قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۱۹۰۱ تا ۱۹۲۵

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۱۹۰۱

ز زخم دف کفم بدرید ای جانچه بستی کیسه را دستی بجنبان
گشادی کن بجنب آخر نه سنگینه سنگی هم گشاید آب حیوان
مروت را مگر سیلاب برده ستکه پیدا نیست گرد او به میدان
درافکن کهنه ای گر زر نداریتو را جز ریش کهنه نیست درمان
چو دستت بسته و ریشت گشاده ستبجنبان ریش را ای ریش جنبان
گلو بگرفت و آوازم ز نعرهمگر بسته است راه گوش اخوان
اگر راه است آبی را در این ناوچرا چرخی و سنگی نیست گردان
وگر این سنگ گردان است کو آردزهی مهمانی بی آب و بی نان
به طیبت گفتم این نکته مرنجیدمدارید از مزح خاطر پریشان
گلو مخراش و زیر لب بخوانشدهانت پر کند از در و مرجان
مسلم دان خدا را خوان نهادنخمش کن این کرم را نیست پایان

غزل شماره ۱۹۰۲

چرا منکر شدی ای میر کوراننمی گویم که مجنون را مشوران
تو می گویی که بنما غیبیان راستیران را چه نسبت با ستوران
در این دریا چه کشتی و چه تختهدر این بخشش چه نزدیکان چه دوران
عدم دریاست وین عالم یکی کفسلیمانی است وین خلقان چو موران
ز جوش بحر آید کف به هستیدو پاره کف بود ایران و توران
در آن جوشش بگو کوشش چه باشدچه می لافند از صبر این صبوران
از این بحرند زشتان گشته نغزاناز این موجند شیرین گشته شوران
نپردازی به من ای شمس تبریزکه در عشقت همی سوزند حوران

غزل شماره ۱۹۰۳

شنیدی تو که خط آمد ز خاقانکه از پرده برون آیند خوبان
چنین فرموده است خاقان که امسالشکر خواهم که باشد سخت ارزان
زهی سال و زهی روز مبارکزهی خاقان زهی اقبال خندان
درون خانه بنشستن حرام استکه سلطان می خرامد سوی میدان
بیا با ما به میدان تا ببینییکی بزم خوش پیدای پنهان
نهاده خوان و نعمت های بسیارز حلواها و از مرغان بریان
غلامان چو مه در پیش ساقینوای مطربان خوشتر از جان
ولیک از عشق شه جان های مستانفراغت دارد از ساقی و از خوان
تو گویی این کجا باشد همان جاکه اندیشه کجا گشته ست جویان

غزل شماره ۱۹۰۴

کجا خواهی ز چنگ ما پریدنکی داند دام قدرت را دریدن
چو پایت نیست تا از ما گریزیبنه گردن رها کن سر کشیدن
دوان شو سوی شیرینی چو غورهبه باطن گر نمی دانی دویدن
رسن را می گزی ای صید بستهنبرد این رسن هیچ از گزیدن
نمی بینی سرت اندر زه ماستکمانی بایدت از زه خمیدن
چه جفته می زنی کز بار رستمیکی دم هشتمت بهر چریدن
دل دریا ز بیم و هیبت ماهمی جوشد ز موج و از طپیدن
که سنگین اگر آن زخم یابدز بند ما نیارد برجهیدن
فلک را تا نگوید امر ما بسبه گرد خاک ما باید تنیدن
هوا شیری است از پستان شیطانبود عقل تو شیر خر مکیدن
دهان خاک خشک از حسرت ماستنیارد جرعه ای بی ما چشیدن
کی یارد صید ما را قصد کردنکی یارد بنده ما را خریدن
کسی را که ربودیم و گزیدیمکه را خواهد به غیر ما گزیدن
امانی نیست جان را در جز عشقمیان عاشقان باید خزیدن
امان هر دو عالم عاشقان راستچنین بودند وقت آفریدن
نشاید بره را از جور چوپانز چوپان جانب گرگان رمیدن
که این چوپان نریزد خون برهکه او جاوید داند پروریدن
بدان کاصحاب تن اصحاب فیلندبه کعبه کی تواند بررسیدن
که کعبه ناف عالم پیل بینی استنتان بینی بر نافی کشیدن
ابابیلی شو و از پیل مگریزابابیل است دل در دانه چیدن
بچینند دشمنان را همچو دانهپیام کعبه را داند شنیدن
ز دل خواهی شدن بر آسمان هاز دل خواهد گل دولت دمیدن
ز دل خواهی به دلبر راه بردنز دل خواهی ز ننگ تن رهیدن
دل از بهر تو یک دیکی بپخته ستزمانی صبر می کن تا پزیدن
دل دل هاست شمس الدین تبریزنتاند شمس را خفاش دیدن

