غزل شماره ۱۸۲۶
هر کی ز حور پرسدت رخ بنما که همچنینهر کی ز ماه گویدت بام برآ که همچنین
هر کی پری طلب کند چهره خود بدو نماهر کی ز مشک دم زند زلف گشا که همچنین
هر کی بگویدت ز مه ابر چگونه وا شودباز گشا گره گره بند قبا که همچنین
گر ز مسیح پرسدت مرده چگونه زنده کردبوسه بده به پیش او جان مرا که همچنین
هر کی بگویدت بگو کشته عشق چون بودعرضه بده به پیش او جان مرا که همچنین
هر کی ز روی مرحمت از قد من بپرسدتابروی خویش عرضه ده گشته دوتا که همچنین
جان ز بدن جدا شود باز درآید اندرونهین بنما به منکران خانه درآ که همچنین
هر طرفی که بشنوی ناله عاشقانه ایقصه ماست آن همه حق خدا که همچنین
خانه هر فرشته ام سینه کبود گشته امچشم برآر و خوش نگر سوی سما که همچنین
سر وصال دوست را جز به صبا نگفته امتا به صفای سر خود گفت صبا که همچنین
کوری آنک گوید او بنده به حق کجا رسددر کف هر یکی بنه شمع صفا که همچنین
گفتم بوی یوسفی شهر به شهر کی رودبوی حق از جهان هو داد هوا که همچنین
گفتم بوی یوسفی چشم چگونه وادهدچشم مرا نسیم تو داد ضیا که همچنین
از تبریز شمس دین بوک مگر کرم کندوز سر لطف برزند سر ز وفا که همچنین
غزل شماره ۱۸۲۷
دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکنچون خمشان بی گنه روی بر آسمان مکن
باده خاص خورده ای نقل خلاص خورده ایبوی شراب می زند خربزه در دهان مکن
روز الست جان تو خورد میی ز خوان توخواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن
دوش شراب ریختی وز بر ما گریختیبار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
من همگی تراستم مست می وفاستمبا تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن
ای دل پاره پاره ام دیدن او است چاره اماو است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن
ای همه خلق نای تو پر شده از نوای توگر نه سماع باره ای دست به نای جان مکن
نفخ نفخت کرده ای در همه دردمیده ایچون دم توست جان نی بی نی ما فغان مکن
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسدناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن
ناله مکن که تا که من ناله کنم برای توگرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن
هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبوکای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن
شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتاگفت که مادرت منم میل به دایگان مکن
باده بپوش مات شو جمله تن حیات شوباده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن
باده عام از برون باده عارف از درونبوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن
از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نوچشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن
غزل شماره ۱۸۲۸
باز نگار می کشد چون شتران مهار منیارکشی است کار او بارکشی است کار من
پیش رو قطارها کرد مرا و می کشدآن شتران مست را جمله در این قطار من
اشتر مست او منم خارپرست او منمگاه کشد مهار من گاه شود سوار من
اشتر مست کف کند هر چه بود تلف کندلیک نداند اشتری لذت نوشخوار من
راست چو کف برآورم بر کف او کف افکنمکف چو به کف او رسد جوش کند بخار من
کار کنم چو کهتران بار کشم چو اشترانبار کی می کشم ببین عزت کار و بار من
نرگس او ز خون من چون شکند خمار خودصبر و قرار او برد صبر من و قرار من
گشته خیال روی او قبله نور چشم منوان سخنان چون زرش حلقه گوشوار من
باغ و بهار را بگو لاف خوشی چه می زنیمن بنمایمت خوشی چون برسد بهار من
می چو خوری بگو به می بر سر من چه می زنیدر سر خود ندیده ای باده بی خمار من
باز سپیدی و برو میر شکار را بگوهر دو مرا تویی بلی میر من و شکار من
