غزل شماره ۱۷۷۶
منم آن بنده مخلص که از آن روز که زادمدل و جان را ز تو دیدم دل و جان را به تو دادم
کتب العشق بانی بهوی العاشق اعلمفالیه نتراجع و الیه نتحاکم
چو شراب تو بنوشم چو شراب تو بجوشمچو قبای تو بپوشم ملکم شاه قبادم
قمر الحسن اتانی و الی الوصل دعانیو رعانی و سقانی هو فی الفضل مقدم
ز میانم چو گزیدی کمر مهر تو بستمچو بدیدم کرم تو به کرم دست گشادم
نصر العشق اجیبوا و الی الوصل انیبواطلع البدر فطیبوا قدم الحب و انعم
چه کنم نام و نشان را چو ز تو گم نشود کسچه کنم سیم و درم را چو در این گنج فتادم
لمع العشق توالی و علی الصبر تعالیطمس البدر هلالا خضع القلب و اسلم
چو تویی شادی و عیدم چه نکوبخت و سعیدمدل خود بر تو نهادم به خدا نیک نهادم
خدعونی نهبونی اخذونی غلبونیوعدونی کذبونی فالی من اتظلم
نه بدرم نه بدوزم نه بسازم نه بسوزمنه اسیر شب و روزم نه گرفتار کسادم
ملک الشرق تشرق و علی الروح تعلقغسق النفس تفرق ربض الکفر تهدم
چه کساد آید آن را که خریدار تو باشیچو فزودی تو بهایم که کند طمع مزادم
نفس العشق عتادی و عمیدی و عمادیفمن العشق تدثر و من العشق تختم
روش زاهد و عابد همگی ترک مراد استبنما ترک چه گویم چو تویی جمله مرادم
لک یا عشق وجودی و رکوعی و سجودیلک بخلی لک جودی و لک الدهر منظم
چو مرا دیو ربودی طربم یاد تو بودیتو چنانم بربودی که بشد یاد ز یادم
الف الدهر بعادی جرح البعد فوادیفقد النوم وسادی و سعاداتی نوم
به صفت کشتی نوحم که به باد تو روانمچو مرا باد تو دادی مده ای دوست به بادم
فاری الشمل تفرق و اری الستر تمزقو اری السقف تخرق و اری الموج تلاطم
من اگر کشتی نوحم چه عجب چون همه روحممن اگر فتح و فتوحم چه عجب شاه نژادم
و اری البدر تکور و اری النجم تکدرو اری البحر تسجر و اری الهلک تفاقم
چو به بحر تو درآیم به مزاج آب حیاتمچو فتم جانب ساحل حجرم سنگ و جمادم
فقد اهدانی ربی و اتی الجد بحبینهض الحب لطبی و تدارک و ترحم
به خدا باز سپیدم که به شاه است امیدمسوی مردار چه گردم نه چو زاغم نه چو خادم
نزل العشق بداری معه کاس عقاریهو معراج سواری و علی السطح کسلم
چو بسازیم چو عیدم چو بسوزیم چو عودمز تو گریم ز تو خندم ز تو غمگین ز تو شادم
بک احیی و اموت بک امسک و افوتبک فی الدهر سکوت بک قلبی یتکلم
چو ز تبریز بتابد مه شمس الحق والدینبفروزد ز مه او فلک جهد و جهادم
غزل شماره ۱۷۷۷
انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکملا تیاسوا من غابکم لا تدنسوا اثوابکم
الحمد لله الذی من علینا بالثنافی ظل دین مسند لا تغلقوا ابوابکم
یا اولیا لا تحزنوا اربحتکم لا تغبنوااشجعتکم لا تجبنوا لا تحقروا القابکم
یا رب اشرح صدرنا یا رب ارفع قدرنایا رب اظهر بدرنا لا تعبدوا اربابکم
ما لی اله غیره نال البرا یا خیرهطاب الموافی سیره لا تخسرو اعقابکم
بوی دل آید از سخن دل حاصل آید از سخنتا مقبل آید از سخن لا تهتکوا جلبابکم
غزل شماره ۱۷۷۸
رحت انا من بینکم غبت کذا من عینکملا تغفلوا عن حینکم لا تهدموا دارینکم
اخواننا اخواننا ان الزمان خاننالا تنسوا هجراننا لا تهدموا دارینکم
قد فاتنا اعمارنا و استنسیت اخبارناو استثقلت اوزارنا لا تهدموا دارینکم
استوثقوا ادیانکم و استغنموا اخوانکمو استعشقوا ایمانکم لا تهدموا دارینکم
غزل شماره ۱۷۷۹
اتیناکم اتیناکم فحیونا نحییکمو لو لاکم و لقیاکم لما کنا بودایکم
دخلنا دارکم سکری فشکرا ربنا شکراذکرتم عهدنا ذکرا و نادانا منادیکم
خرجنا من قری الوادی دخلنا القصر یا حادیتوافیتم بمیعادی و باح الراح ساقیکم
فاخف القصر لا تبدی و من یسالک لا تهدیفانت الغوث و المجدی اذا ناجی مناجیکم
و تسقینا و تشفینا و مثل السر تخفیناو هذا کله فضل فانا لا نکافیکم
غزل شماره ۱۷۸۰
اقبل الساقی علینا حاملا کاس المدامفاشربوا من کاس خلد و اترکوا کل الطعام
