قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۱۸۵۱ تا ۱۸۷۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۱۸۵۱

نشانی هاست در چشمش نشانش کن نشانش کنز من بشنو که وقت آمد کشانش کن کشانش کن
برآمد آفتاب جان فزون از مشرق و مغرببیا ای حاسد ار مردی نهانش کن نهانش کن
از این نکته منم در خون خدا داند که چونم چونبیا ای جان روزافزون بیانش کن بیانش کن
بیانش کرده گیر ای جان نه آن دریاست وان مرجاننیارامد به شرحش جان عیانش کن عیانش کن
عیانش بود ما آمد زیانش سود ما آمداگر تو سود جان خواهی زیانش کن زیانش کن
یکی جان خواهد آن دریا همه آتش نهنگ آسااگر داری چنین جانی روانش کن روانش کن
هر آن کو بحربین باشد فلک پیشش زمین باشدهر آن کو نی چنین باشد چنانش کن چنانش کن
برون جه از جهان زوتر درآ در بحر پرگوهرجهنده ست این جهان بنگر جهانش کن جهانش کن
اگر خواهی که بگریزی ز شاه شمس تبریزیمپران تیر دعوی را کمانش کن کمانش کن

غزل شماره ۱۸۵۲

چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم منچو زاید آفتاب جان کجا ماند شب آبستن
چه باشد خار گریان رو که چون سور بهار آیدنگیرد رنگ و بوی خوش نگیرد خوی خندیدن
چه باشد سنگ بی قیمت چو خورشید اندر او تابدکه از سنگی برون ناید نگردد گوهر روشن
چه باشد شیر نوزاده ز یک گربه زبون باشدچو شیر شیر آشامد شود او شیر شیرافکن
یکی قطره منی بودی منی انداز کردت حقچو سیمابی بدی وز حق شدستی شاه سیمین تن
منی دیگری داری که آن بحر است و این قطرهقراضه است این منی تو و آن من هست چون معدن
منی حق شود پیدا منی ما فنا گرددبسوزد خرمن هستی چو ماه حق کند خرمن
گرفتم دامن جان را که پوشیده ست تشریفیکه آن را نی گریبان است و نی تیریز و نی دامن
قبای اطلس معنی که برقش کفرسوز آمدگر این اطلس همی خواهی پلاس حرص را برکن
اگر پوشیدم این اطلس سخن پوشیده گویم بساگر خود صد زبان دارم نگویم حرف چون سوسن
چنین خلعت بدش در سر که نامش کرد مدثرشعارش صورت نیر دثارش سیرت احسن

غزل شماره ۱۸۵۳

چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای مناز آن شادی بیاید جان نهان افتد به پای من
وگر روزی در آن خدمت کنم تقصیر ناگاهانشود جان خصم جان من کند این دل سزای من
سحرگاهی دعا کردم که جانم خاک پای اوشنیدم نعره آمین ز جان اندر دعای من
چگونه راه برد این دل به سوی دلبر پنهانچگونه بوی برد این جان که هست او جان فزای من
یکی جامی به پیشم داشت و من از ناز گفتم نیبگفتا نی مگو بستان برای من برای من
چو یک قطره چشیدم من ز ذوق اندرکشیدم منیکی رطلی که شد بویش در این ره ره نمای من

غزل شماره ۱۸۵۴

چه دانی تو خراباتی که هست از شش جهت بیرونخرابات قدیم است آن و تو نو آمده اکنون
نباشد مرغ خودبین را به باغ بیخودان پروانشد مجنون آن لیلی بجز لیلی صد مجنون
هزاران مجلس است آن سو و این مجلس از آن سوترکه این بی چونتر است اندر میان عالم بی چون
ببین جان های آن شیران در آن بیشه ز اجل لرزانکز آن شیر اجل شیران نمی میزند الا خون
بسی سیمرغ ربانی که تسبیحش اناالحق شدبسوزد پر و بال او اگر یک پر زند آن سون
وزیر و حاجب و محمود ایازی را شده چاکرکه آن جا کو قدم دارد بود سرهای مردان دون
تو معذوری در انکارت که آن جا می شود حیرانجنید و شیخ بسطامی شقیق و کرخی و ذاالنون
ازیرا راه نتوان برد سوی آفتاب ای جانمگر کان آفتاب از خود برآید سوی این هامون
مگر هم لطف شمس الدین تبریزیت برهاندوگر نی این غزل می خوان و بر خود می دم این افسون