مطلع این غزل شتر بود از آن دراز شدز اشتر کوتهی مجو ای شه هوشیار من
غزل شماره ۱۸۲۹
گفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار منهیچ مباش یک نفس غایب از این کنار من
نور دو دیده منی دور مشو ز چشم منشعله سینه منی کم مکن از شرار من
یار من و حریف من خوب من و لطیف منچست من و ظریف من باغ من و بهار من
ای تن من خراب تو دیده من سحاب توذره آفتاب تو این دل بی قرار من
لب بگشا و مشکلم حل کن و شاد کن دلمکآخر تا کجا رسد پنج و شش قمار من
تا که چه زاید این شب حامله از برای منتا به کجا کشد بگو مستی بی خمار من
تا چه عمل کند عجب شکر من و سپاس منتا چه اثر کند عجب ناله و زینهار من
گفت خنک تو را که تو در غم ما شدی دوتوکار تو راست در جهان ای بگزیده کار من
مست منی و پست من عاشق و می پرست منبرخورد او ز دست من هر کی کشید بار من
رو که تو راست کر و فر مجلس عیش نه ز سرزانک نظر دهد نظر عاقبت انتظار من
گفتم وانما که چون زنده کنی تو مرده رازنده کن این تن مرا از پی اعتبار من
مرده تر از تنم مجو زنده کنش به نور هوتا همه جان شود تنم این تن جان سپار من
گفت ز من نه بارها دیده ای اعتبارهابر تو یقین نشد عجب قدرت و کاربار من
گفتم دید دل ولی سیر کجا شود دلیاز لطف و عجایبت ای شه و شهریار من
عشق کشید در زمان گوش مرا به گوشه ایخواند فسون فسون او دام دل شکار من
جان ز فسون او چه شد دم مزن و مگو چه شدور بچخی تو نیستی محرم و رازدار من
غزل شماره ۱۸۳۰
تا تو حریف من شدی ای مه دلستان منهمچو چراغ می جهد نور دل از دهان من
ذره به ذره چون گهر از تف آفتاب تودل شده ست سر به سر آب و گل گران من
پیشتر آ دمی بنه آن بر و سینه بر برمگر چه که در یگانگی جان تو است جان من
در عجبی فتم که این سایه کیست بر سرمفضل توام ندا زند کان من است آن من
از تو جهان پربلا همچو بهشت شد مراتا چه شود ز لطف تو صورت آن جهان من
تاج من است دست تو چون بنهیش بر سرمطره توست چون کمر بسته بر این میان من
عشق برید کیسه ام گفتم هی چه می کنیگفت تو را نه بس بود نعمت بی کران من
برگ نداشتم دلم می لرزید برگ وشگفت مترس کآمدی در حرم امان من
در برت آن چنان کشم کز بر و برگ وارهیتا همه شب نظر کنی پیش طرب کنان من
بر تو زنم یگانه ای مست ابد کنم تو راتا که یقین شود تو را عشرت جاودان من
سینه چو بوستان کند دمدمه بهار منروی چو گلستان کند خمر چو ارغوان من
غزل شماره ۱۸۳۱
راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از اینبیش فلک نمی کشد درد مرا و نی زمین
این دل من چه پرغم است وان دل تو چه فارغ استآن رخ تو چو خوب چین وین رخ من پر است چین
تا که بسوزد این جهان چند بسوزد این دلمچند بود بتا چنان چند گهی بود چنین
سر هزارساله را مستم و فاش می کنمخواه ببند دیده را خواه گشا و خوش ببین
شور مرا چو دید مه آمد سوی من ز رهگفت مده ز من نشان یار توایم و همنشین
خیره بماند جان من در رخ او دمی و گفتای صنم خوش خوشین ای بت آب و آتشین
ای رخ جان فزای او بهر خدا همان همانمطرب دلربای من بهر خدا همین همین
عشق تو را چو مفرشم آب بزن بر آتشمای مه غیب آن جهان در تبریز شمس دین
غزل شماره ۱۸۳۲
مانده شده ست گوش من از پی انتظار آنکز طرفی صدای خوش دررسدی ز ناگهان
خوی شده ست گوش را گوش ترانه نوش راکو شنود سماع خوش هم ز زمین هم آسمان
فرع سماع آسمان هست سماع این زمینو آنک سماع تن بود فرع سماع عقل و جان
نعره رعد را نگر چه اثر است در شجرچند شکوفه و ثمر سر زده اندر آن فغان
بانگ رسید در عدم گفت عدم بلی نعممی نهم آن طرف قدم تازه و سبز و شادمان
مستمع الست شد پای دوان و مست شدنیست بد او و هست شد لاله و بید و ضیمران
غزل شماره ۱۸۳۳
آمده ام به عذر تو ای طرب و قرار جانعفو نما و درگذر از گنه و عثار جان
نیست بجز رضای تو قفل گشای عقل و دلنیست بجز هوای تو قبله و افتخار جان
