غزل شماره ۱۹۲۶
مال است و زر است مکسب تنکسب دل دوستی فزودن
بستان بی دوست هست زندانزندان با دوست هست گلشن
گر لذت دوستی نبودینی مرد شدی پدید نی زن
خاری که به باغ دوست رویدخوشتر ز هزار سرو و سوسن
بر هم دوزید عشق ما رابی منت ریسمان و سوزن
گر خانه عالم است تاریکبگشاید عشق شصت روزن
ور می ترسی ز تیر و شمشیرجوشن گر عشق ساخت جوشن
هم عشق کمال خود بگویددم درکش و باش مرد الکن
غزل شماره ۱۹۲۷
وقت آمد توبه را شکستنوز دام هزار توبه جستن
دست دل و جان ها گشادندست غم را ز پس ببستن
معشوقه روح را بدیدنلعل لب او به بوسه خستن
در آب حیات غسل کردندر وی تن خویش را بشستن
برخاست قیامت وصالشتا کی به امید درنشستن
گر بسکلد آن نگار بنگرصد پیوست است در آن سکستن
مخدومی شمس دین تبریزای جان تو رمیده ای ز بستن
غزل شماره ۱۹۲۸
ای دوست عتاب را رها کنتدبیر دوای درد ما کن
ای دوست جدا مشو تو از ماما را ز بلا و غم جدا کن
اندیشه چو دزد در دل افتادمستم کن و دزد را فنا کن
شادی ز میان غم برانگیزدر عالم بی وفا وفا کن
غزل شماره ۱۹۲۹
ای عربده کرده دوش با منمی خورده و کرده جوش با من
ای جان به حق وصال دوشیندر خشم چنین مکوش با من
گر با تو ز من بدی بگفتیدبا بنده بگو مپوش با من
غزل شماره ۱۹۳۰
امروز تو خوشتری و یا منبی من تو چگونه ای و با من
نی نی من و تو مگو رها کنفرقی خود نیست از تو تا من
بی تو بودی تو بر سر چرخبی من بودم به سال ها من
در پوست من و تو همچو انگوردر شیره کجا تو و کجا من
از بخل بجست و در سخا ماندآن حاتم طی و گفت ها من
من بخل و سخا نثار کردمای بیش ز حاتم از سخا من
ای جان لطیف خوش لقا توای آینه دار آن لقا من
غزل شماره ۱۹۳۱
عقل از کف عشق خورد افیونهش دار جنون عقل اکنون
عشق مجنون و عقل عاقلامروز شدند هر دو مجنون
جیحون که به عشق بحر می رفتدریا شد و محو گشت جیحون
در عشق رسید بحر خون دیدبنشست خرد میانه خون
بر فرق گرفت موج خونشمی برد ز هر سوی به بی سون
تا گم کردش تمام از خودتا گشت به عشق چست و موزون
در گم شدگی رسید جاییکان جا نه زمین بود نه گردون
گر پیش رود قدم نداردور بنشیند پس او است مغبون
ناگاه بدید زان سوی محوزان سوی جهان نور بی چون
یک سنجق و صد هزار نیزهاز نور لطیف گشت مفتون
آن پای گرفته اش روان شدمی رفت در آن عجیب هامون
تا بو که رسد قدم بدان جاتا رسته شود ز خویش و مادون
پیش آمد در رهش دو وادییک آتش بد یکیش گلگون
آواز آمد که رو در آتشتا یافت شوی به گلستان هون
ور زانک به گلستان درآییخود را بینی در آتش و تون
بر پشت فلک پری چو عیسیو اندر بالا فرو چو قارون
بگریز و امان شاه جان جواز جمله عقیله ها تو بیرون
آن شمس الدین و فخر تبریزکز هر چه صفت کنیش افزون
غزل شماره ۱۹۳۲
ای دشمن عقل و جان شیریننور موسی و طور سینین
ای دوست که زهره نیست جان راتا از تو نشان دهد به تعیین
ای هر چه بگویم و نویسمبرخوانده نانبشته پیشین
ای آنک طبیب دردهاییبی قرص بنفشه و فسنتین
ای باعث رزق مستمندانبی قوصره و جوال و خرجین
هر ذوق که غیر حضرت توستنوش تین است و نیش تنین
دو پاره کلوخ را بگیریویسی سازی از آن و رامین
وان نقش از آن فروتراشیطینی باشد میانه طین
پس در کف صنع نقش بندتلعبت هااند این سلاطین
بر هم زنشان چو دو سبو توتا بشکند آن یکی به توهین
