قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۱۸۰۱ تا ۱۸۲۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۱۸۰۱

آن شاخ خشک است و سیه هان ای صبا بر وی مزنای زندگی باغ ها وی رنگ بخش مرد و زن
هان ای صبای خوب خد اندر رکابت می رودآب روان و سبزه ها وز هر طرف وجه الحسن
دریادلی و روشنی بر خشک و بر تر می زنیاو سخت خشک است و سیه بر وی مزن از بهر من
من خیره روتر آمدم بر جود تو راهی زدماین کی تواند گفت گل با لاله یا سرو و سمن
ای باغ ساز و دست نی چون عقل فوق و پست نیهستی چو نحل خانه کن یا جان معمار بدن
خواهی که معنی کش شوم رو صبر کن تا خوش شومرنجور بسته فن بود خاصه در این باریک فن

غزل شماره ۱۸۰۲

چندان بگردم گرد دل کز گردش بسیار مننی تن کشاند بار من نی جان کند پیکار من
چندان طواف کان کنم چندان مصاف جان کنمتا بگسلد یک بارگی هم پود من هم تار من
گر تو لجوجی سخت سر من هم لجوجم ای پسرسر می نهد هر شیر نر در صبر پاافشار من
تن چون نگردد گرد جان با مشعل چون آسمانای نقطه خوبی و کش در جان چون پرگار من
تا آب باشد پیشوا گردن بود این آسیاتو بی خبر گویی که بس که آرد شد خروار من
او فارغ است از کار تو وز گندم و خروار توتا آب هست او می طپد چون چرخ در اسرار من
غلبیرم اندر دست او در دست می گرداندمغلبیر کردن کار او غلبیر بودن کار من
نی صدق ماند و نی ریا نی آب ماند و نی گیاوانگه بگفتم هین بیا ای یار گل رخسار من
ای جان جان مست من ای جسته دوش از دست منمشکن ببین اشکست من خیز ای سپه سالار من
ای جان خوش رفتار من می پیچ پیش یار منتا گویدت دلدار من ای جان و ای جاندار من
مثل کلابه ست این تنم حق می تند چون تن زنمتا چه گولم می کند او زین کلابه و تار من
پنهان بود تار و کشش پیدا کلابه و گردششگوید کلابه کی بود بی جذبه این پیکار من
تن چون عصابه جان چو سر کان هست پیچان گرد سرهر پیچ بر پیچ دگر توتوست چون دستار من
ای شمس تبریزی طری گاهی عصابه گه سریترسم که تو پیچی کنی در مغلطه دیدار من

غزل شماره ۱۸۰۳

بخت نگار و چشم من هر دو نخسبد در زمنای نقش او شمع جهان ای چشم من او را لگن
چشم و دماغ از عشق تو بی خواب و خور پرورده شدچون سرو و گل هر دو خورند از آب لطفت بی دهن
ای کار جان پاک از عبث روزی جان پاک از حدثهر لحظه زاید صورتی در شهر جان بی مرد و زن
هر صورتی به از قمر شیرینتر از شهد و شکربا صد هزاران کر و فر در خدمت معشوق من
حیران ملک در رویشان آب فلک در جویشانای دل چو اندر کویشان مست آمدی دستی بزن
زان ماه روی مه جبین شد چون فلک روی زمینالمستغاث ای مسلمین زین نقش های پرفتن

غزل شماره ۱۸۰۴

با آن سبک روحی گل وان لطف شه برگ سمنچون او ببیند روی تو هر برگ او گردد سه من
ای گلشن تو زندگی وی زخم تو فرخندگیوی بنده ات را بندگی بهتر ز ملک انجمن
گفتی که جان بخشم تو را نی نی بگو بکشم تو راتا زنده ای باشم تو را چون شمع در گردن زدن
زاهد چه جوید رحم تو عاشق چه جوید زخم توآن مرده ای اندر قبا وین زنده ای اندر کفن
آن در خلاص جان دود وین عشق را قربان شودآن سر نهد تا جان برد وین خصم جان خویشتن
ای تافته در جان من چون آفتاب اندر حملوی من ز تاب روی تو همچون عقیق اندر یمن

