از می دهنم
عریان کندم هر صبحدمیگوید که بیا من جامه کنم
در خانه جهد مهلت ندهداو بس نکند پس من چه کنم
از ساغر او گیج است سرماز دیدن او جان است تنم
تنگ است بر او هر هفت فلکچون می رود او در پیرهنم
از شیره او من شیردلمدر عربده اش شیرین سخنم
می گفت که تو در چنگ منیمن ساختمت چونت نزنم
من چنگ توام بر هر رگ منتو زخمه زنی من تن تننم
حاصل تو ز من دل برنکنیدل نیست مرا من خود چه کنم