قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۱۸۷۶ تا ۱۹۰۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۱۸۷۶

بی جا شو در وحدت در عین فنا جا کنهر سر که دوی دارد در گردن ترسا کن
اندر قفص هستی این طوطی قدسی رازان پیش که برپرد شکرانه شکرخا کن
چون مست ازل گشتی شمشیر ابد بستانهندوبک هستی را ترکانه تو یغما کن
دردی وجودت را صافی کن و پالودهوان شیشه معنی را پرصافی صهبا کن
تا مار زمین باشی کی ماهی دین باشیما را چو شدی ماهی پس حمله به دریا کن
اندر حیوان بنگر سر سوی زمین داردگر آدمیی آخر سر جانب بالا کن
در مدرسه آدم با حق چو شدی محرمبر صدر ملک بنشین تدریس ز اسما کن
چون سلطنت الا خواهی بر لالا شوجاروب ز لا بستان فراشی اشیاء کن
گر عزم سفر داری بر مرکب معنی روور زانک کنی مسکن بر طارم خضرا کن
می باش چو مستسقی کو را نبود سیریهر چند شوی عالی تو جهد به اعلا کن
هر روح که سر دارد او روی به در داردداری سر این سودا سر در سر سودا کن
بی سایه نباشد تن سایه نبود روشنبرپر تو سوی روزن پرواز تو تنها کن
بر قاعده مجنون سرفتنه غوغا شوکاین عشق همی گوید کز عقل تبرا کن
هم آتش سوزان شو هم پخته و بریان شوهم مست شو و هم می بی هر دو تو گیرا کن
هم سر شو و محرم شو هم دم زن و همدم شوهم ما شو و ما را شو هم بندگی ما کن
تا ره نبرد ترسا دزدیده به دیر توگه عاشق زناری گه قصد چلیپا کن
دانا شده ای لیکن از دانش هستانهبی دیده هستانه رو دیده تو بینا کن
موسی خضرسیرت شمس الحق تبریزیاز سر تو قدم سازش قصد ید بیضا کن

غزل شماره ۱۸۷۷

ای دل چو نمی گردد در شرح زبان منوان حرف نمی گنجد در صحن بیان من
می گردد تن در کد بر جای زبان خوددر پرده آن مطرب کو زد ضربان من
هم ساغر و هم باده سرمست از آن ساقیهم جان و جهان حیران در جان و جهان من
از غیب یکی لعلی در غار جهان آمدوان لعل شده حیران در عزت کان من
ما را تو کجا یابی گر موی به مو جوییچون در سر زلف او گشته ست مکان من
جان دوش مر آن مه را می گفت دلم خستیپیکان پر از خون بین ای سخته کمان من
گفتا که شکار من جز شیر کجا باشدجز لعل بدخشانی کی یافت نشان من
جز دلق دو صدپاره من پاره کجا گیرمباقی قماشت کو ای دلق کشان من
شمس الحق تبریزی از دور زمان برترو افزوده ز هر دوری از وی دوران من

غزل شماره ۱۸۷۸

من گوش کشان گشتم از لیلی و از مجنونآن می کشدم زان سو وین می کشدم زین سون
یک گوش به دست این یک گوش به دست آناین می کشدم بالا وان می کشدم هامون
از دست کشاکش من وز چرخ پرآتش منمی گردم و می نالم چون چنبره گردون
آن لحظه که بی هوشم ز ایشان برهد گوشممی غلطم چون شاهان در اطلس و در اکسون
من عاشق آن روزم می درم و می دوزمبر خرقه بی چونی می زن تگلی بی چون

غزل شماره ۱۸۷۹

آرایش باغ آمد این روی چه روی است اینمستی دماغ آمد این بوی چه بوی است این
این خانه جنات است یا کوی خرابات استیا رب که چه خانه ست این یا رب که چه کوی است این
در دل صفت کوثر جویی ز می احمردل پر شده از دلبر یا رب که چه جوی است این
ای بر سر هر پشته از درد تو صد کشتهتو پرده فروهشته ای دوست چه خوی است این
جان ها که به ذوق آمد در عشق دو جوق آمددر عشق شراب است آن در عشق سبوی است این

