غزل شماره ۱۹۵۱
ای برادر تو چه مرغی خویشتن را بازبینگر تو دست آموز شاهی خویشتن را باز بین
هر کی انبازی برید از خویش آن بازی مداندر جهان او را چو حق بی مثل و بی انباز بین
ز آفتابی کآفتاب آسمان یک جام او استذره ها و قطره ها را مست و دست انداز بین
چونک قبله شاه یابی قبله اقبال شوچون دو دم خوردی ز جامش بخت را دمساز بین
گفتم ای اکسیر بنما مس را چون زر کنیرو به صرافان دل آورد گفتا گاز بین
گفتمش چون زنده کردی مرغ ابراهیم راگفت پر و بال برکن هم کنون پرواز بین
گفتم از آغاز مرغ روح ما بی پر بده ستگفت هین بشکن قفص آغاز بی آغاز بین
زان فروبسته دمی کت همدم و همراز نیستچشم بگشا هر دمی همراز بین همراز بین
این دمی چندی که زد جان تو در سوز و نیازچون دم عیسی به حضرت زنده و باساز بین
خاک خواری را بمان چون خاک خواری پیشه گیرخاک را از بعد خواری در چمن اعزاز بین
غزل شماره ۱۹۵۲
هست ما را هر زمانی از نگار راستینلقمه ای اندر دهان و دیگری در آستین
این حد خوبی نباشد ای خدایا چیست اینهیچ سروی این ندارد خوش قد و بالا است این
این چنین خورشید پیدا چونک پنهان می شوداو چنین پنهان ز عالم از برای ماست این
جمع خواهد آن بت و تنهاروان خود دیگرندهر کجا خوبی بود او طالب غوغاست این
شمس تبریز ار چه جانی گر چو جان پنهان شویبر دلم تهمت نشیند کز کجا برخاست این
غزل شماره ۱۹۵۳
هر صبوحی ارغنون ها را برنجان همچنینآفرین ها بر جمالت همچنین جان همچنین
پیش رویت روز مست و پیش زلفت شب خرابای که کفرت همچنان و ای که ایمان همچنین
در کنار زهره نه تو چنگ عشرت همچنانپای کوبان اندرآ ای ماه تابان همچنین
اشتهای مشک و عنبر چون بخیزد جمع راحلقه های زلف خود را زو برافشان همچنین
چرخه چرخ ار بگردد بی مرادت یک نفسآتشی درزن به جان چرخ گردان همچنین
روز روز مجلس است ای عشق دست ما بگیرمی کشان تا بزم خاص و تخت سلطان همچنین
پاره پاره پیشتر رو گر چه مستی ای رفیقپاره ای راه است از ما تا به میدان همچنین
در هوای شمس تبریزی ز ظلمت می گذرناگهان سر برزنی از باغ و ایوان همچنین
غزل شماره ۱۹۵۴
عیش هاتان نوش بادا هر زمان ای عاشقانوز شما کان شکر باد این جهان ای عاشقان
نوش و جوش عاشقان تا عرش و تا کرسی رسیدبرگذشت از عرش و فرش این کاروان ای عاشقان
از لب دریا چه گویم لب ندارد بحر جانبرفزوده ست از مکان و لامکان ای عاشقان
ما مثال موج ها اندر قیام و در سجودتا بدید آید نشان از بی نشان ای عاشقان
گر کسی پرسد کیانید ای سراندازان شماهین بگوییدش که جان جان جان ای عاشقان
گر کسی غواص نبود بحر جان بخشنده استکو همی بخشد گهرها رایگان ای عاشقان
این چنین شد وان چنان شد خلق را در حقه کردبازرستیم از چنین و از چنان ای عاشقان
ما رمیت اذ رمیت از شکارستان غیبمی جهاند تیرهای بی کمان ای عاشقان
چون ز جست و جوی دل نومید گشتم آمدمخفته دیدم دل ستان با دلستان ای عاشقان
گفتم ای دل خوش گزیدی دل بخندید و بگفتگل ستاند گل ستان از گلستان ای عاشقان
زیر پای من گل است و زیر پاهاشان گل استچون بکوبم پا میان منکران ای عاشقان