سوخته شد ز هجر تو گلشن و کشت زار منزنده کنش به فضل خود ای دم تو بهار جان
بی لب می فروش تو کی شکند خمار دلبی خم ابروی کژت راست نگشت کار جان
از تو چو مشرقی شود روشن پشت و روی دلبر چو تو دلبری سزد هر نفسی نثار جان
تافتن شعاع تو در سر روزن دلیتبصره خرد بود هر دم اعتبار جان
از غم دوری لقا راه حبیب طی شوددر ره و منهج خدا هست خدای یار جان
گلبن روی غیبیان چون برسد بدیده ایاز گل سرخ پر شود بی چمنی کنار جان
لاف زدم که هست او همدم و یار غار منیار منی تو بی گمان خیز بیا به غار جان
گفت اناالحق و بشد دل سوی دار امتحانآن دم پای دار شد دولت پایدار جان
باغ که بی تو سبز شد دی بدهد سزای اوجان که جز از تو زنده شد نیست وی از شمار جان
دانه نمود دام تو در نظر شکار دلخانه گرفت عشق تو ناگه در جوار جان
نیم حدیث گفته شد نیم دگر مگو خمششهره کند حدیث را بر همه شهریار جان
غزل شماره ۱۸۳۴
عید نمای عید را ای تو هلال عید منگوش بمال ماه را ای مه ناپدید من
بود من و فنای من خشم من و رضای منصدق من و ریای من قفل من و کلید من
اصل من و سرشت من مسجد من کنشت مندوزخ من بهشت من تازه من قدید من
جور کنی وفا بود درد دهی دوا بودلایق تو کجا بود دیده جان و دید من
پیشتر از نهاد جان لطف تو داد داد جانای همگی مراد جان پس تو بدی مرید من
ای مه عید روی تو ای شب قدر موی توچون برسم بجوی تو پاک شود پلید من
جسم چو خانقاه جان فکرت ها چو صوفیانحلقه زدند و در میان دل چو ابایزید من
دم نزم خمش کنم با همه رو ترش کنمتا که بگوییم تویی حاضر و مستفید من
غزل شماره ۱۸۳۵
گرم درآ و دم مده ساقی بردبار منای دم تو ندیم من ای رخ تو بهار من
هین که خروس بانگ زد بوی صبوح می دهدبر کف همچو بحر نه بلبله عقار من
گریه به باده خنده کن مرده به باده زنده کنچونک چنین کنی بتا بس به نواست کار من
بند من است مشتبه باز گشا گره گرهتا که برهنه تر شود خفیه و آشکار من
ترک حیا و شرم کن پشت مراد گرم کنپشت من و پناه من خویش من و تبار من
نیست قبول مست تو باده ز غیر دست توآن رخ من چو گل کند وان شکند خمار من
داد هزار جان بده باده آسمان بدهتا که پرد همای جان مست سوی مطار من
جان برهد ز کنده ها زین همه تخته بندهامقعد صدق بررود صادق حق گزار من
باده ده و نهان بده از ره عقل و جان بدهتا نرسد به هر کسی عشرت و کار و بار من
چشم عوام بسته به روح ز شهر رسته بهفتنه و شر نشسته به ای شه باوقار من
باده همی زند لمع جان هزار با طمعمست و پیاده می طپد گرد می سوار من
دست بدار از این قدح گیر عوض از آن فرجتا بزند بر اندهت تابش ابتشار من
هیچ نیرزد این میش نی غلیان و نی قیشاین بفروش و باده بین باده بی کنار من
دست نلرزدت از این بی خرد خوش رزینجام گزین و می ببین از کف شهریار من
پر ز حیات جام او مشک و عبر ختام اودیو و پری غلام او چستی و انتشار من
برجه ساقیا تو گو چون تو صفت کننده کوای که ز لطف نسج او سخت درید تار من
غزل شماره ۱۸۳۶
باز بهار می کشد زندگی از بهار منمجلس و بزم می نهد تا شکند خمار من
من دل پردلان بدم قوت صابران بدمبرد هوای دلبری هم دل و هم قرار من
تند نمود عشق او تیز شدم ز تندیشگفت برو ندیده ای تیزی ذوالفقار من
از قدم درشت او نرم شده ست گردنمتا چه کشد دگر از او گردن نرمسار من
پخته نجوشد ای صنم جوش مده که پخته امکز سر دیگ می رود تا به فلک بخار من
هین که بخار خون من باخبر است از غمتتا نبرد به آسمان راز دل نزار من
روح گریخت پیش تو از تن همچو دوزخمشرم بریخت پیش تو دیده شرمسار من
غزل شماره ۱۸۳۷
یا رب من بدانمی چیست مراد یار منبسته ره گریز من برده دل و قرار من
یا رب من بدانمی تا به کجام می کشدبهر چه کار می کشد هر طرفی مهار من
یا رب من بدانمی سنگ دلی چرا کندآن شه مهربان من دلبر بردبار من