تا لاف زند که من شکستمتو بشکسته به دست تکوین
چون بادی را کنی مصورطاووس شوند و باز و شاهین
شب خواب مسافری ببندییعنی که مخسب خیز بنشین
بنشین به خیال خانه دلهر نقش که می کنیم می بین
نقشی دگری همی فرستیمتا لقمه او شود نخستین
تا صورت راست را بدانیدر سینه ز صورت دروغین
من از پی اینت نقش کردمتا کلک مرا کنی تو تحسین
امشب همه نقش ها شکارنداز اسب فرومگیر تو زین
تا روز سوار باش بر صیدمندیش ز بالش و نهالین
می گرد به گرد لیل لیلیگر مجنونی ز پای منشین
امشب صدقات می دهد شاهان الصدقات للمساکین
صاع سلطان اگر بجویییابی به جوال ابن یامین
بس کن که دعا بسی بکردیگوش آر از این سپس به آمین
غزل شماره ۱۹۳۳
برخیز و صبوح را برنجانای روی تو آفتاب رخشان
جان ها که ز راه نو رسیدندبر مایده قدیم بنشان
جان ها که پرید دوش در خوابدر عالم غیب شد پریشان
هر جان به ولایتی و شهریآواره شدند چون غریبان
مرغان رمیده را فرازآرحراقه بزن صفیر برخوان
هرچ آوردند از ره آوردبیخود کنشان و جمله بستان
زیرا هر گل که برگ دارداو بر نخورد از این گلستان
عقلی باید ز عقل بیزارخوش نیست قلاوزی زحیران
جغد است قلاوز و همه راهدر هر قدمی هزار ویران
ای باز خدا درآ به آوازاز کنگره های شهر سلطان
این راه بزن که اندر این راهخفت اشتر و مست شد شتربان
غزل شماره ۱۹۳۴
از ما مرو ای چراغ روشنتا زنده شود هزار چون من
تا بشکفد از درون هر خارصد نرگس و یاسمین و سوسن
بر هر شاخی هزار میوهدر هر گل تر هزار گلشن
جان شب را تو چون چراغییا جان چراغ را چو روغن
ای روزن خانه را چو خورشیدیا خانه بسته را چو روزن
ای جوشن را چو دست داوودیا رستم جنگ را چو جوشن
خورشید پی تو غرق آتشوز بهر تو ساخت ماه خرمن
نستاند هیچ کس بجز توتاوان بهار را ز بهمن
از شوق تو باغ و راغ در جوشوز عشق تو گل دریده دامن
ای دوست مرا چو سر تو باشیمن غم نخورم ز وام کردن
روزی که گذر کنی به بازارهم مرد رود ز خویش و هم زن
وان شب که صبوح او تو باشیهم روح بود خراب و هم تن
ترکی کند آن صبوح و گویدبا هندوی شب به خشم سن سن
ترکیت به از خراج بلغارهر سن سن تو هزار رهزن
گفتی که خموش من خموشمگر زانک نیاریم به گفتن
ور گوش رباب دل بپیچیدر گفت آیم که تن تنن تن
خاکی بودم خموش و ساکنمستم کردی به هست کردن
هستی بگذارم و شوم خاکتا هست کنی مرا دگر فن
خاموش که گفت نیز هستی استباش از پی انصتواش الکن
غزل شماره ۱۹۳۵
دلبر بیگانه صورت مهر دارد در نهانگر زبانش تلخ گوید قند دارد در دهان
از درون سو آشنا و از برون بیگانه رواین چنین پرمهر دشمن من ندیدم در جهان
چونک دلبر خشم گیرد عشق او می گویدمعاشق ناشی مباش و رو مگردان هان و هان
راست ماند تلخی دلبر به تلخی شرابسازوار اندر مزاج و تلخ تلخ اندر زبان
پیش او مردن به هر دم از شکر شیرینتر استمرده داند این سخن را تو مپرس از زندگان
شاد روزی کاین غزل را من بخوانم پیش عشقسجده ای آرم بر زمین و جان سپارم در زمان
مرغ جان را عشق گوید میل داری در قفصمرغ گوید من تو را خواهم قفص را بردران
غزل شماره ۱۹۳۶
عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زنتا چه ها در می دمد این عشق در سرنای تن
هست این سر ناپدید و هست سرنایی نهاناز می لب هاش باری مست شد سرنای من
گاه سرنا می نوازد گاه سرنا می گزدآه از این سرنایی شیرین نوای نی شکن
