قرآن کریمبه زبان فارسی

غزل‌های ۱۹۷۶ تا ۲۰۰۰

دیوان شمس (کلیات شمس تبریزی) — مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

غزل شماره ۱۹۷۶

عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی است آندر دو عالم جان و دل را دولت معنی است آن
گر به ظاهر لشکر و اقبال و مخزن نیستشرو به چشم جان نگر کان دولت جانی است آن
کله سر را تهی کن از هوا بهر میشکله سر جام سازش کان می جامی است آن
پختگان عشق را باشد ز خام خمر جانپخته نی و خام جستن مایه خامی است آن
تا کتاب جان او اندر غلاف تن بودگر چه خاص خاص باشد در هنر عامی است آن
آنک بالایی گزیند پست باشد عشق درآنک پستی را گزید او مجلس سامی است آن
هرک جان پاک او زان می درآشامد ابدگر چه هندو باشد آن و مکی و شامی است آن
مر تن معمور را ویران کند هجران میهرک کرد این تن خراب می میش بانی است آن
آن می باقی بود اول که جان زاید از اوپس دروغ است آنک می جان است کان ثانی است آن
جان فانی را همیشه مست دار از جام اورنگ باقی گیرد از می روح کان فانی است آن
در می باقی نشان پیوسته جان مردنیکز جوار کیمیا آن مس زر کانی است آن
چون میان عقل و تن افتاد از می سه طلاقهر تنی کو با خرد جفت است آن زانی است آن
در دل تنگ هوس باده بقا ساکن نگشتهر دلی کاین می در او بنشست میدانی است آن
آنک جام او بگیرد یک نشانش این بوددر بیان سر حکمت جان او منشی است آن
در شعاع می بقا بیند ابد پس بعد از آنمال چه بود کو ز عین جان خود معطی است آن
آنک وصف می بگوید باخود است و هوشیاراهل قرآن نبود آن کس لیک او مقری است آن
حق و صاحب حق را از عاشقان مست پرسزانک جام مست اندر عاشقان قاضی است آن
زانک حکم مست فعل می بود پس روشن استحق و صاحب حق هم با حکم او راضی است آن
مطرب مستور بی پرده یکی چنگی بزنوارهان از نام و ننگم گر چه بدنامی است آن
وانما رخسار را تا بشکنی بازار بتزان رخی کو حسرت صد آزر و مانی است آن
ای صبا تبریز رو سجده ببر کان خاک پاکخاک درگاه حیات انگیز ربانی است آن

غزل شماره ۱۹۷۷

در ستایش های شمس الدین نباشم مفتتنتا تو گویی کاین غرض نفی من است از لا و لن
چونک هست او کل کل صافی صافی کمالوصف او چون نوبهار و وصف اجزا یاسمن
هر یکی نوعی گلی و هر یکی نوعی ثمراو چو سرمجموع باغ و جان جان صد چمن
چون ستودی باغ را پس جمله را بستوده ایچون ستودی حق را داخل شود نقش وثن
ور وثن را مدح گویی نیست داخل حسن حقگر چه هم می بازگردد آن به خالق فاعلمن
لیک باقی وصف ها بستوده باشی جزو درشمس حق و دین چو دریا کی شود داخل بدن
حق همی گوید منم هش دار ای کوته نظرشمس حق و دین بهانه ست اندر این برداشتن
هر چه تو با فخر تبریز آوری بی خردگیآن به عین ذات من تو کرده ای ای ممتحن

غزل شماره ۱۹۷۸

ایها الساقی ادر کاس الحمیا نصف منان عشقی مثل خمر ان جسمی مثل دن
مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تنچون زنی بر نام شمس الدین تبریزی بزن
نام شمس الدین به گوشت بهتر است از جسم و جاننام شمس الدین چو شمع و جان بنده چون لگن
مطربا بهر خدا تو غیر شمس الدین مگوبر تن و جان وصف او بنواز تن تن تن تنن
نام شمس الدین چو شمعی همچو پروانه بسوزپیش آن چوگان نامش گوی جان را درفکن
تا شود این جان تو رقاص سوی آسمانتا شود این جان پاکت پرده سوز و گام زن
شمس دین و شمس دین و شمس دین می گو و بستا ببینی مردگان رقصان شده اندر کفن
مطربا گر چه نیی عاشق مشو از ما ملولعشق شمس الدین کند مر جانت را چون یاسمن
یک شبی تا روز دف را تو بزن بر نام اوکز جمال یوسفی دف تو شد چون پیرهن
ناگهان آن گلرخم از گلستان سر برزندپیش آن گل محو گردد گلستان های چمن
لاله ها دستک زنان و یاسمین رقصان شدهسوسنک مستک شده گوید چه باشد خود سمن
خارها خندان شده بر گل بجسته برتریسنگ ها تابان شده با لعل گوید ما و من