غزل شماره ۱۸۸۰

در زیر نقاب شب این زنگیکان را بینبا زنگیکان امشب در عشرت جان بنشین
خلقان همه خوش خفته عشاق درآشفتهاسرار به هم گفته شاباش زهی آیین
یاران بشوریده با جان بسوزیدهبگشاده دل و دیده در شاهد بی کابین
چون عشق تو رامم شد این عشق حرامم شدچون زلف تو دامم شد شب گشت مرا مشکین
شد زنگی شب مستی دستی همگان دستیدر دیده هر هستی از دیده زنگی بین
آن چرخ فرومانده کآبش بنگردانداین چرخ چه می داند کز چیست ورا تسکین
می گردد آن مسکین نی مهر در او نی کینکه کندن آن فرهاد از چیست جز از شیرین
شه هندوی بنگی را آن مایه شنگی راآن خسرو زنگی را کآرد حشری بر چین
شمعی تو برافروزی شمس الحق تبریزیتا هندوی شب سوزی از روی چو صد پروین

غزل شماره ۱۸۸۱

از چشمه جان ره شد در خانه هر مسکینماننده کاریزی بی تیشه و بی میتین
دل روی سوی جان کرد کای عاشق و ای پردردبر روزن دلبر رو در خانه خود منشین
ای خواجه سودایی می باش تو صحراییدر گلشن شادی رو منگر به غم غمگین
چون پوست بود این دل چون آتش باشد غموین پوست از آن آتش چون سفره بود پرچین
چون دیده دل از غم پرخاک شود ای غمتبریز کجا یابی با حضرت شمس الدین

غزل شماره ۱۸۸۲

آن کس که تو را بیند وانگه نظرش بر تنز آیینه ندیده ست او الا سیهی آهن
از آب حیات تو دور است به ذات توکز کبر برآید او بالا مثل روغن
پای تو چو جان بوسد تا حشر لبان لیسداز لذت آن بوسه ای روت مه روشن
گفتم به دلم چونی گفتا که در افزونیزیرا که خیالش را هستم به خدا مسکن
در سینه خیال او وان گاه غم و غصهدر آب حیات او وانگه خطر مردن

غزل شماره ۱۸۸۳

بی او نتوان رفتن بی او نتوان گفتنبی او نتوان شستن بی او نتوان خفتن
ای حلقه زن این در در باز نتان کردنزیرا که تو هشیاری هر لحظه کشی گردن
گردن ز طمع خیزد زر خواهد و خون ریزداو عاشق گل خوردن همچون زن آبستن
کو عاشق شیرین خد زر بدهد و جان بدهدچون مرغ دل او پرد زین گنبد بی روزن
این باید و آن باید از شرک خفی زایدآزاد بود بنده زین وسوسه چون سوسن
آن باید کو آرد او جمله گهر باردیا رب که چه ها دارد آن ساقی شیرین فن
دو خواجه به یک خانه شد خانه چو ویرانهاو خواجه و من بنده پستی بود و روغن

غزل شماره ۱۸۸۴

آن ساعد سیمین را در گردن ما افکنبر سینه ما بنشین ای جان منت مسکن
سرمست شدم ای جان وز دست شدم ای جانای دوست خمارم را از لعل لبت بشکن
ای ساقی هر نادر این می ز چه خم داریمن بنده ظلم تو از بیخ و بنم برکن
هم پرده من می در هم خون دلم می خورآخر نه تویی با من شاباش زهی ای من
از دوست ستم نبود بر مست قلم نبودجز عفو و کرم نبود بر مست چنین مسکن
از معدن خویش ای جان بخرام در این میدانرونق نبود زر را تا باشد در معدن
با لعل چو تو کانی غمگین نشود جانیدر گور و کفن ناید تا باشد جان در تن