شمع و شاهد روی او و نقل و باده لعل اوای ز لعلش مست گشته هم حسن هم بوالحسن
بوحسن گو بوالحسن را کو ز بویش مست شدوان حسن از بو گذشت و قند دارد در دهن
آسمان چون خرقه رقصان و صوفی ناپدیدای مسلمانان کی دیده ست خرقه رقصان بی بدن
خرقه رقصان از تن است و جسم رقصان است ز جانگردن جان را ببسته عشق جانان در رسن
ای دل مخمور گویی باده ات گیرا نبودباده گیرای او وانگه کسی با خویشتن
غزل شماره ۱۹۳۷
هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگینکو به نقشی دیگر آید سوی تو می دان یقین
نی خوشی مر طفل را از دایگان و شیر بودچون برید از شیر آمد آن ز خمر و انگبین
این خوشی چیزی است بی چون کآید اندر نقش هاگردد از حقه به حقه در میان آب و طین
لطف خود پیدا کند در آب باران ناگهانباز در گلشن درآید سر برآرد از زمین
گه ز راه آب آید گه ز راه نان و گوشتگه ز راه شاهد آید گه ز راه اسب و زین
از پس این پرده ها ناگاه روزی سر کندجمله بت ها بشکند آنک نه آن است و نه این
جان به خواب از تن برآید در خیال آید بدیدتن شود معزول و عاطل صورتی دیگر مبین
گویی اندر خواب دیدم همچو سروی خویش راروی من چون لاله زار و تن چو ورد و یاسمین
آن خیال سرو رفت و جان به خانه بازگشتان فی هذا و ذاک عبره للعالمین
ترسم از فتنه وگر نی گفتنی ها گفتمیحق ز من خوشتر بگوید تو مهل فتراک دین
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتنان گندم گر نداری گو حدیث گندمین
آخر ای تبریز جان اندر نجوم دل نگرتا ببینی شمس دنیا را تو عکس شمس دین
غزل شماره ۱۹۳۸
نازنینی را رها کن با شهان نازنینناز گازر برنتابد آفتاب راستین
سایه خویشی فنا شو در شعاع آفتابچند بینی سایه خود نور او را هم ببین
درفکنده ای خویش غلطی بی خبر همچون ستورآدمی شو در ریاحین غلط و اندر یاسمین
از خیال خویش ترسد هر کی در ظلمت بودزان که در ظلمت نماید نقش های سهمگین
از ستاره روز باشد ایمنی کاروانزانک با خورشید آمد هم قران و هم قرین
مرغ شب چون روز بیند گوید این ظلمت ز چیستزانک او گشته ست با شب آشنا و همنشین
شاد آن مرغی که مهر شب در او محکم نگشتسوی تبریز آید او اندر هوای شمس دین
غزل شماره ۱۹۳۹
می پرد این مرغ دیگر در جنان عاشقانسوی عنقا می کشاند استخوان عاشقان
ای دریغا چشم بودی تا بدیدی در هواتا روان دیدی روان گشته روان عاشقان
اشتران سربریده پای بالا می نهنداشتر باسر مجو در کاروان عاشقان
آن جنازه برپریدی گر نگفتی غیرتشبی نشان رو بی نشان رو بی نشان عاشقان
چون به گورستان درآید استخوان عاشقیصد نواله پیچد از وی میرخوان عاشقان
ذره ذره دف زدی و کف زدی در عرس اوگر روا بودی شدن پیدا نهان عاشقان
چون تن عاشق درآید همچو گنجی در زمینصد دریچه برگشاید آسمان عاشقان
در کفن پیچید بینید ای عزیزان کوه قافچشم بند است این عجب یا امتحان عاشقان
خرمن گل بود و شد از مرگ شاخ زعفرانصد گلستان بیش ارزد زعفران عاشقان
ای رسول غیرت مردان دهانم را مگیرتا دو سه نکته بگویم از زبان عاشقان
غزل شماره ۱۹۴۰
ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنانمی زنند ای جان مردان عشق ما بر دف زنان
نقل هر مجلس شده ست این عشق ما و حسن توشهره شهری شده ما کو چنین بد شد چنان