غزل شماره ۱۹۷۹

عاشقان را مژده ای از سرفراز راستینمژده مر دل را هزار از دلنواز راستین
مژده مر کان های زر را از برای خالصیشهست نقاد بصیر و هست گاز راستین
مژده مر کسوه بقا را کز پی عمر ابدهستش از اقبال و دولت ها طراز راستین
فرخا زاغی که در زاغی نماند بعد از اینپیش شمس الدین درآید گشت باز راستین
حبذا دستی که او بستم درازی کم کنددست در فتراک او زد شد دراز راستین
شد دراز آن دست او تا بگذرید او را ختنتا گرفت از جیب معشوقی طراز راستین
بعد از آن خوب طرازی چون شود همدست اودو به دو چون مست گشته گفته راز راستین
چشم بگشاید ببیند از ورای وهم و روحآنک بر ترک طرازی کرد ناز راستین
شاه تبریزی کریمی روح بخشی کاملیدر فرازی در وصال و ملک باز راستین
ملک جانی ها نه ملک فانیی جسمانییتا شود جان ها ز ملکش چشم باز راستین
مرحبا ای شاه جان ها مرحبا ای فر و حسنملک بخش بندگان و کارساز راستین

غزل شماره ۱۹۸۰

یارکان رقصی کنید اندر غمم خوشتر از اینکره عشقم رمید و نی لگامستم نی زین
پیش روی ماه ما مستانه یک رقصی کنیدمطربا بهر خدا بر دف بزن ضرب حزین
رقص کن در عشق جانم ای حریف مهربانمطربا دف را بکوب و نیست بختت غیر از این
آن دف خوب تو این جا هست مقبول و صوابمطربا دف را بزن بس مر تو را طاعت همین
مطربا این دف برای عشق شاه دلبر استمفخر تبریز جان جان جان ها شمس دین
مطربا گفتی تو نام شمس دین و شمس دیندرربودی از سرم یک بارگی تو عقل و دین
چونک گفتی شمس دین زنهار تو فارغ مشوکفر باشد در طلب گر زانک گویی غیر این
مطربا گشتی ملول از گفت من از گفت منهمچنان خواهی مکن تو همچنین و همچنین

غزل شماره ۱۹۸۱

مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تنچون زنی بر نام شمس الدین تبریزی بزن
نام شمس الدین به گوشت بهتر است از جسم و جاننام شمس الدین چو شمع و جان بنده چون لگن
مطربا بهر خدا تو غیر شمس الدین مگوبر تن چون جان او بنواز تن تن تن تنن
تا شود این نقش تو رقصان به سوی آسمانتا شود این جان پاکت پرده سوز و گام زن
شمس دین و شمس دین و شمس دین می گوی و بستا ببینی مردگان رقصان شده اندر کفن
مطربا گر چه نیی عاشق مشو از ما ملولعشق شمس الدین کند مر جانت را چون یاسمن
لاله ها دستک زنان و یاسمین رقصان شدهسوسنک مستک شده گوید که باشد خود سمن
خارها خندان شده بر گل بجسته برتریسنگ ها باجان شده با لعل گوید ما و من
ایها الساقی ادر کاس الحمیا نصفهان عشقی مثل خمر ان جسمی مثل دن

غزل شماره ۱۹۸۲

گلسن بنده ستایک غرضم یق اشد رسنقلسن انده یوز در یلنز قنده قلرسن
چلبی درقیمو درلک چلبا گل نه گز رسنچلبی قللرن استر چلبی نه سز سن
نه اغر در نه اغر در چلب اغرندن قغرمققولغن اج قولغن اج بله کم انده دگرسن