غزل شماره ۱۸۸۵

ای سرده صد سودا دستار چنین می کنخوب است همین شیوه ای دوست همین می کن
فرمانده خوبانی ابرو چو بجنبانیاین بنده تو را گوید آن می کن و این می کن
از خون مسلمانان در ساغر رهبان کنوز کافر زلفینت ویرانی دین می کن
مامون امین را تو می ران که رو ای خاینوان غیرت رهزن را بر روح امین می کن
آن حکم که از هیبت در عرش نمی گنجدبر پشت زمان می نه بر روی زمین می کن
آن را که ندارد جان جان ده به دم عیسیوان را که ندارد زر ز اکسیر زرین می کن
تا دور ابد شاها شمس الحق تبریزیحکمی است به دور تو آری هله هین می کن

غزل شماره ۱۸۸۶

نی نی به از این باید با دوست وفا کردننی نی کم از این باید تقصیر و جفا کردن
زخمی که زند دستت بر عاشق سرمستتنتواند غیر تو تدبیر دوا کردن
مرغی که چشد یک دم از دانه دام تودر خاطر او ناید آهنگ هوا کردن
ای کار دو چشم تو بی جرم و گنه کشتنوی کار دو لعل تو حاجات روا کردن
خوش واقعه ای دارد دل با غم عشق تونی روی فروخوردن نی رای رها کردن
دعوی صفا کردن در عشق تو نیکو نیستبا جان صفا چه بود تفسیر صفا کردن

غزل شماره ۱۸۸۷

گرت هست سر ما سر و ریش بجنبانوگر عاشق شاهی روان باش به میدان
صلا روز وصال است همه جاه و جمال استهمه لطف و کمال است زهی نادره سلطان
کجایی تو کجایی نه از حلقه ماییوگر خود به بهشتی چه خوش باشد بی جان
یکی چرب زبانی یکی جان و جهانیاز او بوسه به جانی زهی کاله ارزان
اگر شیر اگر پیل چنانش کند این عشقچو بینیش بگوییش زهی گربه در انبان
چه تلخ است و چه شیرین پر از مهر و پر از کینزهی لذت نوشین زهی لقمه دندان
بیا پیش و مپرهیز و زین فتنه بمگریزبمستیز بمستیز هلا ای شه مردان
زهی روز زهی روز زهی عید دل افروزاز آن چشم کرشمه وزان لب شکرافشان
بجو باده گلگون از آن دلبر موزونکه این دم مه گردون روان گشت به میزان
بنوش از می بالا لب و ریش میالاشنو بانگ و علالا ز هر اختر و کیوان
بیندیش و خمش باش چنین راز مگو فاشدریغ است بر اوباش چنین گوهر و مرجان

غزل شماره ۱۸۸۸

بیا بوسه به چند است از آن لعل مثمناگر بوسه به جانی است فریضه است خریدن
چو آن بوسه پاک است نه اندرخور خاک استشوم جان مجرد برون آیم از این تن
مرا بحر صفا گفت که کامی نرسد مفتگر آن گوهر با توست صدف را هله بشکن
پی بوسه گل را که فر بخشد مل راجهانی است زبان ها برون کرده چو سوسن
غلط گر همه شاهید چو مریخ و چو ماهیدهلا بوسه مخواهید از آن دلبر توسن
درآ ای مه آفاق که روزن بگشادمشبی بر رخ من تاب لبی بر لب من زن
در گفت فروبند و گشا روزن دل راز مه بوسه نیابید مگر از ره روزن