یا رب من بدانمی هیچ به یار می رسددود من و نفیر من یارب و زینهار من
یا رب من بدانمی عاقبت این کجا کشدیا رب بس دراز شد این شب انتظار من
یا رب چیست جوش من این همه روی پوش منچونک مرا توی توی هم یک و هم هزار من
عشق تو است هر زمان در خمشی و در بیانپیش خیال چشم من روزی و روزگار من
گاه شکار خوانمش گاه بهار خوانمشگاه میش لقب نهم گاه لقب خمار من
کفر من است و دین من دیده نوربین منآن من است و این من نیست از او گذار من
صبر نماند و خواب من اشک نماند و آب منیا رب تا کی می کند غارت هر چهار من
خانه آب و گل کجا خانه جان و دل کجایا رب آرزوم شد شهر من و دیار من
این دل شهر رانده در گل تیره ماندهناله کنان که ای خدا کو حشم و تبار من
یا رب اگر رسیدمی شهر خود و بدیدمیرحمت شهریار من وان همه شهر یار من
رفته ره درشت من بار گران ز پشت مندلبر بردبار من آمده برده بار من
آهوی شیرگیر من سیر خورد ز شیر منآن که منم شکار او گشته بود شکار من
نیست شب سیاه رو جفت و حریف روز مننیست خزان سنگ دل در پی نوبهار من
هیچ خمش نمی کنی تا به کی این دهل زنیآه که پرده در شدی ای لب پرده دار من
غزل شماره ۱۸۳۸
چند گریزی ای قمر هر طرفی ز کوی منصید توایم و ملک تو گر صنمیم وگر شمن
هر نفس از کرانه ای ساز کنی بهانه ایهر نفسی برون کشی از عدمی هزار فن
گر چه کثیف منزلم شد وطن تو این دلمرحمت مومنی بود میل و محبت وطن
دشمن جاه تو نیم گر چه که بس مقصرمهیچ کسی بود شها دشمن جان خویشتن
مطرب جمع عاشقان برجه و کاهلی مکنقصه حسن او بگو پرده عاشقان بزن
همچو چهی است هجر او چون رسنی است ذکر اودر تک چاه یوسفی دست زنان در آن رسن
ذوق ز نیشکر بجو آن نی خشک را مخاچاره ز حسن او طلب چاره مجو ز بوالحسن
گر تو مرید و طالبی هست مراد مطلق اوور تو ادیم طایفی هست سهیل در یمن
آن دم کآفتاب او روزی و نور می دهدذره به ذره را نگر نور گرفته در دهن
گر چه که گل لطیفتر رزق گرفت بیشترلیک رسید اندکی هم به دهان یاسمن
عمر و ذکا و زیرکی داد به هندوان اگرحسن و جمال و دلبری داد به شاهد ختن
ملک نصیب مهتران عشق نصیب کهترانقهر نصیب تیغ شد لطف نصیبه مجن
شهد خدای هر شبی هست نصیبه لبیهمچو کسی که باشدش بسته به عقد چار زن
تا که بود حیات من عشق بود نبات منچونک بر آن جهان روم عشق بود مرا کفن
مدمن خمرم و مرا مستی باده کم مکننازک و شیرخواره ام دوره مکن ز من لبن
چونک حزین غم شوم عشق ندیمیم کندعشق زمردی بود باشد اژدها حزن
گفتم من به دل اگر بست رهت خمار غمباده و نقل آرمت شمع و ندیم خوش ذقن
گفت دلم اگر جز او سازی شمع و ساقیمبر سر مام و باب زن جام و کباب بابزن
گفتم ساقی او است و بس لیک به صورت دگرنیک ببین غلط مکن ای دل مست ممتحن
بس کن از این بهانه ها وام هوای او بدهتا نبود قماش جان پیش فراق مرتهن
غزل شماره ۱۸۳۹
واقعه ای بدیده ام لایق لطف و آفرینخیز معبرالزمان صورت خواب من ببین
خواب بدیده ام قمر چیست قمر به خواب درزانک به خواب حل شود آخر کار و اولین
آن قمری که نور دل زو است گه حضور دلتا ز فروغ و ذوق دل روشنی است بر جبین
یوماذ مسفره ضاحکه بود چنانناعمه لسعیها راضیه بود چنین
دور کن این وحوش را تا نکشند هوش راپنبه نهیم گوش را از هذیان آن و این
ماند یکی دو سه نفس چند خیال بوالهوسنیست به خانه هیچ کس خانه مساز بر زمین
شب بگذشت و شد سحر خیز مخسب بی خبربی خبرت کجا هلد شعله آفتاب دین
جوق تتار و سویرق حامله شد ز کین افقگو شکم فلک بدر بوک بزاید این جنین
رو به میان روشنی چند تتار و ارمنیتیغ و کفن بپوش و رو چند ز جیب و آستین
در شب شنبهی که شد پنجم ماه قعده راششصد و پنجه ست و هم هست چهار از سنین
هست به شهر ولوله این که شده ست زلزلهشهر مدینه را کنون نقل کژ است یا یقین
رو ز مدینه درگذر زلزله جهان نگرجنبش آسمان نگر بر نمطی عجبترین
بحر نگر نهنگ بین بحر کبودرنگ بینموج نگر که اندر او هست نهنگ آتشین