غزل شماره ۱۹۸۳

به خدا میل ندارم نه به چرب و نه به شیریننه بدان کیسه پرزر نه بدین کاسه زرین
بکشی اهل زمین را به فلک بانگ زند مهکه زهی جود و سماحت عجبا قدرت و تمکین
چو خیال تو بتابد چو مه چارده بر منبگزد ساعد و اصبع ز حسد زهره و پروین
هله المنه لله که بدین ملک رسیدمهمه حق بود که می گفت مرا عشق تو پیشین
چو مرا بر سر پا دید به سر کرد اشارتکه رسید آنچ تو خواهی هله ایمن شو و بنشین
همه خلق از سر مستی ز طرب سجده کنانشبره و گرگ به هم خوش نه حسد در دل و نی کین
نشناسند ز مستی ره ده از ره خانهنشناسند که مردیم عجب یا گل رنگین
قدح اندر کف و خیره چه کنم من عجب این رابخورم یا که ببخشم تو بگو ای شه شیرین
تو بخور چه بود بخشش هله که دور تو آمدهله خوردم هله خوردم چو منم پیش تو تعیین
تو خور این باده عرشی که اگر یک قدح از ویبنهی بر کف مرده بدهد پاسخ تلقین

غزل شماره ۱۹۸۴

بده آن مرد ترش را قدحی ای شه شیرینصدقات تو روان است به هر بیوه و مسکین
صدقات تو لطیف است توان خورد دو صد منکه نداند لب بالا و نجنبد لب زیرین
هله ای باغ نگویی به چه لب باده کشیدیمگر اشکوفه بگوید پنهان با گل و نسرین
چه شراب است کز آن بو گل تر آهوی ناف استبه زمستان نه که دیدی همه را چون سگ گرگین
هله تا جمع رسیدن بده آن می به کف منپس من زهره بنوشد قدح از ساعد پروین
وگر آن مست نهد سر که رباید ز تو ساغرمده او را تو مرا ده که منم بر در تحسین
چه کند باده حق را جگر باطل فانیچه شناسد مه جان را نظر و غمزه عنین
هنر و زر چو فزون شد خطر و خوف کنون شدملکان را تب لرز است و حریر است نهالین
چو مه توبه درآمد مه توبه شکن آمدشکنش باد همیشه تو بگو نیز که آمین

غزل شماره ۱۹۸۵

صنما بیار باده بنشان خمار مستانکه ببرد عشق رویت همگی قرار مستان
می کهنه را کشان کن به صبوح گلستان کنکه به جوش اندرآمد فلک از عقار مستان
بده آن قرار جان را گل و لاله زار جان راز نبات و قند پر کن دهن و کنار مستان
قدحی به دست برنه به کف شکرلبان دهبنشان به آب رحمت به کرم غبار مستان
صنما به چشم مستت دل و جان غلام دستتبه می خوشی که هستت ببر اختیار مستان
چو شراب لاله رنگت به دماغ ها برآیدگل سرخ شرم دارد ز رخ و عذار مستان
چو جناح و قلب مجلس ز شراب یافت مونسببرد گلوی غم را سر ذوالفقار مستان
صنما تو روز مایی غم و غصه سوز ماییز تو است ای معلا همه کار و بار مستان
بکشان تو گوش شیران چو شتر قطارشان کنکه تو شیرگیر حقی به کفت مهار مستان
ز عقیق جام داری نمکی تمام داریچه غریب دام داری جهت شکار مستان
سخنی بماند جانی که تو بی بیان بدانیکه تو رشک ساقیانی سر و افتخار مستان

غزل شماره ۱۹۸۶

صنما به چشم شوخت که به چشم اشارتی کننفسی خراب خود را به نظر عمارتی کن
دل و جان شهید عشقت به درون گور قالبسوی گور این شهیدان بگذر زیارتی کن
تو چو یوسفی رسیده همه مصر کف بریدهبنما جمال و بستان دل و جان تجارتی کن
و اگر قدم فشردی به جفا و نذر کردیبشکن تو نذر خود را چه شود کفارتی کن
تو مگو کز این نثارم ز شما چه سود دارمتو ز سود بی نیازی بده و خسارتی کن
رخ همچو زعفران را چو گل و چو لاله گردانسه چهار قطره خون را دل بابشارتی کن
چو غلام توست دولت نکشد ز امر تو سربه میان ما و دولت ملکا سفارتی کن
چو به پیش کوه حلمت گنهان چو کاه آمدبه گناه چون که ما نظر حقارتی کن
تن ما دو قطره خون بد که نظیف و آدمی شدصفت پلید را هم صفت طهارتی کن
ز جهان روح جان ها چو اسیر آب و گل شدتو ز دار حرب گلشان برهان و غارتی کن
چو ز حرف توبه کردم تو برای طالبان راجز حرف پرمعانی علم و امارتی کن
ز برای گرم کردن بود این دم چو آتشجز دم تو تابشی را سبب حرارتی کن
تو که شاه شمس دینی تبریز نازنین رابه ظهور نیر خود وطن بصارتی کن

