قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۱۷۵۱ تا ۱۷۷۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۱۷۵۱

تشنه خویش کن مده آبمعاشق خویش کن ببر خوابم
تا شب و روز در نماز آیمای خیال خوش تو محرابم
گر خیال تو در فنا یابمدر زمان سوی مرگ بشتابم
بر امید خیال گوهر توجاذب هر مسی چو قلابم
بر امید مسبب الاسبابرهزن کاروان اسبابم
رحمتی آر و پادشاهی کنکاین فراق تو بر نمی تابم
زان همی گردم و همی نالمکه بر آب حیات دولابم
زان چو روزن گشاده ام دل و چشمکه تویی آفتاب و مهتابم
آن زمانی که نام تو شنوممست گردند نام و القابم
آن زمانی که آتش تو رسدبجهد این دل چو سیمابم
بس کن از گفت کز غبار سخنخود سخن بخش را نمی یابم

غزل شماره ۱۷۵۲

کون خر را نظام دین گفتمپشک را عنبر ثمین گفتم
اندر این آخرجهان ز گزافبس چمن نام هر چمین گفتم
طوق بر گردن کپی بستمنام اعلا بر اسفلین گفتم
عجز خواهید روح را که ز عجزصفت روح بهر طین گفتم
حلیه آدم و خلیفه حقبهر ابلیس و هر لعین گفتم
زاغ را بلبل چمن خواندمخار را سرو و یاسمین گفتم
دیو را جبرئیل کردم نامژاژ را حجت مبین گفتم
ای دریغا که کان نفرین رااز طمع چند آفرین گفتم
از خری بود آن نبد ز خردکه خر ماده را تکین گفتم
توبه کردم از این خطا گفتنهمه عمرم بس ار همین گفتم

غزل شماره ۱۷۵۳

آمدم باز تا چنان گردمکه چو خورشید جمله جان گردم
سر خم رحیق بگشایمسرده بزم سرخوشان گردم
عشرت اکنون علم به صحرا زدمن چو فکرت چرا نهان گردم
باغ خلد است جان من تا منقره العین باغبان گردم
برنگردم به گرد خود چون قطبگرد قطبان چو آسمان گردم
چون شبم روز گشت ای سلطانفارغ از بام و پاسبان گردم
کان زرم نیم زر محدودکه پی سنگ امتحان گردم
تن زن از هی هی شبانانهپادشاهم چرا شبان گردم

غزل شماره ۱۷۵۴

آتشی از تو در دهان دارملیک صد مهر بر زبان دارم
دو جهان را کند یکی لقمهشعله هایی که در نهان دارم
گر جهان جملگی فنا گرددبی جهان ملک صد جهان دارم
کاروان ها که بار آن شکر استمن ز مصر عدم روان دارم
من ز مستی عشق بی خبرمکه از آن سود یا زیان دارم
چشم تن بود درفشان از عشقتا کنون جان درفشان دارم
بند خانه نیم که چون عیسیخانه بر چارم آسمان دارم
شکر آن را که جان دهد تن راگر بشد جان جان جان دارم
آنچ داده ست شمس تبریزیز من آن جو که من همان دارم

غزل شماره ۱۷۵۵

در طریقت دو صد کمین دارملیک صد چشم خرده بین دارم
این نشان ها که بر رخم پیداستدانک از شاه همنشین دارم
آن یکی گنج کز جهان بیش استدر دل و جان خود دفین دارم
ظلمت شک جای من باداگر از آن رو سر یقین دارم
من نهانی ز جبرئیل امینجبرئیل دگر امین دارم
نقش چین مر مرا چه کار آیدچونک بر رخ ز عشق چین دارم
اسپ اقبال را ببرم پیزانک بر پشت عشق زین دارم
پای دار است جان من در عشقچونک پاهای آهنین دارم
از دمم بوی باغ می آیدکز درون باغ و یاسمین دارم
از فرح پایم از زمین دور استچونک در لامکان زمین دارم
رو به تبریز شرح این بطلبزانک من این ز شمس دین دارم