غزل شماره ۱۸۰۵

پوشیده چون جان می روی اندر میان جان منسرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می روی بی من مرو ای جان جان بی تن مرووز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرمچون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرمای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
بی پا و سر کردی مرا بی خواب و خور کردی مرادر پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من
از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدمای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
گل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست توای شاخه ها آبست تو وی باغ بی پایان من
یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشیپیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من
ای جان پیش از جان ها وی کان پیش از کان هاای آن بیش از آن ها ای آن من ای آن من
چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیستاندیشه ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من
بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه منبر بوی شاهنشاه من هر لحظه ای حیران من
ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدابی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان من
ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین منای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من

غزل شماره ۱۸۰۶

آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان منای عقل عقل عقل من ای جان جان جان من
زین سو بگردان یک نظر بر کوی ما کن رهگذربرجوش اندر نیشکر ای چشمه حیوان من
خواهم که شب تاری شود پنهان بیایم پیش تواز روی تو روشن شود شب پیش رهبانان من
عشق تو را من کیستم از اشک خون ساقیستمسغراق می چشمان من عصار می مژگان من
ز اشکم شرابت آورم وز دل کبابت آورماین است تر و خشک من پیدا بود امکان من
دریای چشمم یک نفس خالی مباد از گوهرتخالی مبادا یک زمان لعل خوشت از کان من
با این همه کو قند تو کو عهد و کو سوگند توچون بوریا بر می شکن ای یار خوش پیمان من
نک چشم من تر می زند نک روی من زر می زندتا بر عقیقت برزند یک زر ز زرافشان من
بنوشته خطی بر رخت حق جددوا ایمانکمزان چهره و خط خوشت هر دم فزون ایمان من
در سر به چشمم چشم تو گوید به وقت خشم توپنهان حدیثی کو شود از آتش پنهان من
گوید قوی کن دل مرم از خشم و ناز آن صنماول قدح دردی بخور وانگه ببین پایان من
بر هر گلی خاری بود بر گنج هم ماری بودشیرین مراد تو بود تلخی و صبرت آن من
گفتم چو خواهی رنج من آن رنج باشد گنج منمن بوهریره آمدم رنج و غمت انبان من
پس دست در انبان کنم خواهنده را سلطان کنممر بدر را بدره دهم چون بدر شد مهمان من
هر چه دلم خواهد ز خور ز انبان برآرم بی خطرتا سرخ گردد روی من سرسبز گردد خوان من
گفتا نکو رفت این سخن هشدار و انبان گم مکننیکو کلیدی یافتی ای معتمد دربان من
الصبر مفتاح الفرج الصبر معراج الدرجالصیر تریاق الحرج ای ترک تازی خوان من
بس کن ز لاحول ای پسر چون دیو می غرد بتربس کردم از لاحول و شد لاحول گو شیطان من

غزل شماره ۱۸۰۷

ای بس که از آواز دش وامانده ام زین راه منوی بس که از آواز قش گم کرده ام خرگاه من
کی وارهانی زین قشم کی وارهانی زین دشمتا دررسم در دولتت در ماه و خرمنگاه من
هر چند شادم در سفر در دشت و در کوه و کمردر عشقت ای خورشیدفر در گاه و در بی گاه من
لیکن گشاد راه کو دیدار و داد شاه کوخاصه مرا که سوختم در آرزوی شاه من
تا کی خبرهای شما واجویم از باد صباتا کی خیال ماهتان جویم در آب چاه من
چون باغ صد ره سوختم باز از بهار آموختمدر هر دو حالت والهم در صنعت الله من