غزل شماره ۱۸۸۹

دل دل دل تو دل مرا مرنجانچرا چرا چه معنی مرا کنی پریشان
بیا بیا و بازآ به صلح سوی خانهمرو مرو ز پیشم کتف چنین مجنبان
تو صد شکرستانی ترش چه کردی ابروسبکتر از صبایی چرا شوی گران جان
منم کنون ز عشق رخ چو گلشن توفراز سرو و گلشن چو صد هزاردستان
بیا بیا دمم ده که دمدمه لطیفتحیات دل فزاید مرا چو آب حیوان
بیار عشوه اینک بهای عشوه صد جانهزار جان به ارزد زهی متاع ارزان
تو عقل عقل مایی چرا ز ما جداییسری که عقل از او شد نه گیج ماند و حیران
ستون این سرایی ز در برون چراییسرا که بی ستون شد نه پست گشت ویران
تو ماه آسمانی و ما شبیم تاریشبی که مه نباشد غلس بود فراوان
تو پادشاه شهری و ما کنار شهریچو شهر ماند بی شه چه سر بود چه سامان
مها تویی سلیمان فراق و غم چو دیوانچو دور شد سلیمان نه دست یافت شیطان
تویی به جای موسی و ما تو را عصاییبجز به کف موسی عصا نیافت برهان
مسیح خوش دمی تو و ما ز گل چو مرغیدمی بدم تو بر ما بر اوج بین تو جولان
تو نوح روزگاری و ما چو اهل کشتیچو نوح رفت کشتی کجا رهد ز طوفان
تویی خلیل ای جان همه جهان پرآتشکه بی خلیل آتش نمی شود گلستان
تو نور مصطفایی و کعبه پربتان شدهلا بیا برون کن بتان ز بیت رحمان
تو یوسف جمالی و چشم خلق بستهنظر ز تو گشاید چو چشم پیر کنعان
تو گوهر صفایی و ما صدف به گردتصدف چه قیمت آرد چو رفت گوهر کان
تو جان آفتابی که او است جان عالمسزد گرت بگویم که جان جان کیهان
به غیب باشد ایمان تو غیب را عیانیکه عین عین عینی و اصل اصل ایمان
خمش که تا قیامت اگر دهی علامتجوی نموده باشی به ما ز گنج پنهان

غزل شماره ۱۸۹۰

با روی تو کفر است به معنی نگریدنیا باغ صفا را به یکی تره خریدن
با پر تو مرغان ضمیر دل ما رادر جنت فردوس حرام است پریدن
اندر فلک عشق هر آن مه که بتابدآن ابر تو است ای مه و فرض است دریدن
دشتی که چراگاه شکاران تو باشدشیران بنیارند در آن دست چریدن
هر عشق که از آتش حسن تو نخیزدآن عشق حرام است و صلای فسریدن
در باطن من جان من از غیر تو ببریدمحسوس شنیدم من آواز بریدن
در خواب شود غافل از این دولت بیداراز پوست چه شیره بودت در فشریدن
رنجور شقاوت چو بیفتاد به یاسینلاحول بود چاره و انگشت گزیدن
جز عشق خداوندی شمس الحق تبریزآن موی بصر باشد باید ستریدن

غزل شماره ۱۸۹۱

ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدنوز نیک و بدت پاک بخواهیم بریدن
هر چند شب غفلت و مستیت دراز استما بر همه چون صبح بخواهیم دمیدن
در پرده ناموس و دغل چند گریزینزدیک رسیده ست تو را پرده دریدن
هر میوه که در باغ جهان بود همه پختای غوره چون سنگ نخواهی تو پزیدن
رحم آر بر این جان که طپان است در این دامنشنود مگر گوش تو آواز طپیدن
چشمی است تو را در دل و آن چشم به درد استپس چیست غم تو بجز آن چشم خلیدن
چون می خلد آن چشم بجو دارو و درمانتا بازرهی از خلش و آب دویدن
داروی دل و دیده نبوده ست و نباشدای یوسف خوبان بجز از روی تو دیدن
هین مخلص این را تو بفرما به تمامیکه گفت تو و قول تو مزد است شنیدن

غزل شماره ۱۸۹۲

هر شب که بود قاعده سفره نهادنما را ز خیال تو بود روزه گشادن
ای لطف تو را قاعده بر روزه گشایانمانند مسیحا ز فلک مایده دادن
چون قوت دل از مطبخ سودای تو باشدباید به میان رفتن و در لوت فتادن
ما را هم از آن آتش دل آب حیات استبر آتش دل شاد بسوزیم چو لادن
کار حیوان است نه کار دل و جان استدر خاک بپوسیدن و از خاک بزادن