خرما آن دم که از مستی جانان جان مامی نداند آسمان از ریسمان ای عاشقان
طرفه دریایی معلق آمد این دریای عشقنی به زیر و نی به بالا نی میان ای عاشقان
تا بدید آمد شعاع شمس تبریزی ز شرقجان مطلق شد زمین و آسمان ای عاشقان
غزل شماره ۱۹۵۵
ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیانهوشیاری در میان بیخودان و مستیان
بی محابا درده ای ساقی مدام اندر مدامتا نماند هوشیاری عاقلی اندر جهان
یار دعوی می کند گر عاشقی دیوانه شوسرد باشد عاقلی در حلقه دیوانگان
گر درآید عاقلی گو کار دارم راه نیستور درآید عاشقی دستش بگیر و درکشان
عیب بینی از چه خیزد خیزد از عقل ملولتشنه هرگز عیب داند دید در آب روان
عقل منکر هیچ گونه از نشان ها نگذردبی نشان رو بی نشان تا زخم ناید بر نشان
یوسفی شو گر تو را خامی بنخاسی بردگلشنی شو گر تو را خاری نداند گو مدان
عیسیی شو گر تو را خانه نباشد گو مباشدیده ای شو گرت روپوشی نماند گو ممان
غزل شماره ۱۹۵۶
سر فروکرد از فلک آن ماه روی سیمتنآستین را می فشاند در اشارت سوی من
همچو چشم کشتگان چشمان من حیران اووز شراب عشق او این جان من بی خویشتن
زیر جعد زلف مشکش صد قیامت را مقامدر صفای صحن رویش آفت هر مرد و زن
مرغ جان اندر قفص می کند پر و بال خویشتا قفص را بشکند اندر هوای آن شکن
از فلک آمد همایی بر سر من سایه کردمن فغان کردم که دور از پیش آن خوب ختن
در سخن آمد همای و گفت بی روزی کسیکز سعادت می گریزی ای شقی ممتحن
گفتمش آخر حجابی در میان ما و دوستمن جمال دوست خواهم کو است مر جان را سکن
آن همای از بس تعجب سوی آن مه بنگریداز من او دیوانه تر شد در جمالش مفتتن
میر مست و خواجه مست و روح مست و جسم مستاز خداوند شمس دین آن شاه تبریز و زمن
غزل شماره ۱۹۵۷
هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدنهست عاشق هر زمانی بیخود و شیدا شدن
عاقلان از غرقه گشتن بر گریز و بر حذرعاشقان را کار و پیشه غرقه دریا شدن
عاقلان را راحت از راحت رسانیدن بودعاشقان را ننگ باشد بند راحت ها شدن
عاشق اندر حلقه باشد از همه تن ها چنانکزیت را و آب را در یک محل تنها شدن
و آنک باشد در نصیحت دادن عشاق عشقنیست او را حاصلی جز سخره سودا شدن
عشق بوی مشک دارد زان سبب رسوا بودمشک را کی چاره باشد از چنین رسوا شدن
عشق باشد چون درخت و عاشقان سایه درختسایه گر چه دور افتد بایدش آن جا شدن
بر مقام عقل باید پیر گشتن طفل رادر مقام عشق بینی پیر را برنا شدن
شمس تبریزی به عشقت هر کی او پستی گزیدهمچو عشق تو بود در رفعت و بالا شدن
غزل شماره ۱۹۵۸
ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزنذکر فردا نسیه باشد نسیه را گردن بزن
سال سال ماست و طالع طالع زهره ست و ماهای دل این عیش و طرب حدی ندارد تن بزن
تا درون سنگ و آهن تابش و شادی رسیدگر تو را باور نیاید سنگ بر آهن بزن
بنگر اندر میزبان و در رخش شادی ببینبر سر این خوان نشین و کاسه در روغن بزن
عقل زیرک را برآر و پهلوی شادی نشانجان روشن را سبک بر باده روشن بزن