ای به هر هنگامه دام عشق تو هنگامه گیروی چکیده خون ما بر راه ره رو را نشان
صد هزاران زخم بر سینه ز زخم تیر عشقصد شکار خسته و نی تیر پیدا نی کمان
روی در دیوار کرده در غم تو مرد و زنز آب و نان عشق رفته اشتهای آب و نان
خون عاشق اشک شد وز اشک او سبزه برستسبزه ها از عکس روی چون گل تو گلستان
ذوق عشقت چون ز حد شد خلق آتشخوار شدهمچو اشترمرغ آتش می خورد در عشق جان
هجر سرد چون زمستان راه ها را بسته بوددر زمین محبوس بود اشکوفه های بوستان
چونک راه ایمن شد از داد بهاران آمدندسبزه را تیغ برهنه غنچه را در کف سنان
خیز بیرون آ به بستان کز ره دور آمدندخیز کالقادم یزار و رنجه شو مرکب بران
از عدم بستند رخت و جانب بحر آمدندآنگه از بحر آمدند اندر هوا تا آسمان
برج برج آسمان را گشته و پذرفته انداز هر استاره بضاعت و آمده تا خاکدان
آب و آتش ز آسمانش می رسد هر دم مددچند روزی کاندر این خاکند ایشان میهمان
خوان ها بر سر نسیم و کاس ها بر کف صبابا طبق پوشی که پوشیده ست جز از اهل خوان
می رسند و هر کسی پرسان که چیست اندر طبقبا زبان حال می گویند با پرسندگان
هر کسی گر محرمستی پس طبق پوشیده چیستقوت جان چون جان نهان و قوت تن پیدا چو نان
ذوق نان هم گرسنه بیند نبیند هیچ سیربر دکان نانبا از نان چه می داند دکان
نانوا گر گرسنه ستی هیچ نان نفروختیگر بدانستی صبا گل را نکردی گلفشان
هر کش از معشوق ذوقی نیست الا در فروختاو نباشد عاشق او باشد به معنی قلتبان
عذر عاشق گر فروشد دانک میل دلبر استاز ضرورت تا نبندد در به رویش دلستان
چونک می بیند که میل دلبر اندر شهرگی استاشک می بارد ز رشک آن صنم از دیدگان
اشک او مر رشک او را ضد و دشمن آمده سترشک پنهان دارد و اشکش روان و قصه خوان
تخم پنهان کرده خود را نگر باغ و چمنشهوت پنهان خود را بین یکی شخصی دوان
عین پنهان داشتن شد علت پیدا شدنبی لسانی می شود بر رغم ما عین لسان
چند فرزندان به هر اندیشه بعد مرگ خویشگرد جان خویش بینی در لحد باباکنان
زاده از اندیشه های خوب تو ولدان و حورزاده از اندیشه های زشت تو دیو کلان
سر اندیشه مهندس بین شده قصر و سراسر تقدیر ازل را بین شده چندین جهان
واقفی از سر خود از سر سر واقف نه ایسر سر همچون دل آمد سر تو همچون زبان
گر سر تو هست خوب از سر سر ایمن مباشباش ناایمن که ناایمن همی یابد امان
سربلندی سرو و خنده گل نوای عندلیبمیوه های گرم رو سر دم سرد خزان
برگ ها لرزان چه می لرزید وقت شادی استدام ها در دانه های خوش بود ای باغبان
ما ز سرسبزی به روی زرد چند افتاده ایمدر کمین غیب بس تیر است پران از کمان
لاله رخ افروخته وز خشم شد دل سوختهسنبله پرسود و کژگردن ز اندیشه گران
آن گل سوری ستیزه گل دکانی باز کردرنگ ها آمیخت اما نیستش بویی از آن
خوشه ها از سست پایی رو نهاده بر زمینغوره اش شیرین شد آخر از خطاب یسجدان
نرگس خیره نگر آخر چه می بینی به باغگفت غمازی کنم پس من نگنجم در میان
سوسنا افسوس می داری زبان کردی برونیا زبان درکش چو ما و یا بکن حالی بیان
گفت بی گفتن زبان ما بیان حال ماستگر نه پایان راسخستی سبز کی بودی سران
گفتم ای بید پیاده چون پیاده رسته ایگفت تا لطف تواضع گیرم از آب روان
رنگ معشوق است سیب لعل را طعم ترشزانک خوبان را ترش بودن بزیبد این بدان