غزل شماره ۱۸۰۸

با آنک از پیوستگی من عشق گشتم عشق منبیگانه می باشم چنین با عشق از دست فتن
از غایت پیوستگی بیگانه باشد کس بلیاین مشکلات ار حل شود دشمن نماند در زمن
بحری است از ما دور نی ظاهر نه و مستور نیهم دم زدن دستور نی هم کفر از او خامش شدن
گفتن از او تشبیه شد خاموشیت تعطیل شداین درد بی درمان بود فرج لنا یا ذا المنن
نقش جهان رنگ و بو هر دم مدد خواهد از اوهم بی خبر هم لقمه جو چون طفل بگشاده دهن
خفته ست و برجسته ست دل در جوش پیوسته ست دلچون دیگ سربسته ست دل در آتشش کرده وطن
ای داده خاموشانه ای ما را تو از پیمانه ایهر لحظه نوافسانه ای در خامشی شد نعره زن
در قهر او صد مرحمت در بخل او صد مکرمتدر جهل او صد معرفت در خامشی گویا چو ظن
الفاظ خاموشان تو بشنوده بی هوشان توخاموشم و جوشان تو مانند دریای عدن
لطفت خدایی می کند حاجت روایی می کندوان کو جدایی می کند یا رب تو از بیخش بکن
ای خوشدلی و ناز ما ای اصل و ای آغاز ماآخر چه داند راز ما عقل حسن یا بوالحسن
ای عشق تو بخریده ما وز غیر تو ببریده ماای جامه ها بدریده ما بر چاک ما بخیه مزن
ای خون عقلم ریخته صبر از دلم بگریختهای جان من آمیخته با جان هر صورت شکن
آن جا که شد عاشق تلف مرغی نپرد آن طرفور مرده یابد زان علف بیخود بدراند کفن

غزل شماره ۱۸۰۹

بر گرد گل می گشت دی نقش خیال یار منگفتم درآ پرنور کن از شمع رخ اسرار من
ای از بهار روی تو سرسبز گشته عمر منجان من و جان همه حیران شده در کار من
ای خسرو و سلطان من سلطان سلطانان منای آتشی انداخته در جان زیرکسار من
ای در فلک جان ملک در بحر تسبیح سمکدر هر جمال از تو نمک ای دیده و دیدار من
سردفتر هر سروری برهان هر پیغامبریهم حاکمی هم داوری هم چاره ناچار من
خاکم شده گنجور زر از تابش خورشید تووز فر تو پرها دمد از فکرت طیار من
ای در کنار لطف تو من همچو چنگی بانواآهسته تر زن زخمه ها تا نگسلانی تار من
تا نوبهار رحمتت درتافت اندر باغ جانیا خار در گل یاوه شد یا جمله گل شد خار من
از دولت دیدار تو وز نعمت بسیار توصد خوان زرین می نهد هر شب دل خون خوار من
هر شب خیال دلبرم دست آورد خارد سرمتا برد آخر عاقبت دستار من دستار من
آن کم برآورد از عدم هر لحظه در گفت آردمتا همچو در کرد از کرم گفتار من گفتار من

غزل شماره ۱۸۱۰

من دزد دیدم کو برد مال و متاع مردماناین دزد ما خود دزد را چون می بدزدد از میان
خواهند از سلطان امان چون دزد افزونی کنددزدی چو سلطان می کند پس از کجا خواهند امان
عشق است آن سلطان که او از جمله دزدان دل بردتا پیش آن سرکش برد حق سرکشان را موکشان
عشق است آن دزدی که او از شحنگان دل می برددر خدمت آن دزد بین تو شحنگان بی کران
آواز دادم دوش من کای خفتگان دزد آمده ستدزدید او از چابکی در حین زبانم از دهان
گفتم ببندم دست او خود بست او دستان منگفتم به زندانش کنم او می نگنجد در جهان
از لذت دزدی او هر پاسبان دزدی شدهاز حیله و دستان او هر زیرکی گشته نهان
خلقی ببینی نیم شب جمع آمده کان دزد کواو نیز می پرسد که کو آن دزد او خود در میان
ای مایه هر گفت و گو ای دشمن و ای دوست روای هم حیات جاودان ای هم بلای ناگهان
ای رفته اندر خون دل ای دل تو را کرده بحلبر من بزن زخم و مهل حقا نمی خواهم امان
سخته کمانی خوش بکش بر من بزن آن تیر خوشای من فدای تیر تو ای من غلام آن کمان
زخم تو در رگ های من جان است و جان افزای منشمشیر تو بر نای من حیف است ای شاه جهان
کو حلق اسماعیل تا از خنجرت شکری کندجرجیس کو کز زخم تو جانی سپارد هر زمان
شه شمس تبریزی مگر چون بازآید از سفریک چند بود اندر بشر شد همچو عنقا بی نشان