شاخه ها سرمست و رقصانند از باد بهارای سمن مستی کن و ای سرو بر سوسن بزن
جامه های سبز ببریدند بر دکان غیبخیز ای خیاط بنشین بر دکان سوزن بزن
غزل شماره ۱۹۵۹
روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زنزلف او دعوی کند کاینک رسن بازی رسن
عقل گوید گوهرم گوهر شکستن شرط نیستعشق گوید سنگ ما بستان و بر گوهر بزن
سنگ ما گوهر شکست و حیف هم بر سنگ ماستحیف هم بر روح باشد گر شدش قربان بدن
این نه بس دل را که دلبر دست در خونش کنداین نه بس بت را که باشد چون خلیلش بت شکن
هر که را جست او به رحمت وارهید از جست و جوهر که را گفت آن مایی وارهید از ما و من
آن لبی کانگشت خود لیسید روزی زان عسلوصف آن لب را چه گویم کان نگنجد در دهن
هر که صحرایی بود ایمن بود از زلزلههر که دریایی بود کی غم خورد از جامه کن
کی سلیمان را زیان شد گر شد او ماهی فروشاهرمن گر ملک بستد اهرمن بد اهرمن
گر بشد انگشتری انگشت او انگشتری استپرده بود انگشتری کای چشم بد بر وی مزن
چشم بد خود را خورد خود ماه ما زان فارغ استشمع کی بدنام شد گر نور او بستد لگن
غزل شماره ۱۹۶۰
آفتابا بار دیگر خانه را پرنور کندوستان را شاد گردان دشمنان را کور کن
از پس کوهی برآ و سنگ ها را لعل سازبار دیگر غوره ها را پخته و انگور کن
آفتابا بار دیگر باغ را سرسبز کندشت را و کشت را پرحله و پرجور کن
ای طبیب عاشقان و ای چراغ آسمانعاشقان را دستگیر و چاره رنجور کن
این چنین روی چو مه در زیر ابر انصاف نیستساعتی این ابر را از پیش آن مه دور کن
گر جهان پرنور خواهی دست از رو بازگیرور جهان تاریک خواهی روی را مستور کن
غزل شماره ۱۹۶۱
نوبهارا جان مایی جان ها را تازه کنباغ ها را بشکفان و کشت ها را تازه کن
گل جمال افروخته ست و مرغ قول آموخته ستبی صبا جنبش ندارند هین صبا را تازه کن
سرو سوسن را همی گوید زبان را برگشاسنبله با لاله می گوید وفا را تازه کن
شد چناران دف زنان و شد صنوبر کف زنانفاخته نعره زنان کوکو عطا را تازه کن
از گل سوری قیام و از بنفشه بین رکوعبرگ رز اندر سجود آمد صلا را تازه کن
جمله گل ها صلح جو و خار بدخو جنگ جوخیز ای وامق تو باری عهد عذرا تازه کن
رعد گوید ابر آمد مشک ها بر خاک ریختای گلستان رو بشو و دست و پا را تازه کن
نرگس آمد سوی بلبل خفته چشمک می زندکاندرآ اندر نوا عشق و هوا را تازه کن
بلبل این بشنید از او و با گل صدبرگ گفتگر سماعت میل شد این بی نوا را تازه کن
سبزپوشان خضرکسوه همی گویند روچون شکوفه سر سر اولیا را تازه کن
وان سه برگ و آن سمن وان یاسمین گویند نیدر خموشی کیمیا بین کیمیا را تازه کن
غزل شماره ۱۹۶۲
یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش منبر کنار چشمه خفته در میان نسترن
حلقه کرده دست بسته حوریان بر گرد اواز یکی سو لاله زار و از یکی سو یاسمن
باد می زد نرم نرمک بر کنار زلف اوبوی مشک و بوی عنبر می رسید از هر شکن
مست شد باد و ربود آن زلف را از روی یارچون چراغ روشنی کز وی تو برگیری لگن