غزل شماره ۱۷۵۶

تا به جان مست عشق آن یارمسرده باده های انوارم
هر دمی گر نه جان نو دهدمای دل از جان خویش بیزارم
گرد آن مه چو چرخ می گردمپس دگر چیست در زمین کارم
بر سر کارگاه خوبی بودسوزنش کرده ست چون تارم
سوزنم چنگ شد از او در تارتا به آواز زیر می زارم
تا من این کارگاه عالم راکو حجاب حق است بردارم
تا بسوزم حجاب غفلت و خوابز آتش چشم های بیدارم
تا بیابم ز شمس تبریزیصحت این ضمیر بیمارم

غزل شماره ۱۷۵۷

همتم شد بلند و تدبیرمجز به پیش تو من نمی میرم
تو دهانم گرفته ای که خموشتو دهان گیر و من جهان گیرم
زان ز عالم ربوده ام حلقهکه به دست توست زنجیرم
پیر ما را ز سر جوان کرده ستلاجرم هم جوان و هم پیرم
چون گشاد من از کمان تو استراست رو خصم دوز چون تیرم
با گشادت چه جای تیر و کمانهر دو را بشکنم بنپذیرم
دیدن غیر تو نفاق بودمن نه مرد نفاق و تزویرم
با من آمیختی چو شکر و شیرچون شکر در گداز از آن شیرم
طاقتم طاق شد ز جفتی خویشدرمیفکن دگر به تاخیرم
درد تاخیر چون برآرد دودبررود تا اثیر تاثیرم

غزل شماره ۱۷۵۸

در وصالت چرا بیاموزمدر فراقت چرا بیاموزم
یا تو با درد من بیامیزییا من از تو دوا بیاموزم
می گریزی ز من که نادانمیا بیامیزی یا بیاموزم
پیش از این ناز و خشم می کردمتا من از تو جدا بیاموزم
چون خدا با تو است در شب و روزبعد از این از خدا بیاموزم
در فراقت سزای خود دیدمچون بدیدم سزا بیاموزم
خاک پای تو را به دست آرمتا از او کیمیا بیاموزم
آفتاب تو را شوم ذرهمعنی والضحی بیاموزم
کهربای تو را شوم کاهیجذبه کهربا بیاموزم
از دو عالم دو دیده بردوزماین من از مصطفی بیاموزم
سر مازاغ و ماطغی را منجز از او از کجا بیاموزم
در هوایش طواف سازم تاچون فلک در هوا بیاموزم
بند هستی فروگشادم تاهمچو مه بی قبا بیاموزم
همچو ماهی زره ز خود سازمتا به بحر آشنا بیاموزم
همچو دل خون خورم که تا چون دلسیر بی دست و پا بیاموزم
در وفا نیست کس تمام استادپس وفا از وفا بیاموزم
ختمش این شد که خوش لقای منیاز تو خوش خوش لقا بیاموزم

غزل شماره ۱۷۵۹

اه چه بی رنگ و بی نشان که منمکی ببینم مرا چنان که منم
گفتی اسرار در میان آورکو میان اندر این میان که منم
کی شود این روان من ساکناین چنین ساکن روان که منم
بحر من غرقه گشت هم در خویشبوالعجب بحر بی کران که منم
این جهان و آن جهان مرا مطلبکاین دو گم شد در آن جهان که منم
فارغ از سودم و زیان چو عدمطرفه بی سود و بی زیان که منم
گفتم ای جان تو عین مایی گفتعین چه بود در این عیان که منم
گفتم آنی بگفت های خموشدر زبان نامده ست آن که منم
گفتم اندر زبان چو درنامداینت گویای بی زبان که منم
می شدم در فنا چو مه بی پااینت بی پای پادوان که منم
بانگ آمد چه می دوی بنگردر چنین ظاهر نهان که منم
شمس تبریز را چو دیدم مننادره بحر و گنج و کان که منم

غزل شماره ۱۷۶۰

به خدایی که در ازل بوده ستحی و دانا و قادر و قیوم
نور او شمع های عشق فروختتا بشد صد هزار سر معلوم
از یکی حکم او جهان پر شدعاشق و عشق و حاکم و محکوم
در طلسمات شمس تبریزیگشت گنج عجایبش مکتوم
که از آن دم که تو سفر کردیاز حلاوت جدا شدیم چو موم
همه شب همچو شمع می سوزیمز آتشش جفت وز انگبین محروم
در فراق جمال او ما راجسم ویران و جان در او چون بوم
آن عنان را بدین طرف برتابزفت کن پیل عیش را خرطوم
بی حضورت سماع نیست حلالهمچو شیطان طرب شده مرحوم
یک غزل بی تو هیچ گفته نشدتا رسید آن مشرفه مفهوم
بس به ذوق سماع نامه توغزلی پنج شش بشد منظوم
شام ما از تو صبح روشن بادای به تو فخر شام و ارمن و روم