اشبعوا من غیر اکل و اسمعوا من غیر اذنو انطقوا من غیر حرف و اسکتوا تم الکلام
ایها العشاق طیبوا و اسکروا من کاسناو ارکبوا ظهر المعالی و ادخلوا بین الزحام
انهضوا نادی المنادی الصلا این الرجالجاء کم نادی القیامه فی الهوی نعم القیام
اشربوا سقیا لکم ثم اطربوا غنما لکمان هذا یوم عید عیدوا بعد الصیام
وافقونا وافقونا فی طریق الاتحادانما نحن کنهر فرقوه و السلام
یا ندیمی سل سبیلا نحو عین السلسبیلقم لنا نفتح جنانا من جنان یا غلام
غزل شماره ۱۷۸۱
قد رجعنا قد رجعنا جائیا من طورکمانظرونا انظرونا نقتبس من نورکم
کل من یرجو وجودا یغتنم من جودکمکل من ارداه عسر نال من میسورکم
لیس یشقی بالرزایا من یکن محفوظکملا یبالی بالبرایا خاضعی منصورکم
حارت ابصار البرایا فی بدیهیاتکممن یلاقی من یسوق الخیل فی مستورکم
لیس یهدی قلبنا الا نسیم منکملیس یجلی طرفنا الا بقربی دورکم
غزل شماره ۱۷۸۲
ظننتم ایا عذال ان قد عدلتمتظنون ان الحق فیما عذلتم
و ما ضاء ذاک البدر الا لاهلهو غادرکم انواره فضللتم
فما مل من ذاق الصبابه و الهویو انکم ما ذقتم فمللتم
و ان ذقتموا ما ذقتموه بحقهاو لا مشرب العشاق یوما وصلتم
غزل شماره ۱۷۸۳
فان وفق الله الکریم وصالکمو عاین روحی حسنکم و جمالکم
تصدقت بالروح العزیز لشکرهافبالله ارحموا ذلی و عشقی فما لکم
الی کم اقاسی هجرکم و فراقکمالی کم اوانس طیفکم و خیالکم
تناقص صبری بازدیاد ملالکمفیالیتنی افننی کصبری ملالکم
عمی العین من تذکارها حرکاتکمو غنجاتها ویلاکم و دلالکم
رآنی الهوی یوما الاعب غفلتیفصاح علینا صیحه العشق والکم
لقد جاء من تبریز روح مجسمالا فانثروا فی حب نعلیه ما لکم
غزل شماره ۱۷۸۴
علی اهل نجد الثنا و سلامو عیشتنا فی غیرهم لحرام
فضیلته للفاضلین بصیرهملاحته للعاشقین قوام
بصیره اهل الله منه مکحلو عشره اهل الحق فیه مدام
ایا ساکنیها من فضیله سیدیلکم عیشه مرضیه و دوام
و لو لا حجاب العز ارخی ملیکنالکان علی باب الملیک زحام
ملیک اذا لاحت شعاشع خدهلا صبح حیا صخره و رخام
سقی الله وقتا انطقانا کلامهففی الروح من ذاک الکلام کلام
غدا آلفا قلبی یقوم لامرهوقدی من عذل العواذل لام
غزل شماره ۱۷۸۵
بیا بیا دلدار من دلدار من درآ درآ در کار من در کار منتویی تویی گلزار من گلزار من بگو بگو اسرار من اسرار من
بیا بیا درویش من درویش من مرو مرو از پیش من از پیش منتوییتوییهمکیشمنهمکیشمن تویی توییهمخویشمن همخویشمن
هر جا روم با من روی با من روی هر منزلی محرم شوی محرم شویروز و شبم مونس تویی مونس تویی دام مرا خوش آهوی خوش آهوی
ای شمع من بس روشنی بس روشنی در خانهام چون روزنی چون روزنیتیر بلا چون دررسد چون دررسد هم اسپری هم جوشنی هم جوشنی
صبر مرا برهم زدی برهم زدی عقل مرا رهزن شدی رهزن شدیدل را کجا پنهان کنم در دلبری تو بی حدی تو بی حدی
ای فخر من سلطان من سلطان من فرمان ده و خاقان من خاقان منچون سوی من میلی کنی میلی کنی روشن شود چشمان من چشمان من
هر جا تویی جنت بود جنت بود هر جا روی رحمت بود رحمت بودچون سایه ها در چاشتگه فتح و ظفر پیشت دود پیشت دود
فضل خدا همراه تو همراه تو امن و امان خرگاه تو خرگاه توبخشایش و حفظ خدا حفظ خدا پیوسته در درگاه تو درگاه تو
غزل شماره ۱۷۸۶
دزدیده چون جان می روی اندر میان جان منسرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می روی بی من مرو ای جان جان بی تن مرووز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرمچون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرمای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
بی پا و سر کردی مرا بی خواب و خور کردی مراسرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من
از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدمای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست توای شاخ ها آبست تو ای باغ بی پایان من
یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشیپیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من
ای جان پیش از جان ها وی کان پیش از کان هاای آن پیش از آن ها ای آن من ای آن من
منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نیاندیشه ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من
مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابددر آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من
ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه منبر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من
جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدابی تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من
ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین منای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من
غزل شماره ۱۷۸۷
گر آخر آمد عشق تو گردد ز اول ها فزونبنوشت توقیعت خدا کالاخرون السابقون
زرین شده طغرای او ز انا فتحناهای اوسر کرده صورت های او از بحر جان آبگون
آدم دگربار آمده بر تخت دین تکیه زدهدر سجده شکر آمده سرهای نحن الصافون
رستم که باشد در جهان در پیش صف عاشقانشبدیز می رانند خوش هر روز در دریای خون
هر سو دو صد ببریده سر در بحر خون زان کر و فررقصان و خندان چون شکر ز انا الیه راجعون
گر سایه عاشق فتد بر کوه سنگین برجهدنه چرخ صدق ها زند تو منکری نک آزمون
بر کوه زد اشراق او بشنو تو چاقاچاق اوخود کوه مسکین که بود آن جا که شد موسی زبون
خود پیش موسی آسمان باشد کمینه نردبانکو آسمان کو ریسمان کو جان کو دنیای دون
تن را تو مشتی کاه دان در زیر او دریای جانگر چه ز بیرون ذره ای صد آفتابی از درون
خورشیدی و زرین طبق دیگ تو را پخته است حقمطلوب بودی در سبق طالب شدستی تو کنون
او پار کشتی کاشته امسال برگ افراشتهسر از زمین برداشته بر خویش می خواند فسون
جان مست گشت از کاس او ای شاد کاس و طاس اوطاسی که بهر سجده اش شد طشت گردون سرنگون
ای شمس تبریز از کرم ای رشک فردوس و ارمتا چنگ اندر من زدی در عشق گشتم ارغنون
غزل شماره ۱۷۸۸
تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنوننک کش کشانت می برند انا الیه راجعون
تا کی زنی بر خانه ها تو قفل با دندانه هاتا چند چینی دانه ها دام اجل کردت زبون
شد اسب و زین نقره گین بر مرکب چوبین نشینزین بر جنازه نه ببین دستان این دنیای دون
برکن قبا و پیرهن تسلیم شو اندر کفنبیرون شو از باغ و چمن ساکن شو اندر خاک و خون
دزدیده چشمک می زدی همراز خوبان می شدیدستک زنان می آمدی کو یک نشان ز آن ها کنون
ای کرده بر پاکان زنخ امروز بستندت زنخفرزند و اهل و خانه ات از خانه کردندت برون
کو عشرت شب های تو کو شکرین لب های توکو آن نفس کز زیرکی بر ماه می خواندی فسون
کو صرفه و استیزه ات بر نان و بر نان ریزه اتکو طوق و کو آویزه ات ای در شکافی سرنگون
کو آن فضولی های تو کو آن ملولی های توکو آن نغولی های تو در فعل و مکر ای ذوفنون
این باغ من آن خان من این آن من آن آن منای هر منت هفتاد من اکنون کهی از تو فزون
کو آن دم دولت زدن بر این و آن سبلت زدنکو حمله ها و مشت تو وان سرخ گشتن از جنون
هرگز شبی تا روز تو در توبه و در سوز تونابوده مهراندوز تو از خالق ریب المنون
امروز ضربت ها خوری وز رفته حسرت ها خوریزان اعتقاد سرسری زان دین سست بی سکون
زان سست بودن در وفا بیگانه بودن با خدازان ماجرا با انبیا کاین چون بود ای خواجه چون
چون آینه باش ای عمو خوش بی زبان افسانه گوزیرا که مستی کم شود چون ماجرا گردد شجون
غزل شماره ۱۷۸۹
ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهاندر گوش جانم می رسد طبل رحیل از آسمان