ز اول این خواب گفتم من که هم آهسته باشصبر کن تا باخود آیم یک زمان تو دم مزن
غزل شماره ۱۹۶۳
پرده بردار ای حیات جان و جان افزای منغمگسار و همنشین و مونس شب های من
ای شنیده وقت و بی وقت از وجودم ناله هاای فکنده آتشی در جمله اجزای من
در صدای کوه افتد بانگ من چون بشنویجفت گردد بانگ که با نعره و هیهای من
ای ز هر نقشی تو پاک و ای ز جان ها پاکترصورتت نی لیک مقناطیس صورت های من
چون ز بی ذوقی دل من طالب کاری بودبسته باشم گر چه باشد دلگشا صحرای من
بی تو باشد جیش و عیش و باغ و راغ و نقل و عقلهر یکی رنج دماغ و کنده ای بر پای من
تا ز خود افزون گریزم در خودم محبوسترتا گشایم بند از پا بسته بینم پای من
ناگهان در ناامیدی یا شبی یا بامدادگوییم اینک برآ بر طارم بالای من
آن زمان از شکر و حلوا چنان گردم که منگم کنم کاین خود منم یا شکر و حلوای من
امشب از شب های تنهایی است رحمی کن بیاتا بخوانم بر تو امشب دفتر سودای من
همچو نای انبان در این شب من از آن خالی شدمتا خوش و صافی برآید ناله ها و وای من
زین سپس انبان بادم نیستم انبان نانزانک از این ناله است روشن این دل بینای من
درد و رنجوری ما را داروی غیر تو نیستای تو جالینوس جان و بوعلی سینای من
غزل شماره ۱۹۶۴
شمس دین بر یوسفان و نازنینان نازنینبر سر جمله شهان و سرفرازان نازنین
بر سران و سروران صد سر زیاده جاه اودر میان واصلان لطف رحمان نازنین
او به اوصاف الهی گشته موصوف کمالبر سریر و بر سران تخت سلطان نازنین
بزم را از وی جمال و رزم را از وی جلالهم به بزم و هم به رزم لطف کیهان نازنین
پیش او بنهاد مفتاح خزاین های خاصکرده از عشق و محبت هاش یزدان نازنین
در میان صد هزاران ماه او تابان چو خوروصف او اندر میان وصف شاهان نازنین
آنک خاک پاش شد او بر سران شد سرفرازمست او اندر میان جمله مستان نازنین
اندر آن موجی که خاصان بر حذر باشند از آناندر آن موج خطر او خفته استان نازنین
غزل شماره ۱۹۶۵
در میان ظلمت جان تو نور چیست آنفر شاهی می نماید در دلم آن کیست آن
می نماید کان خیال روی چون ماه شه استوان پناه دستگیر روز مسکینی است آن
این چنین فر و جمال و لطف و خوبی و نمکفخر جان ها شمس حق و دین تبریزی است آن
برنتابد جان آدم شرح اوصافش صریحآنچ می تابد ز اوصافش دلا مکنی است آن
زانک اوصاف بقا اندر فنا کی رو دهدمر مزیجی را که آن از عالم فانی است آن
آن جمالی کو که حقش نقش کرد از دست خویشیا یکی نقشی که آن آذر و مانی است آن
هر بصر کو دید او را پس به غیرش بنگریدسنگسارش کرد می باید که ارزانی است آن
ای دل اندر عاشقی تو نام نیکو ترک کنکابتدای عشق رسوایی و بدنامی است آن
اندرون بحر عشقش جامه جان زحمت استنام و نان جستن به عشق اندر دلا خامی است آن
عشق عامه خلق خود این خاصیت دارد دلاخاصه این عشقی که زان مجلس سامی است آن
خاک تبریز ای صبا تحفه بیار از بهر منزانک در عزت به جای گوهر کانی است آن
غزل شماره ۱۹۶۶
جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمانمست کن جان را که تا اندررسد در کاروان