غزل شماره ۱۷۶۱

ما همه از الست همدستیمعاقبت شکر بازپیوستیم
ما همه همدلیم و همراهیمجمله از یک شراب سرمستیم
ما ز کونین عشق بگزیدیمجز که آن عشق هیچ نپرستیم
چند تلخی کشید جان ز فراقعاقبت از فراق وارستیم
آفتابی درآمد از روزنکرد ما را بلند اگر پستیم
آفتابا مکش ز ما دامننی که بر دامن تو بنشستیم
از شعاع تو است اگر لعلیماز تو هستیم ما اگر هستیم
پیش تو ذره وار رقصانیماز هوای تو بند بشکستیم

غزل شماره ۱۷۶۲

آمدستیم تا چنان گردیمکه چو خورشید جمله جان گردیم
مونس و یار غمگنان باشیمگل و گلزار خاکیان گردیم
چند کس را نییم خاص چو زربر همه همچو بحر و کان گردیم
جان نماییم جسم عالم راقره العین دیدگان گردیم
چون زمین نیستیم یغماگاهایمن و خوش چو آسمان گردیم
هر کی ترسان بود چو ترسایانهمچو ایمان بر او امان گردیم
هین خمش کن از آن هم افزونیمکه بر الفاظ و بر زبان گردیم

غزل شماره ۱۷۶۳

ما که باده ز دست یار خوریمکی چو اشتر گیاه و خار خوریم
ایمنیم از خمار مرگ ایرامی باقی بی خمار خوریم
جام مردان بیار تا کامروزبی محابا و مردوار خوریم
به دم ناشمرده زنده شویماندر آن دم که بی شمار خوریم
ساقیا پای دار تا ز کفتمی سرجوش پایدار خوریم
پی این شیر مست می پوییمتا کباب از دل شکار خوریم
زان دیاریم کز حدث پاک استروزی پاک از آن دیار خوریم
نه چو کرکس اسیر مرداریمنه چو لک لک ز حرص مار خوریم

غزل شماره ۱۷۶۴

ناله بلبل بهار کنیمتا بدان بلبلان شکار کنیم
کار او ناز و کار ما لابه استگر ننالیم پس چه کار کنیم
در گلستان رویم و گل چینیمبر سر عاشقان نثار کنیم
اندرآییم مست در بازارهمه را مست و بی قرار کنیم
سیم با یار خوش عذار خوریمخدمت چشم پرخمار کنیم
کس نداند خدای داند و بسعیش هایی که با نگار کنیم
تو اگر رازدار ما باشیراز را با تو آشکار کنیم
می گریزند خلق از تاتارخدمت خالق تبار کنیم
بار کردند اشتران بگریزرختمان نیست ما چه بار کنیم
خلق خیزان کنند و ما بر باماشتر مردمان شمار کنیم

غزل شماره ۱۷۶۵

عاشق روی جان فزای توییمرحمتی کن که در هوای توییم
تو به رخسار آفتابی و مهما همه ذره در هوای توییم
تا تو زین پرده روی بنماییمنتظر بر در سرای توییم
ای که ما در میان مجلس انسبیخود از شربت لقای توییم
خیره چون دشمنان مکش ما راکآخر ای دوست آشنای توییم
تو رضا می دهی به کشتن ماما همه بنده رضای توییم
گر چه با خاتم سلیمانیمای پری زاده خاک پای توییم
شمس تبریز جان جان هاییما همه بنده و گدای توییم