شکل نهنگ خفته بین یونس جان گرفته بینیونس جان که پیش از این کان من المسبحین
بحر که می صفت کنم خارج شش جهت کنمبحر معلق از صور صاف بده ست پیش از این
تیره نگشت آن صفا خیره شده ست چشم مااز قطرات آب و گل وز حرکات نقش طین
گردن آنک دست او دست حدث پرست اوتیره کند شراب ما تا بزنیم هین و هین
چون نکنیم یاد او هست سزا و داد اوکینه چو از خبر بود بی خبری است دفع کین
خواست یکی نوشته ای عاشقی از معزمیگفت بگیر رقعه را زیر زمین بکن دفین
لیک به وقت دفن این یاد مکن تو بوزنهزانک ز یاد بوزنه دور بمانی از قرین
هر طرفی که رفت او تا بنهد دفینه راصورت بوزنه ز دل می بنمود از کمین
گفت که آه اگر تو خود بوزنه را نگفتیییاد نبد ز بوزنه در دل هیچ مستعین
گفت بنه تو نیش را تازه مکن تو ریش راخواب بکن تو خویش را خواب مرو حسام دین
غزل شماره ۱۸۴۰
مطرب خوش نوای من عشق نواز همچنیننغنغه دگر بزن پرده تازه برگزین
مطرب روح من تویی کشتی نوح من توییفتح و فتوح من تویی یار قدیم و اولین
ای ز تو شاد جان من بی تو مباد جان مندل به تو داد جان من با غم توست همنشین
تلخ بود غم بشر وین غم عشق چون شکراین غم عشق را دگر بیش به چشم غم مبین
چون غم عشق ز اندرون یک نفسی رود برونخانه چو گور می شود خانگیان همه حزین
سرمه ماست گرد تو راحت ماست درد توکیست حریف و مرد تو ای شه مردآفرین
تا که تو را شناختم همچو نمک گداختمشکم و شک فنا شود چون برسد بر یقین
من شبم از سیه دلی تو مه خوب و مفضلیظلمت شب عدم شود در رخ ماه راه بین
عشق ز توست همچو جان عقل ز توست لوح خوانکان و مکان قراضه جو بحر ز توست دانه چین
مست تو بوالفضول شد وز دو جهان ملول شدعشق تو را رسول شد او است نکال هر زمین
در تبریز شمس دین دارد مطلعی دگرنیست ز مشرق او مبین نیست به مغرب او دفین
غزل شماره ۱۸۴۱
تا چه خیال بسته ای ای بت بدگمان منتا چو خیال گشته ام ای قمر چو جان من
از پس مرگ من اگر دیده شود خیال توزود روان روان شود در پی تو روان من
بنده ام آن جمال را تا چه کنم کمال رابس بودم کمال تو آن تو است آن من
جانب خویش نگذرم در رخ خویش ننگرمزانک به عیب ننگرد دیده غیب دان من
چشم مرا نگارگر ساخت به سوی آن قمرتا جز ماه ننگرد زهره آسمان من
چون نگرم به غیر تو ای به دو دیده سیر توخاصه که در دو دیده شد نور تو پاسبان من
من چو که بی نشان شدم چون قمر جهان شدمدیده بود مگر کسی در رخ تو نشان من
شاد شده زمان ها از عجب زمانه ایصاف شده مکان ها زان مه بی مکان من
از تبریز شمس دین تا که فشاند آستینخشک نشد ز اشک و خون یک نفس آستان من
غزل شماره ۱۸۴۲
چهره شرمگین تو بستد شرمگان منشور تو کرد عاقبت فتنه و شر مکان من
مه که نشانده تو است لابه کنان به پیش توپیش خودم نشان دمی ای شه خوش نشان من
در ره تو کمین خسم از ره دور می رسمای دل من به دست تو بشنو داستان من
گرد فلک همی دوم پر و تهی همی شومزانک قرار برده ای ای دل و جان ز جان من
گرد تو گشتمی ولی گرد کجاست مر تو راگرد در تو می دوم ای در تو امان من
عشق برید ناف من بر تو بود طواف منلاف من و گزاف من پیش تو ترجمان من
گه همه لعل می شوم گاه چو نعل می شومتا کرمت بگویدم باز درآ به کان من
گفت مرا که چند چند سیر نگشتی از سخنزانک سوی تو می رود این سخن روان من
غزل شماره ۱۸۴۳
دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکنهمچو کسان بی گنه روی به آسمان مکن
رو ترش و گران کنی تا سر خود نهان کنیبار دگر گرفتمت بار دگر همان مکن
باده خاص خورده ای جام خلاص خورده ایبوی شراب می زند لخلخه در دهان مکن
چون سر عشق نیستت عقل مبر ز عاشقانچشم خمار کم گشا روی به ارغوان مکن
چون سر صید نیستت دام منه میان رهچونک گلی نمی دهی جلوه گلستان مکن
غم نخورد ز رهزنی آه کسی نگیردشنیست چنان کسی کی او حکم کند چنان مکن