از خم آن می که گر سرپوش برخیزد از اوبررود بر چرخ بویش مست گردد آسمان
زان میی کز قطره جان بخش دل افروز اومی شود دریای غم همچون مزاجش شادمان
چون نهد پا در دماغ سرکشان روزگاردر زمان سجده کنان گردند همچون خادمان
جان اگر چه بس عزیز است نزد خاص و نزد عاملیک نزد خاص باشد بوی آن می جان جان
جان و ماه و جان و قالب بی نشان شد از مییکآید او از بی نشانی بردراند هر نشان
خمخانه لم یزل جوشیده زان می کز کفشگشته ویرانه به عالم در هزاران خاندان
گر به مغرب بوی آن می از عدم یابد گشادمست گردند زاهدان اندر هری و طالقان
دست مست خم او گر خار کارد در زمینشرق تا مغرب بروید از زمین ها گلستان
بانگ چنگ چنگی سرمست عشقش دررسددر جهان خوف افتد صد امان اندر امان
گر ز خم احمدی بویی برون ظاهر شودچون میش در جوش گردد چشم و جان کافران
گر ز خمر احمدی خواهی تمام بوی و رنگمنزلی کن بر در تبریز یک دم ساربان
تا شوی از بوی جان حق خصال می فعالوز تجلی های لطفش هم قرین و هم قران
در درون مست عشقش چیست خورشید نهانآن که داند جز کسی جانا که آن دارد از آن
گر چه می پرسید عقلم هر دم از استاد عشقسر آن می او نمی فرمود الا آن آن
هر دمی از مصر آن یوسف سوی جان های ماتنگ های شکر می وش رسد صد کاروان
جان من در خم عشقش می بجوشد جوش هاآه اگر بودی سوی ایوان عشقش نردبان
چون جهد از جان من القاب او مانند برقچشم بیند از شعاعش صد درخش کاویان
صد هزاران خانه ها سازد میش در صحن جانچون کند زیر و زبر سودای عشقش خاندان
بوی عنبر می رود بر عرش و بر روحانیانگر چه جان تو خورد هم نیم شب از می نهان
از ملولی هجر او چون سامری اندر جهانجانم از جمله جهان گشته ست صحرا بر کران
چون شراب موسی افکن زان خضر کف دررسدصد چو جان من درآید چون کمر اندر میان
ای خداوند شمس دین مقصود از این جمله توییای که خاک تو بود چون جان من دور زمان
در پی آن می که خوردم از پیاله وصل تواین چنین زهرت ز جام هجر خوردم مزمزان
همچو تبریز و چو ایام همایون تو شاهخود نبوده ست و نباشد بی مکان و بی اوان
غزل شماره ۱۹۶۷
ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گرد نانای سیاهی بر سیاهی جان تو از گرد نان
ای تو در آیینه دیده روی خود کور و کبودتسخر و خنده زده بر آینه چون ابلهان
تسخرت بر آینه نبود به روی خود بودزانک رویت هست تسخرگاه هر روشن روان
آن منافق روی ظلمت جان تسخرکن که خودجمله سر تا پای تسخر بوده ست آن قلتبان
هر کی در خون خود آید دست من چه گو درآهر کی او دزدی کند حق است دار و نردبان
هر کی استهزا کند بر خاصگان عشق حقتیغ قهرش بر سر آید از جلاد قهرمان
ندهدش قهر خدا مهلت که تا یک دم زندگر چه دارد طاعت اهل زمین و آسمان
عبرت از ابلیس گیرد آنک نسل آدم استکو به استهزای آدم شد سیه روی قران
تا که بهتان ها نهد آن مظلم تاریک دلخنبک و مسخرگی و افسوس بر صاحب دلان
احمد مرسل به طعن و سخره بوجهل بودموسی عمران به تسخرهای فرعونی چنان
صبرها کردند تا قهر خدا اندررسیددود قهر حق برآمدشان ز سقف دودمان
از ملامت های حسادان جگرها خون شوددرد استهزای ایشان داغ ها آرد به جان