غزل شماره ۱۷۶۶

خیز تا فتنه ای برانگیزیمیک زمان از زمانه بگریزیم
بر بساط نشاط بنشینیمهمه از پیش خویش برخیزیم
جز حریف ظریف نگزینیمبا کسان خسان نیامیزیم
غم بیهوده در جهان نخوریممی آسوده در قدح ریزیم
ما گرفتار شادی و طربیمنه گرفتار زهد و پرهیزیم
گر ستیزه کند فلک با مابر مرادش رویم و نستیزیم
چون نداریم هیچ دست آویزچند با هر کسی درآویزیم
عیش باقی است شمس تبریزیمست جاوید شاه تبریزیم

غزل شماره ۱۷۶۷

تو چه دانی که ما چه مرغانیمهر نفس زیر لب چه می خوانیم
چون به دست آورد کسی ما راما گهی گنج گاه ویرانیم
چرخ از بهر ماست در گردشزان سبب همچو چرخ گردانیم
کی بمانیم اندر این خانهچون در این خانه جمله مهمانیم
گر به صورت گدای این کوییمبه صفت بین که ما چه سلطانیم
چونک فردا شهیم در همه مصرچه غم امروز اگر به زندانیم
تا در این صورتیم از کس ماهم نرنجیم و هم نرنجانیم
شمس تبریز چونک شد مهمانصد هزاران هزار چندانیم

غزل شماره ۱۷۶۸

چند قبا بر قد دل دوختمچند چراغ خرد افروختم
پیر فلک را که قراریش نیستگردش بس بوالعجب آموختم
گنج کرم آمد مهمان منوام فقیران ز کرم توختم
حاصل از این سه سخنم بیش نیستسوختم و سوختم و سوختم
بر مثل شمعم من پاکبازریختم آن دخل که اندوختم
بس که بسی نکته عیسی جاندر دل و در گوش خر اسپوختم
بس که اذا تم دنا نقصهتا بنگوید صنم شوخ تم

غزل شماره ۱۷۶۹

ای دل صافی دم ثابت قدمجات لکی تنذر خیر الامم
سر ننهی جز به اشارات دلبر ورق عشق ازل چون قلم
از طرب باد تو و داد تورقص کنانیم چو شقه علم
رقص کنان خواجه کجا می رویسوی گشایشگه عرصه عدم
خواجه کدامین عدم است این بگوگوش قدم داند حرف قدم
عشق غریب است و زبانش غریبهمچو غریب عربی در عجم
خیز که آورده امت قصه ایبشنو از بنده نه بیش و نه کم
بشنو این حرف غریبانه راقصه غریب آمد و گوینده هم
از رخ آن یوسف شد قعر چاهروشن و فرخنده چو باغ ارم
قصر شد آن حبس و در او باغ و راغجنت و ایوان شد و صفه حرم
همچو کلوخی که در آب افکنیباز شود آب در آن دم ز هم
همچو شب ابر که خورشید صبحناگه سر برزند از چاه غم
همچو شرابی که عرب خورد و گفتصل علی دنتها و ارتسم
از طرب این حبس به خواری و نقصمی نگرد بر فلک محتشم
ای خرد از رشک دهانم مگیرقد شهد الله و عد النعم
گر چه درخت آب نهان می خوردبان علی شعبته ما کتم
هر چه بدزدید زمین ز آسمانفصل بهاران بدهد دم به دم
گر شبه دزدیده ای وگر گهرور علم افراشتی وگر قلم
رفت شب و روز تو اینک رسیدسوف یری النائم ماذا احتلم

غزل شماره ۱۷۷۰

آمد سرمست سحر دلبرمبیخود و بنشست به مجلس برم
گرم شد و عربده آغاز کردگفت که تو نقشی و من آزرم
تو به دو پر می پری و من به صدتو ز دو کس من ز دو صد خوشترم
گر چه فروتر بنشستم ز لطفمن ز حریفان به دو سر برترم
یک قدحم بیست چو جام شماستتا همه دانند که من دیگرم
ساغر من تا لب و باقی به نیمجان و دلم زفت و به تن لاغرم
صورت من ناید در چشم سرزان که از این سر نیم و زان سرم
من پنهان در دل و دل هم نهانزانک در این هر دو صدف گوهرم
گر قدحی بیشتر از من خوریمن دو سبو بیشتر از تو خورم
گر به دو صد کوه چو بز بردویمن که و بز را دو شکم بردرم
چون بدوم مه نبود همتکمچون بجهم چرخ بود چنبرم
چون ببرم دست به سوی سلاحدشنه خورشید بود خنجرم
خشک نماید بر تو این غزلچون نشدی تر ز نم کوثرم
کور نه ام لیک مرا کیمیاستاین درم قلب از آن می خرم
جزو و کلم یار مرا درخور استنی خوردم غم و نه من غم خورم