پس درخت و شاخ شفتالو چرا پستی نمودبهر شفتالو فشاندن پیش شفتالوستان
گفت آری لیک وقتی می دهد شفتالوییکه رسد جان از تن عاشق ز ناخن تا دهان
ای سپیدار این بلندی جستنت رسوایی استچون نه گل داری نه میوه گفت خامش هان و هان
گر گلم بودی و میوه همچو تو خودبینمیفارغم از دید خود بر خودپرستان دیدبان
نار آبی را همی گفت این رخ زردت ز چیستگفت زان دردانه ها کاندر درون داری نهان
گفت چون دانسته ای از سر من گفتا بدانکمی نگنجی در خود و خندان نمایی ناردان
نی تو خندانی همیشه خواه خند و خواه نیوز تو خندان است عالم چون جنان اندر جنان
لیک آن خنده چون برق او راست کو گرید چو ابرابر اگر گریان نباشد برق از او نبود جهان
خاک را دیدم سیاه و تیره و روشن ضمیرآب روشن آمد از گردون و کردش امتحان
آب روشن را پذیرا شد ضمیر روشنشزاد چون فردوس و جنت شاخ و کاخ بی کران
این خیار و خربزه در راه دور و پای سستچون پیاده حاج می آیند اندر کاروان
بادیه خون خوار بینی از عدم سوی وجودبر خطاب کن همه لبیک گو بهر امان
چه پیاده بلک خفته رفته چون اصحاب کهفخفته پهلو بر زمین و رفته تک تا آسمان
در چنین مجمع کدو آمد رسن بازی گرفتاز کی دید آن زو که دادش آن رسن های رسان
این چمن ها وین سمن وین میوه ها خود رزق ماستآن گیا و خار و گل کاندر بیابان است آن
آن نصیب و میوه و روزی قومی دیگر استنفرت و بی میلی ما هست آن را پاسبان
صد هزاران مور و مار و صد هزاران رزق خوارهر یکی جوید نصیبه هر یکی دارد فغان
هر دوا درمان رنجی هر یکی را طالبیچون عقاقیری که نشناسد به غیر طب دان
بس گیا کان پیش ما زهر و بر ایشان پای زهرپیش ما خار است و پیش اشتران خرمابنان
جوز و بادام از درون مغز است و بیرون پوست و قشراندرون پوست پرورده چو بیضه ماکیان
باز خرما عکس آن بیرون خوش و باطن قشورباطن و ظاهر تو چون انجیر باش ای مهربان
جذبه شاخ آب را از بیخ تا بالا کشدهمچنانک جذبه جان را برکشد بی نردبان
غوصه گشت این باد و آبستن شد آن خاک و درختبادها چون گشن تازی شاخه ها چون مادیان
می رسد هر جنس مرغی در بهار از گرمسیرهمچو مهمان سرسری می سازد این جا آشیان
صد هزاران غیب می گویند مرغان در ضمیرکان فلان خواهد گذشتن جای او گیرد فلان
از سلیمان نامه ها آورده اند این هدهدانکو زبان مرغ دانی تا شود او ترجمان
عارف مرغان است لک لک لک لکش دانی که چیستملک لک و الامر لک و الحمد لک یا مستعان
وقت پیله روح آمد قشلق تن را بهلآخر از مرغان بیاموزید رسم ترکمان
همچو مرغان پاسبانی خویش کن تسبیح گوچند گاهی خود شود تسبیح تو تسبیح خوان
بس کنم زین باد پیمودن ولیکن چاره نیستزانک کشتی مجاهد کی رود بی بادبان
بادپیمایی بهار آمد حیات عالمیبادپیمایی خزان آمد عذاب انس و جان
این بهار و باغ بیرون عکس باغ باطن استیک قراضه ست این همه عالم و باطن هست کان
لاجرم ما هر چه می گوییم اندر نظم هستنزد عاشق نقد وقت و نزد عاقل داستان
عقل دانایی است و نقلش نقل آمد یا قیاسعشق کان بینش آمد ز آفتاب کن فکان
آفتابی کو مجرد آمد از برج حملآفتابی بی نظیر بی قرین خوش قران
آنک لاشرقیه بوده ست و لاغربیهزانک شرق و غرب باشد در زمین و در زمان
آفتابی کو نسوزد جز دل عشاق رامهر جان ره یابد آن جا نی ربیع و مهر جان
چونک ما را از زمین و از زمان بیرون برداز فنا ایمن شویم از جود او ما جاودان