نک ساربان برخاسته قطارها آراستهاز ما حلالی خواسته چه خفته اید ای کاروان
این بانگ ها از پیش و پس بانگ رحیل است و جرسهر لحظه ای نفس و نفس سر می کشد در لامکان
زین شمع های سرنگون زین پرده های نیلگونخلقی عجب آید برون تا غیب ها گردد عیان
زین چرخ دولابی تو را آمد گران خوابی تو رافریاد از این عمر سبک زنهار از این خواب گران
ای دل سوی دلدار شو ای یار سوی یار شوای پاسبان بیدار شو خفته نشاید پاسبان
هر سوی شمع و مشعله هر سوی بانگ و مشغلهکامشب جهان حامله زاید جهان جاودان
تو گل بدی و دل شدی جاهل بدی عاقل شدیآن کو کشیدت این چنین آن سو کشاند کش کشان
اندر کشاکش های او نوش است ناخوش های اوآب است آتش های او بر وی مکن رو را گران
در جان نشستن کار او توبه شکستن کار اواز حیله بسیار او این ذره ها لرزان دلان
ای ریش خند رخنه جه یعنی منم سالار دهتا کی جهی گردن بنه ور نی کشندت چون کمان
تخم دغل می کاشتی افسوس ها می داشتیحق را عدم پنداشتی اکنون ببین ای قلتبان
ای خر به کاه اولیتری دیگی سیاه اولیتریدر قعر چاه اولیتری ای ننگ خانه و خاندان
در من کسی دیگر بود کاین خشم ها از وی جهدگر آب سوزانی کند ز آتش بود این را بدان
در کف ندارم سنگ من با کس ندارم جنگ منبا کس نگیرم تنگ من زیرا خوشم چون گلستان
پس خشم من زان سر بود وز عالم دیگر بوداین سو جهان آن سو جهان بنشسته من بر آستان
بر آستان آن کس بود کو ناطق اخرس بوداین رمز گفتی بس بود دیگر مگو درکش زبان
غزل شماره ۱۷۹۰
دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمنصد حور خوش داری ولی بنگر یکی داری چو من
گفتم صلای ماجرا ما را نمی پرسی چراگفتا که پرسش های ما بیرون ز گوش است و دهن
گفتم ز پرسش تو بحل باری اشارت را مهلگفت از اشارت های دل هم جان بسوزد هم بدن
گفتم که چونی در سفر گفتا که چون باشد قمرسیمین بر و زرین کمر چشم و چراغ مرد و زن
گشتن به گرد خود خطا الا جمال قطب رااو را روا باشد روا کو ره رو است اندر وطن
هم ساربان هم اشتران مستند از آن صاحب قرانای ساربان منزل مکن جز بر در آن یار من
ای عشرت و ای ناز ما ای اصل و ای آغاز ماآخر چه داند راز ما جان حسن یا بوالحسن
ای عشق تو در جان من چون آفتاب اندر حملوی صورتت در چشم من همچون عقیق اندر یمن
چون اولین و آخرین در حشر جمع آید یقیناز تو نباشد خوبتر در جمله آن انجمن
مجنون چو بیند مر تو را لیلی بر او کاسد شودلیلی چو بیند مر تو را گردد چو مجنون ممتحن
در جست و جوی روی تو در پای گل بس خارهاای یاس من گوید همی اندر فراقت یاسمن
گر آفتاب روی تو روزی ده ما نیستیذرات کونین از طمع کی باز کردندی دهن
حیوان چو قربانی بود جسمش ز جان فانی بودپس شرحه های گوشتش زنده شود زین بابزن
آتش بگوید شرحه را سر حیاتات بقاکای رسته از جان فنا بر جان بی آزار زن
نعره زنند آن شرحه ها یا لیت قومی یعلمونگر نعره شان این سو رسد نی گبر ماند نی وثن
نی ترش ماند در دلی نی پای ماند در گلیلبیک لبیک و بلی می گوی و می رو تا وطن
هست این سخن را باقیی در پرده مشتاقییپیدا شود گر ساقیی ما را کند بی خویشتن
غزل شماره ۱۷۹۱
بویی همی آید مرا مانا که باشد یار منبر یاد من پیمود می آن باوفا خمار من
کی یاد من رفت از دلش ای در دل و جان منزلشهر لحظه معجونی کند بهر دل بیمار من
خاصه کنون از جوش او زان جوش بی روپوش اورحمت چو جیحون می رود در قلزم اسرار من
پرده ست بر احوال من این گفتی و این قال منای ننگ گلزار ضمیر از فکرت چون خار من
کو نعره ای یا بانگی اندرخور سودای منکو آفتابی یا مهی ماننده انوار من
این را رها کن قیصری آمد ز روم اندر حبشتا زنگ را برهم زند در بردن زنگار من
نظاره کن کز بام او هر لحظه ای پیغام اواز روزن دل می رسد در جان آتشخوار من
لاف وصالش چون زنم شرح جمالش چون کنمکان طوطیان سر می کشند از دام این گفتار من