خشم گرفت ابلهی رفت ز مجلس شهیگفت شهش که شاد رو جانب ما روان مکن
خشم کسی کند کی او جان و جهان ما بودخشم مکن تو خویش را مسخره جهان مکن
بند برید جوی دل آب سمن روا نشدمشعله های جان نگر مشغله زبان مکن
غزل شماره ۱۸۴۴
مرا در دل همی آید که من دل را کنم قرباننباید بددلی کردن بباید کردن این فرمان
دل من می نیارامد که من با دل بیاراممبباید کرد ترک دل نباید خصم شد با جان
زهی میدان زهی مردان همه در مرگ خود شادانسر خود گوی باید کرد وانگه رفت در میدان
زهی سر دل عاشق قضای سر شده او راخنک این سر خنک آن سر که دارد این چنین جولان
اگر جانباز و عیاری وگر در خون خود یاریپس گردن چه می خاری چه می ترسی چو ترسایان
اگر مجنون زنجیری سر زنجیر می گیریوگر از شیر زادستی چپی چون گربه در انبان
مرا گفت آن جگرخواره که مهمان توام امشبجگر در سیخ کش ای دل کبابی کن پی مهمان
کباب است و شراب امشب حرام و کفر خواب امشبکه امشب همچو چتر آمد نهان در چتر شب سلطان
ربابی چشم بربسته رباب و زخمه بر دستهکمانچه رانده آهسته مرا از خواب او افغان
کشاکش هاست در جانم کشنده کیست می دانمدمی خواهم بیاسایم ولیکن نیستم امکان
به هر روزم جنون آرد دگر بازی برون آردکه من بازیچه اویم ز بازی های او حیران
چو جامم گه بگرداند چو ساغر گه بریزد خونچو خمرم گه بجوشاند چو مستم گه کند ویران
گهی صرفم بنوشاند چو چنگم درخروشاندبه شامم می بپوشاند به صبحم می کند یقظان
گر این از شمس تبریز است زهی بنده نوازی هاوگر از دور گردون است زهی دور و زهی دوران
غزل شماره ۱۸۴۵
عدو توبه و صبرم مرا امروز ناگاهانمیان راه پیش آمد نوازش کرد چون شاهان
گرفته جام چون مستان در او صد عشوه و دستانبه پیشم داشت جام می گه گر میخواره ای بستان
منور چون رخ موسی مبارک چون که سینامشعشع چون ید بیضا مشرح چون دل عمران
هلا این لوح لایح را بیا بستان از این موسیمکش سر همچو فرعونان مکن استیزه چون هامان
بدو گفتم که ای موسی به دستت چیست آن گفت اینیکی ساعت عصا باشد یکی ساعت بود ثعبان
ز هر ذره جدا صد نقش گوناگون بدید آیدکه هر چه بوهریره را بباید هست در انبان
به دست من بود حکمش به هر صورت بگردانمکنم زهراب را دارو کنم دشوار را آسان
زنم گاهیش بر دریا برآرم گرد از دریازنم گاهیش بر سنگی بجوشد چشمه حیوان
گه آب نیل صافی را به دشمن خون نمودم مننمودم سنگ خاکی را به عامه گوهر و مرجان
به چشم حاسدان گرگم بر یعقوب خود یوسفبر جهال بوجهلم محمد پیش یزدان دان
گلاب خوش نفس باشد جعل را مرگ و جان کندنجلاب شکری باشد به صفرایی زیان جان
به ظاهر طالبان همراه و در تحقیق پشتاپشتیکی منزل در اسفل کرد و دیگر برتر از کیوان
مثال کودک و پیری که همراهند در ظاهرولیک این روزافزون است و آن هر لحظه در نقصان
چه جام زهر و قند است این چه سحر و چشم بند است اینکه سرگردان همی دارد تو را این دور و این دوران
جهان ثابت است و تو ورا گردان همی بینیچو برگردد کسی را سر ببیند خانه را گردان
مقام خوف آن را دان که هستی تو در او ایمنمقام امن آن را دان که هستی تو در او لرزان
چو عکسی و دروغینی همه برعکس می بینیچو کردی مشورت با زن خلاف زن کن ای نادان
زن آن باشد که رنگ و بو بود او را ره و قبلهحقیقت نفس اماره ست زن در بنیت انسان
نصیحت های اهل دل دوی نحل را ماندپر از حلوا کند از لب ز فرش خانه تا ساران
زهی مفهوم نامفهوم زهی بیگانه همدلزهی ترشی به از شیرین زهی کفری به از ایمان
خمش کن که زبان دربان شده ست از حرف پیمودنچو دل بی حرف می گوید بود در صدر چون سلطان
بتاب ای شمس تبریزی به سوی برج های دلکه شمس مقعد صدقی نه چون این شمس سرگردان
غزل شماره ۱۸۴۶
حرام است ای مسلمانان از این خانه برون رفتنمی چون ارغوان هشتن ز بانگ ارغنون رفتن
برون زرق است یا استم هزاران بار دیدستماز این پس ابلهی باشد برای آزمون رفتن