غزل شماره ۱۹۸۷

هله نیم مست گشتم قدحی دگر مدد کنچو حریف نیک داری تو به ترک نیک و بد کن
منگر که کیست گریان ز جفا و کیست عریاننه وصی آدمی تو بنشین و کار خود کن
نظری به سوی می کن به نوای چنگ و نی کننظری دگر به سوی رخ یار سروقد کن
شکرت چو آرزو شد ز لب شکرفروششچو عباس دبس زودتر ز شکرفروش کدکن
نه که کودکم که میلم به مویز و جوز باشدتو مویز و جوز خود را بستان در آن سبد کن
شکر خوش تبرزد که هزار جان به ارزدحسد ار کنی تو باری پی آن شکر حسد کن
به بت شکرفشان شو ز لبش شکرستان شوجهت قران ماهش چو منجمان رصد کن
چو رسید ماه روزه نه ز کاسه گو نه کوزهپس از این نشاط و مستی ز صراحی ابد کن
به سماع و طوی بنشین به میان کوی بنشینکه کسی خورت نبیند طرب از می احد کن
چو عروس جان ز مستی برسد به کوی هستیخورشش از این طبق ده تتقش هم از خرد کن
ز سخن ملول گشتی که کسیت نیست محرمسبک آینه بیان را تو بگیر و در نمد کن

غزل شماره ۱۹۸۸

چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبانکه شد ادریسش قیماز و سلیمان به لبان
به شکرخانه او رفته به سر لب شکرانمانده اندر عجبش خیره همه بوالعجبان
خبر افتاد که گرگی طمع یوسف کردهمه گرگان شده از خجلت این گرگ شبان
چه خوشی های نهان است در آن درد و غمشکه رمیدند ز دارو همه درمان طلبان
بس بود هستی او مایه هر نیست شدهبس بود مستی او عذر همه بی ادبان
عارف از ورزش اسباب بدان کاهل شدکه همان بی سببی شد سبب بی سببان
خیز کامروز ز اقبال و سعادت باریطرب اندر طرب است از مدد بوطربان
من بر آن بودم کز جان و دل تفسیدهبازگویی صفت عشق به روزان و شبان
شمس تبریزی مرا دوش همی گفت خموشچون تو را عشق لب ماست نگهدار زبان

غزل شماره ۱۹۸۹

جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدنآنک آموخت مرا همچو شرر خندیدن
گر چه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادمعشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن
بی جگر داد مرا شه دل چون خورشیدیتا نمایم همه را بی ز جگر خندیدن
به صدف مانم خندم چو مرا درشکنندکار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن
یک شب آمد به وثاق من و آموخت مراجان هر صبح و سحر همچو سحر خندیدن
گر ترش روی چو ابرم ز درون خندانمعادت برق بود وقت مطر خندیدن
چون به کوره گذری خوش به زر سرخ نگرتا در آتش تو ببینی ز حجر خندیدن
زر در آتش چو بخندید تو را می گویدگر نه قلبی بنما وقت ضرر خندیدن
گر تو میر اجلی از اجل آموز کنونبر شه عاریت و تاج و کمر خندیدن
ور تو عیسی صفتی خواجه درآموز از اوبر غم شهوت و بر ماده و نر خندیدن
ور دمی مدرسه احمد امی دیدیرو حلالستت بر فضل و هنر خندیدن
ای منجم اگرت شق قمر باور شدبایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن
همچو غنچه تو نهان خند و مکن همچو نباتوقت اشکوفه به بالای شجر خندیدن