غزل شماره ۱۹۰۵

اگر تو عاشقی غم را رها کنعروسی بین و ماتم را رها کن
تو دریا باش و کشتی را براندازتو عالم باش و عالم را رها کن
چو آدم توبه کن وارو به جنتچه و زندان آدم را رها کن
برآ بر چرخ چون عیسی مریمخر عیسی مریم را رها کن
وگر در عشق یوسف کف بریدیهمو را گیر و مرهم را رها کن
وگر بیدار کردت زلف درهمخیال و خواب درهم را رها کن
نفخت فیه من روحی رسیده ستغم بیش و غم کم را رها کن
مسلم کن دل از هستی مسلمامید نامسلم را رها کن
بگیر ای شیرزاده خوی شیرانسگان نامعلم را رها کن
حریصان را جگرخون بین و گرگینگر و ناسور محکم را رها کن
بر آن آرد تو را حرص چو آزرکه ابراهیم ادهم را رها کن
خمش زان نوع کوته کن سخن راکه الله گو اعلم را رها کن
چو طالع گشت شمس الدین تبریزجهان تنگ مظلم را رها کن

غزل شماره ۱۹۰۶

تو نقد قلب را از زر برون کنوگر گوید زرم زوتر برون کن
که بیگانه چو سیلاب است دشمنز بامش تو بران وز در برون کن
مگس ها را ز غیرت ای برادراز این بزم پر از شکر برون کن
دو چشم خاین نامحرمان رااز آن زیب و جمال فر برون کن
اگر کر نشنود آواز آن چنگاگر تانی کری از کر برون کن
چو مستان شیشه اندر دست دارنددلی کو هست چون مرمر برون کن
نران راه معنی عاشقانندنر شهوت بود چون خر برون کن
بر یزید است شهوت پر و بالشاز این مرغان نیکو پر برون کن
چو بنده شمس تبریزی نباشدتو او را آدمی مشمر برون کن

غزل شماره ۱۹۰۷

گر این جا حاضری سر همچنین کنچو کردی بار دیگر همچنین کن
مرا دی تنگ اندر بر کشیدیبیا ای تنگ شکر همچنین کن
در و بام مرا دی می شکستیدرآ امروز از در همچنین کن
میان جان چاکر کار کردیبه پیش چشم چاکر همچنین کن
چه خوش کردی مها آن شیوه را دیرها کن ناز و خوشتر همچنین کن

غزل شماره ۱۹۰۸

نتانی آمدن این راه با منکجا دارد هریسه پای روغن
ولی همراهی و با تو بسازمکه چشم من به روی توست روشن
چو از راهت ببردم شرط نبودمیان راه ترک دوست کردن
بغل هایت بگیرم همچو پیرانچو طفلانت نهم گاهی به گردن
چو آدم توبه کن از خوشه چینیچو کشتی بذر آن توست خرمن
دهان بربند گوش فهم بسته ستمگو چیزی که می ناید به گفتن