گر از ایشان درگریزی در مغاره خلوتیعشق چون چوگانت آرد همچو گوی اندر میان
تا چشاند مر تو را زهری ز هر افسرده ایتا کشاند نزد تو از هر حسودی ارمغان
تا بده است این گوشمال عاشقان بوده ست از آنکدر همه وقتی چنین بوده ست کار عاشقان
گر تو اندر دین عشقی بر ملامت دل بنهوز فسوس و تسخر دشمن مکن رو را گران
عاشقی چون روگری دان یا مثل آهنگریپس سیه باشد هماره چهره های روگران
بر رخ روگر سیاهی از پی قزغان بودو آنگهی جمله سیاهی گرد شد بر قازغان
همچنان در عاقبت این روسیاهی عاشقانجمع گردد بر رخ تسخرکن خنبک زنان
عشق نقشی را حسودان دشمنی ها می کنندخاصه عشق پادشاه نقش ساز کامران
نقش ساز نقش سوز ملک بخش بی نظیرجان فزایی دلربایی خوش پناه دو جهان
خاص خاص سر حق و شمس دین بی نظیرفخر تبریز و خلاصه هستی و نور روان
غزل شماره ۱۹۶۸
ای دل من در هوایت همچو آب و ماهیانماهی جانم بمیرد گر بگردی یک زمان
ماهیان را صبر نبود یک زمان بیرون آبعاشقان را صبر نبود در فراق دلستان
جان ماهی آب باشد صبر بی جان چون بودچونک بی جان صبر نبود چون بود بی جان جان
هر دو عالم بی جمالت مر مرا زندان بودآب حیوان در فراقت گر خورم دارد زیان
این نگارستان عالم پرنشان و نقش توستلیک جای تو نگیرد کو نشان کو بی نشان
قطره خون دلم را چون جهانی کرده ایتا ز حیرانی ندانم قطره ای را از جهان
بر دهان من به دست خویش بنهادی قدحتا ز سرمستی ندانم من قدح را از دهان
من کی باشم از زمین تا آسمان مستان پرندکز شراب تو ندانند از زمین تا آسمان
صد شبان چون من سپرده گوسفند خود به گرگگوسفندان را چه کردی با کی گویم کو شبان
در بیان آرم نیایی ور نهان دارم بتردرنگنجی از بزرگی در جهان و در نهان
گر نهان را می شناسم از جهان در عاشقیمومن عشقم مخوان و کافرم خوان ای فلان
غزل شماره ۱۹۶۹
از بدی ها آن چه گویم هست قصدم خویشتنزانک زهری من ندیدم در جهان چون خویشتن
گر اشارت با کسی دیدی ندارم قصد اونی به حق ذوالجلال و ذوالکمال و ذوالمنن
تا ز خود فارغ نیایم با دگر کس چون رسمور بگویم فارغم از خود بود سودا و ظن
ور بگفتم نکته ای هستش بسی تاویل هاگر غرض نقصان کس دارم نه مردم من نه زن
از تو دارم التماسی ای حریف رازدارحسن ظنی در هوی و مهر من با خویشتن
دشمن جانم منم افغان من هم از خود استکز خودی خود من بخواهم همچو هیزم سوختن
چونک یاری را هزاران بار با نام و نشانمدح های بی نفاقش کرده باشم در علن
فخر کرده من بر او صد بار پیدا و نهانبوده ما را از عزیزی با دو دیده مقترن
گر یکی عیبی بگویم قصد من عیب من استزانک ماهم را بپوشد ابر من اندر بدن
رو بدان یک وصف کردم کز ملامت مر ورابهر حق دوستی حملش مکن بر مکر و فن
من خودی خویش را گویم که در پنداشتیرو اگر نور خدایی نیست شو شو ممتحن
ای خود من گر همه سر خدایی محو شوکان همه خود دیده ای پس دیده خودبین بکن
چون خداوند شمس دین را می ستایم تو بدانکاین همه اوصاف خوبی را ستودم در قرن
غزل شماره ۱۹۷۰
مطربا بردار چنگ و لحن موسیقار زنآتش از جرمم بیار و اندر استغفار زن