غزل شماره ۱۸۵۵

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنوندلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه بربایدچو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافدکه هر تخته فروریزد ز گردش های گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا راچنان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا راکشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیل ها آمد نه هامون ماند و نه دریاچه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی چون
چه دانم های بسیار است لیکن من نمی دانمکه خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

غزل شماره ۱۸۵۶

مرا هر دم همی گویی که برگو قطعه شیرینبه هر بیتی یکی بوسه بده پهلوی من بنشین
زهی بوسه زهی بوسه زهی حلوا و سنبوسهبرآرد شیر از سنگی که عاجز گشت از او میتین
تو بوسه عشق را دیدی مگر ای دل که پریدیکه هر جزوت شده ست ای دل چو لب نالان و بوسه چین
چو تلقین گفت پیغامبر شهیدان ره حق راتو هم مر کشته خود را بیا برخوان یکی تلقین
به تلقین گر کنی نیت بپرد مرده در ساعتکفن گردد بر او اطلس ز گورش بردمد نسرین
بکن پی مرکب تن را دلا چون تو نیاساییچه آسایی از آن مرکب که لنگ است او ز علیین
بکن پی اشتری را کو نیاید در پیت هرگزبه خارستان همی گردد که خار افتاد او را تین
چو او را پی کنی در دم چو کشتی ره رود بی پاز موج بحر بی پایان نبرد بادبان دین

غزل شماره ۱۸۵۷

توقع دارم از لطف تو ای صدر نکوآییندرون مدرسه حجره به پهلوی شهاب الدین
پیاده قاضیم می خوان درون محکمه قاصدو یا خود داعی سلطان دعاها را کنم آمین
بدین حیله بگنجانی در آن خانه ربابی راکه نامم را بگردانی نهی نامم فلان الدین
که خلقان صورت و نامند مثال میوه خامندکی از جانشان خبر باشد که آن تلخ است یا شیرین
وگر حال آورد قاضی سماعش آرزو آیدرباب خوب بنوازم سماعی آرمش شیرین
ز آواز سماع من اقنجی هم شود زندهسر از تربت برون آرد بکوبد پا کند تحسین
کفن را اندراندازد قوال انداز مستانهاز آن پس مردگان یک یک برون آیند هم در حین
عجب نبود که صورت ها بدین آواز برخیزندکه صورت های عشق تو درونت زنده شد می بین
ز مردم آن به کار آید کی زنده می شود در توو باقی تن غباری دان که پیدا می شود از طین
دلت را هر زمان نقشی تنت یک نقش افسردهاز آن افسرده ای که تو بر آنی نه ای با این
مرا گوید یکی صورت منم اصل غزل واگوخمش کردم نشاید داد این خاتم به هر گرگین

غزل شماره ۱۸۵۸

چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای مناز آن شادی بیاید جان نهان افتد به پای من
وگر روزی در آن خدمت کنم تقصیر چون خامانشود دل خصم جان من کند هجران سزای من
سحرگاهان دعا کردم که این جان باد خاک اوشنیدم نعره آمین ز جان اندر دعای من
چگونه راه برد این دل به سوی دلبر پنهانچگونه بوی برد این جان که هست او جان فزای من
یکی جامی به پیش آورد من از ناز گفتم نیبگفتا نی مگو بستان برای اقتضای من
چو از صافش چشیدم من مرا درداد یک دردییکی دردی گران خواری که کامل شد صفای من