غزل شماره ۱۸۱۱

خوش می گریزی هر طرف از حلقه ما نی مکنای ماه برهم می زنی عهد ثریا نی مکن
تو روز پرنور و لهب ما در پی تو همچو شبهر جا که منزل می کنی آییم آن جا نی مکن
ای آفتابی در حمل باغ از تو پوشیده حللبی تو بماند از عمل در زخم سرما نی مکن
ای آفتابت دایه ای ما در پیت چون سایه ایای دایه بی الطاف تو ماندیم تنها نی مکن

غزل شماره ۱۸۱۲

ای نور افلاک و زمین چشم و چراغ غیب بینای تو چنین و صد چنین مخدوم جانم شمس دین
تا غمزه ات خون ریز شد وان زلف عنبربیز شدجان بنده تبریز شد مخدوم جانم شمس دین
خورشید جان همچون شفق در مکتب تو نوسبقای بنده ات خاصان حق مخدوم جانم شمس دین
ای بحر اقبال و شرف صد ماه و شاهت در کنفبرداشتم پیش تو کف مخدوم جانم شمس دین
ای هم ملوک و هم ملک در پیشت ای نور فلکاز همدگر مسکینترک مخدوم جانم شمس دین
مطلوب جمله جان ها جان را سوی اجلال هاتو داده پر و بال ها مخدوم جانم شمس دین
دل را ز تو حالی دگر در سلطنت قالی دگرتا پرد از بالی دگر مخدوم جانم شمس دین

غزل شماره ۱۸۱۳

کو خر من کو خر من پار بمرد آن خر منشکر خدا را که خرم برد صداع از سر من
گاو اگر نیز رود تا برود غم نخورمنیست ز گاو و شکمش بوی خوش عنبر من
گاو و خری گر برود باد ابد در دو جهاندلبر من دلبر من دلبر من دلبر من
حلقه به گوش است خرم گوش خر و حلقه زرحیف نگر حیف نگر وازر من وازر من
سر کشد و ره نرود ناز کند جو نخوردجز تل سرگین نبود خدمت او بر در من
گاو بر این چرخ بر این گاو دگر زیر زمینزین دو اگر من بجهم بخت بود چنبر من
رفتم بازار خران این سو و آن سو نگراناز خر و از بنده خر سیر شد این منظر من
گفت کسی چون خر تو مرد خری هست بخرگفتم خاموش که خر بود به ره لنگر من

غزل شماره ۱۸۱۴

عشق تو آورد قدح پر ز بلای دل منگفتم می می نخورم گفت برای دل من
داد می معرفتش با تو بگویم صفتشتلخ و گوارنده و خوش همچو وفای دل من
از طرفی روح امین آمد و ما مست چنینپیش دویدم که ببین کار و کیای دل من
گفت که ای سر خدا روی به هر کس منماشکر خدا کرد و ثنا بهر لقای دل من
گفتم خود آن نشود عشق تو پنهان نشودچیست که آن پرده شود پیش صفای دل من
عشق چو خون خواره شود رستم بیچاره شودکوه احد پاره شود آه چه جای دل من
شاد دمی کان شه من آید در خرگه منباز گشاید به کرم بند قبای دل من
گوید که افسرده شدی بی من و پژمرده شدیپیشتر آ تا بزند بر تو هوای دل من
گویم کان لطف تو کو بنده خود را تو بجوکیست که داند جز تو بند و گشای دل من
گوید نی تازه شوی بی حد و اندازه شویتازه تر از نرگس و گل پیش صبای دل من
گویم ای داده دوا لایق هر رنج و عنانیست مرا جز تو دوا ای تو دوای دل من
میوه هر شاخ و شجر هست گوای دل اوروی چو زر اشک چو در هست گوای دل من