غزل شماره ۱۹۹۰

جان حیوان که ندیده است بجز کاه و عطنشد ز تبدیل خدا لایق گلزار فطن
نوبهاری است خدا را جز از این فصل بهارکه در او مرده نماند وثنی و نه وثن
ز نسیمش شود آن جغد به از باز سپیدبهتر از شیر شود از دم او ماده زغن
زنده گشتند و پی شکر دهان بگشادندبوسه ها مست شدند از طرب بوی دهن
دست دستان صبا لخلخه را شورانیدتا بیاموخت به طفلان چمن خلق حسن
جبرئیل است مگر باد و درختان مریمدست بازی نگر آن سان که کند شوهر و زن
ابر چون دید که در زیر تتق خوبانندبرفشانید نثار گهر و در عدن
چون گل سرخ گریبان ز طرب بدرانیدوقت آن شد که به یعقوب رسد پیراهن
چون عقیق یمنی لب دلبر خندیدبوی رحمان به محمد رسد از سوی یمن
چند گفتیم پراکنده دل آرام نیافتجز بدان جعد پراکنده آن خوب زمن
شمس تبریز برآ تیغ بزن چون خورشیدتیغ خورشید دهد نور به جان چو مجن

غزل شماره ۱۹۹۱

همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطنوقت آن شد که درآییم خرامان به چمن
همه خوردند و برفتند بقای ما بادکه دل و جان زمانیم و سپهدار زمن
چو تویی آب حیاتی کی نماند باقیچو تو باشی بت زیبا همه گردند شمن
کتب العشق علینا غمرات و محنو قضی الحجب علینا فتنا بعد فتن
فرج آمد برهیدیم ز تشویش جهانبپرد جان مجرد به گلستان منن
ناقتی نخ هنا فهو مناخ حسنفیه ماء و سخاء و رخاء و عطن
یرزقون فرحین بخوریم آن می و نقلمقعد صدق چو شد منزل عشاق سکن
دامن سیب کشانیم سوی شفتالوببریم از گل تر چند سخن سوی سمن
چو مرا می بدهی هیچ مجو شرط ادبمست را حد نزند شرع مرا نیز مزن
ادب و بی ادبی نیست به دستم چه کنمچو شتر می کشدم مست شتربان به رسن
بلبل از عشق ز گل بوسه طمع کرد و بگفتبشکن شاخ نبات و دل ما را مشکن
گفت گل راز من اندرخور طفلان نبودبچه را ابجد و هوز به و حطی کلمن
گفت گر می ندهی بوسه بده باده عشقگفت این هم ندهم باش حزین جفت حزن
گفت من نیز تو را بر دف و بربط بزنمتنن تن تننن تن تننن تن تننن
گفت شب طشت مزن که همه بیدار شوندکه مگر ماه گرفته ست مجو شور و فتن
طشت اگر من نزنم فتنه چو نه ماهه شده ستفتنه ها زاید ناچار شب آبستن
برگ می لرزد بر شاخ و دلم می لرزدلرزه برگ ز باد و دلم از خوب ختن
تاب رخسار گل و لاله خبر می دهدمکه چراغی است نهان گشته در این زیر لگن
جهد کن تا لگن جهل ز دل برداریتا که از مشرق جان صبح برآید روشن
شمس تبریز طلوعی کن از مشرق روحکه چو خورشید تو جانی و جهان جمله بدن

غزل شماره ۱۹۹۲

خوی با ما کن و با بی خبران خوی مکندم هر ماده خری را چو خران بوی مکن
اول و آخر تو عشق ازل خواهد بودچون زن فاحشه هر شب تو دگر شوی مکن
دل بنه بر هوسی که دل از آن برنکنیشیرمردا دل خود را سگ هر کوی مکن
هم بدان سو که گه درد دوا می خواهیوقف کن دیده و دل روی به هر سوی مکن
همچو اشتر بمدو جانب هر خاربنیترک این باغ و بهار و چمن و جوی مکن
هان که خاقان بنهاده است شهانه بزمیاندر این مزبله از بهر خدا طوی مکن
میر چوگانی ما جانب میدان آمدپی اسپش دل و جان را هله جز گوی مکن
روی را پاک بشو عیب بر آیینه منهنقد خود را سره کن عیب ترازوی مکن
جز بر آن که لبت داد لب خود مگشاجز سوی آنک تکت داد تکاپوی مکن
روی و مویی که بتان راست دروغین می داننامشان را تو قمرروی زره موی مکن
بر کلوخی است رخ و چشم و لب عاریتیپیش بی چشم به جد شیوه ابروی مکن
قامت عشق صلا زد که سماع ابدی استجز پی قامت او رقص و هیاهوی مکن
دم مزن ور بزنی زیر لب آهسته بزندم حجاب است یکی تو کن و صدتوی مکن