ای کلیم عشق بر فرعون هستی حمله بربر سر او تو عصای محو موسی وار زن
عقل از بهر هوس ها دارداری می کندزود چشمش را ببند و بهر او تو دار زن
ور بگوید من به دانش نظم کاری می کنمآتشی دست آور و در نظم و اندر کار زن
در غریبستان جان تا کی شوی مهمان خاکخاک اندر چشم این مهمان و مهمان دار زن
مطربا حسنت ز پرگار خرد بیرونتر استخیمه عشرت برون از عقل و از پرگار زن
تار چنگت را ز پود صرف می جانی بدهزان حراره کهنه نوبخت بر اوتار زن
بر در مخدوم شمس الدین ز دیده آب زندر همه هستی ز نار چهره او نار زن
از یکی دستان او خورشید و مه را خفته کنپس نهان زو چنگ اندر دولت بیدار زن
عقل هشیارت قبایی دوخت بهر شمس دینتو ز عشق او به چشم منکران مسمار زن
بر براق عشق بنشین جانب تبریز روو آنگهی زانو ز بهر غمزه خون خوار زن
غزل شماره ۱۹۷۱
از دخول هر غری افسرده ای در کار مندور بادا وصف نفس آلودشان از یار من
دررمید از ننگ ایشان و خبیثی ها و مکراز وظیفه مدح یارم این دل هشیار من
خاک لعنت بر سر افسوس داری بدرگیکو کند از خاکساری درهم این هنجار من
ای بریده دست دزدی کو بدزدد حکمتمو آنگهی دکان بگیرد بر سر بازار من
شرم ناید مر ورا از روی من شرم از کجاای حرامش باد هر تعلیم از اسرار من
آن حرامی کز شقاوت تا رود گمره رودیا رب و ای ذوالجلال از حرمت دلدار من
خاطرش از زیرکی یا آن ضمیرش از صفابر فراز عرش رفتی یاد کردی یار من
ای دل مسکین من از شرکت ناکس مرمزانک این سنت ز نااهلان بود ناچار من
گر غران و ملحدان مر آب و نان را می خورندخوردن نان هیچ نگذارم پی این عار من
صبر کن تا دررسد یک مژده ای زان مه لقاصبر کن تا رو نماید ابر گوهردار من
صبر آن باشد دلا کز مدح آن بحر صفارو نگردانی بلی و بشنوی گفتار من
گیرم از لطف معانی رفت تمییز از جهانکی رود بوی دل و جان یم دربار من
ور رود از دیگران بو از خدیوم کی روداز شهنشه شمس دین آن تا ابد تذکار من
کز شراب جان من رویدهمی تبریز درلاله ها و گلبنان بر شیوه رخسار من
ای خداوند این همه غیرت ز رشک سر توستای هوای نازنین و شاه بی آزار من
من قیاسی کرده ام رشک تو را در حق اولیک اندر رشک تو باطل بود پرگار من
ای شهنشه شمس دین دانم که از چندین حجاببشنود بیداریت این لابه های زار من
بینش تو بیند این کز پرتو رشک خداستسنگ ها از هر طرف بر سینه سگسار من
از کرم مپسند این را کاین سوار جان منجز به خرگاهت فرود آید از این رهوار من
ور فروآید بجز خرگاه تو من از خدامن فنای محض خواهم ای خدایا یار من
دوش دیدم کز هوس صد تخم مار اندر رگیدرفکندم امتحان را تا چه گردد مار من
دیدمش ماری شده او هر زمان در می فزودمن پشیمان گشته ام زان صنعت و کردار من
من پشیمان قصد او کردم و او از خشم خودبر زمین می زد همی دندان پرزهرار من
کاین چنین شاگردکی بدفعل و بدرگ سر کشدای خدا ضایع مکن این رنج و این ادرار من
غزل شماره ۱۹۷۲
عاشقا دو چشم بگشا چارجو در خود ببینجوی آب و جوی خمر و جوی شیر و انگبین