غزل شماره ۱۸۵۹

منم آن حلقه در گوش و نشسته گوش شمس الدیندلم پرنیش هجران است بهر نوش شمس الدین
چو آتش های عشق او ز عرش و فرش بگذشته ستدر این آتش ندانم کرد من روپوش شمس الدین
در آغوشم ببینی تو ز آتش تنگ ها لیکنشود آن آب حیوان از پی آغوش شمس الدین
چو دیکی پخت عقل من چشیدم بود ناپختهزدم آن دیک در رویش ز بهر جوش شمس الدین
در این خانه تنم بینی یکی را دست بر سر زنیکی رنجور در نزع و یکی مدهوش شمس الدین
زبان ذوالفقار عقل کاین دریا پر از در کردزبانش بازبگرفت و شد او خاموش شمس الدین

غزل شماره ۱۸۶۰

الا ای باد شبگیرم بیار اخبار شمس الدینخداوندم ولی دانی تو از اسرار شمس الدین
کسی کز نام او بر بحر بی کشتی عبر یابیچو سامندر ز مهر او روی در نار شمس الدین
کرامت ها که مردان از تفاخر یاد آن آرندبه ذات حق کز آن دارد هماره عار شمس الدین
یکی غاری است کاندر وی ز سر سرها وحی استبرون غار حق حارس درون غار شمس الدین
ز جسم و روح ها بگذر حجاب عشق هم بردردو صد منزل از آن سوتر ببین بازار شمس الدین
ایا روحی ترفرف فی فضاء العشق و استشرفو طرفی جنه الاسرار من انوار شمس الدین
قلایدهای در دارد بناگوش ضمیر مناز آن الفاظ وحی آسای شکربار شمس الدین
ایا ای دل تو آن جایی که نوشت باد وصل اوولیکن زحمتش کم ده مکن آزار شمس الدین
بصر در دیده بفزاید اگر در دیده ره یابدبه جای توتیا و کحل ناگه خار شمس الدین
به هر سویی چو تو ای دل هزاران زار دارد اومپندار از سر نخوت تویی بس زار شمس الدین
به لطف خویش یک چندی مهار اشترش دادتوگر نه خود کی یارد آن که باشد یار شمس الدین
زهی فرقی از آن روزی که پیشش سجده می کردمکه آن روزی که می گفتم بد این جا پار شمس الدین
خرابی دین و دنیا را نباشد هیچ اصلاحیمگر از لطف بی پایان وز هنجار شمس الدین
شب تاریک تو ای دل نبیند روز را هرگزمگر از نور و از اشراق آن رخسار شمس الدین
عجب باشد که روزی من بگیرم جام وصل اوشوم مست و همی گویم که من خمار شمس الدین
که بخت من چنان خفته ست که بیداری ندارد رومگر از بخت و اقبال چنان بیدار شمس الدین
نبودت پیش از این مثلش نباشد بعد از این دانمز لوح سرها واقف و زان هشیار شمس الدین
بزد خود بر در امکان که مانندش برون نایدز اوصاف بدیع خویش خود مسمار شمس الدین
یکی جوبار روحانی است که جان ها جان از او یابندشده حاکم به کلیه بر آن جوبار شمس الدین
سمعت القوم کل القوم اعلاهم و اصفاهمعلی تفضیله جدا علی الاخیار شمس الدین
و ان کانت ایادیه و افضالا اتانیهو احیی الروح مجانا لمن ادرار شمس الدین
فروحی خط اقرارا برق الف اقرارو ان کان قد استغنی من الاقرار شمس الدین
هدی قلبی الی واد کثیر خصبه جداعلیه الغیث موصولا لمن مدرار شمس الدین
ایا تبریز سلمنا علی نادیک تسلیمافبلغ صبوتی و الهجر بالاعذار شمس الدین