غزل شماره ۱۸۱۵

من خوشم از گفت خسان وز لب و لنج ترشانمن بکشم دامن تو دامن من هم تو کشان
جان من و جان تو را هر دو به هم دوخت قضاخوش خوش خوش خوشم پیش تو ای شاه خوشان
زانک مرا داد لبش نیست لبی را اثرشز آنچ چشیدم ز لبت هیچ لبی را مچشان
آنک ترش روی بود دانک درم جوی بوداز خم سرکه است همه با شکرانش منشان
گفتم ای شاه علم من که میان عسلماز عسل من که چشد گفت لب خوش منشان

غزل شماره ۱۸۱۶

آینه ای بزدایم از جهت منظر منوای از این خاک تنم تیره دل اکدر من
رفت شب و این دل من پاک نشد از گل منساقی مستقبل من کو قدح احمر من
رفت دریغا خر من مرد به ناگه خر منشکر که سرگین خری دور شده ست از در من
مرگ خران سخت بود در حق من بخت بودزانک چو خر دور شود باشد عیسی بر من
از پی غربیل علف چند شدم مات و تلفچند شدم لاغر و کژ بهر خر لاغر من
آنچ که خر کرد به من گرگ درنده نکندرفت ز درد و غم او حق خدا اکثر من
تلخی من خامی من خواری و بدنامی منخون دل آشامی من خاک از او بر سر من
شارق من فارق من از نظر خالق منشمع کشی دیده کنی در نظر و منظر من

غزل شماره ۱۸۱۷

قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل منوا دل من وا دل من وا دل من وا دل من
قصد کنی بر تن من شاد شود دشمن منوانگه از این خسته شود یا دل تو یا دل من
واله و شیدا دل من بی سر و بی پا دل منوقت سحرها دل من رفته به هر جا دل من
بیخود و مجنون دل من خانه پرخون دل منساکن و گردان دل من فوق ثریا دل من
سوخته و لاغر تو در طلب گوهر توآمده و خیمه زده بر لب دریا دل من
گه چو کباب این دل من پر شده بویش به جهانگه چو رباب این دل من کرده علالا دل من
زار و معاف است کنون غرق مصاف است کنونبر که قاف است کنون در پی عنقا دل من
طفل دلم می نخورد شیر از این دایه شبسینه سیه یافت مگر دایه شب را دل من
صخره موسی گر از او چشمه روان گشت چو جوجوی روان حکمت حق صخره و خارا دل من
عیسی مریم به فلک رفت و فروماند خرشمن به زمین ماندم و شد جانب بالا دل من
بس کن کاین گفت زبان هست حجاب دل و جانکاش نبودی ز زبان واقف و دانا دل من

غزل شماره ۱۸۱۸

قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل منوا دل من وا دل من وا دل من وا دل من
قصد کنی بر تن من شاد شود دشمن منوانگه از این خسته شود یا دل تو یا دل من
واله و مجنون دل من خانه پرخون دل منبهر تماشا چه شود رنجه شوی تا دل من
خورده شکرها دل من بسته کمرها دل منوقت سحرها دل من رفته به هر جا دل من
مرده و زنده دل من گریه و خنده دل منخواجه و بنده دل من از تو چو دریا دل من
ای شده استاد امین جز که در آتش منشینگر چه چنین است و چنین هیچ میاسا دل من
سوی صلاح دل و دین آمده جبریل امیندر طلب نعمت جان بهر تقاضا دل من

غزل شماره ۱۸۱۹

کافرم ار در دو جهان عشق بود خوشتر از ایندیده ایمان شود ار نوش کند کافر از این
عشق بود کان هنر عشق بود معدن زردوست شود جلوه از آن پوست شود پرزر از این
عشق چو بگشاید لب بوی دهد بوی عجبمشک شده مست از او گشته خجل عنبر از این
عشق بود خوب جهان مادر خوبان شهانخاک شود گوهر از آن فخر کند مادر از این