این زمین و این زمان بیضه ست و مرغی کاندر او استمظلم و اشکسته پر باشد حقیر و مستهان
کفر و ایمان دان در این بیضه سپید و زرده راواصل و فارق میانشان برزخ لایبغیان
بیضه را چون زیر پر خویش پرورد از کرمکفر و دین فانی شد و شد مرغ وحدت پرفشان
شمس تبریزی دو عالم بود بی رویت عقیمهر یکی ذره کنون از آفتابت توامان
غزل شماره ۱۹۴۱
مهره ای از جان ربودم بی دهان و بی دهانگر رقیب او بداند گو بدان و گو بدان
سر او را نقش کردم نقش کردم نقش کردهر که خواهد گو بخوان و گو بخوان و گو بخوان
پیش منکر می شدم من نیستم من نیستمهستم اکنون در میان و در میان و در میان
گر تو گویی کو درستی کو درستی کو گواهدر شکست من بیان و صد بیان و صد بیان
اشک چشمم بس گواه و بس گواه و بس گواهرنگ رویم بس نشان و بس نشان و بس نشان
نک نشان لاله رویی لاله رویی لاله ایبر رخ من زعفران و زعفران و زعفران
جز صلاح الدین نداند این سخن را این سخنمن غلام زیرکان و زیرکان و زیرکان
غزل شماره ۱۹۴۲
من ز گوش او بدزدم حلقه دیگر نهانتا نداند چشم دشمن ور بداند گو بدان
بر رخم خطی نبشت و من نهان می داشتمزین سپس پنهان ندارم هر کی خواند گو بخوان
طوق زر عشق او هم لایق این گردن استبشکند از طوق عشقش گردن گردن کشان
کوس محمودی همه بر اشتر محمود بادبار دل هم دل کشد محرم کجا باشد زبان
آینه آهن دلی باید که تا زخمش کشدزخم آیینه نباشد درخور آیینه دان
لیک روی دوست بینی بی خبر باشی ز زخمچون زنان مصر بیخود در جمال یوسفان
صد هزاران حسن یوسف در جمال روی کیستشمس تبریزی ما آن خوش نشین خوش نشان
غزل شماره ۱۹۴۳
می گزید او آستین را شرمگین در آمدنبر سر کویی که پوشد جان ها حله بدن
آن طرف رندان همه شب جامه ها را می کنندتا ببینی روز روشن ما و من بی ما و من
رومیانش جامه دزد و زنگیانش جامه دوزشاد باش ای جامه دزد و آفرین ای جامه کن
سرفرازی کار شمع و سرسپاری کار اوشرط باشد هر دو کارش هر کی شد شمع لگن
در سپردن هر کی زودتر در فروزش بیشترسر بنه در زیر پای و دستکی بر هم بزن
چون درآرد ماه رویی دست خود در گردنتترک کن سالوس را تو خویش را بر وی فکن
تا بریزی و برویی آن زمان در باغ اوروی گل بر روی گل هم یاسمن بر یاسمن
عاشقان اندرربوده از بتان روبندهازانک در وحدت نباشد نقش های مرد و زن
بر سر گور بدن بین روح ها رقصان شدهتا بدیده صد هزاران خویشتن بی خویشتن
زلف عنبرسای او گوید به جان لولیانخیز لولی تا رسن بازی کنیم اینک رسن
مرتضای عشق شمس الدین تبریزی ببینچون حسینم خون خود در زهر کش همچون حسن
غزل شماره ۱۹۴۴
چون ببینی آفتاب از روی دلبر یاد کنچون ببینی ابر را از اشک چاکر یاد کن
چون ببینی ماه نو را همچو من بگداختهاز برای جان خود زین جان لاغر یاد کن
درنگر در آسمان وین چرخ سرگردان ببینحال سرگردان این بی پا و بی سر یاد کن
چون جهان تاریک بینی از سپاه زنگ شباز اسیران شب هجران کافر یاد کن
چون ببینی نسر طایر بر فلک بر آتشینز آتش مرغ دل سوزیده شهپر یاد کن
چون ببینی بر فلک مریخ خون آشام راچشم مریخی خون آشام پرشر یاد کن
لب ببند و خشک آر و هر چه بینی خشک و تردر لب و چشمم نگر زان خشک و زین تر یاد کن
غزل شماره ۱۹۴۵
هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار منهر چه دل واله کند آن پرتو دلدار من