غزل شماره ۱۷۷۱

شد ز غمت خانه سودا دلمدر طلبت رفت به هر جا دلم
در طلب زهره رخ ماه رومی نگرد جانب بالا دلم
فرش غمش گشتم و آخر ز بخترفت بر این سقف مصفا دلم
آه که امروز دلم را چه شددوش چه گفته است کسی با دلم
از طلب گوهر گویای عشقموج زند موج چو دریا دلم
روز شد و چادر شب می درددر پی آن عیش و تماشا دلم
از دل تو در دل من نکته هاستآه چه ره است از دل تو تا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتیوای دلم وای دلم وا دلم
ای تبریز از هوس شمس دینچند رود سوی ثریا دلم

غزل شماره ۱۷۷۲

چند گهی فاتحه خوانت کنماز پس آن شاه جهانت کنم
پیر شدی در غم ما باک نیستپیر بیا تا که جوانت کنم
هیچ غم جان مخور ار جان برفتبگلر لشکرگه جانت کنم
آنچ محال است تصور دهموجه محالیش بیانت کنم
ره دهمت تا به اصول اصولراه چه باشد که چنانت کنم
گر چه کلیمی همه در اعتراضکشف کنم خضر زمانت کنم

غزل شماره ۱۷۷۳

بار دگر جانب یار آمدیمخیره نگر سوی نگار آمدیم
بر سر و رو سجده کنان جمله راهتا سر آن گنج چو مار آمدیم
نافه آهو چو بزد بر دماغدام گرفتیم و شکار آمدیم
دام بشر لایق آن صید نیستپس تو بگو ما به چه کار آمدیم
پار دل پاره رفوی تو دیدبر طمع دولت پار آمدیم
ای همه هستی مکن از ما کنارزانک ز هستی به کنار آمدیم
همچو ستاره سوی شیطان کفرنفط زنانیم و شرار آمدیم
همچو ابابیل سوی پیل گبرسنگ زنانیم و دمار آمدیم
باز چو بینیم رخ عاشقانبا طبق سیم نثار آمدیم

غزل شماره ۱۷۷۴

ما به تماشای تو بازآمدیمجانب دریای تو بازآمدیم
سیل غمت خانه دل را ببردزود به صحرای تو بازآمدیم
چون سر ما مطبخ سودای توستبر سر سودای تو بازآمدیم
از سر چه صد رسن انداختیتا سوی بالای تو بازآمدیم
ناله سرنای تو در جان رسیددر پی سرنای تو بازآمدیم

غزل شماره ۱۷۷۵

گر تو کنی روی ترش زحمت از این جا ببرمگر تو میی من قدحم ور ترشی من کبرم
عبس وجها سندی کان سناه مددیکل هوی یهویه ذاک جمیل و کرم
زنده نباشد دل من گر به مهش دل ندهمعقل ندارد سر من گر ز نباتش نچرم
مبسمه بلبلنی عابسه زلزلنیما شطه شیبنی غیبته الف هرم
گر کژی آرم سوی او همچو کمان تیر خورمور هنر آرم سوی او عرضه کنم بی هنرم
بارحتی فکرته هیجنی قلقلنیقمت اطوف سکرا مغتنما حول حرم
گر پی رایش نروم باد گسسته رگ منور سوی بحرش نروم باد شکسته گهرم
ظلت به مقتنیا مرتزقا مجتنیانخله خلد نبتت وسط ریاض و ارم
چونک شکارش نشوم خواجه یقین دان که سگمچون پی اسپش ندوم خواجه یقین دان که خرم
کنت ثقیلا کسلا خففنی جذبتهنمت علی قارعه عاصفنی سیل عرم
گفتم بسته ست دلم گفت منم قفل گشاگفتم کشتی تو مرا گفت من از تو بترم
رو سخن کار مگو کز همه آزاد شدمرو سخن خار مگو چون همه گل می سپرم