غزل شماره ۱۸۹۳

صد گوش نوم باز شد از راز شنودنبی بوددهنده نتوان زادن و بودن
استودن تو باد بهار آمد و من باغخوش حامله می گردد اجزا ز ستودن
بر همدگر افتادن مستان چه لطیف استوز همدگر آن جام وفا را بربودن
ای آنک به عشق رخ تو واجب و حق استآیینه دل را ز خرافات زدودن
آواز صفیر تو شنیدیم و فریضه استاین هدهد جان را گره از پای گشودن
تا چند در این ابر نهان باشد آن ماهجان ها به لب آمد هله وقت است نمودن
ای گلشن روی تو ز دی ایمن و فارغوی سنبل ابروی تو ایمن ز درودن
ساقی چو تویی کفر بود بودن هشیاروان شب که تویی ماه حرام است غنودن
چون آمد پیراهن خوش بوی تو یوسفبس بارد و سرد است کنون لخلخه سودن
گفتم که ببوسم کف پای تو مرا گفتآن جسم بود کش بتوانند بسودن
پس تا شه ما گوید کو راست مسلمپر کردن افهام و بر افهام فزودن

غزل شماره ۱۸۹۴

گر زانک ملولی ز من ای فتنه حوراناین سلسله بگذار و کسی را بمشوران
در کوچه کوران تو یکی روز گذشتیافتاد دو صد خارش در دیده کوران
در خواب نمودی تو شبی قامت خود رابر سرو بیفزود ز تو قد قصوران
ای آنک تو را جنبش این عشق نبوده ستحیران شده بر جای تو چون تازه حضوران
از لحن عرابی چو شتر بادیه کوبدزین لحن چه بیگانه ای ای کم ز ستوران
عشقا تو سلیمان و سماع است سپاهترفتند به سوراخ خود از بیم تو موران
شمس الحق تبریز چو خورشید برآیدزیرا که ز خورشید بود جامه عوران

غزل شماره ۱۸۹۵

بفریفتیم دوش و پرندوش به دستانخوردم دغل گرم تو چون عشوه پرستان
دی عهد نکردی بروم بازبیایمسوگند نخوردی که بجویم دل مستان
گفتی که به بستان بر من چاشت بیاییدرفتی تو سحرگاه و ببستی در بستان
ای عشوه تو گرمتر از باد تموزیوی چهره تو خوبتر از روی گلستان
دانی که دغل از چو تو یاری به چه مانددر عین تموزی بجهد برق زمستان
گر زانک تو را عشوه دهد کس گله کم کنصد شعبده کردی تو یکی شعبده بستان
بر وعده مکن صبر که گر صبر نبودیهرگز نرسیدی مدد از نیست بهستان
ور نه بکنم غمز و بگویم که سبب چیستزان سان که تو اقرار کنی که سبب است آن

غزل شماره ۱۸۹۶

نشاید از تو چندین جور کردننشاید خون مظلومان به گردن
مرا بهر تو باید زندگانیوگر نی سهل دارم جان سپردن
از آن روزی که نام تو شنیدمشدم عاجز من از شب ها شمردن
روا باشد که از چون تو کریمینصیب من بود افسوس خوردن
خداوندا از آن خوشتر چه باشدبدیدن روی تو پیش تو مردن
مثال شمع شد خونم در آتشز دل جوشیدن و بر رخ فسردن
در این زندان مرا کند است دنداناز این صبر و از این دندان فشردن
از این خانه شدم من سیر وقت استبه بام آسمان ها رخت بردن

غزل شماره ۱۸۹۷

در این دم همدمی آمد خمش کنکه او ناگفته می داند خمش کن
ز جام باده خاموش گویاتو را بی خویش بنشاند خمش کن
مزن تشنیع بر سلطان عشقشکه او کس را نرنجاند خمش کن
اگر در آینه دم را بگیریتو را از گفت برهاند خمش کن
ز گردش های تو می داند آن کسکه گردون را بگرداند خمش کن
هر اندیشه که در دل دفن کردییکایک بر تو برخواند خمش کن
ز هر اندیشه مرغی آفرینددر آن عالم بپراند خمش کن
یکی جغد و یکی باز و یکی زاغکه یک یک را نمی ماند خمش کن
گر آن مه را نمی بینی ببینیچو چشمت را بپیچاند خمش کن
از این عالم و زان عالم مگو زانکبه یک رنگیت می راند خمش کن