غزل شماره ۱۹۹۳

هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته مننقل سازد جهت این جگر خسته من
دست خود بر سر من مالد از روی کرمکه تو چونی هله ای بی دل و پابسته من
سر گران گشته از آن باده بی ساغر منزعفران کشته بدین لاله بررسته من
زخم بر تار تو اندرخور خود چون رانمای گسسته رگت از زخمه آهسته من
چون تنم جان نشود زان ابدی آب حیاتچون دلم برنجهد زان بت برجسته من
هله ای طیف خیالش بنشین و بشنویک زمانی سخن پخته به نبشته من
چون مه چارده شب را تو برآرای به حسنای به شب ها و سحرها به دعا جسته من
چند صف ها بشکستی و بدیدی همه راهیچ دیدی تو صفی چون صف اشکسته من
لاله زار و چمن ار چه که همه ملک وی استهوس و رغبت او بین تو به گلدسته من
لب ببند و قصص عشق به گوش او گویکه حریص آمد بر گفتن پیوسته من

غزل شماره ۱۹۹۴

بشنو از بوالهوسان قصه میر عسسانرندی از حلقه ما گشت در این کوی نهان
مدتی هست که ما در طلبش سوخته ایمشب و روز از طلبش هر طرفی جامه دران
هم در این کوی کسی یافت ز ناگه اثرشجامه پرخون شده او است ببینید نشان
خون عشاق کهن خود نشود تازه بودخون چو تازه است بدانید که هست آن فلان
همه خون ها چو شود کهنه سیه گردد و خشکخون عشاق ابد تازه بجوشد ز روان
تو مگو دفع که این دعوی خون کهن استخون عشاق نخفته ست و نخسبد به جهان
غمزه توست که خونی است در این گوشه و بسنرگس توست که ساقی است دهد رطل گران
غمزه توست که مست آید و دل ها دزددقصد جان ها کند آن سخت دل سخته کمان
داد آن است که آن گمشده را بازدهییا چو او شد ز میانه تو درآیی به میان
گر ز میر شکران داد بیابی ای دلشکر کن شو تو گدازان چو شکر با شکران
گر چنان کشته شوی زنده جاوید شویخدمت از جان چنین کشته به تبریز رسان

غزل شماره ۱۹۹۵

اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشاناینک آن پردگیانی که خرد چادرشان
همچو اندیشه به هر سینه بود مسکنشانهمچو خورشید به هر خانه فتد لشکرشان
نظر اولشان زنده کند عالم رادر نظر هیچ نگنجد نظر دیگرشان
ای بسا شب که من از آتششان همچو سپندبوده ام نعره زنان رقص کنان بر درشان
گر تو بو می نبری بوی کن اجزای مرابو گرفته ست دل و جان من از عنبرشان
ور تو بس خشک دماغی به تو بو می نرسدسر بنه تا برسد بر تو دماغ ترشان
خود چه باشد تر و خشک حیوانی و نباتمه نبات و حیوان و مه زمین مادرشان
همه عالم به یکی قطره دریا غرقندچه قدر خورد تواند مگس از شکرشان

غزل شماره ۱۹۹۶

چون خیال تو درآید به دلم رقص کنانچه خیالات دگر مست درآید به میان
گرد بر گرد خیالش همه در رقص شوندوان خیال چو مه تو به میان چرخ زنان
هر خیالی که در آن دم به تو آسیب زندهمچو آیینه ز خورشید برآید لمعان
سخنم مست شود از صفتی و صد باراز زبانم به دلم آید و از دل به زبان
سخنم مست و دلم مست و خیالات تو مستهمه بر همدگر افتاده و در هم نگران
همه بر همدگر از بس که بمالند دهنآن خیالات به هم درشکند او ز فغان
همه چون دانه انگور و دلم چون چرش استهمه چون برگ گلاب و دل من همچو دکان
ز صلاح دل و دین زر برم و زر کوبمتا مفرح شود آن را که بود دیده جان