اندرخور گفتار من منگر به سوی یار منسینای موسی را نگر در سینه افکار من
امشب در این گفتارها رمزی از آن اسرارهادر پیش بیداران نهد آن دولت بیدار من
آن پیل بی خواب ای عجب چون دید هندستان به شبلیلی درآمد در طلب در جان مجنون وار من
امشب ز سیلاب دلم ویران شود آب و گلمکآمد به میرابی دل سرچشمه انهار من
بر گوش من زد غره ای زان مست شد هر ذره ایبانگ پریدن می رسد زان جعفر طیار من
یا رب به غیر این زبان جان را زبانی ده رواندر قطع و وصل وحدتت تا بسکلد زنار من
صبر از دل من برده ای مست و خرابم کرده ایکو علم من کو حلم من کو عقل زیرکسار من
این را بپوشان ای پسر تا نشنود آن سیمبرای هر چه غیر داد او گر جان بود اغیار من
ای دلبر بی جفت من ای نامده در گفت مناین گفت را زیبی ببخش از زیور ای ستار من
ای طوطی هم خوان ما جز قند بی چونی مخانی عین گو و نی عرض نی نقش و نی آثار من
از کفر و از ایمان رهد جان و دلم آن سو روددوزخ بود گر غیر آن باشد فن و کردار من
ای طبله ام پرشکرت من طبل دیگر چون زنمای هر شکن از زلف تو صد نافه و عطار من
مهمانیم کن ای پسر این پرده می زن تا سحراین است لوت و پوت من باغ و رز و دینار من
خفته دلم بیدار شد مست شبم هشیار شدبرقی بزد بر جان من زان ابر بامدرار من
در اولین و آخرین عشقی بننمود این چنینابصار عبرت دیده را ای عبره الابصار من
بس سنگ و بس گوهر شدم بس مومن و کافر شدمگه پا شدم گه سر شدم در عودت و تکرار من
روزی برون آیم ز خود فارغ شوم از نیک و بدگویم صفات آن صمد با نطق درانبار من
جانم نشد زین ها خنک یا ذا السماء و الحبکای گلرخ و گلزار من ای روضه و ازهار من
امشب چه باشد قرن ها ننشاند آن نار و لظیمن آب گشتم از حیا ساکن نشد این نار من
هر دم جوانتر می شوم وز خود نهانتر می شومهمواره آنتر می شوم از دولت هموار من
چون جزو جانم کل شوم خار گلم هم گل شومگشتم سمعنا قل شوم در دوره دوار من
ای کف زنم مختل مشو وی مطربم کاهل مشوروزی بخواهد عذر تو آن شاه باایثار من
روزی شوی سرمست او روزی ببوسی دست اوروزی پریشانی کنی در عشق چون دستار من
کرده ست امشب یاد او جان مرا فرهاد اوفریاد از این قانون نو کاسکست چنگش تار من
مجنون کی باشد پیش او لیلی بود دل ریش اوناموس لیلییان برد لیلی خوش هنجار من
دست پدر گیر ای پسر با او وفا کن تا سحرکامشب منم اندر شرر زان ابر آتشبار من
زان می حرام آمد که جان بی صبر گردد در زماننحس زحل ندهد رهش در دید مه دیدار من
جان گر همی لرزد از او صد لرزه را می ارزد اوکو دیده های موج جو در قلزم زخار من
من تا قیامت گویمش ای تاجدار پنج و ششحیرت همی حیران شود در مبعث و انشار من
خواهی بگو خواهی مگو صبری ندارم من از اوای روی او امسال من ای زلف جعدش پار من
خلقان ز مرگ اندر حذر پیشش مرا مردن شکرای عمر بی او مرگ من وی فخر بی او عار من
آه از مه مختل شده وز اختر کاهل شدهاز عقده من فارغ شده بی دانش فوار من
بر قطب گردم ای صنم از اختران خلوت کنمکو صبح مصبوحان من کو حلقه احرار من
پهلو بنه ای ذوالبیان با پهلوان کاهلانبیزار گشتم زین زبان وز قطعه و اشعار من
جز شمس تبریزی مگو جز نصر و پیروزی مگوجز عشق و دلسوزی مگو جز این مدان اقرار من
غزل شماره ۱۷۹۲
این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است اینخضر است و الیاس این مگر یا آب حیوان است این
این باغ روحانی است این یا بزم یزدانی است اینسرمه سپاهانی است این یا نور سبحانی است این
آن جان جان افزاست این یا جنت الماواست اینساقی خوب ماست این یا باده جانی است این
تنگ شکر را ماند این سودای سر را ماند اینآن سیمبر را ماند این شادی و آسانی است این
امروز مستیم ای پدر توبه شکستیم ای پدراز قحط رستیم ای پدر امسال ارزانی است این
ای مطرب داووددم آتش بزن در رخت غمبردار بانگ زیر و بم کاین وقت سرخوانی است این