مرو زین خانه ای مجنون که خون گریی ز هجران خونچو دستی را فروبری عجایب نیست خون رفتن
ز شمع آموز ای خواجه میان گریه خندیدنز چشم آموز ای زیرک به هنگام سکون رفتن
اگر باشد تو را روزی ز استادان بیاموزیچو مرغ جان معصومان به چرخ نیلگون رفتن
بیا ای جان که وقتت خوش چو استن بار ما می کشکه تا صبرت بیاموزد به سقف بی ستون رفتن
فسون عیسی مریم نکرد از درد عاشق کموظیفه درد دل نبود به دارو و فسون رفتن
چو طاسی سرنگون گردد رود آنچ در او باشدولی سودا نمی تاند ز کاسه سر نگون رفتن
اگر پاکی و ناپاکی مرو زین خانه ای زاکیگناهی نیست در عالم تو را ای بنده چون رفتن
تویی شیر اندر این درگه عدو راه تو روبهبود بر شیر بدنامی از این چالش زبون رفتن
چو نازی می کشی باری بیا ناز چنین شه کشکه بس بداختری باشد به زیر چرخ دون رفتن
ز دانش ها بشویم دل ز خود خود را کنم غافلکه سوی دلبر مقبل نشاید ذوفنون رفتن
شناسد جان مجنونان که این جان است قشر جانبباید بهر این دانش ز دانش در جنون رفتن
کسی کو دم زند بی دم مباح او راست غواصیکسی کو کم زند در کم رسد او را فزون رفتن
رها کن تا بگوید او خموشی گیر و توبه جوکه آن دلدار خو دارد به سوی تایبون رفتن
غزل شماره ۱۸۴۷
خرامان می روی در دل چراغ افروز جان و تنزهی چشم و چراغ دل زهی چشمم به تو روشن
زهی دریای پرگوهر زهی افلاک پراخترزهی صحرای پرعبهر زهی بستان پرسوسن
ز تو اجسام را چستی ز تو ارواح را مستیایا پر کرده گوهرها جهان خاک را دامن
چه می گویم من ای دلبر نظیر تو دو سه ابترچه تشبیهت کنم دیگر چه دارم من چه دانم من
بگو ای چشم حیران را چو دیدی لطف جانان راچه خواهی دید خلقان را چه گردی گرد آهرمن
شکار شیر بگذاری شکار خوک برداریزهی تدبیر و هشیاری زهی بیگار و جان کندن
مرا باری عنایاتش خطابات و مراعاتششعاعات و ملاقاتش یکی طوقی است در گردن
حلاوت های آن مفضل قرار و صبر برد از دلکه دیدم غیر او تا من سکون یابم در این مسکن
به غیر آن جلال و عز که او دیگر نشد هرگزهمه درمانده و عاجز ز خاص و عام و مرد و زن
منم از عشق افروزان مثال آتش از هیزمز غیر عشق بیگانه مثال آب با روغن
بسوزان هر چه من دارم به غیر دل که اندر دلبه هر ساعت همی سازی ز کر و فر خود گلشن
غلام زنگی شب را تو کردی ساقی خلقانغلام روز رومی را بدادی دار و گیر و فن
وانگه این دو لالا را رقیب مرد و زن کردیکه تا چون دانه شان از که گزینی اندر این خرمن
همه صاحب دلان گندم که بامغزند و بالذتهمه جسمانیان چون که که بی مغزند در مطحن
درخت سبز صاحب دل میان باغ دین خنداندرخت خشک بی معنی چه باشد هیزم گلخن
خیالت می رود در دل چو عیسی بهر جان بخشیچنانک وحی ربانی به موسی جانب ایمن
خیالت را نشانی ها زر و گوهرفشانی هاکز او خندان شود دندان کز او گویا شود الکن
دو غماز دگر دارم یکی عشق و دگر مستیحریفان را نمی گویم یکی از دیگری احسن
ز تو ای دیده و دینم هزاران لطف می بینمولیکن خاطر عاشق بداندیش آمد و بدظن
ز چشم روز می ترسم که چشمش سحرها داردز زلف شام می ترسم که شب فتنه است و آبستن
مرا گوید چه می ترسی که کوبد مر تو را محنتکه سرمه نور دیده شد چو شد ساییده در هاون
همه خوف از وجود آید بر او کم لرز و کم می زنهمه ترس از شکست آید شکسته شو ببین مومن
ز ارکان من بدزدیدم زر و در کیسه پیچیدمز ترس بازدادن من چو دزدانم در این مکمن
سبوس ار چه که پنهان شد میان آرد چون دزدانکشاند شحنه دادش ز هر گوشه به پرویزن
چو هیزم بی خبر بودی ز عشق آتش به تو درزدبجه چون برق از این آتش برآ چون دود از این روزن
چه خنجر می کشی این جا تو گردن پیش خنجر نهکه تا زفتی نگنجی تو درون چشمه سوزن
در جنت چو تنگ آمد مثال چشمه سوزناگر خواهی چو پشمی شو لتغزل ذاک تغزیلا
بود کان غزل در سوزن نگنجد کاین دمت غزل استکه می ریسی ز پنبه تن که بافی حله ادکن