غزل شماره ۱۹۰۹

دل معشوق سوزیده است بر منوزان سوزش جهان را سوخت خرمن
بزد آتش به جان بنده شمعیکز او شد موم جان سنگ و آهن
بدید آمد از آن آتش به ناگهمیان شب هزاران صبح روشن
به کوی عشق آوازه درافتادکه شد در خانه دل شکل روزن
چه روزن کآفتاب نو برآمدکه سایه نیست آن جا قدر سوزن
از آن نوری که از لطفش برسته ستز آتش گلبن و نسرین و سوسن
از آن سو بازگرد ای یار بدخوبدین سو آ که این سوی است مومن
به سوی بی سوی جمله بهار استبه هر سو غیر این سرمای بهمن
چو شمس الدین جان آمد ز تبریزتو جان کندن همی خواهی همی کن

غزل شماره ۱۹۱۰

تو هر جزو جهان را بر گذر بینتو هر یک را رسیده از سفر بین
تو هر یک را به طمع روزی خودبه پیش شاه خود بنهاده سر بین
مثال اختران از بهر تابشفتاده عاجز اندر پای خور بین
مثال سیل ها در جستن آببه سوی بحرشان زیر و زبر بین
برای هر یکی از مطبخ شاهبه قدر او تو خوان معتبر بین
به پیش جام بحرآشام ایشانتو دریای جهان را مختصر بین
وان ها را که روزی روی شاه استز حسن شه دهانش پرشکر بین
به چشم شمس تبریزی تو بنگریکی دریای دیگر پرگهر بین

غزل شماره ۱۹۱۱

تو را پندی دهم ای طالب دینیکی پندی دلاویزی خوش آیین
مشین غافل به پهلوی حریصانکه جان گرگین شود از جان گرگین
ز خارش های دل ار پاک گردیز دل یابی حلاوت های والتین
بجوشند از درون دل عروسانچو مرد حق شوی ای مرد عنین
ز چشمه چشم پریان سر برآرندچو ماه و زهره و خورشید و پروین
بنوش این را که تلقین های عشق استکه سودت کم کند در گور تلقین
به احسان زر به خوبان آن چنان دهکه نفریبند زشتانت به تحسین
نمی خواهند خوبان جز ممیزبمفریبان تو ایشان را به کابین
ز تو آن گلرخان را ننگ آیدچو بفروشی تو سرگی را به سرگین
ز سنگ آسیا زیرین حمول استنه قیمت بیش دارد سنگ زیرین
میان سنگ ها آن بیش ارزدکه افزون خورده باشد زخم میتین
ز اشکست تجلی فضل داردمیان کوه ها آن طور سینین
خمش کن صبر کن تمکین تو کوکه را ماند ز دست عشق تمکین

غزل شماره ۱۹۱۲

بیا ساقی می ما را بگردانبدان می این قضاها را بگردان
قضا خواهی که از بالا بگرددشراب پاک بالا را بگردان
زمینی خود که باشد با غبارشزمین و چرخ و دریا را بگردان
نیندیشم دگر زین خورده سودابیا دریای سودا را بگردان
اگر من محرم ساغر نباشممرا لا گیر و الا را بگردان
اگر کژ رفت این دل ها ز مستیدل بی دست و بی پا را بگردان
شرابی ده که اندر جا نگنجمچو فرمودی مرا جا را بگردان

غزل شماره ۱۹۱۳

به باغ آییم فردا جمله یارانهمه یاران همدل همچو باران
صلا گفتیم فردا روز باغ استصلای عاشقان و حق گزاران
در آن باغ بتان و بت پرستانهزاران در هزاران در هزاران
همه شادان و دست انداز و خندانهمه شاهان عشق و تاجداران
به زیر هر درختی ماه روییزهی خوبان زهی سیمین عذاران
یکی جوقی پیاده همچو سبزهدگر جوقی چو شاخ گل سواران
نبینی سبزه را با گل حسودینباشد مست آن می را خماران