مست و پریشان توام موقوف فرمان تواماسحاق قربان توام این عید قربانی است این
رستیم از خوف و رجا عشق از کجا شرم از کجاای خاک بر شرم و حیا هنگام پیشانی است این
گل های سرخ و زرد بین آشوب و بردابرد بیندر قعر دریا گرد بین موسی عمرانی است این
هر جسم را جان می کند جان را خدادان می کندداور سلیمان می کند یا حکم دیوانی است این
ای عشق قلماشیت گو از عیش و خوش باشیت گوکس می نداند حرف تو گویی که سریانی است این
خورشید رخشان می رسد مست و خرامان می رسدبا گوی و چوگان می رسد سلطان میدانی است این
هر جا یکی گویی بود در حکم چوگان می دودچون گوی شو بی دست و پا هنگام وحدانی است این
گویی شوی بی دست و پا چوگان او پایت شوددر پیش سلطان می دوی کاین سیر ربانی است این
آن آب بازآمد به جو بر سنگ زن اکنون سبوسجده کن و چیزی مگو کاین بزم سلطانی است این
غزل شماره ۱۷۹۳
این کیست این این کیست این هذا جنون العاشقیناز آسمان خوشتر شده در نور او روی زمین
بی هوشی جان هاست این یا گوهر کان هاست اینیا سرو بستان هاست این یا صورت روح الامین
سرمستی جان جهان معشوقه چشم و دهانویرانی کسب و دکان یغماجی تقوا و دین
خورشید و ماه از وی خجل گوهر نثار سنگ دلکز بیم او پشمین شود هر لحظه کوه آهنین
خورشید اندر سایه اش افزون شده سرمایه اشصد ماه اندر خرمنش چون نسر طایر دانه چین
بسم الله ای روح البقا بسم الله ای شیرین لقابسم الله ای شمس الضحا بسم الله ای عین الیقین
هین روی ها را تاب ده هین کشت دل را آب دهنعلین برون کن برگذر بر تارک جان ها نشین
ای هوش ما از خود برو وی گوش ما مژده شنووی عقل ما سرمست شو وی چشم ما دولت ببین
ایوب را آمد نظر یعقوب را آمد پسرخورشید شد جفت قمر در مجلس آ عشرت گزین
من کیسه ها می دوختم در حرص زر می سوختمترک گدارویی کنم چون گنج دیدم در کمین
ای شهسوار امر قل ای پیش عقلت نفس کلچون کودکی کز کودکی وز جهل خاید آستین
چون بیندش صاحب نظر صدتو شود او را بصردستک زنان بالای سر گوید که یا نعم المعین
در سایه سدره نظر جبریل خو آمد بشردرخورد او نبود دگر مهمانی عجل سمین
بر خوان حق ره یافت او با خاصگان دریافت اوبنهاده بر کف ها طبق بهر نثارش حور عین
این نامه اسرار جان تا چند خوانی بر چپاناین نامه می پرد عیان تا کف اصحاب الیمین
غزل شماره ۱۷۹۴
ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزانبر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان
ای باغبان هین گوش کن ناله درختان نوش کننوحه کنان از هر طرف صد بی زبان صد بی زبان
هرگز نباشد بی سبب گریان دو چشم و خشک لبنبود کسی بی درد دل رخ زعفران رخ زعفران
حاصل درآمد زاغ غم در باغ و می کوبد قدمپرسان به افسوس و ستم کو گلستان کو گلستان
کو سوسن و کو نسترن کو سرو و لاله و یاسمنکو سبزپوشان چمن کو ارغوان کو ارغوان
کو میوه ها را دایگان کو شهد و شکر رایگانخشک است از شیر روان هر شیردان هر شیردان
کو بلبل شیرین فنم کو فاخته کوکوزنمطاووس خوب چون صنم کو طوطیان کو طوطیان
خورده چو آدم دانه ای افتاده از کاشانه ایپریده تاج و حله شان زین افتنان زین افتنان
گلشن چو آدم مستضر هم نوحه گر هم منتظرچون گفتشان لا تقنطوا ذو الامتنان ذو الامتنان
جمله درختان صف زده جامه سیه ماتم زدهبی برگ و زار و نوحه گر زان امتحان زان امتحان
ای لک لک و سالار ده آخر جوابی بازدهدر قعر رفتی یا شدی بر آسمان بر آسمان
گفتند ای زاغ عدو آن آب بازآید به جوعالم شود پررنگ و بو همچون جنان همچون جنان
ای زاغ بیهوده سخن سه ماه دیگر صبر کنتا دررسد کوری تو عید جهان عید جهان
ز آواز اسرافیل ما روشن شود قندیل مازنده شویم از مردن آن مهر جان آن مهر جان
تا کی از این انکار و شک کان خوشی بین و نمکبر چرخ پرخون مردمک بی نردبان بی نردبان
میرد خزان همچو دد بر گور او کوبی لگدنک صبح دولت می دمد ای پاسبان ای پاسبان