غزل شماره ۱۸۶۱

ای قاعده مستان در همدگر افتادناستیزه گری کردن در شور و شر افتادن
عاشق بتر از مست است عاشق هم از آن دست استگویم که چه باشد عشق در کان زر افتادن
زر خود چه بود عاشق سلطان سلاطین استایمن شدن از مردن وز تاج سر افتادن
درویش به دلق اندر و اندر بغلش گوهراو ننگ چرا دارد از در به در افتادن
مست آمد دوش آن مه افکنده کمر در رهآگه نبد از مستی او از کمر افتادن
گفتم که دلا برجه می بر کف جان برنهکافتاد چنین وقتی وقت است درافتادن
با بلبل بستانی همدست شدن دستیبا طوطی روحانی اندر شکر افتادن
من بی دل و دل داده در راه تو افتادهوالله که نمی دانم جای دگر افتادن
گر جام تو بشکستم مستم صنما مستممستم مهل از دستم و اندر خطر افتادن
این قاعده نوزاد است وین رسم نو افتاده ستشیشه شکنی کردن در شیشه گر افتادن

غزل شماره ۱۸۶۲

چون چنگ شدم جانا آن چنگ تو دروا کنصد جان به عوض بستان وان شیوه تو با ما کن
عیسی چو تویی ما را همکاسه مریم کنطنبور دل ما را هم ناله سرنا کن
دستی بنه ای چنگی بر نبض چنین پیریوان خون دل زر را در ساغر صهبا کن
جمعیت رندان را بر شاهد نقدی زنور زهد سخن گوید تو وعده به فردا کن
دیوانه و مستی را خواهی که بشورانیزنجیر خودم بنما وز دور تماشا کن
دیدم ز تو من نقشی بر کالبدی بستهجان گفت علی الله گو دل گفت علالا کن
زان روز من مسکین بی عقل شدم بی دینزان زلف خوش مشکین ما را تو چلیپا کن
زنار ببند ای دل در دیر بکن منزلزان راهب پرحاصل یک بوسه تقاضا کن
در چهره مخدومی شمس الحق تبریزیگر رغبت ما بینی این قصه غرا کن

غزل شماره ۱۸۶۳

ای سنجق نصرالله وی مشعله یاسینیا رب چه سبک روحی بر چشم و سرم بنشین
ای تاج هنرمندی معراج خردمندیتعریف چه می باید چون جمله تویی تعیین
هر ذره که می جنبد هر برگ که می خنبدبی کام و زبان گفتی در گوش فلک بنشین
جان همه جانا ای دولت مولاناجان را برهانیدی از ناز فلان الدین
از نفخ تو می روید پر ملاء الاعلیوز شرق تو می تفسد پشت فلک عنین
از عشق جهان سوزت وز شوق جگردوزتبی هیچ دعاگویی عالم شده پرآمین
ناگاه سحرگاهی بی رخنه و بیراهیآورد طبیب جان یک خمره پرافسنتین
تا این تن بیمارم وین کشته دل زارمزنده شد و چابک شد برداشت سر از بالین
گفتم که ملیحی تو مانا که مسیحی توشاد آمدی ای سلطان ای چاره هر مسکین
پیغامبر بیماران نافعتری از باراندر خمره چه داری گفت داروی دل غمگین
حرز دل یعقوبم سرچشمه ایوبمهم چستم و هم خوبم هم خسرو و هم شیرین
گفتم که چنان دریا در خمره کجا گنجدگفتا که چه دانی تو این شیوه و این آیین
کی داند چون آخر استادی بی چون راگنجاند در سجین او عالم علیین
یوسف به بن چاهی بر هفت فلک ناظرو اندر شکم ماهی یونس زبر پروین
گر فوقی وگر پستی هستی طلب و مستینی بر زبرین وقف است این بخت نه بر زیرین
خامش که نمی گنجد این حصه در این قصهرو چشم به بالا کن روی چو مهش می بین

غزل شماره ۱۸۶۴

در پرده دل بنگر صد دختر آبستانزان گنجگه دل ها زان سجده گه مستان
بشنو چه به اسرارم می آید از آن طارمیک دم که از این سو آ یک دم که قدح بستان
در عربده افتاده از عشق چنین خوبانهم لشکر ترکستان هم لشکر هندستان
از عقل بپرسیدم کاین شهره بتان چونندگفتا پنهان صورت پیدا به فن و دستان
در شرق خداوندی شمس الحق تبریزیآیند و روند این ها در هر چمن و بستان