غزل شماره ۱۹۱۴

اگر خواهی مرا می در هوا کنوگر سیری ز من رفتم رها کن
نیم قانع به یک جام و به صد جامدوساله پیش تو دارم قضا کن
بده می گر ننوشم بر سرم ریزوگر نیکو نگفتم ماجرا کن
من از قندم مرا گویی ترش شوتو ماشی را بگیر و لوبیا کن
سر خم را به کهگل هین مبندادل خم را برآور دلگشا کن
مرا چون نی درآوردی به نالهچو چنگم خوش بساز و بانوا کن
اگر چه می زنی سیلیم چون دفکه آوازی خوشی داری صدا کن
چو دف تسلیم کردم روی خود رابزن سیلی و رویم را قفا کن
همی زاید ز دف و کف یک آوازاگر یک نیست از همشان جدا کن
حریف آن لبی ای نی شب و روزیکی بوسه پی ما اقتضا کن
تو بوسه باره ای و جمله خوارینگیری پند اگر گویم سخا کن
شدی ای نی شکر ز افسون آن لبز لب ای نیشکر رو شکرها کن
نه شکر است این نوای خوش که دارینوای شکرین داری ادا کن
خموش از ذکر نی می باش یکتاکه نی گوید که یکتا را دو تا کن

غزل شماره ۱۹۱۵

برو ای دل به سوی دلبر منبدان خورشید شرق و شمع روشن
مرو هر سو به سوی بی سویی روکه هر مسکین بدان سو یافت مسکن
بنه سر چون قلم بر خط امرشکه هر بی سر از او افراشت گردن
که جز در ظل آن سلطان خوباندل ترسندگان را نیست مومن
به دستت او دهد سرمایه زرز پایت او گشاید بند آهن
ور از انبوهی از در ره نیابیچو گنجشکان درآ از راه روزن
وگر زان خرمن گل بو نیابیچه سود عنبرینه و مشک و لادن
وگر سبلت ز شیرش تر نکردیبرو ای قلتبان و ریش می کن
چو دیدی روی او در دل برویدگل و نسرین و بید و سرو و سوسن
درآمیزد دلت با آب حسنشچو آتش که درآویزد به روغن
درآ در آتشش زیرا خلیلیمرم ز آتش نه ای نمرود بدظن
درآ در بحر او تا همچو ماهیبروید مر تو را از خویش جوشن
ز کاه غم جدا کن حب شادیکه آن مه را برای ماست خرمن
بهار آمد برون آ همچو سبزهبه کوری دی و بر رغم بهمن
نخمی چون کمان گر تیر اوییبه قاب قوس رستستی ز مکمن
زهی بر کار و ساکن تو به ظاهرمثال مرهمی در کار کردن
خمش کن شد خموشی چون بلادربلادر گر ننوشی باش کودن

غزل شماره ۱۹۱۶

برآ بر بام و اکنون ماه نو بیندرآ در باغ و اکنون سیب می چین
از آن سیبی که بشکافد در رومرود بوی خوشش تا چین و ماچین
برآ بر خرمن سیب و بکش پاز سیب لعل کن فرش و نهالین
اگر سیبش لقب گویم وگر میوگر نرگس وگر گلزار و نسرین
یکی چیز است در وی چیست کان نیستخدا پاینده دارش یا رب آمین
بیا اکنون اگر افسانه خواهیدرآ در پیش من چون شمع بنشین
همی ترسم که بگریزی ز گوشهبرآ بالا برون انداز نعلین
به پهلویم نشین برچفس بر منرها کن ناز و آن خوهای پیشین
بیامیز اندکی ای کان رحمتکه تا گردد رخ زرد تو رنگین
روا باشد وگر خود من نگویمهمیشه عشوه و وعده دروغین
از این پاکی تو لیکن عاشقان راپراکنده سخن ها هست آیین
زهی اوصاف شمس الدین تبریززهی کر و فر و امکان و تمکین