عاشقا در خویش بنگر سخره مردم مشوتا فلان گوید چنان و آن فلان گوید چنین
من غلام آن گل بینا که فارغ باشد اوکان فلانم خار خواند وان فلانم یاسمین
دیده بگشا زین سپس با دیده مردم مروکان فلانت گبر گوید وان فلانت مرد دین
ای خدا داده تو را چشم بصیرت از کرمکز خمارش سجده آرد شهپر روح الامین
چشم نرگس را مبند و چشم کرکس را مگیرچشم اول را مبند و چشم احول را مبین
عاشقان صورتی در صورتی افتاده اندچون مگس کز شهد افتد در طغار دوغگین
شاد باش ای عشقباز ذوالجلال سرمدیبا چنان پرها چه غم باشد تو را از آب و طین
گر همی خواهی که جبریلت شود بنده بروسجده ای کن پیش آدم زود ای دیو لعین
بادیه خون خوار اگر واقف شدی از کعبه امهر طرف گلشن نمودی هر طرف ماء معین
ای به نظاره بد و نیک کسان درماندهچون بدین راضی شدی یارب تو را بادا معین
چون امانت های حق را آسمان طاقت نداشتشمس تبریزی چگونه گستریدش در زمین
غزل شماره ۱۹۷۳
موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چیناز فراق دلبری کاسدکن خوبان چین
جان ز غیرت گوش را گوید حدیثش کم شنودل ز غیرت چشم را گوید که رویش را مبین
دست عشرت برگشادم تا ببندم پای غمعشرتم همرنگ غم شد ای مسلمانان چنین
دست در سنگی زدم دانم که نرهاند مرالیک غرقه گشته هم چنگی زند در آن و این
از در دل درشدم امروز دیدم حال اوزردروی و جامه چاک و بی یسار و بی یمین
گفتمش چونی دلا او گریه درشدهای هایاز فراق ماه روی همنشان همنشین
غزل شماره ۱۹۷۴
ای چراغ آسمان و رحمت حق بر زمینناله من گوش دار و درد حال من ببین
از میان صد بلا من سوی تو بگریختمدست رحمت بر سرم نه یا بجنبان آستین
یا روان کن آب رحمت آتش غم را بکشیا خلاصم ده چو عیسی از جهان آتشین
یا مراد من بده یا فارغم کن از مرادوعده فردا رها کن یا چنان کن یا چنین
یا در انافتحنا برگشا تا بنگرمصد هزاران گلستان و صد هزاران یاسمین
یا ز الم نشرح روان کن چارجو در سینه امجوی آب و جوی خمر و جوی شیر و انگبین
ای سنایی رو مدد خواه از روان مصطفیمصطفی ما جاء الا رحمه للعالمین
غزل شماره ۱۹۷۵
عشق شمس الدین است یا نور کف موسی است آناین خیال شمس دین یا خود دو صد عیسی است آن
گر همه معنی است پس این چهره چون ماه چیستصورتش چون گویم آخر چون همه معنی است آن
خواه این و خواه آن باری از آن فتنه لبشجان ما رقصان و خوش سرمست و سودایی است آن
نیک بنگر در رخ من در فراق جان جانبی دل و جان می نویسد گر چه در انشی است آن
من چه گویم خود عطارد با همه جان های پاکاز برای پاکی او عاشق املی است آن
جان من همچون عصا چون دستبوس او بیافتپس چو موسی درفکندش جان کنون افعی است آن
دیده من در فراق دولت احیای اودر میان خندان شده در قدرت مولی است آن
هرک او اندر رکاب شاه شمس الدین دویدفارغ از دنیا و عقبی آخر و اولی است آن
و آنک او بوسید دستش خود چه گویم بهر اوعاقلان دانند کان خود در شرف اولی است آن
جسم او چون دید جانم زود ایمان تازه کردگفتمش چه گفت بنگر معجزه کبری است آن
فر تبریز است از فر و جمال آن رخیکان غبین و حسرت صد آزر و مانی است آن