غزل شماره ۱۸۶۵

ای سرو و گل بستان بنگر به تهی دستاننانی ده و صد بستان هاده چه به درویشان
بشنو تو ز پیغامبر فرمود که سیم و زراز صدقه نشد کمتر هاده چه به درویشان
یک دانه اگر کاری صد سنبله برداریپس گوش چه می خاری هاده چه به درویشان
کم کن تو فزایش بین بنواز و ستایش بینبگشا و گشایش بین هاده چه به درویشان
صدقه تو به حق رفته و اندر شب آشفتهاو حارس و تو خفته هاده چه به درویشان
هر لطف که بنمایی در سایه آن آییبسیار بیاسایی هاده چه به درویشان
حرمت کن و حرمت بین نعمت ده و نعمت بینرحمت کن و رحمت بین هاده چه به درویشان
ای مکرم هر مسکین و ای راحم هر غمگینای مالک یوم الدین هاده چه به درویشان
آمد به تو آوازم واقف شدی از رازممحروم میندازم هاده چه به درویشان
سرگشته تحویلم در قالم و در قیلمبنگر تو به زنبیلم هاده چه به درویشان
دانی که دعا گویم هر جا که ثنا گویمبین کز تو چه واگویم هاده چه به درویشان
رنجیت مبا آمین دور از تو قضا آمینیار تو خدا آمین هاده چه به درویشان
ای کوی شما جنت وی خوی شما رحمتخاصه که در این ساعت هاده چه به درویشان
گفتیم دعا رفتیم وز کوی شما رفتیمخوش باش که ما رفتیم هاده چه به درویشان

غزل شماره ۱۸۶۶

ای کار من از تو زر ای سیمبر مستانهم سیم به یادم ده هم سیم و زرم بستان
در عین زمستانی چون گرم کنی مرکباز گرمی میدانت برسوزد تابستان
گر طفلک یک روزه شب های تو را بینداز شیر بری گردد وز مادر وز پستان
ای وای از آن ساعت کاین خاطر چون پیلمسرمست شما گردد یاد آرد هندستان
روزی که تب مرگم یک باره فروگیردهر پاره ز من گردد از آتش تب سستان
تو از پس پرده دل ناگاه سری درکنتا هر سر موی من گردند چو سرمستان
هر خاطر من بکری بر بام و در از عشقتچندان بکند شیوه چندان بکند دستان
تا تابش روی تو درپیچد در هر یکوز چون تو شهی گردد هر خاطرم آبستان
شمس الحق تبریزی هر کس که ز تو پرسدمی بینم و می گویم از رشک کدام است آن

غزل شماره ۱۸۶۷

ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جانیک تنگ شکر خواهم زان شکرقند ای جان
ای جانک خندانم من خوی تو می دانمتو خوی شکر داری بالله که بخند ای جان
من مرد خریدارم من میل شکر دارمای خواجه عطارم دکان بمبند ای جان
بر نام و نشان او رفتم به دکان اوگفتم که سلام علیک ای سرو بلند ای جان
هر چند که عیاری پرحیله و طراریاین محنت و بیماری بر من مپسند ای جان
از بهر دل ما را در رقص درآ یاراوز ناز چنین می کن آن زلف کمند ای جان
ای پیش رو خوبان ای شاخ گل خندانبنمای که دلبندان چون بوسه دهند ای جان
من بنده بر این مفرش می سوزم من خوش خوشمی رقصم در آتش مانند سپند ای جان