غزل شماره ۱۹۱۷

چو بربندند ناگاهت زنخدانهمه کار جهان آن جا زنخ دان
چو می برند شاخی را ز دو نیمبلرزد شاخ دیگر را دل از بیم
که گفتت گرد چرخ چنبری گردکه قد همچو سروت چنبری کرد
نمی بینم تو را آن مردی و زورکه بر گردون روی نارفته در گور
تو تا بنشسته ای در دار فانینشسته می روی و می نبینی
نشسته می روی این نیز نیکو استاگر رویت در این رفتن سوی او است
بسی گشتی در این گرداب گردانبه سوی جوی رحمت رو بگردان
بزن پایی بر این پابند عالمکه تا دست از تبرک بر تو مالم
تو را زلفی است به از مشک و عنبرتو ده کل را کلاهی ای برادر
کله کم جو چو داری جعد فاخرکله بر آسمان انداز آخر
چرا دنیا به نکته مستحیلهفریبد چو تو زیرک را به حیله
به سردی نکته گوید سرد سیلینداری پای آن خر را شکالی
اگر دوران دلیل آرد در آن قالتخلف دیده ای در روی او مال
تو را عمری کشید این غول در تیهبکن با غول خود بحثی به توجیه
چرا الزام اویی چیست سکتهجوابش گو که مقلوب است نکته

غزل شماره ۱۹۱۸

فرود آ تو ز مرکب بار می بینوجودت را تو پود و تار می بین
هر آن گلزار کاندر هجر مانده ستسراسر جان او پرخار می بین
چو جمله راه های وصل را بسترخان عاشقان را زار می بین
چو سررشته اشارت هاش دیدیبر آن رشته برو گلزار می بین
ز جان ها جوق جوق از آتش اوفغان لابه کنان مکثار می بین
بزن تو چنگ در قانون شرطشسماع دلکش اوتار می بین
به پیش ماجرای صدق آن شهسرافکنده همه اخیار می بین
میان کودکان مکتب اوچه کوه و بحر از احبار می بین
چو بی میلی کند آن خدمت مهچو مه سرگشته و دوار می بین
چو روی از منبرش برتافت جانیدرآویزان ورا بر دار می بین
اگر چه کار و باری بینی او راولی نسبت به شه بی کار می بین
خیالش دید جانم گفت آخربه هجرت می خورم من نار می بین
بگفتا که عنایت بر فزون استولیکن دیدن ناچار می بین
اگر تو عاقلی گندم چو دیدیز سنبل ها نه از انبار می بین
دلت انبار و لطفم اصل سنبلاشارت بشنو و بسیار می بین
خداوند شمس دین را گر ببینیبه غیب اندر رو و ازهار می بین
شود دیده گذاره سوی بی سودر او انوار در انوار می بین

غزل شماره ۱۹۱۹

عشق است بر آسمان پریدنصد پرده به هر نفس دریدن
اول نفس از نفس گسستناول قدم از قدم بریدن
نادیده گرفتن این جهان رامر دیده خویش را بدیدن
گفتم که دلا مبارکت باددر حلقه عاشقان رسیدن
ز آن سوی نظر نظاره کردندر کوچه سینه ها دویدن
ای دل ز کجا رسید این دمای دل ز کجاست این طپیدن
ای مرغ بگو زبان مرغانمن دانم رمز تو شنیدن
دل گفت به کار خانه بودمتا خانه آب و گل پریدن
از خانه صنع می پریدمتا خانه صنع آفریدن
چون پای نماند می کشیدندچون گویم صورت کشیدم

غزل شماره ۱۹۲۰

دیر آمده ای مرو شتابانای رفتن تو چو رفتن جان
دیر آمدن و شتاب رفتنآیین گل است در گلستان
گفتی چونی چنانک ماهیافتاده میان ریگ سوزان
چون باشد شهر شهریارابی دولت داد و عدل سلطان
من بی تو نیم ولیک خواهمآن باتویی که هست پنهان
شب پرتو آفتاب هم هستخاصه به تموز گرم و تفسان
قانع نشود به گرمی اوجز خفاشی ز بیم مرغان
گرمی خواهند و روشنی هممرغان که معودند با آن
ما وصف دو جنس مرغ گفتیمبنگر ز کدامی ای غزل خوان