غزل شماره ۱۹۹۷

هر که را گشت سر از غایت برگردیدنساکنان را همه سرگشته تواند دیدن
هر کی از ضعف خود اندر رخ مردان نگردبر دو چشم کژ او فرض بود خندیدن
هر کی صفرا شودش غالب از شیرینیتلخ گردد دهنش گاه شکر خاییدن
عقل میدانی او خود خر لنگ افتاده استدر براق احدی دید کسی لنگیدن
ای کسی کز حدثان در حدثی افتادیچون چنینی تو روا نیست تو را جنبیدن
باید اول ز حدث سوی قدم پیوستنوانگهان بر قدمش نیمچه ای ببریدن
خانه شاه بزن نقب اگر نقب زنیگوهری دزد از آن خانه گه دزدیدن
من علامات گهر گفتم لیکن چه کنمکورموشی چو ندارد نظر بگزیدن
شمس تبریز سخن های تو می بخشد چشملیک کو گوش که داند سخنت بشنیدن

غزل شماره ۱۹۹۸

به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدنبه خدا که ز تو آموخت کمر بندیدن
به خدا چرخ همان دید که من دیدستمور نه دیدی ز چه بودیش به سر گردیدن
گفتم ای نی تو چنین زار چرا می نالیگفت خوردم دم او شرط بود نالیدن
گفتم ای ماه نو این جمله گداز تو ز چیستگفت کاهش دهدم فایده بالیدن
فایده زفت شدن در کمی و کاستن استاز پی خرج بود مکسبه ها ورزیدن
پر پروانه پی درک تف شمع بودچونک آن یافت نخواهد پر و دریازیدن
در فنا جلوه شود فایده هستی هاپس نباید ز بلا گریه و درچغزیدن
پس خمش باش همی خور ز کمان هاش خدنگچون هنر در کمیت خواهد افزاییدن

غزل شماره ۱۹۹۹

مکن ای دوست ز جور این دلم آواره مکنجان پی پاره بگیر و جگرم پاره مکن
مر تو را عاشق دل داده و غمخوار بسی استجان و سر قصد سر این دل غمخواره مکن
نظر رحم بکن بر من و بیچارگیمجز تو ار چاره گری هست مرا چاره مکن
پیش آتشکده عشق تو دل شیشه گر استدل خود بر دل چون شیشه من خاره مکن
هر دمی هجر ستمکار تو دم می دهدمهر دمم دم ده بی باک ستمکاره مکن
تن پربند چو گهواره و دل چون طفل استدر کنارش کش و وابسته گهواره مکن
پیش خورشید رخت جان مرا رقصان دارهمچو شب جان مرا بند هر استاره مکن
ز دغل عالم غدار دو صد سر داردسر من در سر این عالم غداره مکن
صد چو هاروت و چو ماروت ز سحرش بسته ستمر مرا بسته این جادوی سحاره مکن
خمر یک روزه این نفس خمار ابد استهین مرا تشنه این خاین خماره مکن
لعب اول چو مرا بست میفزا بازیز آنچ یک باره شدم مات تو ده باره مکن
جمله عیاری ناسوت ز لاهوت تو استتو دگر یاری این کافر عیاره مکن

غزل شماره ۲۰۰۰

ای ز هجران تو مردن طرب و راحت منمرگ بر من شده بی تو مثل شهد و لبن
می طپد ماهی بی آب بر آن ریگ خشنتا جدا گردد آن جان نزارش ز بدن
آب تلخی شده بر جانوران آب حیاتشکر خشک بر ایشان بتر از گور و کفن
نیست بازی کشش جزو به اصل کل خویشچند پیغامبر بگریست پی حب وطن
کودکی کو نشناسد وطن و مولد خویشدایه خواهد چه ستنبول مر او را چه یمن
شد چراگاه ستاره سوی مرعای فلکحیوان خاک پرستد مثل سرو و سمن
من از این ناله اگر چه که دهان می بندمنتوان در شکم آب فروبست دهن
نفس چغز ز آب است نه از باد هوابحریان را هله این باشد معهوده و فن
عارفانی که نهانند در آن قلزم نوردمشان جمله ز نوری است ظلامات شکن
قلم و لوح چو این جا برسیدیم شکستشکند کوه چو آگه شود از رب منن