صبحا جهان پرنور کن این هندوان را دور کنمر دهر را محرور کن افسون بخوان افسون بخوان
ای آفتاب خوش عمل بازآ سوی برج حملنی یخ گذار و نی وحل عنبرفشان عنبرفشان
گلزار را پرخنده کن وان مردگان را زنده کنمر حشر را تابنده کن هین العیان هین العیان
از حبس رسته دانه ها ما هم ز کنج خانه هاآورده باغ از غیب ها صد ارمغان صد ارمغان
گلشن پر از شاهد شود هم پوستین کاسد شودزاینده و والد شود دور زمان دور زمان
لک لک بیاید با یدک بر قصر عالی چون فلکلک لک کنان کالملک لک یا مستعان یا مستعان
بلبل رسد بربط زنان وان فاخته کوکوکنانمرغان دیگر مطرب بخت جوان بخت جوان
من زین قیامت حاملم گفت زبان را می هلممی ناید اندیشه دلم اندر زبان اندر زبان
خاموش و بشنو ای پدر از باغ و مرغان نو خبرپیکان پران آمده از لامکان از لامکان
غزل شماره ۱۷۹۵
هین دف بزن هین کف بزن کاقبال خواهی یافتنمردانه باش و غم مخور ای غمگسار مرد و زن
قوت بده قوت ستان ای خواجه بازارگانصرفه مکن صرفه مکن در سود مطلق گام زن
گر آب رو کمتر شود صد آب رو محکم شودجان زنده گردد وارهد از ننگ گور و گورکن
امروز سرمست آمدی ناموس را برهم زدیهین شعله زن ای شمع جان ای فارغ از ننگ لگن
درسوختم این دلق را رد و قبول خلق راگو سرد شو این بوالعلا گو خشم گیر آن بوالحسن
گر تو مقامرزاده ای در صرفه چون افتاده ایصرفه گری رسوا بود خاصه که با خوب ختن
صد جان فدای یار من او تاج من دستار منجنت ز من غیرت برد گر درروم در گولخن
آن گولخن گلشن شود خاکسترش سوسن شودچون خلق یار من شود کان می نگنجد در دهن
فرمان یار خود کنم خاموش باشم تن زنممن چون رسن بازی کنم اندر هوای آن رسن
غزل شماره ۱۷۹۶
دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمنصد حور کش داری ولی بنگر یکی داری چو من
قدر لبم نشناختی با من دغاها باختیاینک چنین بگداختی حیران فی هذا الزمن
ای فتنه ها انگیخته بر خلق آتش ریختهوز آسمان آویخته بر هر دلی پنهان رسن
در بحر صاف پاک تو جمله جهان خاشاک تودر بحر تو رقصان شده خاشاک نقش مرد و زن
خاشاک اگر گردان بود از موج جان از جا مروسرنای خود را گفته تو من دم زنم تو دم مزن
بس شمع ها افروختی بیرون ز سقف آسمانبس نقش ها بنگاشتی بیرون ز شهر جان و تن
ای بی خیال روی تو جمله حقیقت ها خیالای بی تو جان اندر تنم چون مرده ای اندر کفن
بی نور نورافروز او ای چشم من چیزی مبینبی جان جان انگیز او ای جان من رو جان مکن
گفتم صلای ماجرا ما را نمی پرسی چراگفتا که پرسش های ما بیرون ز گوش است و دهن
ای سایه معشوق را معشوق خود پنداشتهای سال ها نشناخته تو خویش را از پیرهن
تا جان بااندازه ات بر جان بی اندازه زدجانت نگنجد در بدن شمعت نگنجد در لگن
غزل شماره ۱۷۹۷
ای دل شکایت ها مکن تا نشنود دلدار منای دل نمی ترسی مگر از یار بی زنهار من
ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون مننشنیده ای شب تا سحر آن ناله های زار من
یادت نمی آید که او می کرد روزی گفت گومی گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من
اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستاناین بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من
گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمانتو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من
خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبروانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من
چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای اوگفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من
گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیانخواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من
گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی جام توبفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من
غزل شماره ۱۷۹۸
ای یار من ای یار من ای یار بی زنهار منای دلبر و دلدار من ای محرم و غمخوار من
ای در زمین ما را قمر ای نیم شب ما را سحرای در خطر ما را سپر ای ابر شکربار من
خوش می روی در جان من خوش می کنی درمان منای دین و ای ایمان من ای بحر گوهردار من
ای شب روان را مشعله ای بی دلان را سلسلهای قبله هر قافله ای قافله سالار من
هم رهزنی هم ره بری هم ماهی و هم مشتریهم این سری هم آن سری هم گنج و استظهار من
چون یوسف پیغامبری آیی که خواهم مشتریتا آتشی اندرزنی در مصر و در بازار من
هم موسیی بر طور من عیسی هر رنجور منهم نور نور نور من هم احمد مختار من
هم مونس زندان من هم دولت خندان منوالله که صد چندان من بگذشته از بسیار من
گویی مرا برجه بگو گویم چه گویم پیش توگویی بیا حجت مجو ای بنده طرار من
گویم که گنجی شایگان گوید بلی نی رایگانجان خواهم وانگه چه جان گویم سبک کن بار من
گر گنج خواهی سر بنه ور عشق خواهی جان بدهدر صف درآ واپس مجه ای حیدر کرار من
غزل شماره ۱۷۹۹
در غیب پر این سو مپر ای طایر چالاک منهم سوی پنهان خانه رو ای فکرت و ادراک من
عالم چه دارد جز دهل از عیدگاه عقل کلگردون چه دارد جز که که از خرمن افلاک من
من زخم کردم بر دلت مرهم منه بر زخم منمن چاک کردم خرقه ات بخیه مزن بر چاک من
در من از این خوشتر نگر کآب حیاتم سر به سرچندین گمان بد مبر ای خایف از اهلاک من
دریا نباشد قطره ای با ساحل دریای جانشادی نیرزد حبه ای در همت غمناک من
خرگوش و کبک و آهوان باشد شکار خسروانشیران نر بین سرنگون بربسته بر فتراک من
دل های شیران خون شده صحرا ز خون گلگون شدهمجنون کنان مجنون شده از شاهد لولاک من
گر کاهلی باری بیا درکش یکی جام خداکوه احد جنبان شود برپرد از محراک من
جامی که تفش می زند بر آسمان بی سنددانی چه جوشش ها بود از جرعه اش بر خاک من
آن باده بر مغزت زند چشم و دلت روشن کندوانگه ببینی گوهری در جسم چون خاشاک من
عالم چو مرغی خفته ای بر بیضه پرچوژه ایزان بیضه یابد پرورش بال و پر املاک من
روزی که مرغ از یک لگد از روی بیضه برجهدهفت آسمان فانی شود در نو بیضه پاک من
خری که او را نیست بن می گوید ای خاک کهندامن گشا گوهرستان کی دیده ای امساک من
در وهم ناید ذات من اندیشه ها شد مات منجز احولی از احولی کی دم زند ز اشراک من
خامش که اندر خامشی غرقه تری در بی هشیگر چه دهان خوش می شود زین حرف چون مسواک من
غزل شماره ۱۸۰۰
هذا رشاد الکافرین هذا جزاء الصابرینهذا معاد الغابرین نعم الرجا نعم المعین
صد آفتاب از تو خجل او خوشه چین تو مشتعلنعره زنان در سینه دل استدرکوا عین الیقین
از آسمان در هر غذا از علویان آید نداکای روح پاک مقتدا یا رحمه للعالمین
حبس حقایق را دری باغ شقایق را تریهم از دقایق مخبری پیش از ظهور یوم دین
ای دل ز دیده دام کن دیده نداری وام کنای جان نفیر عام کن تا برجهی زین آب و طین
ای جان تو باری لمتری شیر جهاد اکبریباید که صف ها بردری و آیی بر آن قلعه حصین
هان ای حبیب و ای محب بشنو صلا و فاستجبگر گشت جانان محتجب جان می رود نیکوش بین
گفته ست جان ذوفنون چون غرقه شد در بحر خونیا لیت قومی یعلمون که با کیانم همنشین
سیلم سوی دریا روم روحم سوی بالا روملعلم به گوهرها روم یا تاج باشم یا نگین
هر کس که یابد این رشد زان قند بی حد او چشدمانند موسی برکشد از خاره او ماء معین
چون مست گشتم برجهم بر رخش دل زین برنهمزیرا که مشتاق شهم آن ماه از مه ها مهین
گفتن رها کن ای پدر گفتن حجاب است از نظرگر می خوری زان می بخور ور می گزینی زان گزین
الصمت اولی بالرصد فی النطق تهییج العددجاء المدد جاء المدد استنصروا یا مسلمین
مستفعلن مستفعلن یا سیدا یا اقربافی نشونا او مشینا من قربه العرق الوتین