لباس حله ادکن ز غزل پنبگی نایدمگر این پنبه ابریشم شود ز اکسیر آن مخزن
چو ابریشم شوی آید و ریشم تاب وحی اوتو را گوید بریس اکنون بدم پیغام مستحسن
چه باشد وحی در تازی به گوش اندر سخن گفتندهل می نشنود گوشت به جهد و جد نوبت زن
گران گوشی وانگه تو به گوش اندرکنی پنبهچنانک گفت واستغشوا بپیچی سر به پیراهن
گران گوشی گران جسمی گران جانی نذیر آمدکه می گوید تو را هر یک الا یا علج لا تومن
سبک گوشی سبک جسمی سبک جانی بشیر آمدکه می گوید تو را هر یک الا یا لیث لا تحزن
بهاری باش تا خوبان به بستان در تو آویزندکه بگریزند این خوبان ز شکل بارد بهمن
بهار ار نیستی اکنون چو تابستان در آتش روکه بی آن حسن و بی آن عشق باشد مرد مستهجن
اگر خواهی که هر جزوت شود گویا و شاعر روخمش کن سوی این منطق به نظم و نثر لاترکن
که برکنده شوی از فکر چون در گفت می آییمکن از فکر دل خود را از این گفت زبان برکن
قضا خنبک زند گوید که مردان عهدها کردندشکستم عهدهاشان را هلا می کوش ما امکن
ستیزه می کنی با خود کز این پس من چنین باشمز استیزه چه بربندی قضا را بنگر ای کودن
نکاحی می کند با دل به هر دم صورت غیبینزاید گر چه جمع آیند صد عنین و استرون
صور را دل شده جاذب چو عنین شهوت کاذبز خوبان نیست عنین را بجز بخشیدن وجکن
بیا ای شمس تبریزی که سلطانی و خون ریزیقضا را گو که از بالا جهان را در بلا مفکن
غزل شماره ۱۸۴۸
چه باشد پیشه عاشق بجز دیوانگی کردنچه باشد ناز معشوقان بجز بیگانگی کردن
ز هر ذره بیاموزید پیش نور برجستنز پروانه بیاموزید آن مردانگی کردن
چو شیر مست بیرون جه نه اول دان و نه آخرکه آید ننگ شیران را ز روبه شانگی کردن
سرافراز است که لیکن نداند ذره باشیدنچه گویم باز را لیکن کجا پروانگی کردن
به پیش تیر چون اسپر برهنه زخم را جستنمیان کوره با آتش چو زر همخانگی کردن
گر آب جوی شیرین است ولی کو هیبت دریاکجا فرزین شه بودن کجا فرزانگی کردن
تویی پیمانه اسرار گوش و چشم را بربندنتاند کاسه سوراخ خود پیمانگی کردن
اگر باشد شبی روشن کجا باشد به جای روزوگر باشد شبه تابان کجا دردانگی کردن
غزل شماره ۱۸۴۹
چرا کوشد مسلمان در مسلمان را فریبیدنبسی صنعت نمی باید پریشان را فریبیدن
بدریدی همه هامون ز نقش لیلی و مجنونولی چشمش نمی خواهد گران جان را فریبیدن
نمی آید دریغ او را چو دریا گوهرافشانیولیکن تو روا داری بدین آن را فریبیدن
معلم خانه چشمش چه رسم آورد در عالمکه طمع افتاد موران را سلیمان را فریبیدن
دلم بدرید ز اندیشه شکسته گشته چون شیشهکه عقل از چه طمع دارد نهان دان را فریبیدن
برآمد عالم از صیقل چو جندرخانه شد گیتیکه بشنیدند کو خواهد ملیحان را فریبیدن
هر اندیشه که برجوشد روان گردد پی صیدینمک ها را هوس چه بود نمکدان را فریبیدن
پلیدی را بیاموزد بر آب پاک افزودنکلیدی را بیاموزد کلیدان را فریبیدن
چو لونالون می داند شکنجه کردن آن قاهرچه رغبت دارد آن آتش سپندان را فریبیدن
غزل شماره ۱۸۵۰
چراغ عالم افروزم نمی تابد چنین روشنعجب این عیب از چشم است یا از نو یا روزن
مگر گم شد سر رشته چه شد آن حال بگذشتهکه پوشیده نمی ماند در آن حالت سر سوزن
خنک آن دم که فراش فرشنا اندر این مسجددر این قندیل دل ریزد ز زیتون خدا روغن
دلا در بوته آتش درآ مردانه بنشین خوشکه از تاثیر این آتش چنان آیینه شد آهن
چو ابراهیم در آذر درآمد همچو نقد زربرویید از رخ آتش سمن زار و گل و سوسن
اگر دل را از این غوغا نیاری اندر این سوداچه خواهی کرد این دل را بیا بنشین بگو با من
اگر در حلقه مردان نمی آیی ز نامردیچو حلقه بر در مردان برون می باش و در می زن
چو پیغامبر بگفت الصوم جنه پس بگیر آن رابه پیش نفس تیرانداز زنهار این سپر مفکن
سپر باید در این خشکی چو در دریا رسی آنگهچو ماهی بر تنت روید به دفع تیر او جوشن