غزل شماره ۱۹۲۱

ای ساقی و دستگیر مستاندل را ز وفای مست مستان
ای ساقی تشنگان مخموربس تشنه شدند می پرستان
از دست به دست می روان کنبر دست مگیر مکر و دستان
سررشته نیستی به ما دهدر حسرت نیستند هستان
چون قیصر ما به قیصریه ستما را منشان به آبلستان
هر جا که می است بزم آن جاستهر جا که وی است نک گلستان
یک جام برآر همچو خورشیدعالی کن از آن نهال پستان
دیدار حق است مومنان راخوارزم نبیند و دهستان
منکر ز برای چشم زخمتهمچو سر خر میان بستان
گر در دل او نمی نشیندخوش در دل ما نشسته است آن

غزل شماره ۱۹۲۲

ما شادتریم یا تو ای جانما صافتریم یا دل کان
در عشق خودیم جمله بی دلدر روی خودیم مست و حیران
ما مستتریم یا پیالهما پاکتریم یا دل و جان
در ما نگرید و در رخ عشقما خواجه عجبتریم یا آن
ایمان عشق است و کفر ماییمدر کفر نگه کن و در ایمان
ایمان با کفر شد هم آوازاز یک پرده زنند الحان
دانا چو نداند این سخن راپس کی رسد این سخن به نادان

غزل شماره ۱۹۲۳

ای روی مه تو شاد خندانآن روی همیشه باد خندان
آن ماه ز هیچ کس نزاده ستور زانک بزاد زاد خندان
ای یوسف یوسفان نشستیدر مسند عدل و داد خندان
آن در که همیشه بسته بودیوا شد ز تو با گشاد خندان
ای آب حیات چون رسیدیشد آتش و خاک و باد خندان

غزل شماره ۱۹۲۴

ای روی تو نوبهار خنداناحسنت زهی نگار خندان
می بینمت ای نگار در خلدبر شاخ درخت انار خندان
یک لحظه جدا مباش از منای یار نکوعذار خندان
ای شهر جهان خراب بی توای خسرو و شهریار خندان
ای صد گل سرخ عاشق توبر چشمه و سبزه زار خندان
در بیشه دل خیال رویتشیر است کند شکار خندان
هر روز ز جانبی برآییچون دولت بی قرار خندان
بحری است صفات شمس تبریزپر از در شاهوار خندان

غزل شماره ۱۹۲۵

بازآمد آستین فشانانآن دشمن جان و عقل و ایمان
غارتگر صد هزار خانهویران کن صد هزار دکان
شورنده صد هزار فتنهحیرتگه صد هزار حیران
آن دایه عقل و آفت عقلآن مونس جان و دشمن جان
او عقل سبک کجا ربایدعقلی خواهد چو عقل لقمان
او جان خسیس کی پذیردجانی خواهد چو بحر عمان
آمد که خراج ده بیاورگفتم که چه ده دهی است ویران
طوفان تو شهرها شکست استیک ده چه زند میان طوفان
گفتا ویران مقام گنج استویرانه ماست ای مسلمان
ویرانه به ما ده و برون روتشنیع مزن مگو پریشان
ویرانه ز توست چون تو رفتیمعمور شود به عدل سلطان
حیلت مکن و مگو که رفتماندر پس در مباش پنهان
چون مرده بساز خویشتن راتا زنده شوی به روح انسان
گفتی که تو در میان نباشیآن گفت تو هست عین قرآن
کاری که کنی تو در میان نیآن کرده حق بود یقین دان
باقی غزل به سر بگوییمنتوان گفتن به پیش خامان
خاموش که صد هزار فرق استاز گفت زبان و نور فرقان