غزل شماره ۱۸۲۰

هی چه گریزی چندین یک نفس این جا بنشینصبر تو کو ای صابر ای همه صبر و تمکین
ما دو سه کس نو مرده منتظر آن پردهزنده شویم از تلقین بازرهیم از تکفین
هی به سلف نفخی کن پیشتر از یوم الدینتا شنود چرخ فلک از حشر تو تحسین
هی به زبان ما گو رمز مگو پیدا گوچند خوری خون به ستم ای همه خویت خونین
چند گزی بر جگرش چند کنی قصد سرشچند دهی بد خبرش کار چنین است و چنین
چند کنی تلخ لبش چند کنی تیره شبشای لب تو همچو شکر ای شب تو خلد برین
هیچ عسل زهر دهد یا ز شکر سرکه جهدمغلطه تا چند دهی ای غلط انداز مهین
هر چه کنی آن لب تو باشد غماز شکرهر حرکت که تو کنی هست در آن لطف دفین
سرو چه ماند به خسی زر به چه ماند به مسیتو به چه مانی به کسی ای ملک یوم الدین

غزل شماره ۱۸۲۱

آب حیات عشق را در رگ ما روانه کنآینه صبوح را ترجمه شبانه کن
ای پدر نشاط نو بر رگ جان ما بروجام فلک نمای شو وز دو جهان کرانه کن
ای خردم شکار تو تیر زدن شعار توشست دلم به دست کن جان مرا نشانه کن
گر عسس خرد تو را منع کند از این روشحیله کن و ازو بجه دفع دهش بهانه کن
در مثل است کاشقران دور بوند از کرمز اشقر می کرم نگر با همگان فسانه کن
ای که ز لعب اختران مات و پیاده گشته ایاسپ گزین فروز رخ جانب شه دوانه کن
خیز کلاه کژ بنه وز همه دام ها بجهبر رخ روح بوسه ده زلف نشاط شانه کن
خیز بر آسمان برآ با ملکان شو آشنامقعد صدق اندرآ خدمت آن ستانه کن
چونک خیال خوب او خانه گرفت در دلتچون تو خیال گشته ای در دل و عقل خانه کن
هست دو طشت در یکی آتش و آن دگر ز زرآتش اختیار کن دست در آن میانه کن
شو چو کلیم هین نظر تا نکنی به طشت زرآتش گیر در دهان لب وطن زبانه کن
حمله شیر یاسه کن کله خصم خاصه کنجرعه خون خصم را نام می مغانه کن
کار تو است ساقیا دفع دوی بیا بیاده به کفم یگانه ای تفرقه را یگانه کن
شش جهت است این وطن قبله در او یکی مجوبی وطنی است قبله گه در عدم آشیانه کن
کهنه گر است این زمان عمر ابد مجو در آنمرتع عمر خلد را خارج این زمانه کن
ای تو چو خوشه جان تو گندم و کاه قالبتگر نه خری چه که خوری روی به مغز و دانه کن
هست زبان برون در حلقه در چه می شویدر بشکن به جان تو سوی روان روانه کن

غزل شماره ۱۸۲۲

ای شده از جفای تو جانب چرخ دود منجور مکن که بشنود شاد شود حسود من
بیش مکن تو دود را شاد مکن حسود راوه که چه شاد می شود از تلف وجود من
تلخ مکن امید من ای شکر سپید منتا ندرم ز دست تو پیرهن کبود من
دلبر و یار من تویی رونق کار من توییباغ و بهار من تویی بهر تو بود بود من
خواب شبم ربوده ای مونس من تو بوده ایدرد توام نموده ای غیر تو نیست سود من
جان من و جهان من زهره آسمان منآتش تو نشان من در دل همچو عود من
جسم نبود و جان بدم با تو بر آسمان بدمهیچ نبود در میان گفت من و شنود من