غزل شماره ۱۸۶۸

دروازه هستی را جز ذوق مدان ای جاناین نکته شیرین را در جان بنشان ای جان
زیرا عرض و جوهر از ذوق برآرد سرذوق پدر و مادر کردت مهمان ای جان
هر جا که بود ذوقی ز آسیب دو جفت آیدزان یک شدن دو تن ذوق است نشان ای جان
هر حس به محسوسی جفت است یکی گشتههر عقلی به معقولی جفت و نگران ای جان
گر جفت شوی ای حس با آنک حست کرد اووز غیر بپرهیزی باشی سلطان ای جان
ذوقی که ز خلق آید زو هستی تن زایدذوقی که ز حق آید زاید دل و جان ای جان
کو چشم که تا بیند هر گوشه تتق بستههر ذره بپیوسته با جفت نهان ای جان
آمیخته با شاهد هم عاشق و هم زاهدوز ذوق نمی گنجد در کون و مکان ای جان
پنهان ز همه عالم گرمابه زده هر دمهم پیر خردپیشه هم جان جوان ای جان
پنهان مکن ای رستم پنهان تو را جستماحوال تو دانستم تو عشوه مخوان ای جان
گر روی ترش داری دانیم که طراریز احداث همی ترسی وز مکر عوان ای جان
در کنج عزبخانه حوری چو دردانهدور از لب بیگانه خفته ست ستان ای جان
صد عشق همی بازد صد شیوه همی سازدآن لحظه که می یازد بوسه بستان ای جان
بر ظاهر دریا کی بینی خورش ماهیکان آب تتق آمد بر عیش کنان ای جان
چندان حیوان آن سو می خاید و می زایدچون گرگ گرو برده پنهان ز شبان ای جان
خنبک زده هر ذره بر معجب بی بهرهکآب حیوان را کی داند حیوان ای جان
اندر دل هر ذره تابان شده خورشیدیدر باطن هر قطره صد جوی روان ای جان
خاموش که آن لقمه هر بسته دهان خایدتا لقمه نیندازی بربند دهان ای جان

غزل شماره ۱۸۶۹

رو مذهب عاشق را برعکس روش ها دانکز یار دروغی ها از صدق به و احسان
حال است محال او مزد است وبال اوعدل است همه ظلمش داد است از او بهتان
نرم است درشت او کعبه ست کنشت اوخاری که خلد دلبر خوشتر ز گل و ریحان
آن دم که ترش باشد بهتر ز شکرخانهوان دل که ملول آید خوش بوس و کنار است آن
وان دم که تو را گوید والله ز تو بیزارمآن آب خضر باشد از چشمه گه حیوان
وان دم که بگوید نی در نیش هزار آریبیگانگیش خویشی در مذهب بی خویشان
کفرش همه ایمان شد سنگش همه مرجان شدبخلش همه احسان شد جرمش همگی غفران
گر طعنه زنی گویی تو مذهب کژ داریمن مذهب ابرویش بخریدم و دادم جان
زین مذهب کژ مستم بس کردم و لب بستمبردار دل روشن باقیش فرو می خوان
شمس الحق تبریزی یا رب چه شکرریزیگویی ز دهان من صد حجت و صد برهان

غزل شماره ۱۸۷۰

ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندانوز کبر کسان رنجی و اندر تو دو صد چندان
گریانی و پرزهری با خلق چه باقهریمانند سر بریان گشته که منم خندان
من صوفی باصوفم من آمر معروفمچون شحنه بود آن کس کو باشد در زندان
معذوری خود دیده در خویش ترنجیدهعذر دگران خواهد از باب هنرمندان
بر دانش و حال خود تاویل کنی قرآنوان گاه هم از قرآن در خلق زنی سندان
آب حیوان یابی گر خاک شوی ره راوز باد و بروت آیی در نار تو دربندان
بگریز از این دربند بر جمله تو در دربندجز شمس حق تبریز سلطان شکرقندان

غزل شماره ۱۸۷۱

دو چیز نخواهد بد در هر دو جهان می داناز عاشق حق توبه وز باد هوا انبان
گر توبه شود دریا یک قطره نیابم منور خاک درآیم من آن خاک شود سوزان
در خاک تنم بنگر کز جان هواپیشههر ذره در این سودا گشته ست چو دل گردان
خاصیت من این است هر جا که روم اینمچه دوزد پالان گر هر جا که رود پالان
گویند که هر کی هست در گور اسیر آیددر حقه تنگ آن مشک نگذارد مشک افشان
در سینه تاریکت دل را چه بود شادیزندان نبود سینه میدان بود آن میدان
اندر رحم مادر چون طفل طرب یابدآن خون به از این باده وان جا به از این بستان
گر شرح کنم این را ترسم که مقلد راآید به خیال اندر اندیشه سرگردان