غزل شماره ۱۸۹۸

ندا آمد به جان از چرخ پروینکه بالا رو چو دردی پست منشین
کسی اندر سفر چندین نماندجدا از شهر و از یاران پیشین
ندای ارجعی آخر شنیدیاز آن سلطان و شاهنشاه شیرین
در این ویرانه جغدانند ساکنچه مسکن ساختی ای باز مسکین
چه آساید به هر پهلو که گرددکسی کز خار سازد او نهالین
چه پیوندی کند صراف و قلابچه نسبت زاغ را با باز و شاهین
چه آرایی به گچ ویرانه ای راکه بالا نقش دارد زیر سجین
چرا جان را نیارایی به حکمتکه ارزد هر دمش صد چین و ماچین
نه آن حکمت که مایه گفت و گوی استاز آن حکمت که گردد جان خدابین
تو گوهر شو که خواهند و نخواهندنشانندت همه بر تاج زرین
رها کن پس روی چون پای کژمژالف می باش فرد و راست بنشین
چو معنی اسب آمد حرف چون زینبگو تا کی کشی بی اسب این زین
کلوخ انداز کن در عشق مردانتو هم مردی ولی مرد کلوخین
عروسی کلوخی با کلوخیکلوخ آرد نثار و سنگ کابین
به گورستان به زیر خشت بنگرکه نشناسی تو سارانشان ز پایین
خدایا دررسان جان را به جان هابدان راهی که رفتند آل یاسین
دعای ما و ایشان را درآمیزچنان کز ما دعای و از تو آمین
عنایت آن چنان فرما که باشدز ما احسان اندک وز تو تحسین
ز شهوانی به عقلانی رسانمانبر اوج فوق بر زین لوح زیرین

غزل شماره ۱۸۹۹

دل خون خواره را یک باره بستانز غم صدپاره شد یک پاره بستان
بکن جان مرا امروز چارهوگر نی جان از این بیچاره بستان
همه شب دوش می گفتم خدایاکه داد من از آن خون خواره بستان
دل سنگین او چون ریخت خونمتو خون من ز سنگ خاره بستان
به دست دل فرستادم دو سه خطیکی خط را از آن آواره بستان
در آن خط صورت و اشکال عشق استبرای عبرت و نظاره بستان
دلم با عشق هم استاره افتادنخواهی جرم از استاره بستان

غزل شماره ۱۹۰۰

بیا ای مونس جان های مستانببین اندیشه و سودای مستان
بیا ای میر خوبان و برافروزز شمع روی خود سیمای مستان
نمی آیی سر از طاقی برون کنببین این غلغل و غوغای مستان
بیا ای خواب مستان را ببستهگشا این بند را از پای مستان
همه شب می رود تا روز ای مهبه اهل آسمان هیهای مستان
همی گویند ما هم زو خرابیمچنین است آسمان پس وای مستان
فرشته و آدمی دیوان و پریانز تو زیر و زبر چون رای مستان
کلاه جمله هشیاران ربودنددر این بازارگه چه جای مستان
میفکن وعده مستان به فرداتویی فردا و پس فردای مستان
چو مستان گرد چشمت حلقه کردندکی بنشیند دگر بالای مستان
شنیدم چرخ گردون را که می گفتمنم یک لقمه از حلوای مستان
شنیدم از دهان عشق می گفتمنم معشوقه زیبای مستان
اگر گویند ماه روزه آمدنیابی جام جان افزای مستان
بگو کان می ز دریاهای جان استکه جان را می دهد سقای مستان
همه مولای عقلند این غریب استکه عقل آمد که من مولای مستان
چو فرمان موقع داشت رویشکشید ابروی او طغرای مستان
همه مستان نبشتند این غزل رابه خون دل ز خون پالای مستان