غزل شماره ۱۸۲۳

سیر نمی شوم ز تو نیست جز این گناه منسیر مشو ز رحمتم ای دو جهان پناه من
سیر و ملول شد ز من خنب و سقا و مشک اوتشنه تر است هر زمان ماهی آب خواه من
درشکنید کوزه را پاره کنید مشک راجانب بحر می روم پاک کنید راه من
چند شود زمین وحل از قطرات اشک منچند شود فلک سیه از غم و دود آه من
چند بزارد این دلم وای دلم خراب دلچند بنالد این لبم پیش خیال شاه من
جانب بحر رو کز او موج صفا همی رسدغرقه نگر ز موج او خانه و خانقاه من
آب حیات موج زد دوش ز صحن خانه امیوسف من فتاد دی همچو قمر به چاه من
سیل رسید ناگهان جمله ببرد خرمنمدود برآمد از دلم دانه بسوخت و کاه من
خرمن من اگر بشد غم نخورم چه غم خورمصد چو مرا بس است و بس خرمن نور ماه من
در دل من درآمد او بود خیالش آتشینآتش رفت بر سرم سوخته شد کلاه من
گفت که از سماع ها حرمت و جاه کم شودجاه تو را که عشق او بخت من است و جاه من
عقل نخواهم و خرد دانش او مرا بس استنور رخش به نیم شب غره صبحگاه من
لشکر غم حشر کند غم نخورم ز لشکرشزانک گرفت طلب طلب تا به فلک سپاه من
از پی هر غزل دلم توبه کند ز گفت و گوراه زند دل مرا داعیه اله من

غزل شماره ۱۸۲۴

سیر نمی شوم ز تو ای مه جان فزای منجور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من
با ستم و جفا خوشم گر چه درون آتشمچونک تو سایه افکنی بر سرم ای همای من
چونک کند شکرفشان عشق برای سرخوشاننرخ نبات بشکند چاشنی بلای من
عود دمد ز دود من کور شود حسود منزفت شود وجود من تنگ شود قبای من
آن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمانذره به ذره رقص در نعره زنان که های من
آمد دی خیال تو گفت مرا که غم مخورگفتم غم نمی خورم ای غم تو دوای من
گفت که غم غلام تو هر دو جهان به کام تولیک ز هر دو دور شو از جهت لقای من
گفتم چون اجل رسد جان بجهد از این جسدگر بروم به سوی جان باد شکسته پای من
گفت بلی به گل نگر چون ببرد قضا سرشخنده زنان سری نهد در قدم قضای من
گفتم اگر ترش شوم از پی رشک می شومتا نرسد به چشم بد کر و فر ولای من
گفت که چشم بد بهل کو نخورد جز آب و گلچشم بدان کجا رسد جانب کبریای من
گفتم روزکی دو سه مانده ام در آب و گلبسته خوفم و رجا تا برسد صلای من
گفت در آب و گل نه ای سایه توست این طرفبرد تو را از این جهان صنعت جان ربای من
زینچ بگفت دلبرم عقل پرید از سرمباقی قصه عقل کل بو نبرد چه جای من

غزل شماره ۱۸۲۵

من طربم طرب منم زهره زند نوای منعشق میان عاشقان شیوه کند برای من
عشق چو مست و خوش شود بیخود و کش مکش شودفاش کند چو بی دلان بر همگان هوای من
ناز مرا به جان کشد بر رخ من نشان کشدچرخ فلک حسد برد ز آنچ کند به جای من
من سر خود گرفته ام من ز وجود رفته امذره به ذره می زند دبدبه فنای من
آه که روز دیر شد آهوی لطف شیر شددلبر و یار سیر شد از سخن و دعای من
یار برفت و ماند دل شب همه شب در آب و گلتلخ و خمار می طپم تا به صبوح وای من
تا که صبوح دم زند شمس فلک علم زندباز چو سرو تر شود پشت خم دوتای من
باز شود دکان گل ناز کنند جزو و کلنای عراق با دهل شرح دهد ثنای من
ساقی جان خوبرو باده دهد سبو سبوتا سر و پای گم کند زاهد مرتضای من
بهر خدای ساقیا آن قدح شگرف رابر کف پیر من بنه از جهت رضای من
گفت که باده دادمش در دل و جهان نهادمشبال و پری گشادمش از صفت صفای من
پیر کنون ز دست شد سخت خراب و مست شدنیست در آن صفت که او گوید نکته های من
ساقی آدمی کشم گر بکشد مرا خوشمراح بود عطای او روح بود سخای من
باده تویی سبو منم آب تویی و جو منممست میان کو منم ساقی من سقای من
از کف خویش جسته ام در تک خم نشسته امتا همگی خدا بود حاکم و کدخدای من
شمس حقی که نور او از تبریز تیغ زدغرقه نور او شد این شعشعه ضیای من