خاک را و خاکیان را این همه جوشش ز چیستریخت بر روی زمین یک جرعه از خمار من
هر که را افسرده دیدی عاشق کار خود استمنگر اندر کار خویش و بنگر اندر کار من
در بهاران گشت ظاهر جمله اسرار زمینچون بهار من بیاید بردمد اسرار من
چون به گلزار زمین خار زمین پوشیده شدخارخار من نماند چون دمد گلزار من
هر کی بیمار خزان شد شربتی خورد از بهارچون بهار من بخندد برجهد بیمار من
چیست این باد خزانی آن دم انکار توچیست آن باد بهاری آن دم اقرار من
غزل شماره ۱۹۴۶
کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان منخود ندانستی بجز تو جان معنی دان من
تا نه ردی کردمی و نی تردد نی قبولبودمی بی دام و بی خاشاک در عمان من
غیر رویت هر چه بینم نور چشمم کم شودهر کسی را ره مده ای پرده مژگان من
سخت نازک گشت جانم از لطافت های عشقدل نخواهم جان نخواهم آن من کو آن من
همچو ابرم روترش از غیرت شیرین خویشروی همچون آفتابت بس بود برهان من
رو مگردان یک زمان از من که تا از درد توچرخ را بر هم نسوزد دود آتشدان من
تا خموشم من ز گلزار تو ریحان می برمچون بنالم عطر گیرد عالم از ریحان من
من که باشم مر تو را من آنک تو نامم نهیتو کی باشی مر مرا سلطان من سلطان من
چون بپوشد جعد تو روی تو را ره گم کنمجعد تو کفر من آمد روی تو ایمان من
ای به جان من تو از افغان من نزدیکتریا فغانم از تو آید یا تویی افغان من
غزل شماره ۱۹۴۷
سوی بیماران خود شد شاه مه رویان منگفت ای رخ های زرد و زعفرانستان من
زعفرانستان خود را آب خواهم داد آبزعفران را گل کنم از چشمه حیوان من
زرد و سرخ و خار و گل در حکم و در فرمان ماستسر منه جز بر خط فرمان من فرمان من
ماه رویان جهان از حسن ما دزدند حسنذره ای دزدیده اند از حسن و از احسان من
عاقبت آن ماه رویان کاه رویان می شوندحال دزدان این بود در حضرت سلطان من
روز شد ای خاکیان دزدیده ها را رد کنیدخاک را ملک از کجا حسن از کجا ای جان من
شب چو شد خورشید غایب اختران لافی زنندزهره گوید آن من دان ماه گوید آن من
مشتری از کیسه زر جعفری بیرون کندبا زحل مریخ گوید خنجر بران من
وان عطارد صدر گیرد که منم صدرالصدورچرخ ها ملک من است و برج ها ارکان من
آفتاب از سوی مشرق صبحدم لشکر کشدگوید ای دزدان کجا رفتید اینک آن من
زهره زهره درید و ماه را گردن شکستشد عطارد خشک و بارد با رخ رخشان من
کار مریخ و زحل از نور ماهم درشکستمشتری مفلس برآمد کاه شد همیان من
چون یکی میدان دوانید آفتاب آمد نداهان و هان ای بی ادب بیرون شو از میدان من
آفتاب آفتابم آفتابا تو برودر چه مغرب فرورو باش در زندان من
وقت صبح از گور مشرق سر برآر و زنده شومنکران حشر را آگه کن از برهان من
عید هر کس آن مهی باشد که او قربان او استعید تو ماه من آمد ای شده قربان من
شمس تبریزی چو تافت از برج لاشرقیهتاب ذات او برون شد از حد و امکان من
غزل شماره ۱۹۴۸
بانگ آید هر زمانی زین رواق آبگونآیت انا بنیناها و انا موسعون
کی شنود این بانگ را بی گوش ظاهر دم به دمتایبون العابدون الحامدون السایحون
نردبان حاصل کنید از ذی المعارج بررویدتعرج الروح الیه و الملایک اجمعون
کی تراشد نردبان چرخ نجار خیالساخت معراجش ید کل الینا راجعون
تا تراشیده نگردی تو به تیشه صبر و شکرلایلقیها فرو می خوان و الاالصابرون