غزل شماره ۱۸۷۲

ای در غم بیهوده رو کم ترکوا برخوانوی حرص تو افزوده رو کم ترکوا برخوان
از اسپک و از زینک پربادک و پرکینکوز غصه بیالوده رو کم ترکوا برخوان
در روده و سرگینی باد هوس و کینیای غافل آلوده رو کم ترکوا برخوان
ای شیخ پر از دعوی وی صورت بی معنینابوده و بنموده رو کم ترکوا برخوان
منگر که شه و میری بنگر که همی میریدر زیر یکی توده رو کم ترکوا برخوان
آن نازک و آن مشتک آن ما و من زشتکپوسیده و فرسوده رو کم ترکوا برخوان
رخ بر رخ زیبایان کم نه بنگر پایانرخسار تو فرسوده رو کم ترکوا برخوان
گر باغ و سرا داری با مرگ چه پا داریدر گور گل اندوده رو کم ترکوا برخوان
رفتند جهان داران خون خواره و عیارانبر خلق نبخشوده رو کم ترکوا برخوان
تابوت کسان دیده وز دور بخندیدهوان چشم تو نگشوده رو کم ترکوا برخوان
بس کن ز سخن گویی از گفت چه می جوییای بادبپیموده رو کم ترکوا برخوان

غزل شماره ۱۸۷۳

دانی که کجا جویی ما را به گه جستندر گردش چشم او آن نرگس آبستن
در دل چو خیال او تابد ز جمال اودل بند بدراند او را نتوان بستن
طفل دل پرسودا آغاز کند غوغاپستان کریم او آغاز کند جستن
دل ز آتش عشق او آموخت سبک روحیاز سینه بپریدن هر ساعت برجستن

غزل شماره ۱۸۷۴

از آتش روی خود اندر دلم آتش زنو آتش ز دلم بستان در چرخ منقش زن
ای جان خوش ساده از اصل ملک زادههر جا که روی خوش رو هر دم که زنی خوش زن
ای جسم تو را از جان گر فرق کند جانمشمشیر به کف داری بر تارک فرقش زن
ای طره پربندت بگشاده گره ها رااین یک گره دیگر بر زلف مشوش زن

غزل شماره ۱۸۷۵

ای یار مقامردل پیش آ و دمی کم زنزخمی که زنی بر ما مردانه و محکم زن
گر تخت نهی ما را بر سینه دریا نهور دار زنی ما را بر گنبد اعظم زن
ازواج موافق را شربت ده و دم دم دهامشاج منافق را درهم زن و برهم زن
اکسیر لدنی را بر خاطر جامد نهمخمور یتیمی را بر جام محرم زن
در دیده عالم نه عدلی نو و عقلی نووان آهوی یاهو را بر کلب معلم زن
اندر گل بسرشته یک نفخ دگر دردموان سنبل ناکشته بر طینت آدم زن
گر صادق صدیقی در غار سعادت روچون مرد مسلمانی بر ملک مسلم زن
جان خواسته ای ای جان اینک من و اینک جانجانی که تو را نبود بر قعر جهنم زن
خواهی که به هر ساعت عیسی نوی زایدزان گلشن خود بادی بر چادر مریم زن
گر دار فنا خواهی تا دار بقا گرددآن آتش عمرانی در خرمن ماتم زن
خواهی تو دو عالم را همکاسه و هم یاسهآن کحل اناالله را در عین دو عالم زن
من بس کنم اما تو ای مطرب روشن دلاز زیر چو سیر آیی بر زمزمه بم زن
تو دشمن غم هایی خاموش نمی شاییهر لحظه یکی سنگی بر مغز سر غم زن