بنگر این تیشه به دست کیست خوش تسلیم شوچون گره مستیز با تیشه که نحن الغالبون
پایه ای چند ار برآیی باشی اصحاب الیمینور رسی بر بام خود السابقون السابقون
گر ز صوفی خانه گردونی ای صوفی برآو اندرآ اندر صف انا لنحن الصافون
ور فقیری کوس تم الفقر فهو الله بزنور فقیهی پاک باش از انهم لا یفقهون
گر چو نونی در رکوع و چون قلم اندر سجودپس تو چون نون و قلم پیوند با مایسطرون
چشم شوخ سوف یبصر باش پیش از یبصرونچو مداهن نرم سازی چیست پیش یدهنون
چون درخت سدره بیخ آور شو از لا ریب فیهتا نلرزد شاخ و برگت از دم ریب المنون
بنگر آن باغ سیه گشته ز طاف طایفمکر ایشان باغ ایشان سوخته هم نایمون
غزل شماره ۱۹۴۹
آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهنبر مرید مرده خوانم اندراندازد کفن
خود مرید من نمیرد کآب حیوان خورده استوانگهان از دست کی از ساقیان ذوالمنن
ای نجات زندگان و ای حیات مردگاناز درونم بت تراشی وز برونم بت شکن
ور براندازد ز رویت باد دولت پرده ایاز حیا گل آب گردد نی چمن ماند نه من
ور می لب بازگیری از گلستان ساعتیاز خمار و سرگرانی هر سمن گردد سه من
ور زمانی بی دلان را دم دهی و دل دهیجان رهد از ننگ ما و ما رهیم از خویشتن
گر ندزدید از تو چیزی دل چرا آویخته ستچاره نبود دزد را در عاقبت ز آویختن
گر چنین آویختن حاصل شدی هر دزد رااز حریصی دزد گشتی جمله عالم مرد و زن
اندر این آویختن کمتر کراماتی که هستآب حیوان خوردن است و تا ابد باقی شدن
چاشنی سوز شمعت گر به عنقا برزدیپر چو پروانه بدادی سر نهادی در لگن
صورت صنع تو آمد ساعتی در بتکدهگه شمن بت می شد آن دم گاه بت می شد شمن
هر زمانی نقش می شد نعت احمد بر صلیبسر وحدت می شنیدند آشکارا از وثن
عشقت ای خوب ختن بر دل سواره گشت گفتاین چنین مرکب بباید تاختن را تا ختن
شور تو عقلم ستد با فتنه ها دربافتمشور و بی عقلی بباید بافتن را با فتن
من کجا شعر از کجا لیکن به من در می دمدآن یکی ترکی که آید گویدم هی کیمسن
ترک کی تاجیک کی زنگی کی رومی کیمالک الملکی که داند مو به مو سر و علن
جامه شعر است شعر و تا درون شعر کیستیا که حوری جامه زیب و یا که دیوی جامه کن
شعرش از سر برکشیم و حور را در بر کشیمفاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
غزل شماره ۱۹۵۰
بوی آن باغ و بهار و گلبن رعناست اینبوی آن یار جهان آرای جان افزاست این
این چنین بویی کز او اجزای عالم مست شداز زمین نبود مگر از جانب بالا است این
اختران گویند از بالا که این خورشید چیستماهیان گویند در دریا که چه غوغاست این
آفتابش روی ها را می کند چون آفتابرشک جان ماه سیم افشان خوش سیماست این
بعد چندین سال حسن یوسفی واپس رسیداین چه حسن و خوبی است این حیرت حور است این
این عجب خضری است ساقی گشته از آب حیاتکوه قاف نادر است و نادره عنقاست این
شعله انافتحنا مشرق و مغرب گرفتقره العین و حیات جان مولاناست این
این چه می پوشی مپوشان ظاهر و مطلق بگوسنجق نصرالله و اسپاه شاه ماست این
این امان هر دو عالم وین پناه هر دو کوندستگیر روز سخت و کافل فرداست این
چرخ را چرخی دگر آموخت پرآشوب و شوراین چه عشق است ای خداوند و عجب سوداست این
ای خوش آوازی که آوازت به هر دل می رسدشرح کن این را که گوهرهای آن دریاست این